نویسنده: یاسین احمدی
عطا ملک جوینی در وصف یورش مغولان به بخارا جملهای نوشت که قرنها بعد هنوز یکی از فشردهترین روایتها از منطق قدرت و ویرانی به شمار میرود: «آمدند و کندند و سوختند و کشتند و بردند و رفتند.» در افغانستان اما مسئله فقط آمدن و رفتن قدرتها نیست. اینجا قدرتها بارها آمدهاند، کندهاند، سوزاندهاند، کشتهاند و رفتهاند؛ اما چیزی از میان نرفته است: زبانی که به آنان مشروعیت داده است.
خلق و پرچم، مجاهدین و طالبان، با همه تفاوتهای ایدئولوژیک و تاریخیشان، در یک نقطه به هم میرسند: هرکدام کوشیدهاند قدرت خود را به حقیقتی بزرگتر از انسان پیوند بزنند؛ یکی به تاریخ و انقلاب، دیگری به جهاد و اسلام و آن یکی به شریعت و فرمان خدا. دشمنان یکدیگر بودهاند، اما در لحظهای که پای مشروعیت قدرت به میان آمده، زبانشان اغلب شبیه هم شده است: ما بر حقیم، خدا با ماست، جنگ ما عادلانه است و مخالف ما یا منحرف است، یا خائن، یا دشمن خدا.
حکومتها سقوط کردهاند، شهرها ویران شدهاند، نسلها در جنگ از میان رفتهاند و میلیونها انسان آواره شدهاند؛ اما پس از هر شکست، کمتر کسی از خودِ این زبان مقدس پرسیده است. اگر یک حکومت به نام خدا شکست خورد، گفته شد مجریانش منحرف بودند؛ اگر جهاد به جنگ داخلی انجامید، گفته شد جهاد واقعی نبود؛ اگر امارت به ظلم و محرومیت انجامید، گفته شد این اسلام حقیقی نیست. گروهها میآیند و میروند، اما امر مقدس تقریباً همیشه از محاکمه جان سالم به در میبرد.
شاید بنابراین پرسش بنیادی درباره افغانستان این نباشد که کدام گروه مسلمانتر، مؤمنتر یا حتی انسانتر بوده است. پرسش دشوارتر این است: چرا پس از این همه شکست، خون و ویرانی، هنوز زبان خدا و شریعت یکی از مطمئنترین منابع مشروعیت قدرت سیاسی در افغانستان است؟ و چرا تجربه تاریخی ما نتوانسته است یکبار برای همیشه این امکان را به پرسش بکشد که شاید مشکل فقط این نبوده که چه کسی دین را بد فهمیده است، بلکه خودِ تبدیل دین به زبان قدرت، زمینهای برای بازتولید همین چرخه بوده است.
قدرت و خاکریز الهیات
تا امروز بر هیچکسی پوشیده نیست که پشت ۴۰ سال جنگی که به نام دین در افغانستان رخ داده، نزاع بر سر قدرت، هویت قومی و انحصار فرمانروایی قرار داشته است. گروههای مدعی حاکمیت، از خدا، دین، وطن، انقلاب و نجات مردم بهعنوان شعارهای اصلی رفتارشان سود بردهاند تا مرگ میلیونی مردم را از حادثهای بیهوده به مأموریتی بزرگ الهی، جهت برپایی حاکمیت الله و رسیدن به حوران بهشتی، تبدیل کنند. قدرت عریان بهتنهایی توانایی بسیج مردم برای مرگ را ندارد و همینجاست که دین، در گسترهی هستی انسان افغانستانی، در درون این چرخهی منازعات، تنها بهعنوان یک عقیدهی شخصی باقی نماند و به زبان قدرت و زور تبدیل شد؛ زوری که خود را به حق و حقیقت آسمانی پیوند میدهد، اطاعت بیچونوچرا را به فضیلت شرعی و جنگ را به وظیفهای اجباری تفسیر مینماید.
از آنجایی که تفنگ، ایجاد وحشت و کشتار برای دوام حکومت کافی نیست، تلاش حاکمیتها و گروههای سیاسی ما این بوده است تا مردم فرمان او را با این احساس بپذیرند که اطاعتشان مطابق دستور شریعت الهی و اخلاقی است. هرچه دولت ضعیفتر، قانون بیاعتبارتر و نهادهای عمومی بیاعتمادتر باشند، قدرت بیشتر به چیزی بیرون از خود پناه میبرد که در افغانستان، این پناهگاه اغلب اسلام و شریعت محمدی و گاه هم هژمون قبیله بوده است.
از آغاز سالهای ۱۷۴۷ تا امروز، مشروعیت سیاسی در افغانستان مدام آواره بوده و مکان ثابتی نداشته است. این مشروعیت بیخانمان، زمانی در سلطنت جستوجو شده، زمانی در گلیم وارداتی انقلاب کارگری، گاهی در گرایشات فرسودهی قومی، در برهههایی در وجود مفهوم بیبار جهاد و سرانجام در تابوت بیجنازهی انتخابات و شاکلهی امارت. تاریخ ما گواه است که هیچیک از این منابع نتوانستهاند بنای مشترک و مورد اعتماد همه را بیافرینند. در این دیار، دولت بارها و بارها فروریخته، قانون به ابزار سلطهی صاحبان قدرت بدل شده و دو دوره انتخابات نیمهدموکراسی هم نتوانست برای مردم احساس مشارکت و مالکیت سیاسی ایجاد کند.
با توجه به چنین توفان مستدام تاریخی، مشروعیت مدام به امر مقدس پناه برده است. حاکمان کابلنشین ما همیشه بهجای کسب رضایت مردم، خود را بهعنوان نمایندهی مطلق خدا معرفی کردهاند و سپس اطاعت را به زور نیزه و تفنگ ایجاد نمودهاند. وقتی قانون ریشه در نیازها و رضایت عمومی نداشته باشد، راه پیوند دادن آن به خدا و شریعت برای حاکم کوتاهتر میشود. مشکل تاریخی ما این است که دستگاه قدرت و حاکمیت همیشه از دین بهعنوان ابزار تحکیم خود استفاده کرده و الگوی تاریخی حاکمیت این دیار مدام قرائتی را که با نیازهایش سازگار باشد، به نام تمام اسلام عرضه کرده است. این قدرت بوده که استقلال و ماهیت دین را متناسب با نیاز و خواستهی خود از بنیان تغییر داده و نیازمندیهای قوام خود را به آیههای آسمانی پیوند داده است. پیوند دین و قدرت در افغانستان فقط داستان طالبان و گروههای شورشی معاصر نیست. دولتهای تاریخی ما نیز بارها کوشیدهاند مرجعیت دینی را در خدمت فرمانروایی خود قرار دهند. الهامات رویایی عبدالرحمانخان در امر کشتار مخالفان، یکی از روشنترین نمونههاست. او ضمن استفادهی نهایی از اسلام برای سرکوب مخالفان، تلاش کرد سر نهاد دین و روحانیان را نیز در آخور دولت مرکزی به افسار بکشد. در دورهی او علمای وفادار تقویت شدند و مرز میان اطاعت از امیر و انجام وظیفهی دینی یکسره کمرنگ گردید.
فتوای جهاد در جنگ علیه هزارهها که از پشتیبانی علمای دینی برخوردار بود، سبب شد تا بسیاری از اهل سنت غیرپشتون نیز در قشون وی جمع شوند. اینجا هرچند در کنار بزرگسازی اختلاف مذهبی، تمرکز قدرت، مالیات، زمین، فرمانبرداری و گسترش سلطهی دولت نیز در میان بود، اما هنگامی که این جنگ با زبان جهاد و تکفیر بیان شد و مخالف سیاسی به دشمن دین خدا و رسولش تبدیل گردید، مرزهای اخلاق جامعه نیز جابهجا شد. اعمالی که در برابر یک انسان جنایت به شمار میروند، در برابر «دشمن خدا» میتوانند وظیفهای الهی و مقدس گردند. قتل، کوچ اجباری، بردگی و تصرف زمین، وقتی با چاشنی جهاد مقدس روایت شوند، در چشم پیروان قدرت میتوانند اجرای عدالت جلوه کنند.
عبدالرحمان نخستین حاکمی نبود که از دین برای حکومت استفاده کرد؛ او اما این پیوند را در مقیاسی کمسابقه به ابزار دولتسازی بدل کرد. دولت فقط مالیات و زمین نمیخواست، حق تعیین مؤمن و یاغی، اطاعت و گناه را نیز منحصر به خود میدانست. سالها بعد، مخالفان اصلاحات اماناللهخان نیز از همین نیروی دین بهره گرفتند. برای نمونه، به اعلامیهی حبیبالله کلکانی مراجعه نمایید که با چه شگردی دین را وسیلهی تحکیم قدرتش قرار داد. البته سقوط امانالله مرهون شتاب در اصلاحات، نگرانی قبایل از قدرت مرکز و ترس رهبران سنتی از دستدادن نفوذشان نیز بود و نمیشود تمام آن تاریخ را به دین خلاصه نمود.
این نارضایتیهای پراکنده وقتی در لباس دفاع از اسلام ظاهر شدند، توان و برندگی بیشتری پیدا کردند. مخالفت با چند فرمان حکومتی، به مقاومت در برابر تعرض به شریعت تبدیل شد و منافع رهبران محلی، ترسهای واقعی مردم و رقابت بر سر قدرت، همگی زیر نام دفاع از دین گرد آمدند. حبیبالله کلکانی نیز با شعار بازگشت به شریعت وارد کابل شد، اما حکومت کوتاه او نشان داد که شعار دینی زمانی نظم سیاسی میسازد که عنصر قبیله بهعنوان بنیان اصلی قدرت در آن نقش داشته باشد. با حبیبالله کلکانی، آنچه به نام شریعت به قدرت رسید، آمیزهای از شورش علیه مرکز، واکنش روستایی، رقابت قدرت و تصوری سادهشده از حکومت اسلامی بود. حتی حکومت حزب دموکراتیک خلق که میخواست مشروعیت خود را از انقلاب، ترقی و ایدئولوژی مدرن بگیرد، خیلی زود فهمید که بدون سخنگفتن به زبان دینی نمیتواند در افغانستان دوام بیاورد، یا بدون تأمین منافع قبیله نمیتواند حکومت را سر پا نگه دارد. برخورد خشن حکومت تازه با روحانیان، مخالفان و ساختارهای سنتی، در بسیاری از مناطق، این تصور را به وجود آورد که رژیم با دین در جنگ است. بعدها حکومت، بهویژه در دورهی ببرک کارمل و نجیبالله، کوشید تا نمادها، آیات و نهادهای اسلامی را وارد زبان رسمی خود کند. این تغییر، پیش از هر چیز دیگری، اعتراف به ضعف منابع مشروعیت حکومت بود؛ دولتی که میخواست با پیروی از انقلاب بلشویکی لنین و مائو جامعهای بیطبقه بسازد، ناچار شد تا برای بقا به همان زبانی بازگردد که مخالفانش با آن مردم را بسیج میکردند.
تخدیر و تحذیر
پایههای قدرت زمانی مستحکم میگردد که بخش بزرگی از جامعه آن را بهشکل ذهنی پذیرفته باشد و بخشی نیز خواسته یا ناخواسته آن را بازتولید نماید. اطاعت معمولاً از راههایی ساخته میشود که ایمان در آن حضور دارد، اما ترس و امنیت در کنار نداشتن بدیل نیز عوامل دیگر اطاعت است. در افغانستان، بهدلیل ماهیت غیربیطرفانهی دولت، مردم به دادگاه و نهادهای دولت اعتماد ندارند؛ برای همین سخن یک عالم دینی یا ریشسفید محلی ممکن است از حکم یک نهاد رسمی معتبرتر به نظر برسد. اینگونه است که در عصر شکوفایی دانش، لویهجرگه منبع اصلی سیاستگذاری کلان جامعهی ماست. از سویی دیگر، وقتی ماهیت قانون با فساد و تبعیض همراه باشد، مولوی یا ملایی که خود را نمایندهی خدا و شریعت معرفی میکند، پاکتر و قابلقبولتر از مأمور دولت جلوه میکند. بعد همین اعتماد به نهاد غیرتخصصی، فاصله میان خدا و مفسر خدا را ناپدید میسازد و ملا در ذهن بسیاری از مردم، بهعنوان خود دین قبول میشود. مردمی که نه فرصت آموزش معیاری دینی دارند و نه فضای امنی برای پرسیدن، مخالفت با ملا را به معنای مخالفت با خدا میفهمند. قدرت دینی کافی است اندکی ترس آتش و دندان هزارفرسخی اژدها را از خطای اخروی در دل مردم بیندازد و گاهی همین برای تولید سکوت کافی است.
میدانیم که در برابر شمشیر بران دین، گاهی فقط سکوت راه زندهماندن است. در جامعهای که ملا، فرمانده، بزرگ قوم، خانواده و نیروی مسلح، یا به قول علی شریعتی، زر، زور و تزویر به هم متصلاند، هزینهی مخالفت حتماً چوچهکششدن است. چنین جامعهای خمشده در برابر زور و تزویر ممکن است از بیرون فرمانبردار و مطیع دیده شود؛ اما پشت این ظاهر مطیع، تخم عصیان و نطفهای از انزجار رادیکال از دین و سنت حاکم موج میزند. در ظاهر، عدهای از ترس اطاعت میکنند، بخشی از مردم از روی باور، بخشهای دیگر نیز از آن نفع میبرند یا منتظر فرصت برای عصیاناند. قدرت اما این حالتهای متفاوت را بهنام رضایت از عملکردش مصرف میکند. مردمی که سالها راهزنی، انفجار، کوچ و جنگ داخلی دیده، ممکن است نظم را از آزادی مهمتر بداند. در چنین وضعی، اقتدار سخت میتواند بهشکل نجات ظاهر شود و استقبال برخی از مردم از طالبان نیز بخشی از ریشهی خود را در همین موضوع دارد. ظهور طالبان در دههی نود پاسخ به وضعیت «همه گرگ همه» بود؛ جامعهای که از غارت، بیقانونی و جنگ فرماندهان به ستوه آمده بود، آمادهی شنیدن وعدهی نظم اسپینملائک شده بود. طالبان ضمن وعدهی اجرای شریعت، گفتند راهها را امن میکنیم، به زورگویی فرماندهان پایان داده و سلاح را جمع میکنیم. برای مردمی که از آشوب خسته بودند، همین وعده میتوانست بسیاری از خطرهای بعدی را پنهان کند. مردم همیشه حکومت را صرفاً بهخاطر عدالتش قبول ندارند؛ گاهی بد را بر بدتر ترجیح میدهند و آن را تحمل میکنند، چون بدیلی که در حافظه دارند، ترسناکتر و مرگبارتر از بد اکنون است. برای مردمی که از ابتداییترین امکانات زندگی بیبهره است، آزادی کولهبار سنگینی از مسئولیت و تعهد بر دوشش میگذارد. برای همین، بیشتر مردم دوست دارند تا برای فرار از احساس مسئولیت، آزادیشان را به گروی یک ایدئولوژی خشن بگذارند. در سرزمینی مانند افغانستان که ساکنانش سالها در وضعیت دردناک بیثباتی زیستهاند، ممکن است از هر حاکمیتی استقبال کنند که همهی پاسخها را آماده در اختیارشان میگذارد؛ اینکه دوست و دشمن کیست و وظیفهی ما کدام است. خصلت اقتدار، سلب انگیزهی تصمیمگیری و مستقل اندیشیدن از مردم است. رژیمهای ایدئولوژیک دریچهی اندیشیدن را نیز بر مردم میبندند و بهجای آن، وعدهی رستگاری دوجهان را در بدل اطاعت محض میدهند. این وعده معمولاً برای انسانها آرامش بهبار میآورد، زیرا بار مسئولیت و تردید را از دوش او برمیدارد، اما در نهایت، قدرت تشخیص اخلاقی او را نیز تضعیف میکند. مردم فرمان دینی طالبان یا هر گروه ایدئولوژیک را به این دلیل نمیپذیرند که حتماً از درستی و صحت آن مطمئناند؛ ممکن است ترس از خدا، جامعه یا ترس از مرگ بیپرسوپاس در آن اساسی نقش داشته باشد.
برای فهم اینکه چرا طالبان توانستند قرائت خاص خود از اسلام را به زبان حاکمیت تبدیل کنند، نباید فقط به متون دینی یا آموزههای مدرسهای آنان نگاه کرد؛ باید دید این قرائت در چه بستر اجتماعی و سیاسی شکل گرفت و چگونه جنگ، مهاجرت و فروپاشی نظم اجتماعی آن را دگرگون کردند. اکورهختک، مدارس دیوبندی پاکستان و سنتهای قبیلهای پشتون هرکدام بخشی از این داستاناند، اما هیچیک بهتنهایی توضیحدهندهی طالبان نیستند. آنچه اهمیت دارد، برخورد این عناصر با جامعهای جنگزده و بیدولت است؛ جامعهای که در آن اقتدار سیاسی فروپاشیده، خشونت عادی شده و نیاز به نظم و اطاعت به یک ضرورت روزمره تبدیل شده بود. در چنین شرایطی، یک قرائت دینی میتوانست از چارچوب ایمان و مناسک فراتر رود و به طرحی برای تنظیم کامل زندگی اجتماعی و سیاسی تبدیل شود. دیوبندیسم، عرفهای محلی و قبیلهای، تجربهی جهاد و فرهنگ جنگ، در این بستر به هم پیوستند و مجموعهای از قواعد ساختند که طالبان بعدها آن را نه بهعنوان یکی از برداشتهای ممکن از اسلام، بلکه بهعنوان شکل یگانه و الزامآور «حکومت اسلامی» عرضه کردند. بنابراین مسئله فقط این نیست که طالبان چه دینی را آموختند؛ مسئله مهمتر این است که چگونه یک جامعهی فروپاشیده و جنگزده، زمینهای فراهم کرد تا یک قرائت خاص از دین بتواند به زبان قدرت، اطاعت و مشروعیت سیاسی تبدیل شود.
از آنجایی که زنان در بسیاری از کشورهای مسلمان در دانشگاه، طبابت، اداره، آموزش و سیاست حضور دارند، محدودیتهای شدید طالبان بر آموزش و کار زنان در تضاد مستقیم با سنت اسلام و وجوب آموزش بر مرد و زن مسلمان قرار میگیرد. شکی نیست که محرومیت زنان از آموزش نتیجهی گریزناپذیر آموزههای اسلام نیست. اتفاقی که در حوزهی فکر اسلام طالبانی افتاده، این است که آنان برداشت فردی را بهنام حقیقت آسمانی و جهانشمول به خورد مردم میدهند. یک عادت یا یک رویه، هنگامی که وارد دستگاه حاکمیت اقتدارگرا میشود، بهعنوان حکم خدا مصرف میگردد. به همین دلیل، هزاره، تاجیک، ازبک، پشتون شهری و حتی خانوادههای پشتونی که برداشت دیگری از دین و زندگی دارند، باید تابع الگویی شوند که از زمینهی خاص و برداشت منحصربهفرد یک ملا برخاسته و بعد خودش را بیرون از زمان و مکان معرفی میکند. وقتی رویهای در دستگاه اقتدار فرمان خدا نامیده شود، نقد آن نیز از یک اختلاف عادی بیرون میرود و میتواند گناه و شرک محسوب شود.
نقش جنگ در دگرگونی دین
گروه طالبان محصول جنگ، اردوگاهها و مدارس دینی پاکستان و حمایتهای استخباراتی منطقه است. پس از سال ۱۹۷۹ و زمان ورود ارتش سرخ به افغانستان، میلیونها افغان از روستاها و شهرهایشان جدا شده و در اردوگاههای پاکستان ساکن شدند. بسیاری از کودکان در فضایی بزرگ شدند که در آن خانواده از هم گسسته، دولت فروپاشیده و جنگ به بخشی از زندگی روزمره تبدیل شده بود. در چنین محیطی، مدارس دینی بهراحتی جای خانواده و احساس تعلق میان مهاجران را گرفتند. برخی مدارس، بهویژه در شبکههای دیوبندی پاکستان، با مرکزیت اکورهختک، پیشاور و کراچی، نسلی را پرورش دادند که جهان را فقط از دریچهی ایمان و کفر میدید. ضمن اینکه جنگ و مهاجرت، ماهیت بخشی از آموزش دینی هر دو کشور پاکستان و افغانستان را تغییر داد، حمایتهای سیاسی پاکستان، منابع مالی جهان عرب و فضای جهاد این تغییر را شدت بخشیدند. دینی که در بسیاری از مناطق افغانستان پیش از این تحولات، در کنار زندگی روزمره حضور داشت؛ هرچند همیشه مداراگر و بیخشونت نبود، اما با زندگی واقعی مردم تماس بیشتری داشت.
جنگ و نتایج مهاجرت به پاکستان توانست بخشی از این سنت را از محیط اجتماعیاش جدا و به مجموعهای فشرده از احکام، مرزبندیها و فرمانهای جنگی بدل سازد. دینی که قبلاً در افغانستان اغلباً با واقعیت زندگی و انسانی درآمیخته بود، در اکورهختک و پیشاور بهشدت ایدئولوژیک شد و در چارچوب این استحالهی ایدئولوژیک انسان به عنوانهای مؤمن و کافر فروکاسته شد. وقتی انسان فقط با عنوان، منفک از ماهیت و کرامت ذاتیاش، قابل شناسایی باشد، رنجش نیز رنج انسان محسوب نمیشود. در چنین وضعیتی، حاکم و مفتی قندهارنشین یا پیشاورنشین میتواند حکمی عاری از رأفت دینی و احساس انسانی صادر کند، بیآنکه چشمی بینا داشته باشد تا درد کسی را ببیند که زیر همان حکم تکهپاره میشود. این وضع سبب میگردد تا تفسیر از زمین و زندگی جدا گردد و نسبت به پیامدهای خود کور و لنگ شود. طالبان از دل ترکیب سنتهای محلی، قرائت دینی دیوبندی و جامعهای فروریخته برخاستند که ریشههای داخلی و شبکههای فرامرزی در شکلگیری آنان به هم گره میخورند.
جنگ افغانستان پس از ۱۹۷۹ فقط میدان نبرد میان ارتش شوروی و مجاهدین نبود؛ این جنگ در کنار ویرانی شهرها و روستاها، خودِ محیط تولید و انتقال دین را نیز دگرگون کرد و این امکان را میسر ساخت که افراد درگیر در این جهاد با زبان پول و قدرت دینیشده روانتر حرف بزنند. این “جهاد” ضمن آنکه یک قیام اعتقادی برای مقاومت در برابر اشغال سرزمین بود، با میلیاردها دالر کمک خارجی، عملیات مخفی آمریکا و سیاست پاکستان نیز پشتیبانی میگردید. همانگونه که علیه شوروی برای یک روستایی، دفاع از خانه و ایمان شمرده میشد، برای یک قوماندان، راهی برای بهدستآوردن قدرت و منابع محسوب میشد. جهاد افغانستان برای پاکستان، ابزاری برای نفوذ در این کشور و برای آمریکا و غرب، جبههای در جنگ سرد علیه نظم سوسیالیستی بهحساب میآمد. تمام این انگیزههای متفاوت زیر نام جهاد مقدس قرار داشت و همین شور و هیجان جهاد توانست ایمان یک جنگجوی ساده را در کنار محاسبهی توازن نیرو و منافع دولتها و سازمانهای استخباراتی سرپا نگه دارد. پس از خروج شوروی و سقوط حکومت نجیبالله، شبکههای مالی و نظامی از بین نرفتند. بازگشت قوماندانانی که سالها از راه جنگ به سلاح، پول و نفوذ دست یافته بودند، یکشبه در کسوت شهروندان عادی بسیار دشوار مینمود. جهاد از مقاومت در برابر اشغال ارتش سرخ، به جنگ بر سر کسب اقتدار و حوزهی نفوذ تغییر مسیر داد. از این پس نیز در خطابه از شهادت و جهاد سخن گفته میشد، اما در پشت صحنه کسانی نشسته بودند که راههای تجاری، گمرک، معادن و انتقال پول را محاسبه مینمودند.
اگر ایمان مردم توانسته بود جنگجو را در جبههها گسیل دارد، جنگ طولانی هم به شبکهی مالی زنده نیاز داشت. در این میان، طالبان نیز فقط با باور پیروانشان سرپا نماندهاند. مالیات بر تجارت، پستههای مسیر راهها و اقتصاد مواد مخدر، بخشی از منابع آنان بوده است. اینجا تناقضی وجود دارد که نباید از کنار آن گذشت. گروهی که از مرز روشن حلال و حرام سخن میگوید، ممکن است از اقتصادی که خود آن را حرام میداند، با توسل به آموزههای الهی تغذیه نماید. هنگامی که جنگ به درآمد نیاز دارد، آن پول پذیرفته میشود؛ وقتی نیاز سیاسی تغییر میکند، همان فعالیت ممنوع اعلام میگردد و اینجا وسیله به تناسب هدف توجیه میشود. همین تناقض بهخوبی بیان میدارد که آموزههای دینی در عمل همیشه از درون متن بیرون نمیآیند و ضرورت جنگ و نیاز حکومت در تفسیر و اجرای آنها گاهی مؤثرتر از منبع الهی عمل میکند.
در افغانستان، شهادت یکی از نیرومندترین سرمایههای سیاسی حاکمیت است که هر جناح کشتههای خود را شهید مینامد و کشتههای دشمن را مردار یا جنایتکار. نامی که بر مرگ گذاشته میشود، هرچند نمیتواند ماهیت آن را تغییر دهد، اما معنای سیاسی آن را جابهجا میکند. شهادت دارای بار ارزشی فراوانی است؛ اگر نام مرگی را شهادت بگذاریم، این نامگذاری کافی است تا سند حقانیت یک جریان حساب و تأیید گردد و برای خانوادههایی که فرزندانشان توسط جریانهای سیاسی استعمال شدند نیز این نام اهمیت دارد. انسان نمیخواهد باور کند که پدر، برادر یا فرزندش در جنگی بیهوده کشته شده است. شهادت میتواند به رنج معنا بدهد و تحمل فقدان را ممکنتر سازد.
نقش قدرت در بازتعریف مفاهیم انسانی
در دورهی جمهوریت، طالبانی که دست به کشتار جمعی مردم میزدند، بهنام آدمکشان انتحاری یاد میشدند؛ در دورهای طالبان نام استشهادی برای آنان گذاشتند و مدال شجاعت به خانوادههایشان اعطا گردید. از سوی دیگر، سربازان کشتهشدهی نظم جمهوریت بهنام شهدای راه آزادی یاد میشدند، اما در دورهی طالبان نامشان یاغیان و قاتلان مجاهدان راه خدا شد. فقط قدرت است که میتواند مفاهیم انسانی را به دلخواه خودش تغییر دهد و با تقدیس مرگ، پروندهی نقد را ببندد. پیش از اینکه خون به پرسش تبدیل شود و مادر بپرسد چرا فرزندم کشته شد، مرگ او را در قاب شهادت میگذارد یا بر در ورودی چوک ارغنده و هودخیل بهنام قهرمان شریعت آویزان میکند. این قاب و تابلو اندوه را قابلتحمل میکند، اما همزمان میتواند جای پرسش را نیز بگیرد.
در افغانستان، مرگ صدها انسان میتوانست مدرک اتهام برای رهبران باشد، ولی قبل از تبدیلشدن به اتهام، قدرت آن را به نماد تبدیل میکند. از همین راه، مردگان وارد سیاست زندهها میشوند. رهبران به نام آنان تصمیم میگیرند، جنگ را ادامه میدهند و مصالحه را خیانت میخوانند. هرکس از پایان جنگ سخن بگوید، متهم میشود که خون شهدا را معامله میکند. هرچه قربانیان بیشتر شوند، عقبنشینی دشوارتر میگردد، زیرا رهبران باید توضیح دهند این همه انسان برای چه کشته شدند و برای همین، گاهی ادامهی جنگ از اعتراف به بیهودگی آن آسانتر و سودآورتر است. پس از سقوط حکومت نجیبالله در ثور ۱۳۷۱ خورشیدی، روشن شد که اشتراک در مقدسات، راهی برای رسیدن به توافق سیاسی نیست. گروههایی که دیروز علیه دشمن مشترک جنگیده بودند، اینک بر سر منابع و سهم قدرت به جان هم افتادند. هیچکدام اسلام را کنار نگذاشتند، اما مناطق کابل، از خیرخانه تا سروبی، را به خطوط مقدم نبرد و خون برای کسب اقتدار تبدیل کردند. آنچه تا دیروز وسیلهی وحدت بود، اینک به ابزار حذف تبدیل شده بود. این یکی از تلخترین واقعیتهای تاریخ افغانستان است که اشتراک در مقدسات گاهی منازعهی قدرت را خطرناکتر از رویارویی با وضعیت اشغال میکند. اختلاف سیاسی را میتوان با مذاکره، قانون و تقسیم قدرت مهار کرد؛ اما وقتی هر طرف خود را نمایندهی خدا بداند، مصالحه با رقیب به سازش با باطل تفسیر میشود. طالبان در دل همین ویرانی ظهور کرد. آنان گفتند مجاهدین از راه جهاد منحرف شدهاند، اسلام را فروختهاند و قدرت را به غارت تبدیل کردهاند و خود را وارث پاکتر جهاد و ملائک صلح معرفی کردند. اما آنان نیز از بیرون این تاریخ نیامده بودند. طالبان یکی از محصولات همان فرهنگ سیاسی بود؛ فرهنگی که در آن مدارس جزماندیشی، پول خارجی و مشروعیت مذهبی به هم پیوند خورده بود. آنان علیه مجاهدین جنگیدند، ولی بسیاری از مفاهیم آنان، مانند جهاد، امارت، شهادت، حکومت اسلامی و وظیفهی حذف دشمن را به ارث بردند. دشمن را نابود کردند، اما بخشی از منطق او را در خود نگه داشتند.
این اتفاق فقط دربارهی طالبان رخ نداده است. مخالفان سلطه ممکن است پس از پیروزی، همان شیوههای سلطه را با نامی تازه ادامه دهند. امروز نیز مخالف طالبان ممکن است بگوید اسلام واقعی با آموزش زنان مخالف نیست؛ البته اگر حفیظ منصور کمی احتیاط کند، و بگوید جهاد حقیقی باید علیه ظلم باشد. این زبان برای شکستن انحصار طالبان و گفتوگو با جامعهای دینی میتواند لازم باشد، اما خطری نیز در آن نهفته است. اگر مخالف طالبان فقط بگوید من نمایندهی واقعیتر خدا هستم، شاید طالبان را شکست دهد، اما منطق طالبان را بازتولید نموده و در خود نگه میدارد. ممکن است صاحب ادعای مطلقگرایی تغییر کند، ولی خود ادعا اینبار نه در شمایل هیبتالله که در کسوت حفیظ منصور یا ملا عنابی باقی بماند. در آن صورت، بحث اصلی همچنان این است که چه کسی قدرت مطلق را در دست داشته باشد.
چرا اینهمه شکست، امر مقدس را به پرسش نمیکشد؟
اقلاً تاریخ معاصر افغانستان ثابت کرده است که امر مقدس توان عجیبی برای جانبهدربردن از شکستهای تاریخی داشته است. هرگاه حکومت یا جنبشی دینی در این کشور شکست میخورد، هوادارانش با ایمان میگویند دین شکست نخورده؛ مجریان منحرف شدند یا مردم گناه کردهاند. وقتی جهاد به جنگ داخلی انجامید، گفته شد آنچه رخ داد جهاد واقعی نبود. وقتی امارت ظلم کرد، داعش دست به کشتار جمعی زد، گفته میشود آنها اسلام حقیقی نیستند و سپس گروهی تازه از راه میرسد با ارتکاب هولناکترین جنایات و کشتار بهنام خدا و دین، وعده میدهد اینبار حقیقت را بدون انحراف عملی خواهد کرد. اما تاکنون ما فقط شاهد بنای حاکمیت الله و شریعت بر ویرانههای گورستان بودهایم. در درون این چرخه، گروه سقوط میکند، رهبر کشته میشود و حکومت از میان میرود، اما زبان مقدس همچنان با صلابت و عمق وفاداری در دل مردم باقی میماند و نیروی بعدی دوباره به همان منبع مشروعیت بازمیگردد و میگوید اینبار اسلام واقعی از راه رسیده است. هیچکس جرأت نکرده بگوید که سیاست دینی و دین سیاسی باید با نتیجه سنجیده شود؛ اینکه آیا جامعه امنتر، عدالت بیشتر و زندگی بهتر گردید؟ اما ما شاهد بودهایم که سیاست مقدس بارها شکست خود را به پیروزی معنوی تعبیر کرده است. اگر جنگ ویرانی میآورد، گفته میشود ایمان مردم آزمایش شد؛ اگر حکومت ناکام ماند، مردم یا مجریان مقصر شناخته میشوند؛ اگر نسلنسل ما تماسش با قبرستان بیشتر از خانه و زندگی بوده و صدها هزار نفر کشته شدند، فقط شهادت مبارک تولید شده است. در چنین دستگاهی، هر نتیجهای میتواند به سود قدرت تفسیر شود و رنج مردم دیگر معیار حقیقت نیست.
این فرض محال را بپذیر که روزی طالبان اعتراف کنند که منع آموزش دختران اشتباه بوده است. دخترانی که کودکی و جوانی خود را از دست دادهاند، آن سالها را دوباره به دست نخواهند آورد. اما حتی آنگاه نیز قدرت راههایی برای فرار از مسئولیت خواهد داشت: شرایط چنین بود، ملای لنگ و مولوی کور چنین فهمیدند، جامعه بیایمان بود یا دشمن اسلام و دین توطئه کرد. هرچه مسئولیت میان تقدیر، دشمن، تاریخ و تفسیر علما تقسیم شود، سهم و مسئولیت تصمیمگیرنده کمتر میگردد. خطای یک فرد ممکن است زندگی چند آدم را آسیب بزند؛ اما خطای کسی که فهم خود را حکم خدا اعلام کرده، خود را جای خدا نشانده است و ابزار دولت را هم در دست دارد، میتواند آیندهی نسلهای زیادی را خاکستر کند. برای همین باید بدانیم که اگر نیمچهملای مسجدنشین خطر دین بود، وجود نیمچهملای ارگنشین خطر دین و دنیا را در پی دارد. قدرت همیشه با زندان و شلاق پیش نمیرود؛ گاهی پیش از آنکه کسی را به زور خاموش کند، به مردم میآموزد چه حرفی را اصلاً بر زبان نیاورند و حتی تعیین میکند چه چیزی دانش حساب شود و چه پرسشی از همان ابتدا گناه یا انحراف دانسته شود. در حکومت طالبان، مدرسه، مسجد، محکمه، منبر و وزارت امر به معروف نهادهایی کاملاً جدا از هم نیستند. آنها در کنار یکدیگر میکوشند تعریف خاصی از انسان، زن، مرد، اخلاق، علم و جامعه را به حقیقت مسلط بدل کنند.
دختر محروم از مکتب فقط قربانی یک تصمیم اداری نیست. به او گفته میشود محرومیتش بخشی از نظم اخلاقی جهان است. مردی که این تصمیم را زیر سؤال ببرد، فقط منتقد یک سیاست شمرده نمیشود؛ ممکن است متهم شود که در برابر دین ایستاده است و حکم چنین فردی مرگ بیدادگاه است. قدرت با بستن دروازهی مکتبها در پی آن است تا زبان اعتراض به هر تصمیم سیاسی را که به نفع حاکمیت است، ببندد. زمانی که مردم معیارهای قدرت را در ذهن خود حمل کنند، دیگر برای هر خانه یک مأمور لازم نیست. پدر، برادر، همسایه و گاهی خود قربانی، زبان حاکم را تکرار میکنند. برادر، سرکوب و حتی خواهرش را دفاع از ناموس میداند، زیرا زن در نگاه چنین نظمی فقط عورت است. خانواده پیش از آنکه مأمور حکومت برسد، دخترش را از آموزش بازمیدارد. از اینجا به بعد، دیگر همهچیز از دفتر حکومت و وزارت امر به معروف هدایت نمیشود. بخشی از همان فشار را مردم در خانه، کوچه و میان خودشان ادامه میدهند؛ قدرت از مجرای حکومت وارد زندگی و خانههای مردم میشود و با اطاعت از آن، دوباره به حکومت نیرو میدهد. این همان بازتولید انقیاد قدرت بهگونهی ناخواسته توسط خود محکومین است.
انسانی که تمام عمر خود فقط یک زبان برای فهم جهان داشته است، بهآسانی نمیتواند بیرون از آن زبان بیندیشد. برای همین، در منطق عنابیها، غرب و شیعه و جهان بیرون از سیطرهی ملاها همه حیواناتاند. در این فرایند هیچکس حق اعتراض و پرسش هم ندارد.
گذار از چرخهی باطل
کسی نمیتواند اسلام را از زندگی مردم افغانستان بیرون کند و چنین کاری اساساً راه نجات هم نیست. گرفتاری ما بیرونکردن دین نیست؛ آنجاست که یک ملا، فرمانده یا حاکم، فهم خودش را با شریعت و خدا اشتباهی میگیرد و بعد از مردم میخواهد بدون پرسش از او اطاعت کنند. ممکن است انسان به مطلقبودن خدا ایمان داشته باشد، هیچ ملایی نمیتواند ادعا کند برداشت او از خدا نیز مطلق و خطاناپذیر است. ملا و حاکم هر دو انساناند؛ اشتباه میکنند و گاهی منافع خود را هم در لباس دین پنهان میسازند. دین میتواند مقدس باشد، ولی انسانهایی که از دین سخن میگویند همچنان محدود، خطاپذیر و گرفتار منافع خود هستند.
میان خدا و کسی که ادعا میکند سخن خدا را میفهمد، فاصلهای است که در تاریخ ما بارها نادیده گرفته شده است. وقتی این دو یکی پنداشته شوند، پرسیدن از ملا هم بهسادگی مخالفت با خدا تعبیر میشود. برای پایاندادن به این چرخهی تباه، دین باید بهجای خلق سند مالکیت الهی برای قدرت، به منبع مسئولیت اخلاقی تبدیل گردد. ایمان نباید حاکم را از پرسش معاف کند؛ باید پرسش از او را سختتر سازد. کسی که به نام خدا بر زندگی مردم فرمان میراند، باید بیش از دیگران پاسخگو باشد، نه کمتر. هیچ حکمی که بر انسان تحمیل میشود نباید با این جمله پایان یابد که «دستور قطعی خدا همین است». بسیار مهم است که این پرسش در ذهن همه شکل بگیرد که چه کسی با کدام دلیل و چه حقی چنین فهمیده است؟ پیامد آن برای زندگی مردم چیست؟ و اگر این فهم اشتباه باشد، چه کسی هزینهاش را میپردازد؟
فکر کنم زمان آن رسیده تا مردم ما جستوجوی «نمایندهی حقیقی خدا» را کنار گذاشته و یک پرسش زمینیتر را پیش بکشند که این حاکم در برابر چه کسی باید جوابگو باشد؟ اگر تصمیمش زندگی هزاران نفر را تباه کرد، چه کسی میتواند جلو او را بگیرد؟ و آیا اصلاً حاضر است یکبار بپذیرد که ممکن است اشتباه کرده باشد؟ شاید وقت آن رسیده باشد که نتیجهی هر تصمیم را در زندگی همان مردمی ببینیم که هزینهاش را میپردازند. فکر کنم این درست باشد که دین برای بشر آمده، نه بشر برای دین. اگر حکمی دینی خانوادهای را از هم میپاشد، آینده و هستی میلیونها دختر را نابود میکند یا صدها هزار انسان را به مهاجرت و خاموشی رانده و بیپناه میسازد، دیگر نمیتوان فقط با نام دین و مصلحت از کنار آن گذشت. هیچ آرمان، حکومت، قوم، انقلاب و تفسیری از دین نباید آنقدر بزرگ شود که انسان در برابر آن، به وسیلهای مصرفشدنی تبدیل گردد. اینکه مردم بیش از اندازه به خدا ایمان داشتهاند، مسئلهی پیچیدهای نیست. بارها کسانی در این کشور پیدا شدهاند که حرف خودشان را چنان گفتهاند که گویی خدا از دهان آنان سخن میگوید. بعد هم هرکس مخالفت کرده، نه مخالف یک انسان، بلکه دشمن دین معرفی شده است. آنان تصمیم خود را فرمان آسمان معرفی کرده و از مردم خواستهاند برای اثبات ایمانشان بمیرند، اطاعت کنند یا خاموش بمانند.
و شاید دشوارترین پرسش هنوز این باشد که با این همه خون و ویرانی، هنوز هم هر چند سال کسی پیدا میشود و میگوید اینبار من اسلام واقعی را آوردهام. عجیبتر این است که باز عدهای باور میکنند همهی پیشینیان دروغ میگفتند و فقط همین یک نفر زبان خدا را درست فهمیده است. پاسخ را نباید فقط در ناآگاهی مردم جستوجو کرد. پشت این باور، ترس از بینظمی، خاطرهی انبوه کشتهها، ضعف دولت، فساد قانون و آرزوی یافتن حقیقتی مطمئن در جهانی آشفته ایستاده است. تا این ریشهها فهمیده و درمان نشوند، با سقوط یک گروه چرخه پایان نمییابد. طالب برود، داعش میآید؛ داعش برود، حزب اسلامی میآید؛ دکتر غنی برود و ملا غنی جایش را میگیرد. پرچم سهرنگ هم پایین شود و پرچم سفید بالا میرود. اما اگر باز هم یک نفر یا یک حلقه خود را مالک کشور بداند و از مردم فقط اطاعت بخواهد، چه چیزی واقعاً تغییر کرده است؟ فقط صاحب قدرت عوض شده و اینبار همان خواستههای قدیمی با نام مقدس دیگری بر مردم تحمیل میشود.