از تصاحب ملت تا تقدیس قدرت

افغانیت سیاسی، اسلامیت سیاسی و بحران دولت در افغانستان

اطلاعات روزهادی میران
هادی میران
هادی میران شاعر و روزنامه‌نگار است. او از دانشگاه غرب سویدن در رشتهٔ تعلیم و تربیت اجتماعی با درجهٔ لیسانس، از دانشکدهٔ علوم اجتماعیِ دانشگاه گوتنبرگ...

کارشناسان بحران افغانستان را معمولا با واژه‌هایی چون جنگ، فقر، مداخله‌ی خارجی، افراط‌گرایی، فساد و اختلافات قومی توضیح می‌دهند. هیچ‌یک از این عوامل بی‌اهمیت نیست، اما مشکل این‌جا است که این نوع توضیح، ذهن مخاطب را به لایه‌های عمیق‌تر بحران این کشور هدایت نمی‌کند. پرسش اساسی این نیست که چرا افغانستان گرفتار جنگ شده است و یا چرا دولت‌هایش سقوط کرده‌اند. پرسش بنیادی‌تر اما این است که چرا افغانستان، با وجود بیش از یک قرن تجربه‌ی دولت مدرن، قانون اساسی، ارتش، دستگاه اداری، آموزش عالی و حکومت‌های گوناگون، هنوز نتوانسته است قدرت سیاسی را به یک امر عمومی و مشترک تبدیل کند. چرا دولت در این کشور بارها تغییر کرده، اما منطق قدرت یعنی انحصار، تصاحب، حذف و غلبه، در اشکال مختلف بازتولید شده است؟ چرا قدرت نتوانسته است بستر ایجاد نهادهای پایدار، وسیله‌ی تأمین رفاه عمومی، عامل تحقق عدالت اجتماعی، ابزار تأمین سعادت ملی و وحدت واقعی شود؟

هدف اصلی این نوشته این است که برای فهم این مسأله باید افغانیت و اسلامیت را نه صرفا به‌عنوان دو هویت یا دو باور، بلکه به‌عنوان دو پروژه‌ی سیاسی قدرت در افغانستان تحلیل کرد. در این‌جا، «افغانیت» به معنای تعلق طبیعی انسان‌ها به افغانستان نیست و «اسلامیت» نیز مترادف با اسلام و ایمان مسلمانان نیست. موضوع بحث، لحظه‌ای است که هویت قومی و دین به ابزار سازمان‌دهی، انحصار و مشروعیت‌بخشی به قدرت سیاسی تبدیل می‌شوند. افغانیت سیاسی، در شکل دولت‌محور و مسلط خود، کوشیده است تعریف ملت را از بالا و از موضع یک مرکز سیاسی سامان دهد و اسلامیت سیاسی نیز، به‌ویژه در شکل حاکم بر افغانستان امروز، می‌کوشد مشروعیت قدرت را از طریق انحصار تفسیر دین تأمین کند. اولی مسأله‌ی «ملت» را در اختیار قدرت قرار می‌دهد و دومی مسأله‌ی «حقیقت» را ابزار توجیه قدرت می‌سازد. حاصل پیوند این دو، قدرتی است که هم می‌خواهد تعیین کند چه‌کسی و با چه تعریف هویتی عضو ملت افغان است و افزون بر آن، می‌خواهد تعیین کند چه چیزی از چشم‌انداز دینی مشروع و نامشروع است.

برای تبیین این فرآیند، من نظریه‌ی استعمار درونی را چارچوب مناسب یافتم که می‌تواند چگونگی این وضعیت را تحلیل نماید. این نظریه که در آثار پابلو گونزالس کازانووا و مایکل هکتر توضیح داده شده است، نشان می‌دهد که استعمار الزاما رابطه میان یک قدرت خارجی و یک سرزمین اشغال‌شده نیست. در درون یک کشور نیز ممکن است یک مرکز سیاسی و فرهنگی شکل بگیرد که قدرت، منابع، منزلت و حق تعریف هویت عمومی را در اختیار خود بگیرد و گروه‌ها و مناطق دیگر را در موقعیتی نابرابر قرار دهد. در چنین وضعیتی، مسأله فقط این نیست که چه‌کسی حکومت می‌کند، بلکه مسأله این است که چه‌کسی حق دارد تعریف کند که ملت چیست، کدام فرهنگ نماینده‌ی کشور است، کدام زبان جایگاه برتر دارد و چه گروهی به مرکز رسمی هویت و قدرت نزدیک‌تر است (Gonzalez Casanova, 1965; Hechter, 1975).

از چشم‌انداز این چارچوب نظری، افغانیت سیاسی را می‌توان در شکل تاریخی و دولت‌محورش نوعی ابزار تولید «مرکز» و «پیرامون» دانست. البته دقت بفرمایید که این بحث به معنای متهم‌کردن کلیت یک قوم نیست. پشتون‌ها، مانند تمام اقوام دیگر افغانستان، جامعه‌ای متنوع‌ اند که خود نیز قربانی استبداد، جنگ و سیاست‌های سرکوبگر بوده‌اند. لذا موضوع این تحلیل، کلیت یک قوم نیست، بلکه ساختار سیاسی‌ای است که از هویت قومی برای سازمان‌دهی و مشروعیت‌بخشی به قدرت استفاده می‌کند.

مشکل از آن‌جا آغاز می‌شود که یک تعریف خاص از هویت، به تعریف رسمی و عمومی ملت تبدیل شود. ملت اما زمانی می‌تواند به یک جامعه‌ی سیاسی پایدار تبدیل شود که اعضای آن در تعریف خودِ ملت سهم برابر داشته باشند. هیچ گروهی نباید برای آن‌که شهروند کامل محسوب شود، زبان، حافظه، تاریخ یا هویت خود را کنار بگذارد و به مرکز هویتی گروه دیگری نزدیک شود. وحدت واقعی بر پایه برابری و همدیگرپذیری شکل می‌گیرد، نه بر پایه همگون‌سازی. از چشم‌انداز همگرایی انسانی، همه متفاوت‌ اند، اما همه از حقوق برابر برخوردار اند، همگون‌سازی اما تأکید می‌ورزد که همه می‌توانند عضو باشند، مشروط بر این‌که به تعریف رسمی و مسلط نزدیک شوند.

بررسی‌های تاریخی مربوط به ملت‌سازی و سیاست قانون اساسی در افغانستان نشان می‌دهد که دولت‌های مدرن افغانستان، به‌ویژه در قرن بیستم، تلاش کردند هویت ملی را از بالا تعریف کنند که سیاست زبان و برجسته‌سازی عناصر قوم‌زبانی در این پروژه نقش مرکزی داشت. پژوهش الیزابت لیک درباره‌ی قانون اساسی و ملت‌سازی در افغانستان نشان می‌دهد که نخبگان سیاسی از ابزار قانون، زبان و نمادهای رسمی برای ساختن یک هویت ملی دولت‌محور استفاده کردند؛ فرآیندی که در آن همه‌ی گروه‌های قومی-زبانی در تعریف هویت رسمی سهم برابر نداشتند (Leake, 2023). بنابراین، مسأله‌ی افغانیت سیاسی را باید از سطح یک احساس ساده ملی فراتر برد و آن را در ارتباط با موضوع قدرت بررسی کرد.

درست زمانی‌ که قدرت سیاسی حق تعریف ملت را در اختیار می‌گیرد، به‌تدریج میان «ملت» و «مرکز قدرت» رابطه‌ای ایجاد می‌شود که در دامن آن دولت تعیین می‌کند که تاریخ رسمی چیست، نماد ملی چیست، زبان ملی چیست و چه تصویری از هویت عمومی باید برجسته و بازنمایی شود. مشکل اساسی در این رابطه این است که مرکز سیاسی، خود را نه فقط مدیر دولت، بلکه نماینده‌ی طبیعی ملت تصور می‌کند. گروه‌هایی که در تعریف رسمی ملت خود را به‌طور کامل بازنمی‌یابند، دولت را نه یک نهاد مشترک، بلکه نهادی متعلق به دیگران تصور می‌کنند. درست همین نقطه‌ای است که از آن بحران اعتماد سیاسی آغاز می‌شود.

تاریخ سیاسی افغانستان نشان می‌دهد که نخستین مرحله‌ی تراژدی افغانستان را می‌توان تصاحب تعریف ملت نامید. هنگامی که تعریف ملت به‌طور برابر از دل توافق و مشارکت همه‌ی شهروندان شکل نگیرد، ملت به یک قرارداد و توافق عمومی تبدیل نمی‌شود و مانند پروژه‌ای توسط نظام سیاسی بر جامعه اعمال می‌شود. در چنین شرایطی، دولت نمی‌تواند یک نهاد بی‌طرف و مشترک باشد. زیرا کسی که خود را به تعریف رسمی ملت نزدیک‌تر می‌بیند، دولت را نیز به‌طور طبیعی به خود نزدیک‌تر تصور می‌کند و کسی که خود را در حاشیه این تعریف می‌بیند، نسبت به دولت احساس بیگانگی بیشتر می‌کند.

درست همین‌جا است که نظریه‌ی استعمار درونی به مسأله‌ی دولت پیوند می‌خورد. استعمار درونی فقط تولید یک مرکز فرهنگی نیست، بلکه مرکز سیاسی نیز تولید می‌کند. وقتی قدرت، منابع، فرصت‌ها و حق تعریف هویت در یک مرکز متمرکز شود، دولت از یک نهاد عمومی فاصله گرفته و به عرصه‌ی نبرد و رقابت، مانند یک پدیده غنیمتی برای تصاحب، تبدیل می‌شود. درست همین‌جا است که نظریه‌ی ماکس وبر درباره‌ی دولت و پاتریمونیالیسم برجسته می‌شود. در دولت نهادمند، میان قدرت عمومی و منافع شخصی یا گروهی تفاوت وجود دارد. حاکمان تغییر می‌کنند، اما نهادها باقی می‌مانند، زیرا قانون از فرد قوی‌تر است و دولت ملک شخصی هیچ گروهی نیست. اما در نظم پاتریمونیال، مرز میان قدرت عمومی و منافع شبکه‌ی حاکم تضعیف می‌شود و دولت به امتداد قدرت گروه‌های مسلط تبدیل می‌گردد (Weber, 1978).

از این منظر، مشکل بنیادی در افغانستان، صرفا ضعف دولت نیست، بلکه تصاحب دولت پیش از تبدیل‌شدن آن به یک نهاد عمومی بوده است. افغانستان دولت داشته است، اما هیچ‌گاهی نتوانسته دولتی بسازد که همه‌ی شهروندان آن را ملکیت مشترک خود بدانند. در چنین وضعیتی، سیاست به رقابت عادی میان برنامه‌ها و دیدگاه‌ها تبدیل نمی‌شود، بلکه به رقابت برای تصاحب کامل دستگاه قدرت تبدیل می‌شود. هر گروه قومی می‌ترسد که اگر در دولت حضور نداشته باشد، نه فقط امنیت ندارد، بلکه منابع، منزلت و آینده‌ی سیاسی خود را نیز از دست می‌دهد. در این وضعیت، قدرت به یک مسأله‌ی وجودی تبدیل می‌شود و دولت به‌ جای آن‌که میدان خدمت عمومی باشد، به غنیمت پیروزی سیاسی بدل می‌گردد.

تصاحب دولت به‌عنوان یک غنیمت سیاسی در واقع همان مرحله‌ی دوم این تراژدی است. دقیقا از این‌جا است که فساد، شبکه‌سالاری، خویشاوندسالاری، حذف سیاسی و نهادهای ضعیف قابل فهم می‌شوند. فساد صرفا نتیجه‌ی ضعف اخلاقی افراد نیست، بلکه در بسیاری موارد محصول ساختاری است که در آن دولت به‌عنوان منبع توزیع امتیاز و وفاداری عمل می‌کند. نهادها نیز ضعیف می‌مانند، زیرا نهاد مستقل می‌تواند قدرت گروه حاکم را محدود کند. کسی که دولت را غنیمت می‌داند، به‌ سادگی نهادی نمی‌سازد که فردا در برابر خود او قرار بگیرد.

پی‌آمد این وضعیت برای توسعه و رفاه ملی بسیار سنگین است. زیرا رفاه پایدار نیازمند اعتماد عمومی، قانون، پیش‌بینی‌پذیری و نهادهای مستقل است. از همین رو، سرمایه‌گذاری بلندمدت زمانی ممکن می‌شود که شهروند بداند تغییر حکومت، به معنای فروپاشی کامل قواعد بازی نیست. آموزش و دانش زمانی شکوفا می‌شوند که شایستگی بر وابستگی سیاسی و شبکه‌ای غلبه داشته باشد. اقتصاد زمانی توسعه می‌یابد که دولت حافظ قانون باشد، نه بزرگ‌ترین منبع امتیاز و غنیمت. به همین دلیل، ناتوانی افغانستان در ایجاد رفاه و سعادت ملی را نمی‌توان فقط با کمبود سرمایه یا فقر طبیعی توضیح داد. افغانستان پیش از آن‌که از فقر اقتصادی زمین‌گیر شود، از فقر نهاد عمومی و اعتماد سیاسی زمین‌گیر شده است.

در این‌جا باید به نکته‌ی اصلی این بحث بازگشت، یعنی همان افغانیت سیاسی که نتوانسته است قدرت را از یک پدیده غنیمتی به سازوکار انسانی تبدیل نماید. افغانیت سیاسی، قدرت را در مالکیت هویتی و گروهی قرار داده است که جلوه‌های پرقدرت آن را در ساختار نظام امارت می‌بینیم. قدرت انسانی اما قدرتی است که هیچ فرد، قوم، حزب یا گروهی مالک طبیعی آن نیست. اما هنگامی که ملت و دولت در تخیل سیاسی در اختیار یک مرکز هویتی قرار بگیرند، قدرت به‌ سادگی از «امانت عمومی» به «حق طبیعی» تبدیل می‌شود، چنان‌که در تاریخ افغانستان به حق مسلم پشتون‌ها تبدیل شده است. از همین رو، افغانیت سیاسی نتوانست آن بستری را ایجاد کند که در آن تحقق سعادت ملی، رفاه عمومی، عدالت اجتماعی و وحدت واقعی امکان‌پذیر گردد.

بحران افغانستان اما در همین مرحله متوقف نمانده است. در عصر ما اسلامیت سیاسی نیز وارد ساختار قدرت شده است و یک مشکل تاریخی را عمق و پهنای بیشتر بخشیده است. اگر افغانیت سیاسی، در شکل مسلط خود، تصاحب ملت و دولت را ممکن ساخت، اسلامیت سیاسی اما مسأله‌ی مشروعیت را به میان آورده است. اسلامیت سیاسی در این‌جا به معنای اسلام نیست. اسلام یک دین و یک سنت گسترده‌ی اخلاقی، فکری و معنوی است. اسلامیت سیاسی زمانی پدید می‌آید که یک جریان سیاسی مدعی شود حق انحصاری دارد که دین را تفسیر کند و براساس تفسیر خود، جامعه و دولت را اداره نماید. خطر اسلامیت سیاسی دقیقا در همین انحصار است. در یک نظام سیاسی عادی، می‌توان از حاکم پرسید چرا چنین تصمیمی گرفته است و از چه منبعی مشروعیت گرفته است. اما هنگامی که تصمیم سیاسی با زبان مقدس بیان شود، نقد آن غیرممکن می‌شود. در این وضعیت مخالف حکومت به‌ سادگی می‌تواند مخالف دین معرفی شود و نقد یک تصمیم انسانی می‌تواند به‌عنوان مخالفت با حقیقت مقدس تعبیر گردد. در این لحظه، قدرت از حوزه‌ی نقد انسانی فاصله می‌گیرد و به قلمرو تقدس منتقل می‌شود.

مرحله‌ی سوم تراژدی افغانستان درست همین تقدیس قدرت تصاحب‌شده است. اسلامیت سیاسی، به‌ویژه در شکل اقتدارگرایانه، قدرت را صرفا تقویت نمی‌کند، بلکه آن را از نظر اخلاقی و دینی محافظت می‌کند. قدرتی که خود را انسانی و موقت می‌داند، ناچار است اصل امکان خطا و تغییر را بپذیرد. اما قدرتی که خود را نماینده‌ی حقیقت مطلق معرفی می‌کند، هر نوع مخالفت را تهدیدی علیه نظم مقدس می‌بیند. در این وضعیت پاسخ‌گویی وجود ندارد، نقد الگوهای فکری و رفتار سیاسی متوقف می‌شود و سیاست به فرمان‌بری کامل تنزل پیدا می‌یابد.

وضعیت کنونی افغانستان تحت حاکمیت طالبان را می‌توان در پرتو همین چارچوب تحلیل کرد. طالبان هرچند که نماینده‌ی تمامی پشتون‌ها نیستند، اما به‌عنوان نمایندگان اکثریت این جامعه، نمی‌توان ساختار کنونی قدرت را از تاریخ طولانی تمرکز و انحصار قدرت در افغانستان جدا کرد. آنچه را که طالبان در اکران می‌گذارنند، پیوند قدرت سیاسی بسیار متمرکز با ادعای انحصاری تفسیر دین است که دولت نه از طریق رضایت و مشارکت عمومی، بلکه براساس یک قرائت خاص از مشروعیت دینی سازمان می‌یابد.

یکی از روشن‌ترین پی‌آمدهای این وضعیت، سیاست‌های گسترده‌ی محروم‌سازی هویت‌های غیرپشتون و زنان و دختران از آموزش، تحصیلات عالی، کار و مشارکت اجتماعی است. این مسأله صرفا یک موضوع مربوط به حقوق فردی زنان نیست، بلکه یک فاجعه‌ی اجتماعی و ملی است. جامعه‌ای که بخش عظیمی از نیروی انسانی خود را از دانش، کار و تولید حذف می‌کند، در واقع ظرفیت اقتصادی، علمی و فرهنگی خود را نیز محدود می‌سازد. گزارش‌های نهادهای بین‌المللی در سال‌های اخیر بارها بر پی‌آمدهای گسترده‌ی محدودیت‌های طالبان علیه هزاره‌ها، زنان و دختران تأکید کرده‌اند (Human Rights Watch, 2026; International Labour Organization, 2026). حذف زنان از عرصه‌ی عمومی به معنای بسته‌شدن یکی از بزرگ‌ترین راه‌های توسعه‌ی جامعه است، زیرا هیچ کشوری با محروم‌کردن نیمی از جامعه از آموزش و کار نمی‌تواند به رفاه، ثبات و پیشرفت پایدار دست یابد.

اما اهمیت نظری این مسأله در چارچوب این مقاله فراتر از پی‌آمدهای اقتصادی و اجتماعی است. پرسش اصلی این است که چه‌کسی حق دارد چنین محدودیت‌هایی را تعیین کند و چگونه تصمیم سیاسی خود را از نقد عمومی مصون سازد؟ هنگامی که پاسخ این باشد که یک گروه خاص حق انحصاری تفسیر دین را دارد، درست همین‌جا است که اسلامیت سیاسی به سازوکار تقدیس قدرت تبدیل می‌شود. این همان چیزی است که بحران امروز افغانستان را از یک استبداد سیاسی معمولی فراتر می‌برد. در این وضعیت قدرت صرفا متمرکز نیست، بلکه تلاش می‌کند مشروعیت خود را از قلمروی به دست بیاورد که نقد آن مخالفت با دین تعریف شده است.

از این منظر، پیوند افغانیت سیاسی و اسلامیت سیاسی، یک پیوند صرفا تصادفی نیست، بلکه این دو پروژه در یک نقطه‌ی بنیادی به هم می‌رسند. هر دو پروژه برای غنیمت و انحصار قدرت طرح و دیزاین شده است. افغانیت سیاسی، در شکل مورد نقد این مقاله، حق تعریف ملت را انحصاری کرده است و اسلامیت سیاسی حق تعریف دین را. اولی مرکز تعیین می‌کند که ما چه‌کسی هستیم و دومی تعیین می‌کند که «حقیقت» چیست. اولی زمینه‌ی تصاحب قدرت و دولت را فراهم می‌کند و دومی به قدرت تصاحب‌شده تقدس و مصونیت می‌بخشد.

بنابراین، بحران افغانستان را می‌توان در یک زنجیره‌ی علّی منسجم خلاصه کرد: تصاحب تعریف ملت، زمینه‌ی تصاحب دولت را فراهم می‌کند، تصاحب دولت نهادهای عمومی را تضعیف می‌سازد، ضعف نهادها قدرت را شخصی، گروهی و غنیمتی می‌کند و اسلامیت سیاسی با انحصار تفسیر دین، به این قدرت غنیمتی مشروعیت و تقدس الهی می‌بخشد. نتیجه‌ی نهایی، نظمی است که در آن قدرت هم از نظر سیاسی متمرکز است و هم از نظر ایدئولوژیک خود را برتر از نقد می‌داند، درست همین وضعیتی که طالبان پدید آورده‌اند.

بر همین اساس، پاسخ به پرسش اصلی مقاله روشن است. افغانیت سیاسی، در شکل انحصارگرایانه و دولت‌محور خود، نتوانست بستر سعادت ملی، رفاه عمومی، عدالت اجتماعی، وحدت واقعی و نهادهای پایدار را فراهم کند، زیرا مسأله‌ی ملت و دولت را بر پایه شهروندی کاملا برابر و مالکیت عمومی قدرت حل نکرد. دولت پیش از آن‌که به نهادی برای همه تبدیل شود، در معرض تصاحب قرار گرفت. اسلامیت سیاسی نیز این مشکل را دو برابر کرد که با پیوندزدن قدرت سیاسی با تفسیر انحصاری از دین، هر نوع مخالفت با انحصار قدرت را خلاف آموزه‌های مقدس دینی-مذهبی می‌داند.

به عبارت دیگر، افغانیت سیاسی، در شکل مسلطش، قدرت را به‌سوی مالکیت و انحصار سوق داد و اسلامیت سیاسی، در شکل اقتدارگرایانه‌اش، همان قدرت را به‌سوی تقدس و مصونیت از نقد سوق داده است. اولی مانع شکل‌گیری کامل دولت به‌عنوان نهاد عمومی شد و دومی مانع تبدیل قدرت به یک امر کاملا پاسخ‌گو و انسانی شده است. لذا اگر قرار باشد که راهی برای برون‌رفت از این وضعیت جست‌وجو شود، آن راه دشمنی با پشتون‌ها، نفی اسلام یا حذف هویت‌های قومی نیست. چنین رویکردی فقط همان منطق انحصار و دشمن‌سازی را بازتولید می‌کند. راه برون‌رفت از این وضعیت در واقع شکستن اصل مالکیت سیاسی بر هویت و حقیقت است. هیچ قوم نباید مالک طبیعی افغانستان تلقی شود. هیچ هویت قومی و زبانی نباید معیار برتری شهروندی باشد. هیچ گروهی نباید دولت را ملک خود بداند. و هیچ جریان سیاسی نباید تفسیر خود از دین را به‌عنوان حقیقتی غیرقابل نقد بر همه‌ی جامعه تحمیل کند.

افغانستان زمانی می‌تواند وارد مسیر ملت‌سازی واقعی شود که ملت نه یک تعریف تحمیل‌شده، بلکه قرارداد برابر میان همه‌ی شهروندان باشد. دولت زمانی می‌تواند پایدار بماند که دولت از افراد و گروه‌های قومی قدرتمندتر باشد. عدالت اجتماعی زمانی می‌تواند تحقق یابد که دسترسی به قدرت و فرصت براساس وابستگی هویتی تعیین نشود و رفاه ملی را زمانی می‌تواند به وجود آورد که نیمی از جامعه، به‌ویژه زنان، از آموزش، کار و مشارکت اجتماعی محروم نباشند.

نتیجه‌ی نهایی این مقاله این است که تراژدی افغانستان را باید تراژدی قدرت دانست، قدرتی که ابتدا می‌خواهد ملت را تعریف کند، سپس دولت را تصاحب کند و سرانجام خود را به حقیقتی مقدس تبدیل نماید. افغانیت سیاسی در شکل انحصارگرایانه‌اش، زمینه‌ی تصاحب ملت و دولت را فراهم کرد؛ اسلامیت سیاسی، در شکل اقتدارگرایانه‌اش، قدرت تصاحب‌شده را تقدیس کرد. لذا تا زمانی که قدرت در افغانستان از مفهوم «مالکیت» به مفهوم «امانت عمومی» تبدیل نشود، تغییر هیچ رژیمی به‌ تنهایی امکان عبور افغانستان از این بحران را فراهم نخواهد کرد. آینده‌ی مطمئن افغانستان درست از لحظه‌ای آغاز می‌شود که قدرت دیگر میراث یک قوم، غنیمت یک گروه و یا فرمان مقدسی فراتر از پرسش نباشد، بلکه امانت عمومی، موقت، محدود، پاسخ‌گو و در خدمت کرامت همه‌ی انسان‌های این سرزمین باشد.


منابع:

González Casanova, P. (1965). Internal colonialism and national development. Studies in Comparative International Development, 1(4), 27–37. https://doi.org/10.1007/BF02800542

Hechter, M. (1975). Internal colonialism: The Celtic fringe in British national development, 1536–1966. Routledge & Kegan Paul.

Leake, E. (2023). Constitutions and modernity in post-colonial Afghanistan: Ethnolinguistic nationalism and the making of an Afghan nation-state. Law and History Review, 41(2), 295–315. https://doi.org/10.1017/S0738248022000530

Weber, M. (1978). Economy and society: An outline of interpretive sociology (G. Roth & C. Wittich, Eds.). University of California Press.

Human Rights Watch. (2026, August 3). Afghanistan: Taliban assault on rights deepens 5 years on. Human Rights Watch

از روزنامه‌نگاری مستقل حمایت کنید

محدودیت‌های گسترده بر رسانه‌ها و فضای عمومی در افغانستان، دسترسی شهروندان به اطلاعات مستقل را محدود کرده است. در چنین شرایطی، «اطلاعات روز» متعهدانه و مستقل به کار خود ادامه می‌دهد تا حقیقت قربانی خاموشی و فراموشی نشود.

ما وابسته به هیچ قدرتی نیستیم و تنها برای مردم می‌نویسیم.

مأموریت ما افشای فساد، بازتاب صدای سرکوب‌شدگان، تقویت پاسخگویی صاحبان قدرت، و پشتیبانی از چشم‌اندازی است که در آن همه شهروندان افغانستان از حقوق و آزادی‌های برابر برخوردار باشند و در صلح زندگی کنند.

خبرنگاران ما در شرایط دشوار و گاه خطرناک فعالیت می‌کنند تا گزارش‌های دقیق، منصفانه و مبتنی بر واقعیت منتشر شود و روایت‌های مردم به حاشیه رانده نشود. تداوم این کار، به حمایت مخاطبان و حامیان مستقل وابسته است.

هر کمک، فارغ از میزان آن، به ادامه روزنامه‌نگاری مستقل کمک می‌کند. اگر امکان کمک مالی ندارید، همرسانی این درخواست و تشویق دیگران به حمایت نیز سهمی مهم در تقویت این مسیر دارد.

در کنار حقیقت بایستید
از اطلاعات روز حمایت کنید

برای حمایت اینجا کلیک کنید
با دیگران به‌‌ اشتراک بگذارید
بدون دیدگاه