در روزهای اخیر، ویدیویی در شبکههای اجتماعی دستبهدست میشود که در آن فردی که گفته میشود حمزه بن لادن، فرزند اسامه بن لادن و از چهرههای شناختهشدهی خانوادهی بنیانگذار القاعده است، بهمناسبت بیستوپنجمین سالگرد حملات تروریستی یازدهم سپتامبر سخنرانی میکند. در این سخنرانی، بر ادامهی راه اسامه بن لادن و آنچه «جهاد جهانی» خوانده میشود، تأکید شده است. در بخشی از ویدیو، فردی که القاعده او را حمزه بن لادن معرفی میکند، میگوید: «اسلام با یک جنگ تمامعیار مذهبی، فرهنگی، اقتصادی و نظامی توسط دشمنانی که نمیخواهند اسلام پیروز شود، روبهرو است.» در بخش دیگری از ویدیو نیز القاعده برای جذب نیرو فراخوان میدهد و مدعی میشود که «جهاد در حال گسترش است» و قدرت آن «دشمنان خدا را در واشنگتن، لندن و تلآویو به وحشت میاندازد».
هنوز نمیتوان با اطمینان دربارهی هویت فرد حاضر در ویدیو و محل ثبت آن سخن گفت؛ اما برخی جزئیات تصویر، از نوع پوشش و شیوه بستن لنگی گرفته تا معماری ساختمانهای پسزمینه، این احتمال را مطرح میکند که ویدیو در یکی از مناطق افغانستان ضبط شده باشد. اگر این برداشت درست باشد، موضوع تنها به حضور احتمالی حمزه بن لادن محدود نمیشود؛ زیرا حضور فردی وابسته به خانوادهی بن لادن در افغانستان، آنهم در بیستوپنجمین سالگرد حملات یازدهم سپتامبر و همراه با پیامی در حمایت از تداوم جهاد، میتواند پرسشهای جدیتری دربارهی وضعیت القاعده و دیگر گروههای جهادی بینالمللی در این کشور مطرح کند.
من این ویدیو را چند بار دیدهام و در نگاه نخست، آنچه بیشتر جلب توجه میکند، محیطی است که در پسزمینه دیده میشود. فرد با لباس و دستار که معمولا مردان جنوب افغانستان بهعنوان پوشش از آن استفاده میکنند و در عقب آن دیوار گلی دیده میشود. بدون شک دیوار گلی به تنهایی نمیتواند محل تصویر را مشخص کند، زیرا چنین معماری در بخشهای مختلف افغانستان و بعضا در برخی نقاط قبائلی پاکستان وجود دارد؛ بااینحال، در برخی مناطق، از جمله غزنی، زابل، ارزگان، میدان وردک و بخشهایی از خوست و پکتیا، این نوع ساختمانها بیشتر دیده میشود. از سوی دیگر، نوع پوشش فرد و بهخصوص نوع و شکل بستن لنگی نیز برای من تا اندازهای آشنا است و با شیوهای که در بخشهایی از جنوب افغانستان استفاده میشود، شباهت دارد.
برای بررسی همین نکته، با یکی از دوستانم در کابل که در کار فروش پارچه و لنگی است صحبت کردم. بهگفتهی او، نوع لنگی دیدهشده در این تصویر در بازارهای کابل نیز شناختهشده است که عمدتا با عنوان «لنگی ملا یعقوب-یعقوبی لنگی» عرضه میشود؛ نامی که بهدلیل شباهت آن با لنگی مورد استفادهی ملا یعقوب، وزیر دفاع طالبان، رواج پیدا کرده است. در تصاویر تاریخی ملا محمدعمر نیز نمونهای از چنین شیوهی بستن لنگی دیده میشود. البته این قرینهها، بهخصوص در نبود اطلاعات مستقل دربارهی محل ثبت ویدیو، به هیچ صورت نمیتواند اثبات کند که تصویر در افغانستان گرفته شده است؛ اما نمیتوان آنها را نیز کاملا نادیده گرفت.

در عین حال، یک احتمال دیگر را نیز باید در نظر گرفت و آن اینکه محیط موجود در ویدیو عمدا بهگونهای انتخاب یا حتا ساخته شده باشد که بیننده تصور کند این تصویر در افغانستان ثبت شده است. گروههای جهادی در طول سالهای گذشته در حوزه تبلیغات، فریب و عملیات روانی تجربهی قابلتوجهی بهدست آوردهاند و استفاده از محیط، لباس و نشانههای محلی برای گمراهکردن مخاطب یا انتقال یک پیام مشخص، امر تازهای نیست. البته در شرایط کنونی نمیتوان تأثیرات استفاده از ابزارهای هوش مصنوعی را نیز بهطور کامل نادیده گرفت. از همین منظر، اگر این تصویر واقعا در افغانستان ثبت نشده باشد، بازهم انتخاب یک محیط شبیه افغانستان و استفاده از پوشش مروج در این کشور، میتواند خود بخشی از پیام باشد. این پرسش مطرح میشود که اگر هدف تنها نمایش زندهبودن حمزه بن لادن بوده، چرا محیطی شبیه افغانستان انتخاب شده است، نه یک محیط عربی یا افریقایی؟ شاید پاسخ این باشد که سازندگان ویدیو میخواهند این تصور را ایجاد کنند که او زنده است، در یک محیط امن زندگی میکند و همچنان امکان فعالیت و ارتباط با شبکههای جهادی را دارد؛ و افغانستان در این روایت میتواند نماد همین «امنیت» باشد که توسط یک گروه حامی بزرگ یعنی طالبان فراهم شده است.
مسأله از حمزه بزرگتر است
اما در هر دو حالت، مسأله از حمزه بن لادن بزرگتر است. اگر تصویر واقعا در افغانستان ثبت شده باشد، پرسش اصلی این نیست که حمزه بن لادن در کدام روستا یا ولایت حضور دارد؛ پرسش اصلی این است که چگونه، ۲۵ سال پس از حملات یازدهم سپتامبر و ادعاهای مطرحشده مبنی بر از بین رفتن تواناییهای القاعده بهویژه در افغانستان، این کشور دوباره میتواند به محیطی تبدیل شود که در آن چهرهها و شبکههای وابسته به القاعده احساس امنیت کنند. و اگر تصویر ساختگی باشد و هدف آن القای همین تصور باشد، بازهم مسألهی مهمی وجود دارد: چرا افغانستان باید بهعنوان نماد یک محیط امن برای یک چهرهی مهم و ارشد القاعده انتخاب شود؟
این پرسش زمانی اهمیت بیشتری پیدا میکند که سابقهی رابطهی القاعده با طالبان افغانستان را در نظر بگیریم. افغانستان پیش از حملات یازدهم سپتامبر تنها محل حضور اسامه بن لادن نبود؛ این کشور بهدلیل حاکمیت طالبان، به محیطی تبدیل شده بود که القاعده میتوانست در آن آموزش ببیند، نیرو جذب کند، شبکههای خود را توسعه دهد و برای عملیاتهای فرامرزی برنامهریزی کند. دانیل بایمن، پژوهشگر حوزهی تروریسم، در تحلیلی که بهمناسبت بیستوپنجمین سالگرد حملات یازدهم سپتامبر منتشر کرده، «درک نادرست از ارزش استثنایی افغانستان پیش از ۱۱ سپتامبر بهعنوان یک خانهی امن» را یکی از پنج اشتباه مهم تحلیلی امریکا پس از این حملات میداند. از نگاه او، یکی از مشکلات اساسی در ارزیابیهای پس از ۱۱ سپتامبر این بود که اهمیت خاص محیط افغانستان برای القاعده به درستی درک نشد.
بایمن در کنار این موضوع، چهار خطای تحلیلی دیگر را نیز برجسته میکند: اینکه حملات ۱۱ سپتامبر بیش از اندازه بهعنوان نشانهی آغاز موجی از حملات بزرگتر و فاجعهبارتر تلقی شد؛ فشار مستمر مبارزه با تروریسم دستکم گرفته شد؛ رقابتها و شکافهای درونی جنبشهای جهادی مورد توجه کافی قرار نگرفت و در نهایت، توانایی امریکا برای تغییر جوامع و ساختارهای سیاسی در دیگر نقاط جهان، بهویژه در خاور میانه بزرگ، بیش از اندازه برآورد شد. اهمیت این بحث در این است که بایمن، ۲۵ سال پس از ۱۱ سپتامبر، نه از نادیدهگرفتن تهدید تروریسم سخن میگوید و نه از بازگشت حتمی سناریوی سال ۲۰۰۱؛ بلکه بر ضرورت «تنظیم و متناسبسازی» ارزیابی تهدید تأکید میکند. به بیان دیگر، کاهش خطر یک حملهی بزرگ نباید به این نتیجه منجر شود که تهدید جهادی از بین رفته است، همانگونه که هر نشانهای از فعالیت این گروهها نیز نباید بهعنوان مقدمهی قطعی تکرار دقیقا مشابه ۱۱ سپتامبر تلقی شود؛ بلکه این نشانهها میتواند به نتایج متفاوت در یکی دیگر از نقاط جهان منتج شود.
این نکته برای بحث امروز افغانستان اهمیت ویژه دارد، زیرا نشان میدهد که اهمیت یک کشور برای یک شبکه تروریستی تنها به حضور رهبران آن گروه در آن کشور محدود نمیشود؛ محیط سیاسی و امنیتی، امکان آموزش، سازماندهی، ارتباط، جذب نیرو و بازسازی شبکه نیز میتواند به همان اندازه تعیینکننده باشد. بنابراین، پرسش امروز نباید فقط این باشد که آیا یک یا چند عضو القاعده در افغانستان حضور دارند یا خیر؛ بلکه باید پرسید که آیا شرایط موجود در افغانستان میتواند برای حفظ و بازسازی چنین شبکههایی مساعد باشد یا نه. پاسخ که با توجه به شواهد و گزارشهای معتبر موجود مثبت است. به این معنا که القاعده در افغانستان تحت کنترل طالبان به فرصت استثنایی به منابع مهم مکانی، لجستیکی، سوق و اداره، آموزشی و مالی دست یافته است.
پروفایل منتشرشده از سوی مرکز ویلسون دربارهی سیفالعدل نشان میدهد که او در اواخر دههی ۱۹۸۰ به افغانستان رفت، به مجاهدان عرب پیوست و اندکی بعد از شکلگیری القاعده به این گروه ملحق شد. او در دههی ۱۹۹۰ به یکی از چهرههای نزدیک به اسامه بن لادن تبدیل شد و در آموزش، عملیات و توسعهی روابط القاعده با گروههای وابسته نقش داشت. این گزارش همچنین از نقش او در نبرد قندهار در سال ۲۰۰۱ و فرار او پس از شکست القاعده به پاکستان سخن میگوید.
این سابقه نشان میدهد که افغانستان در شکلگیری و توسعهی نسل نخست شبکه القاعده چه نقشی داشته است. افغانستان برای القاعده صرفا یک محل اقامت رهبران نبود؛ محیطی بود که در آن آموزش، سازماندهی، ارتباط با گروههای دیگر و توسعهی ظرفیت عملیاتی امکانپذیر شد. حتا رابطهی تاریخی میان سیفالعدل و افغانستان نشان میدهد که این کشور در مراحل مختلف تحول القاعده، از مرحلهی شکلگیری و آموزش گرفته تا رویارویی نظامی با امریکا، جایگاه مهمی داشته است.
این رابطهی تاریخی با سقوط رژیم طالبان در سال ۲۰۰۱ بهطور کامل پایان نیافت. پس از بازگشت طالبان به قدرت در آگست ۲۰۲۱، کشتهشدن ایمنالظواهری، رهبر القاعده، در کابل در ۲۰۲۲ نشان داد که دستکم یکی از رهبران ارشد این شبکه توانسته بود در پایتخت افغانستان زندگی کند. این رویداد به تنهایی نمیتواند وضعیت تمام شبکه القاعده در افغانستان را توضیح دهد، اما نشان میدهد که رابطه میان القاعده و افغانستان پس از ۲۰۰۱ نیز کاملا از میان نرفته بود.
بااینحال، القاعده امروز همان سازمانی نیست که در سال ۲۰۰۱ بود. این گروه پس از حملات یازدهم سپتامبر و فشارهای نظامی و اطلاعاتی امریکا و متحدانش، ساختار متمرکز گذشتهی خود را تا حد قابل توجه از دست داد و بهتدریج به شبکهای پراکندهتر تبدیل شد. تحلیل منتشرشده از سوی انستیتوت مطالعات جنگ مدرن در وستپوینت در ۳ مارچ ۲۰۲۶ استدلال میکند که القاعده وارد «مرحلهی سوم» خود شده است؛ مرحلهای که در آن بازسازی سازمانی، حفظ شبکه، آموزش، ارتباطات امن، فریب و بازسازی ظرفیتها اهمیت بیشتری پیدا کرده است. براساس این تحلیل، القاعده امروز کمسروصداتر و کمتر نمایشی از گذشته است، اما این کاهش دیدهشدن لزوما به معنای از میان رفتن ظرفیت آن نیست و میتواند بخشی از تلاش برای بازسازی سازمانی و حفظ توان بازگشت باشد.
تحلیل بایمن از یک جهت دیگر نیز برای این بحث اهمیت دارد. او با وجود تأکید بر موفقیت امریکا در جلوگیری از تکرار یک حملهی جهادی بزرگ در خاک این کشور، هشدار میدهد که تهدید تروریسم جهادی از بین نرفته است. بهباور او، تجربهی ۲۵ سال گذشته نباید به غفلت دوباره از این تهدید منجر شود؛ اما در عین حال، هر تهدیدی را نیز نباید نشانهی تکرار قریبالوقوع یازدهم سپتامبر دانست. آنچه پس از ۲۵ سال اهمیت دارد، ارزیابی دقیق، واقعبینانه و متناسب با سطح تهدید است. این نکته برای افغانستان اهمیت ویژهای دارد؛ زیرا از یکسو نباید هر تصویر یا گزارش تأییدنشده را نشانهای از تکرار حملات یازدهم سپتامبر تلقی کرد و از سوی دیگر، کاهش حملات بزرگ نباید باعث شود حضور، آموزش و بازسازی شبکههای جهادی در یک محیط مساعد نادیده گرفته شود.
مرکز ملی مبارزه با تروریسم امریکا (NCTC) در سپتامبر ۲۰۲۵ هشدار داده بود که بازگشت فراخوانهای القاعده برای انجام حملات، نشاندهندهی تداوم و ماندگاری تهدید این سازمان است. در این ارزیابی همچنین آمده است که القاعده و شاخههای آن از تولیدات رسانهای و بحرانهای جهانی برای الهامبخشی به مهاجمان بالقوه استفاده میکنند.
این ارزیابی نشان میدهد که کاهش عملیات مستقیم یا نمایشی القاعده را نباید به معنای پایان تهدید این سازمان دانست. سازمانی که زمانی با حملات بسیار بزرگ و پرسروصدا شناخته میشد، امروز میتواند از روشهای کمهزینهتر، شبکههای غیرمتمرکز و تبلیغات برای حفظ نفوذ و تحریک افراد استفاده کند. اقداماتی که ممکن با بمب باعث تغییرات ساختاری دولتها نشود، اما با حملات پراکنده باعث خواهد شد تا ارزشهای بنیادین و دموکراسی غربی را داخل این کشورها متضرر کند. نمونههای این پیآمد را میتوان در رشد احزاب راست افراطی در سراسر جهان دید. بنابراین، معیار سنجش تهدید نباید فقط تعداد عملیاتهای بزرگ باشد؛ ظرفیت سازمان برای زندهماندن، بازسازی و استفاده از فرصتهای جدید نیز اهمیت دارد.
این نخستینبار نیست که القاعده در مرحلهای قرار میگیرد که نشانههای تهدید آن کمتر از واقعیت دیده میشود. در مقالهی «جنگ بیستساله» که نخست در آتلانتیک در سال ۲۰۱۶ منتشر شد، آمده است که اسامه بن لادن در ۲۳ آگست ۱۹۹۶ علیه امریکا اعلام جنگ کرد، اما در آن زمان افراد زیادی به این اقدام توجه نکردند؛ اقدامی که بعدتر به آغاز یک درگیری طولانی میان امریکا و القاعده تبدیل شد. این مقاله همچنین یادآور میشود که بن لادن پس از اخراج از سودان در سال ۱۹۹۶ به افغانستان بازگشت و تحت حمایت طالبان قرار گرفت.
این تجربهی تاریخی نشان میدهد که تهدیدهای جهادی همیشه در زمانی که به یک خطر بزرگ تبدیل شدهاند، قابل تشخیص نیستند؛ گاهی مرحلهای که یک سازمان در حال بازسازی ظرفیت، ایجاد شبکه و آمادهسازی خود است، از نظر سیاسی و رسانهای کماهمیتتر دیده میشود.
خطر بازگشت القاعده
اما برای فهم وضعیت امروز افغانستان، شاید مهمترین شواهد نه در گذشته، بلکه در ارزیابیهای تازه دربارهی وضعیت کنونی القاعده قرار داشته باشد. مرکز دادههای رویداد و مکان منازعه (ACLED) در ۹ سپتامبر ۲۰۲۶، در تحلیلی بهمناسبت بیستوپنجمین سالگرد حملات یازدهم سپتامبر، تأکید میکند که القاعده همچنان وجود دارد، اما جهادگرایی جهانی دیگر حول یک سازمان، یک رهبری یا یک مرکز جغرافیایی واحد نمیچرخد. در بخش مربوط به افغانستان و پاکستان، پرل پاندیا، تحلیلگر ارشد ACLED در جنوب آسیا، میگوید: «القاعده همچنان در افغانستان تحت حاکمیت طالبان از یک محیط عملیاتی مساعد برخوردار است.» بهگفتهی او، نقش القاعده در افغانستان عمدتا به فراهمکردن آموزش و حمایت برای دیگر گروههای مسلح فعال در این کشور محدود است، در حالی که القاعده در شبهقاره هند نشانههایی از افزایش فعالیت نشان داده است.
اهمیت این ارزیابی در این است که ACLED افغانستان را لزوما محل طراحی حملات بینالمللی القاعده در این مقطع از جانب نمیداند، بلکه از وجود یک «محیط عملیاتی مساعد» در این کشور برای این گروه سخن میگوید. این تفاوت برای درک ماهیت تهدید امروز اهمیت زیادی دارد. یک گروه جهادی برای تبدیلشدن به یک تهدید جدی، لزوما نباید در همان لحظه در حال طراحی حملاتی مانند یازدهم سپتامبر باشد. وجود یک محیط مساعد میتواند به چنین گروهی فرصت دهد نیروهای خود را حفظ و آموزش دهد، با گروههای دیگر ارتباط برقرار کند و زیرساختها و ظرفیتهای عملیاتی خود را بازسازی کند. از این رو، خطر افغانستان را باید نه فقط در امکان طراحی یک حملهی فوری، بلکه در فراهمشدن زمینه برای تداوم، تقویت و بازسازی شبکههای جهادی جستوجو کرد.
ACLED همچنین به افزایش فعالیت شاخه القاعده در شبهقاره هند اشاره میکند و از حملهی موتر بمبگذاریشده در دهلی نو در نومبر ۲۰۲۵ و تلاشهای گزارششده برای ایجاد هستههایی در بنگلادیش بهعنوان نشانههایی از این روند یاد میکند. این مرکز همچنین از حمایت القاعده از گروههای مسلح فعال در افغانستان و پاکستان سخن میگوید.
در نتیجه، مسأله افغانستان را نمیتوان تنها در محدوده مرزهای این کشور دید؛ اگر یک شبکه جهادی در افغانستان امکان آموزش، ارتباط و بازسازی داشته باشد و همزمان با گروههای مسلح در کشورهای دیگر ارتباط برقرار کند، پیآمدهای آن میتواند به یک مسألهی امنیتی منطقهای تبدیل شود.
زلین در تحلیلی بهمناسبت بیستوپنجمین سالگرد حملات یازدهم سپتامبر استدلال میکند که جنبش جهادی جهانی امروز، با وجود پراکندهترشدن جغرافیایی و تغییر ساختار، همچنان از نظر نیروی انسانی، منابع، تولیدات رسانهای و توانایی ادامهی فعالیت از خود تابآوری نشان میدهد؛ اما همزمان جایگاه آن در اولویتهای امنیتی امریکا و بسیاری از کشورهای غربی کاهش یافته است. بهباور او، رقابت قدرتهای بزرگ، جنگ اوکراین، تنش با ایران و موضوعاتی مانند مهاجرت و قاچاق مواد مخدر، تروریسم را از جایگاه محوری در محاسبات امنیتی کنار زدهاند. این تغییر اولویت میتواند بهتدریج بر بودجه، نیروی انسانی، جمعآوری اطلاعات و مهمتر از همه بر حافظهی نهادی دولتها اثر بگذارد و در آینده زمینهی یک «غافلگیری راهبردی» دیگر را فراهم کند.
این تحلیل از آن جهت برای افغانستان اهمیت دارد که کاهش توجه جهانی به تروریسم، لزوما به معنای کاهش تهدید نیست. حتا برعکس، هرچه توجه امنیتی دولتها بیشتر به سمت رقابتهای ژئوپلیتیکی و بحرانهای جدید معطوف شود، ممکن است گروههای جهادی فرصت بیشتری برای فعالیت در حاشیه این تحولات پیدا کنند. افغانستان میتواند یکی از محیطهایی باشد که این شکاف میان کاهش توجه سیاسی و تداوم ظرفیت جهادی در آن آشکار شود؛ به این معنا که در حالی که تروریسم در فهرست اولویتهای امنیتی بسیاری از دولتها جایگاه پیشین خود را از دست میدهد و یا حتا برخی از کشورها با استناد به تصاویر نادرست ارائهشده از برخی گروهای تروریستی آنان را از لیست تهدید امنیت خود خارج سازند- نمونهای که در تصمیم برخی کشورها در مورد طالبان دیده میشود. در این شرایط گروههایی مانند القاعده همچنان میتوانند به حفظ نیرو، ارتباطات و ظرفیتهای عملیاتی خود ادامه دهند.
از این منظر، خطر الزاما این نیست که فردا حادثهای شبیه ۱۱ سپتامبر تکرار شود؛ خطر میتواند در شکلگیری تدریجی شرایطی باشد که یک گروه جهادی بتواند بدون آنکه در مرکز توجه جهانی قرار داشته باشد، منابع انسانی و مالی خود را حفظ کند، شبکههای ارتباطیاش را بازسازی کند، نیرو آموزش دهد و روابط خود را با گروههای دیگر توسعه دهد. اما این احتمال نیز وجود دارد که همین ظرفیت بازسازی، در صورت فراهمشدن شرایط سیاسی و امنیتی مناسب، در نهایت به بازگشت تهدید مستقیمتر القاعده منجر شود.
این موضوع در بیستوپنجمین سالگرد حملات یازدهم سپتامبر اهمیت بیشتری پیدا میکند. جهان امروز دیگر افغانستان سال ۲۰۰۱ را نمیبیند و القاعده نیز سازمان سال ۲۰۰۱ نیست؛ اما برخی از عناصر اساسی آن معادله همچنان میتواند وجود داشته باشد: یک گروه جهادی بینالمللی، شبکهای از افراد و شاخههای وابسته، امکان فعالیت در فضای نسبتا بسته و دور از نظارت، و محیطی که به آن اجازه میدهد آموزش، ارتباط و بازسازی ظرفیتهای خود را دنبال کند.
همانگونه که زلین در مقالهی خود مطرح میکند، اگر کاهش توجه جهانی به تروریسم با تداوم ظرفیت گروههای جهادی همزمان شود، فاصله میان تهدید واقعی و ادراکشده میتواند افزایش یابد. در چنین شرایطی، گروهی مانند القاعده ممکن است در حالی ظرفیت خود را بازسازی کند که بخش بزرگی از منابع اطلاعاتی و امنیتی جهان به سمت بحرانهای دیگر منتقل شده است. دقیقا این همان شکافی است که میتواند در آینده امکان غافلگیری راهبردی را ایجاد کند.
از همین رو، تصویر حمزه بن لادن، چه واقعی باشد و چه یک عملیات فریب رسانهای، ارزش بررسی دارد؛ نه به این دلیل که میتوان براساس آن با قطعیت گفت حمزه بن لادن مثلا در فلان روستای ولسوالی اندر ولایت غزنی و یا فلان روستا در ولسوالی بازارک پنجشیر افغانستان است، بلکه به این دلیل که این تصویر بار دیگر پرسشی را پیش روی ما قرار میدهد که تصور میکردیم بعد از ۲۰۰۱ دیگر نباید تکرار شود: آیا افغانستان بار دیگر به خانهی امن یا دستکم محیطی مساعد برای گروههای جهادی بینالمللی، از جمله القاعده تبدیل شده است؟
پاسخ به این پرسش را نمیتوان از یک ویدیو استخراج کرد. برای رسیدن به یک نتیجهی قابل اتکا، باید شواهد مستقل دربارهی حضور رهبران القاعده، مراکز آموزشی، شبکههای مالی و ارتباطی، رفتوآمد نیروهای خارجی و نوع رابطهی این گروهها با ساختار حاکم در افغانستان کنار هم گذاشته شود؛ شواهدی که در گزارشهای متعدد بینالمللی منتشر شده و صحبتهایی که با منابع در داخل افغانستان داشتم، بهطور واضح بازتاب یافته است. اما نادیدهگرفتن پرسش نیز راهحل نیست. تجربهی ۲۳ آگست ۱۹۹۶ و سالهایی که پس از آن آمد، نشان داد که تهدیدهای بزرگ همیشه با صدای بلند آغاز نمیشوند. گاهی در سکوت رشد میکنند، در محیطی مساعد به بازسازی میپردازند و زمانی دیده میشوند که دیگر فرصت زیادی برای جلوگیری از پیآمدهای آن باقی نمانده است.
آنچه امروز بیش از هر چیز نگرانکننده است، نه لزوما تکرار فوری سناریوی یازدهم سپتامبر، بلکه بازگشت تدریجی القاعده و عادیشدن حضور گروههای جهادی بینالمللی در افغانستان است؛ بهگونهای که این کشور بار دیگر به محیطی مساعد و خانهی امن برای فعالیت، سازماندهی و بازسازی ظرفیت این گروهها تبدیل شده و جامعهی جهانی نیز بهتدریج این وضعیت را بهعنوان بخشی از واقعیت موجود بپذیرد. چنین وضعیتی، در نهایت، تنها مسألهی افغانستان یا کشورهای همسایهی آن نخواهد بود. در دنیای بههمپیوستهی امروز، کشورهای ثروتمند نیز نمیتوانند خود را از پیآمدهای فقر، بیثباتی، تروریسم، مهاجرتهای ناشی از بحران، جهادیگری و شبکههای جرمی در کشورهای فقیرتر و بیثباتتر مصون نگه دارند. به همین دلیل، امنیت داخلی و ملی کشورهای غربی تا حد زیادی به وضعیت امنیتی و سیاسی فراتر از مرزهای سیاسی آن نیز وابسته است و نمیتوان میان امنیت داخلی و بیثباتی بیرون از مرزها دیوار کشید. در شرایطی که افغانستان بار دیگر به محیطی مساعد برای القاعده و دیگر گروههای جهادی بینالمللی تبدیل شده، چشمپوشی از این واقعیت نهتنها مشکل را حل نخواهد کرد، بلکه ممکن است تنها زمان و شرایط بازگشت تهدید همانند ۱۱ سپتامبر را تغییر دهد. از همین منظر، اگر جامعهی جهانی در برابر ایجاد محیطی مساعد برای فعالیت گروههای جهادی در افغانستان با توجه به اعلامیههای علنی این گروهها از جمله القاعده که از هوادارانش خواسته تا به افغانستان سفر کنند، سکوت کند یا دستکم از کنار آن چشم بپوشد، ممکن است این کشور بار دیگر به جغرافیایی تبدیل شود که گروههایی مانند القاعده در آن فرصت بازسازی پیدا کنند. تحلیل زلین دربارهی کاهش توجه راهبردی به جنبش جهادی، در کنار ارزیابی ACLED دربارهی تداوم یک محیط عملیاتی مساعد برای القاعده در افغانستان، نشان میدهد که خطر تنها در قدرت گروههای جهادی نیست؛ بخشی از خطر میتواند از کاهش توجه و آمادگی طرف مقابل ناشی شود.
در چنین شرایطی، تصویر حمزه بن لادن تنها یک تصویر نیست؛ بلکه میتواند یادآوری این واقعیت باشد که مسألهی افغانستان و القاعده هنوز پایان نیافته است. اگر این تصویر واقعی باشد، پرسش دربارهی حضور احتمالی یک چهرهی وابسته به خانوادهی بن لادن در افغانستان جدی است؛ موضوعی که قبلا نیز در گزارشهای معتبر مطرح شده بود. اگر ساختگی باشد، انتخاب افغانستان بهعنوان صحنهای که قرار است «امنیت» را تداعی کند، خود موضوعی قابل تأمل است. در هر دو حالت، آنچه اهمیت دارد نه اثبات یک ادعا براساس یک ویدیو، بلکه توجه دوباره به یک پرسش قدیمی است: آیا افغانستان دوباره به محیطی تبدیل شده که گروههای جهادی بینالمللی بتوانند در آن زنده بمانند، بازسازی شوند و از حاشیه توجه جهان برای آیندهی خود استفاده کنند؟ قطعا خطر اصلی نه در چیزی باشد که امروز میبینیم، بلکه در چیزی باشد که در سکوت در حال شکلگرفتن است.