طالبان و مسأله‌ی مهندسی اجتماعی زندگی هزاره

اطلاعات روز
شهرک امیدسبز/ صفحات اجتماعی

به قدرت رسیدن طالبان در ۲۰۲۱ میلادی، در واقع بازگشت به همان نقطه‌ی بود که افغانستان معاصر در مرزهای کنونی‌اش از آن شروع شده است: بازگشت به اواخر قرن نوزده میلادی و پادشاهی امیر عبدالرحمان‌خان. در دوران او نه‌تنها مرزها مشخص شدند، بلکه با سیاست‌های قومی‌ امیر شکاف‌های اجتماعی مبتی بر قومیت نیز بسیار تشدید گردیدند. در سایه‌ چنین رویکردی، سایر اقوام افغانستان نه به‌عنوان هم‌وطن و شریک سیاسی بلکه دشمن و رقیب سیاسی تلقی شده‌اند.

امیر عبدالرحمان‌خان در همان سپیده‌دم‌ شکل‌گیری افغانستان معاصر، هزاره‌ها و میرهای هزاره را برای قدرت خود یک تهدید می‌دانست و در پی درهم کوبیدن آنان بود. امیر عبدالرحمان هزاره‌ها را قتل‌‌عام کرده و میران هزاره را به بند کشید. «سیاست‌های قومی امیر عبالرحمان به نابودی کامل ساختار اجتماعی هزاره‌ها و جایگزینی آن با یک ساختار جدید منجر شد»‌ (سید عسکر موسوی، ص ۱۷۹). این‌گونه به نظر می‌رسد که امروزه طالبان نیز هزاره‌ها را به چشم «دیگری» می‌نگرند و قدرت شان را در تضعیف و دگرگون کردن بافت جمعیتی و ساختار اجتماعی آنان تعریف می‌کنند.

«…جامعه‌ی افغانستان را می‌توان یک جامعه‌ی چندقومی نامید؛ زیرا جامعه‌ی افغانستان، به قول برخی از پژوهشگران، از این نظر، ساختار موزائیکی دارد که اقوام و نمودهای متفاوت و ناهمگون اجتماعی در آن قابل مشاهده است» (سید عبدالقیوم سجادی، ص ۴۱). اما طالبان در این جامعه‌ی چندقومی، هیچ‌گونه تنوع و تکثری را برنمی‌تابند و می‌خواهند فرهنگ قومی-مذهبی خویش را بر همگان تحمیل کنند. این سیاست قومی و فاشیستی طالبان، به تغییر نمادها و فرهنگ مردم محدود نشده و آنان می‌خواهند بافت جمعیتی و ساختار اجتماعی افغانستان را نیز مهندسی کنند.

این یادداشت می‌کوشد با استفاده از مفهوم «زیست‌سیاست» در نظریات میشل فوکو، روند امارتی دانستن شهرک‌های عمدتا هزاره‌نشین در کابل و دیگر مناطق را به بررسی بگیرد و منطق نهفته در پشت این تصامیم را آشکار کند. در این‌جا قصد من بحث‌ روی روان‌شناسی طالبان و یا ادعای افشای قصد و نیت فردی رهبران طالب نیست، بلکه می‌کوشم با بررسی رفتارها و سیاست‌گذاری‌های این گروه و بررسی آن در پرتو سیاست غالب افغانستان این گمانه را تقویت کنم که فرآیند جابه‌جایی هزاره‌ها و امارتی دانستن شهرک‌ها و مناطق هزاره‌نشین، با اهداف ‌‌ژئوپلتیکی و استراتیژیک حکومت طالبان در آمیخته است.

زیست‌سیاست به‌مثابه‌ی چهره‌ی جدید قدرت

«به‌طور کلی دولت‌ها دارای چهار پایه یا چهره متفاوت هستند: اول پایه اجبار و چهره اجبارآمیز، دوم پایه عقیدتی و چهره ایدئولوژیک، سوم چهره عمومی یا تأمین خدمات و کارویژه‌های عمومی و چهارم پایه منافع مادی یا چهره‌ خصوصی» (حسین بشیریه، ص ۱۳). بشیریه می‌افزاید: «معمولا مخالفان و دشمنان رژیم‌های سیاسی با چهره اجبارآمیز آن‌ها آشنا اند» (همان). توده‌ها نیز چنین برداشت می‌کنند که حکومت‌ها با چهره‌ی اجبارآمیز و خشونت با دشمنان‌شان روبه‌رو می‌شوند. اما میشل فوکو در تحلیل‌های خود بر جنبه‌ی دیگر از فرآیند اعمال قدرت تأکید کرده و از آن پرده بر می‌دارد؛ به‌ نظر او، قدرت نه‌تنها با قوه‌ قهریه و زور، بلکه با روش‌های دیگر نیز اعمال می‌گردد. زیست‌سیاست یکی از همین روش‌های اعمال قدرت است.

انسان‌ها در حیات جمعی‌شان برای زندگی کردن نیاز به مسکن، کار، آموزش، بهداشت، سرک… دارند. و اگر این ضرورت‌ها فراهم نشوند، جامعه‌ی انسانی نیز رفته رفته ضعیف شده و از هم می‌پاشد. در جامعه‌های مدرن یا به اصطلاح دولت-ملت‌ها، این دولت است که ضرورت‌های اولیه‌ی زندگی (مسکن، آموزش، بهداشت…) را برای جامعه تأمین می‌کند. میشل فوکو، بر این باور است که در درون دولت-ملت‌ها، دولت تصمیم می‌گیرد که برای چه گروهی و چه کسانی این ضرورت‌ها را تأمین کند و یا تأمین نکند. دولت با کنترل ضرورت‌های اولیه‌ی زندگی که بدون آن ادامه‌ی حیات جمعی ناممکن است، در واقع بر زندگی انسان‌ها حاکم می‌شود. میشل فوکو این فرآیند را ‌زیست‌سیاست می‌نامد. بنابراین، زیست‌سیاست «مجموعه‌ای از فرآیند‌هایی چون نسبت تولد به مرگ، نرخ موالید، باروری جمعیت… است. همین فرآیندها (نرخ تولد، نرخ مرگ، طول عمر…) در کنار مجموعه‌ی کامل از مسائل اقتصادی و سیاسی مرتبط (که اکنون به آن‌ها باز نمی‌گردم) به مهم‌ترین موضوعات دانایی زیست‌سیاست و اهداف تحت کنترل آن تبدیل می‌شوند» (میشل فوکو، ص ۳۲۳-۲۴).

یک جمعیت همواره از میزان تولد، مرگ‌ومیر، طول عمر افراد، قحطی، بیماری واگیردار و کوچ و مهاجرت متأثر می‌شود. آنچه زیست‌سیاست فوکو به ما می‌گوید این است که در دنیای مدرن این پدیده‌ها دیگر امور خارج از کنترل دولت‌ها نیستند. به کمک علم و تکنولوژی، امروزه دولت‌ها می‌توانند این مولفه‌های جمعیت را کنترل کنند. درست در همین‌جا است که میزان تولد، مرگ‌ومیر، اپیدمی و کوچاندن یک جمعیت به امر سیاسی تبدیل می‌گردد. این دولت‌ها هستند که با تعیین کردن قلمرو زندگی، نظام بهداشتی، آموزشی و دیگر ضرورت‌های اولیه زندگی اجتماعی یک جمعیت، میزان تولد، مرگ‌ومیر، شیوع بیماری… را در درون آن کنترل می‌کنند. به عبارت دیگر، زیست‌سیاست کنترل جمعیت‌ها است و قدرت بر جمعیت اعمال می‌گردد.

در گذشته حاکمان و پادشاهان بدن افراد را کنترل می‌کردند و بر آن اعمال قدرت می‌نمودند؛ اما در زیست‌سیاست، خود زندگی به انقیاد در می‌آید و موضوع اعمال قدرت واقع می‌گردد. «می‌توان گفت که حق قدیمی به مرگ رساندن یا زنده‌گذاشتن جای خود را داد به قدرت زنده‌نگهداشتن و یا سوق دادن به سمت مرگ» (میشل فوکو، ص ۱۵۹). منظور فوکو را به زبان ساده‌تر می‌شود این‌گونه بیان کرد که در گذشته حکومت‌ها بر بدن افراد حاکم بوده و می‌توانستند تصمیم بگیرند که کسی را بکشند و یا زنده بگذارند؛ اما در زیست‌سیاست دیگر مسأله خود زندگی است و حکومت می‌تواند با تأمین نمودن ضرورت‌های مانند مسکن، بهداشت، آموزش… زمینه‌ی توسعه و پیشرفت یک «جمعیت» را فراهم کند و یا با سلب این خدمات می‌تواند یک جمعیت را به سمت مرگ سوق بدهد؛ نه این‌که آنان را فورا بکشد.

در زیست‌سیاست فرد به تنهایی مطرح نیست، بلکه فرآیند اعمال قدرت بر جمعیت متمرکز است؛ یعنی گروهی از انسان‌ها که برای ادامه‌ی حیات جمعی خویش ضرورت‌هایی دارند. حکومت از طریق تعیین این‌که چه کسانی کجا زندگی کنند، چگونه جابه‌جا شوند، چه میزانی دسترسی به بهداشت و آموزش داشته باشند، چگونه متولد شوند و حتا این‌که چه گروهی بیشتر در معرض فقر، بیماری و مرگ قرار بگیرند، جمعیت را مهندسی کرده و آن را به‌سوی زندگی و یا مرگ سوق می‌دهد. در این معنا، قدرت می‌تواند با کنترل فضا، منابع، جابه‌جایی و شرایط زندگی، نه فقط بر افراد، بلکه بر خود زندگی یک جمعیت اعمال گردد. لذا، می‌توان گفت زیست‌سیاست یکی از چهره‌های قدرت است. زیست‌سیاست به ما می‌گوید که حکومت‌ها تنها با زور و خشونت بدن‌ها را به انقیاد نمی‌کشند و یا دشمنان‌شان را نمی‌کشند، بلکه با استفاده از ابزارها و مکانیسم‌های دیگری نیز می‌توانند یک جمعیت را کنترل و مهندسی کرده و به انقیاد خود درآورند.

زیست‌سیاست افغانی؛ سابقه‌ی مهندسی اجتماعی در افغانستان

«سرزمینی که امروزه افغانستان نامیده می‌شود، کانون دولتی بود که احمدشاه ابدالی در سال ۱۷۴۷ میلادی تأسیس کرد. اما افغانستان در مرزهای کنونی‌اش در پایان قرن نوزده میلادی به دست امیر عبدالرحمان (۱۸۸۰-۱۹۰۱م) پایه‌گذاری شد. تفاهم دو امپراتوری وقت یعنی روس و انگلیس به امیر این امکان را داد تا حکومت مقتدر مرکزی را بنیاد کند» (ظاهر طنین، ص ۱۹). حکومت مقتدر امیر عبدالرحمان بر محور سیاست قومی و سلطه‌ی قومی پشتون‌ها استوار شده بود. او دیگر اقوام و بزرگان‌شان را برای حکومت مقتدر خود تهدید می‌دانست. در این مورد خود امیر چنین نوشته است: «هر مولوی، ملا و رییس قبیله و روستا، خود را یک پادشاه مستقل می‌پنداشت، در طی ۲۰۰ سال گذشته، آزادی و استقلال بسیاری از این مولوی‌ها، هیچ‌وقت به وسیله‌ی فرمانروایان شکسته نشد. میرهای ترکستان، میرهای هزاره، سران غلجایی، همه قوی‌تر از امیران خود بودند» (وارتان گریگوریان، ص ۱۶۵).

سیاست افغانستان براساس هژمونی قومی پشتون‌ استوار شده است و حکومت‌های افغان کوشیده‌اند این سلطه‌ی قومی را به تمام جغرافیای افغانستان تعمیم بدهند. لذا، از همان اواخر قرن نوزده، آغاز قرن بیستم میلادی، ما شاهد نوعی مهندسی اجتماعی هستیم که می‌کوشد ترکیب جمعیتی افغانستان را دست‌کاری و بازطراحی کند.

به‌طور کلی، پشتون‌ها از نظر جغرافیایی در جنوب و شرق افغانستان ساکن هستند. تاجیک‌ها و اوزبیک‌ها در شمال کشور و هزاره‌ها در مناطق مرکزی جمعیت‌های غیرپشتون را تشکیل می‌دهند. این ترکیب جمعیتی در شمال و مرکز افغانستان جمعیت‌هایی را به‌وجود آورده است که از نظر تباری و فرهنگی با پشتون‌ها تفاوت دارند. لذا برای دولت‌های پشتون‌محور افغانستان، از زمان عبدالرحمان تا کنون، شمال و مرکز این کشور برای هژمونی قومی پشتون‌ها چالش‌برانگیز بوده و همچون مانع تلقی شده‌اند. به همین دلیل، دولت‌های پشتون‌محور برای عملی ساختن سلطه‌ی قومی‌شان بارها تلاش کرده‌اند، بافت جمعیتی مناطق مرکزی و شمال افغانستان را تغییر بدهند. هزاره‌ها که در مناطق مرکزی بودند، توسط امیر عبدالرحمان در دهه‌ی نود قرن نوزده، قتل‌عام شده و اکثریت‌شان یا کشته شدند، یا به بردگی گرفته شدند و یا هم به کشورهای همسایه آواره گشتند. مناطق شمالی افغانستان نیز از مهندسی اجتماعی دولت در امان نماندند. شاید مهم‌ترین سند در این مورد «نظامنامهی ناقلین به سمت قطغن» باشد که در سال ۱۳۰۲ خورشیدی توسط دولت سابق افغانستان برای انتقال اهالی ولایات جنوبی و مشرقی (پشتون‌ها) به شمال کشور تصویب شده است.

آنچه این واقعیت‌های تاریخی را برای این یادداشت مهم می‌کند، این است که این تغییرات جمعیتی صرفا انتقال افراد از یک منطقه به منطقه‌ی دیگر نیست، بلکه نتیجه‌ی یک تصمیم استراتژیک و دنباله‌ی سیاستی است که بر هژمونی قومی استوار است. دولت‌های افغانستان با این قتل‌عام‌ها، کوچ اجباری و انتقال پشتون‌ها از جنوب و مشرقی به شمال و مناطق مرکزی کشور می‌خواستند اتحاد و یک‌پارچگی اقوام غیرپشتون را برهم زده و از قدرت و مقاومت‌شان در برابر پشتونیزه کردن کشور بکاهند. این‌ها مصادیقی از منطق زیست‌سیاست است؛ جایی که دولت تصمیم می‌گیرد کدام قوم/گروه در کجا زندگی کند، چگونه زندگی کند، چه کسانی کجاها را صاحب شوند.

با این حساب، منطق زیست‌سیاست در تاریخ سیاسی-اجتماعی افغانستان بیگانه نیست. طالبان نیز در ادامه‌ی همین رویکرد سیاسی قوم‌محور به مهندسی جمعیت دست زده‌اند. پروژه کانال قوش‌تپه و تخلیه‌ شهرک‌های هزاره‌نشین را با همین منطق می‌شود درک کرد.

هزاره‌ها؛ از جوالی‌گری تا شهرنشینی

شهرک‌های امید سبز و نوآباد برای هزاره‌ها صرفا به یک سرپناه و خانه‌های چندمنزله خلاصه نمی‌شود؛ هزاره‌ها به‌عنوان جامعه‌ای که در اواخر قرن نوزده میلادی مورد قتل‌وعام و کوچ اجباری قرار گرفتند، به بردگی کشیده شده و از تمام حقوق انسانی‌شان محروم شدند و در بازار کار به جوالی تبدیل گردیدند؛ برای اولین‌بار در همین شهرک‌ها بود که صاحب خانه شدند و از خدمات شهری بهره‌مند گردیدند؛ در همین شهرک‌ها بود که دختر و پسر هزاره به مکتب رفتند و درس خواندند؛ در همین شهرک‌ها بود که هزاره‌ها با امر سیاسی آشنا شدند و خواهان نقش‌آفرینی در تعیین سرنوشت‌شان شدند. لذا، شهرنشینی هزاره‌ها صرفا به معنای تبدیل جای بودوباش نبود، می‌توان گفت که آنان بعد از یک فروپاشی اجتماعی و ترومای جمعی، با آموزش، نهادسازی و فراهم کردن حداقل خدمات شهری (برق، کانالیزاسیون، شفاخانه، مکتب…) در راه یک زندگی انسانی قدم گذاشتند. اگر بخواهیم این فرآیند را به زبان فوکویی بازنویسی کنیم، هزاره‌ها با ساکن شدن در شهرک‌هایی مانند امید سبز و نوآباد اندکی به‌سوی زندگی سوق گرفته بودند.

شهرک امید سبز، در میان شهرک‌های هزاره‌نشین کابل (مانند دشت‌ برچی، افشار…) متفاوت است؛ این شهرک با مهندسی دقیق و به‌صورت معیاری ساخته شده است که در کنار منازل مسکونی دارای مکان‌های تفریحی، فروشگاه‌ها، مراکز آموزشی، شفاخانه، فضای سبز و سرک می‌باشد؛ در حالی که در برچی (یکی از مناطق اصلی هزاره‌نشین در کابل) چنین زیرساخت‌های شهری وجود ندارد (از نظر کیفیت و استاندارد). هزاره‌هایی که در این شهرک زندگی می‌کنند، پدران و پدربزرگان‌شان همان جوالی‌هایی هستند که کمرشان از ظلم و ستم اربابان زمان و حمل بار خمیده شده و دستان‌شان پینه می‌بست.

لذا، برای هزاره‌ها که جوالی‌گری می‌کردند و در مناطق حاشیه‌ای شهر روزگار می‌گذراندند، شهرک امید سبز که دارای زیرساخت‌های شهری و ساختمان‌های معیاری است، همان حرکت به‌سوی زندگی است. اگرچه شهرک‌هایی مانند نوآباد زیرساخت‌های لازم را ندارند و بیشتر به مجموعه‌ای از کلونی‌ها شباهت دارد تا یک شهر مدرن، اما با آن‌هم برای هزاره‌ها فرصت‌های جدید خلق کرده است. آن‌ها روستاهای‌شان را ترک کرده و به مناطقی مانند نوآباد آمدند تا زندگی شهری را آغاز کنند؛ جایی که فرزندان‌شان می‌توانستند بهتر آموزش ببینند، خانواده‌شان از خدمات بهداشتی بهره‌مند شوند، کودکان‌شان به تفریح و سرگرمی دسترسی داشته باشند.

چنان‌که امروز طالبان از تخلیه این شهرک‌ و شهرک‌های دیگر هزاره‌نشین حرف می‌زنند، با عملیاتی کردن طرح‌شان تنها خانه و شهرک را از ساکنان آن نمی‌گیرند، بلکه آموزش بهتر، بهداشت بهتر، سرک بهتر و برق بهتر را نیز می‌گیرند؛ به دیگر سخن زندگی آنان را سلب می‌کند.

شهر‌نشینان بیرون از شهر

اما شهرنشینی نیز برای هزاره‌ها به معنای برخورداری کامل از خدمات و سهولت‌های زندگی مدرن نبوده است. اگر چند هزاره‌ها در جغرافیای شهری بودند، اما در موارد متعدد از خدمات محروم ساخته شده‌اند. به عبارت دیگر، هزاره‌ها شهرنشینان بیرون از شهر بوده‌اند. در برهه‌هایی از تاریخ، آنان مدام از ضرورت‌های اولیه‌ی زندگی محروم گردیده و به عبارتی به‌سوی مرگ سوق داده شده‌اند. به‌طور مثال، مسأله‌ی لین برق توتاب یکی از نمونه‌های بارز است. در این پروژه که قرار بود برق وارداتی ترکمنستان از مسیر بامیان به مناطق جنوبی و شرق کشور منتقل شود، به‌رغم این‌که تحقیقات تخنیکی بر ارجحیت مسیر بامیان مهر تأیید گذاشته بودند، دولت وحدت ملی افغانستان بر انتقال برق از مسیر سالنگ تأکید می‌کرد. اگر لین برق از ولایت بامیان عبور می‌کرد، مردم این ولایت که اکثریت‌شان هزاره هستند از برق مستفید شده و زمینه‌ی سرمایه‌گذاری در این ولایت فراهم می‌شد. اما دولت سابق افغانستان این کار را نکرد. اگر از چشم‌انداز زیست‌سیاست فوکو به مسأله‌ی توتاپ نگاه کنیم، می‌توان آن را همان سوق دادن جمعیت به‌سوی مرگ دانست. زیرا برای مردم بامیان برق یک نیاز مهم به شمار می‌رود و می‌تواند زمینه‌ی رشد و توسعه‌ی این ولایت را فراهم کند. محروم کردن مردم بامیان از برق همان بستن درهای توسعه و شکوفایی مردم آن بود. این را تذکر دادم تا بگویم که هزاره‌ها در این کشور مدام مورد تبعیض سیتماتیک قرار گرفته‌اند که نشان‌دهنده‌ی آسیب‌پذیری آن‌ها است.

نوآباد غزنی/ صفحات اجتماعی

پرونده شهرک امید سبز نیز صرفا جنبه‌ی حقوقی ندارد. این گمانه زمانی تقویت می‌شود که به برخورد دوگانه‌ی حکومت طالبان در بررسی پرونده‌های مشابه توجه کنیم. براساس گزارش تحقیقی اطلاعات روز، وزارت عدلیه‌ی طالبان در پرونده شهرک امید سبز، دولتی ثبت شدن زمین این شهرک در کادستر را علت «امارتی» دانستن آن اعلام کرده‌اند، اما کادستر در سایر پرونده‌ها و به‌طور نمونه، در پرونده شهرک سید جمال‌الدین افغانی که متعلق به میرویس عزیزی، تاجر پشتون‌تبار کشور است، چنین وزن و اعتباری نداشته است. لذا می‌توان ادعا کرد که امارتی دانستن شهرک‌های هزاره‌نشین صرفا معلول علت‌های حقوقی نیستند، بلکه فراتر از آن بوده و با توجه به آسیب‌پذیری و محرومیت تاریخی جامعه‌ی هزاره‌ در افغانستان، می‌توان این اقدام حکومت طالبان را در راستای بازطراحی بافت جمعیتی کشور و از جمله جامعه‌ی هزاره‌ها بررسی کرد.

اکنون اگر فرض را بر این بگذاریم که مسأله‌ی تخلیه‌ی شهرک‌های هزاره‌نشین در حکومت طالبان فراتر از ادعای حقوقی و مالکیت خصوصی است، می‌توان آن را در پرتو منطق زیست‌سیاست به‌ خوبی درک کرد؛ زیرا جابه‌جایی یک جمعیت از یک منطقه‌ به منطقه‌ی دیگر صرفا یک مسأله‌ی جغرافیایی نیست، بلکه مسأله‌ی دخالت در نحوه‌ استقرار، توزیع، دسترسی و امکان زیست یک جمعیت در یک قلمرو است. در این فرآیند زمین/شهرک تنها یک امر جغرافیایی نبوده و به ابزاری برای بازآرایی و مهندسی جمعیت تبدیل می‌گردد. در این‌جا است که دولت تعیین می‌کند چه کسانی در کجا استقرار یابند، از چه امکاناتی استفاده کنند، چه ظرفیت‌هایی داشته باشند و از چه فرصت‌هایی بهره‌مند گردند. از این‌رو، با دقت به فرآیند امارتی دانستن شهرک‌های هزاره‌نشین به این گمانه نزدیک می‌شویم که مسأله مجموعه‌ای از منازعه‌های پراکنده برای تعیین حق شرعی و یا حقوقی مالکیت زمین نیست، بلکه مسأله کنترل و بازطراحی جمعیت هزاره‌ها است.

سخن آخر

در این یادداشت کوشیدم با بررسی سیاست قومی غالب در افغانستان که همیشه معطوف به جابه‌جایی جمعیت‌ها و دگرگون ساختن ترکیب جمعیتی کشور بوده است و مقایسه این سیاست‌گذاری با سیاست‌های طالبان در مورد تخلیه شهرک‌های هزاره‌نشین، بر این گمانه تأکید کنم که این فرآیندها فراتر از یک مسأله‌ی حقوقی بوده و با هدف‌های سیاسی و استراتژیک طالبان همسو و درآمیخته است. به‌خصوص وقتی به برخورد دوگانه‌ی حکومت طالبان در بررسی اسناد مالکیت شهرک‌ها توجه می‌کنیم، بیشتر به این نتیجه‌گیری نزدیک می‌شویم. در پایان به این نتیجه رسیدم که عملکرد طالبان در مورد شهرک‌های هزاره‌نشین مصداق کاملی از زیست‌سیاست است؛ طالبان با جابه‌جایی هزاره‌ها در واقع به‌دنبال بازطراحی جامعه‌ای هزاره است. طالبان با این جابه‌جایی‌ها در واقع تعیین می‌کنند که هزاره‌ها در کجا و چطور زندگی کنند، چه ظرفیت‌هایی داشته باشند، از چه امکاناتی بهره‌مند شوند و در نهایت از چه فرصت‌هایی استفاده کنند.

منابع:

  1. بشیریه، حسین (۱۳۹۲)، جامعه‌شناسی‌سیاسی، تهران: نشر نی.
  2. سجادی، سید عبدالقیوم (۱۳۹۱)، جامعه‌شناسی‌سیاسی افغانستان، کابل: مطبعه کاروان.
  3. گریگوریان، وارتان (۱۳۸۹)، ظهور افغانستان نوین، ترجمه‌ی علی عالمی کرمانی، تهران: عرفان.
  4. فوکو، میشل (۱۳۸۳)، تاریخ جنسیت ج۱، ترجمه‌ی نیکو سرخوش و افشین جهان دیده، تهران: نشر نی.
  5. فوکو، میشل (۱۳۸۹)، باید از جامعه دفاع کرد، ترجمه‌ی رضا نجف‌زاده، تهران: رخ‌داد نو.
  6. طنین، ظاهر (۱۳۸۴)، افغانستان در قرن بیستم، تهران: عرفان.

موسوی، سید عسکر (۱۳۸۷)، هزاره‌های افغانستان، ترجمه‌ی اسدالله شفایی، قم: اشک یاس. 

از روزنامه‌نگاری مستقل حمایت کنید

محدودیت‌های گسترده بر رسانه‌ها و فضای عمومی در افغانستان، دسترسی شهروندان به اطلاعات مستقل را محدود کرده است. در چنین شرایطی، «اطلاعات روز» متعهدانه و مستقل به کار خود ادامه می‌دهد تا حقیقت قربانی خاموشی و فراموشی نشود.

ما وابسته به هیچ قدرتی نیستیم و تنها برای مردم می‌نویسیم.

مأموریت ما افشای فساد، بازتاب صدای سرکوب‌شدگان، تقویت پاسخگویی صاحبان قدرت، و پشتیبانی از چشم‌اندازی است که در آن همه شهروندان افغانستان از حقوق و آزادی‌های برابر برخوردار باشند و در صلح زندگی کنند.

خبرنگاران ما در شرایط دشوار و گاه خطرناک فعالیت می‌کنند تا گزارش‌های دقیق، منصفانه و مبتنی بر واقعیت منتشر شود و روایت‌های مردم به حاشیه رانده نشود. تداوم این کار، به حمایت مخاطبان و حامیان مستقل وابسته است.

هر کمک، فارغ از میزان آن، به ادامه روزنامه‌نگاری مستقل کمک می‌کند. اگر امکان کمک مالی ندارید، همرسانی این درخواست و تشویق دیگران به حمایت نیز سهمی مهم در تقویت این مسیر دارد.

در کنار حقیقت بایستید
از اطلاعات روز حمایت کنید

برای حمایت اینجا کلیک کنید
با دیگران به‌‌ اشتراک بگذارید
بدون دیدگاه