دو جنگ در سالهای اخیر، جنگ اوکراین و جنگ ایران، این تصور را از میان برداشت که قدرتهای بزرگ جهان نقشهی جنگ بکشند و بعد با دقت و سرعت و قدرت این نقشه را عملی کنند و در یک روند زمانبندیشده به اهداف نهایی خود برسند. آنچه از این دو تجربه حاصل شد این است که امروز، با توجه به شبکهای از عوامل منطقهای و جهانی، حاصل تقابلهایی از این دست بیشتر وضعیت تعلیق است تا شکست و پیروزی روشن.
روسیه از اوایل سال ۲۰۲۲ تا امروز زیانهای بزرگی در جنگ با اوکراین متحمل شده، اما به پیروزی نرسیده است. امریکا هم -که از نظر ترامپ میبایست در دو هفته ایران را به زانو درآورد- با واقعیت سختجانتری روبهرو شده است که تن به حل آسان نمیدهد. پاکستان قصد داشت در سال ۲۰۲۶ حساب خود با گروههای ضداسلامآباد را هم در داخل پاکستان و هم در افغانستان حل و یکسره کند؛ این مقصود برآورده نشد. مشکل خط دیورند نیز حل نشده ماند. اروپا نه توانست گره اوکراین را باز کند و نه توانست پیوند مساعدتری با امریکای ترامپ برقرار کند. کشورهای عرب خاور میانه نیز منتظراند که ببینند سال بعد برایشان قدرت و آرامش بیشتر میآورد یا ترس و شکنندگی عمیقتر. تنها کشوری که فعلا در موقعیت روشنتر و بهتری قرار دارد چین است.
این وضعیت تعلیق جهانی برای افغانستان چه دارد؟
به نظر میرسد که وضعیت خاکستری مناسبات قدرت در جهان وزن افغانستان را در معادلات بیش از پیش کاهش خواهد داد. به این معنا که اگر روزگاری افغانستان میتوانست به یکی از دو اردوگاه شرق یا غرب بپیوندند و این پیوستناش برای دیگری زنگ خطری را به صدا درآورد، امروز اساسا آن معادله در صفحه نیست. روسیه (که حکومت طالبان را به رسمیت شناخته) در وجود طالبان به هیچ هدفی که معطوف به تضعیف غرب باشد، دست نخواهد یافت. امریکا و اروپا میدانند که افغانستان را در جانب خود داشتن امتیاز چندانی نمیآورد و افغانستان را «از دست دادن» نیز باعث هیچ مصیبتی نمیشود. چین نیز افغانستان را در حد یک بازار-در کنار صدها و هزاران بازار جهانی دیگر- میبیند که حتا وقتی حاکمش طالبان باشد، هنوز با آن میتوان معامله کرد و از آفتهایش تا حد زیادی برکنار ماند. پاکستان و ایران هم میدانند که نفوذ داشتن در افغانستان در نهایت هیچ گره مهمی از کارشان -در سطح منطقه و جهان- نمیگشاید. پاکستان دقیقا پس از پیاده شدن ایدهآلترین طرح خود در افغانستان (یعنی بازگشت طالبان به قدرت) دریافت که حتا همین وضعیت ایدهآل نیز پر از عیبهای دردناک است. ایران میداند، همان گونه که طالبان میدانند، که دوستی این دو دشمن هرچند در ایام ناگزیری محکم به نظر آید، بنیان سستی دارد و حتا اگر جمهوری اسلامی و امارت اسلامی در دو کشور حاکم نباشند، باز مشکلات متعددی میان دو کشور از نزدیک شدنشان به همدیگر جلوگیری میکند. دشمنی این دو نیز چنین است. یعنی به حدی نمیرسد که برای هیچ یک از دو طرف پیآمدهای بسیار سنگین داشته باشد.
معنای این همه این است که افغانستان، از منظر وزنکشی منطقهای و جهانی، دیگر مهم نیست. فوریترین نتیجهی این کاهش وزن برای این ملک این است که طالبان در موقعیت قویتری قرار خواهند گرفت. دلیلش این است که طالبان، در غیبت یک اپوزیسیون منسجم و برنامهدار، فقط باید از دولتهای دیگر بترسد؛ دولتهایی که با طالبان مخالف باشند و سودای حمایت از مخالفان جدی طالبان در داخل افغانستان را داشته باشند. اما با توجه به این وضعیت تعلیقی که ذکرش رفت، طالبان مخالف جدی منطقهای و جهانیای ندارند که برانداختن طالبان را بر وضعیت موجود ترجیح بدهند و دوباره روی گروههایی سرمایهگذاری کنند که در دودههی گذشته نتوانستند و نخواستند افغانستان را به مسیر رشد بیندازند.
نیروهای مقاومتی که در برابر طالبان میجنگند -و در سال ۲۰۲۶ شدت مقاومت خود را افزایش دادند- از کیفیت نازل رهبری رنج میبرند. بعید به نظر میآید که اگر رهبران مقاومت همینهایی بمانند که اکنون در کشورهای دیگر پراکندهاند و در پنج سال یک صفحه طرح معنادار جدی برای نجات افغانستان ننوشتهاند، طالبان با چالشی بسیار جدی در داخل روبهرو شوند. بیرون هم، چنان که گفته شد، نشانههای کماهمیت شدن افغانستان را مخابره میکند. مردم افغانستان ظاهرا باید برای زیستنی طولانی در تاریکی حکومت یکی از سیاهاندیشترین گروههای سیاسی معاصر آمادگی بگیرند.