پنج سال است که چادر مکتبم در گوشهی الماری تا شده مانده و روزهایم میان چاردیواری خانه میگذرد. دختری که از سادهترین حق زندگیاش، یعنی حق تحصیل، محروم مانده است. هنوز وقتی در شبکههای اجتماعی پیشرفت دختران همسنوسالم را در کشورهای دیگر میبینم، دلم فشرده میشود. این، روایت صبحی است که همهچیز برایم تغییر کرد؛ صبحی که برای سپری کردن یک امتحان به مکتب رفتم و بیآنکه بدانم، برای همیشه از آن بیرون شدم.
صبحی مثل هر صبح دیگر
صبح ۱۵ آگست ۲۰۲۱ (۲۴ اسد ۱۴۰۰)، مثل هر روز امتحان، با کمی استرس از خواب بیدار شدم و زود، در غرب کابل، از خانه بیرون شدم. روز آخر امتحانات چهارونیمماهه بود و قلبم از شور و اشتیاق میتپید؛ میخواستم امتحان را خوب بدهم و با سربلندی به نیمسال بعدی قدم بگذارم. برای بعد از امتحان هم برنامهی کوچکی داشتیم: قرار بود دوستانم به خانهی ما بیایند و پایان یک نیمسال پر از تلاش را جشن بگیریم.
بلندپرواز بودم. دلم میخواست روزی دانشگاه بخوانم و دست یاری برای جامعهام باشم؛ برای خانوادهای که با هزاران رنج، در سایه خطر انفجار و انتحار، مرا با خون دل به مکتب میفرستاد. خودم را در برابر تکتک زحمتهای آنها مسئول میدانستم.
باورم نمیشد طالبان بتوانند کشور را بگیرند. برای من، مثل بسیاری از همصنفیهایم، زندگی هنوز همان مسیر آشنایش را داشت: مکتب میرفتیم، امتحان میدادیم، برای نیمسال بعد نقشه میکشیدیم. فکر میکردیم آینده حتما از راه میرسد و خودمان دربارهاش تصمیم خواهیم گرفت. اما همان صبح، در عرض چند ساعت، آن مسیر آشنا یکباره پیش پایم بریده شد.
لحظهای که همهچیز تغییر کرد
در صنف، سکوت سنگین امتحان حاکم بود و جز خشخش ورقها صدایی شنیده نمیشد. هنوز سرگرم پاسخدادن به سؤالها بودیم که خبر رسید در بخشهایی از شهر گروهی از طالبان دیده شدهاند. سکوت صنف ناگهان شکست. اضطراب میان دانشآموزان پیچید؛ نگاهها از ورق امتحان کنده شد و هرکس فقط میخواست بداند بیرون چه میگذرد. ذهنم هنوز درگیر همان ورق بود؛ اما بیرون از صنف، اتفاقی در حال رخدادن بود که هیچکداممان برایش آماده نبودیم.
پدرم خودش را از محل کارش به دروازهی مکتب رسانده بود. وقتی دیدمش، پریشان و ترسیده بود؛ آمده بود دنبال من و خواهرم، با صدایی که به سختی از گلویش بیرون میآمد، گفت: «زود باشید، باید برویم خانه.»
سرکهای غرب کابل در چند دقیقه رنگ دیگری گرفته بود: مردم از هر طرف میدویدند، موترها در هم گره خورده بودند، و هرکس دنبال کسی میگشت و میخواست زودتر خودش را به خانه برساند. ما هم در میان آن هجوم، پشتسر پدرم راه خانه را در پیش گرفتیم.
آن لحظه، ترس برایم چهره پیدا کرد؛ چهرهی پدرم. تا آن روز شاید فکر میکردم ترس چیزی است که فقط در خبرها میشنویم؛ اما آن روز آن را در چهرهی کسی دیدم که برایم از همه عزیزتر بود. دورهمی سادهای که قرار بود بعد از امتحان داشته باشیم، در همان ساعتها بیصدا از بین رفت. من هم برگشتم؛ با هزار سؤال در ذهنم، بیآنکه بدانم فردایم چه شکلی خواهد داشت.
دروازهای که دیگر باز نشد
با خودم فکر میکردم شاید چند روز دیگر همهچیز آرام شود و به مکتب برگردیم. منتظر ماندم. هر صبح، همان ساعتی که باید راهی مکتب میشدم، دلم میگرفت. روزها گذشت، هفتهها گذشت، و کمکم فهمیدم آنچه فکر میکردم یک وقفهی کوتاه است، قرار است زندگی من و میلیونها دختر دیگر را برای سالها تغییر دهد.
مکتب برای من فقط یک ساختمان نبود؛ جایی بود که با کتاب و قلم، قدمبهقدم به آنچه میخواستم بشوم نزدیکتر میشدم. چیز زیادی نمیخواستم: درس بخوانم، دانشگاه بروم، رشتهی دلخواهم را انتخاب کنم. اما بعد از آن روز، به جای برنامهریزی برای فردا، فقط باید منتظر میماندم.
این ماجرا فقط قصهی یک نفر نیست. بهگفتهی یونیسف، از سپتامبر ۲۰۲۱ آموزش رسمی دختران بالاتر از صنف ششم متوقف شد و در دسامبر ۲۰۲۲، دروازهی دانشگاهها نیز بهروی زنان بسته شد؛ این هر دو محدودیت تا امروز ادامه دارد. یونسکو در آگست ۲۰۲۶ اعلام کرد افغانستان تنها کشور جهان است که آموزش دختران و زنان را فراتر از سطح ابتدایی رسما ممنوع کرده و حدود ۲.۴ میلیون دختر از آموزش متوسطه محروم ماندهاند؛ در حالی که تا سال ۲۰۲۱ نزدیک به یک میلیون دختر در مکتبهای متوسطه ثبتنام بودند.
انتظاری که هنوز ادامه دارد
گاهی به همان صبح فکر میکنم. آن روز فقط نگران این بودم که جواب کدام سؤال را درست نوشتهام؛ نمیدانستم چند ساعت بعد، سؤال بزرگتری وارد زندگیام میشود: فردای من چه میشود؟
هنوز آن نیمسال برای من شروع نشده است؛ اما رویایی که با آن به مکتب میرفتم، با بستهشدن یک دروازه خاموش نشد. چادر مکتبم هنوز در گوشهی الماری منتظر است؛ گویی آن هم باور دارد روزی دوباره به کار خواهد آمد. کتابها را میشود در قفسه گذاشت، ولی آرزو را نه. هر روز به نشستن در صنفهای دانشگاه فکر میکنم. برای من، بستهشدن دروازههای مکتب پایان یادگیری نبود؛ باید راههای دیگری برای آموختن پیدا میکردم.
گاهی به دوستانم فکر میکنم؛ به همان دورهمی سادهای که هیچوقت برگزار نشد. شاید اگر میدانستیم آن روز آخرین روز زندگی عادیمان در مکتب است، بیشتر کنار هم میماندیم، بیشتر میخندیدیم، بیشتر عکس میگرفتیم. اما هیچکس به ما نگفت. نسلی از دختران افغانستان حتا فرصت خداحافظی با مکتبشان را پیدا نکرد. چند روز منتظر ماندیم، بعد چند هفته، بعد چند ماه؛ اما انتظار، رفتهرفته برای ما از ایستادن به ایستادگی تبدیل شد.
آنچه از آن صبح برایم باقی ماند
۱۵ آگست برای من فقط تاریخ تغییر یک نظام سیاسی نیست؛ یادآور صبحی است که با استرس یک امتحان شروع شد و با ترس و آشوب تمام شد. هر بار که این تاریخ از راه میرسد، همان ورق نیمهتمام پیش چشمم برمیگردد. فکر میکردم امتحانم تمام شده؛ نمیدانستم امتحان واقعی همانجا شروع شده بود: امتحان صبر و ایستادگی؛ امتحانی که نه ورق دارد و نه زنگ پایان، و تنها راه گذراندنش ایستادهماندن است.
هنوز آرزو دارم؛ آرزو دارم روزی صدای زنگ مکتب دوباره در گوش دختران افغانستان بپیچد و کتابخواندن برای یک دختر نه جرم باشد و نه امتیاز، بلکه یک حق ساده. و آن روز، همان دانشآموزی که هنوز در ذهنم منتظر نشسته، کتابش را بردارد و به سمتی برود که خودش انتخاب کرده. من آمادهام؛ ما همه آمادهایم.
این روایت، قصهی یک دختر است؛ اما تجربهای است که دختران بسیاری در افغانستان با خود دارند.