عبدالمجیب خلوتگر
نقد و واکاوی تعاملات و فرآیندهای اجتماعی را میتوان از عوامل اساسی رشد آگاهی انسانها دانست. این امر اما زمانی میتواند کارآیی مؤثر داشته باشد که در یک فرآیند عقلانی و به دور از احساسات انجام شود. هرگاه فرآیندهای اجتماعی-هویتی مورد نقد قرار گیرند، در بسیاری موارد واکنشها آکنده از احساسات میشوند؛ زیرا برای گروه اجتماعی نقدشونده، عنصر نقد بیشتر جنبهی تاختوتاز به ارزشهای هویتی پیدا میکند تا واکاوی و سبکوسنگین کردن وضعیت. در چنین حالتی، نقد نهتنها کارآیی خود را بهعنوان عاملی مؤثر در رشد آگاهی از دست میدهد، بلکه میتواند به مانایی و پایایی همان وضعیت نقدشده و کاستیهای آن نیز کمک کند. در این حالت، آنچه از میان میرود، پویایی و رشد آگاهی است.
واکنش به نقد اما میتواند پاسخی به پرسشها و مسائلی باشد که در جریان نقد مطرح شدهاند. این پاسخها، اگر با ارائهی ادلهی پذیرفتنی همراه باشند، میتوانند در جایگاه مقابل نقد قرار گیرند. در چنین وضعیتی، وسعت صدر نقاد نیز نیاز است تا همان دایرهی گفتن و شنیدن شکل بگیرد. از سوی دیگر، باید گفت که واکنش در برابر نقد، هیچگاه به معنای مخالفت با اصل طرح مسأله از سوی نقاد نیست، بلکه میتواند ارائهی نظری متفاوت از جایگاهی متفاوت برای نگریستن به همان مسأله باشد؛ آن هم در کنار حفظ احترام به نقاد.
در تاریخ بیستوپنجم سنبله، مطلبی از جناب یاسین احمدی، استاد پیشین دانشگاه، در روزنامه وزین «اطلاعات روز» با عنوان «خانهای که بدون پایهسنگ ساخته شد» به نشر رسید. در این نوشته، جایگاه سیاسی تاجیکان، بهویژه در دودههی جمهوریت در افغانستان، مورد واکاوی قرار گرفته و مسائلی مطرح شده است که بهباور من، شایستهی تأمل بیشتر اند و نمیتوان با نگاهی گذرا از کنار آنها گذشت.
آقای احمدی در این تحلیل دو پرسش را مطرح میکند که به یکی از آنها از دیدگاه خود پاسخ میدهد و دیگری را بدون پاسخ میگذارد. پرسشی که به آن پاسخ داده شده، این است که چرا کاریزما یا فرهمندی روانشاد قهرمان ملی، احمدشاه مسعود، از دایرهی فردی عبور نکرد و به نهادی فرهمند تبدیل نشد. البته در این واکاوی، قهرمان ملی بیشتر یک نماد است و هدف اصلی، قوم یا حتا تبار تاجیک است. بهدلیل جلوگیری از درازشدن این نوشته، از آوردن پاسخ ارائهشده از سوی جناب احمدی به این پرسش خودداری میکنم و تنها دیدگاه خود را بهعنوان پاسخی متفاوت به آن مطرح میکنم.
تاجیکان در درازنای تاریخ، شاهد فرازوفرودهایی در جایگاه اجتماعی خود بودهاند. همین فرازوفرودها ویژگیهای متفاوت و گاه انحصاریای به آنان بخشیده است. تاجیکان در تاریخ معاصر و در جغرافیای افغانستان، همواره در بخش مهمی از دیوانسالاری حاکمیت حضور داشته و در کنار حاکمان، طی حدود ۳۰۰ سال، بخشی از نیروی نرم حاکمیت بودهاند. از منشی عبدالکریم بخاری در حاکمیت دودمان درانی تا احمدضیا سیامک هروی در اوایل ریاستجمهوری آخرین رییسجمهور افغانستان، نمونههایی از تاجیکانی هستند که در ساختار دیوانسالاری حاکمیتها نقش داشتهاند. فارغ از ارزیابی عملکرد این افراد، حضور آنان را میتوان نمادی از نقش تاجیکان در نهاد دیوانسالاری حاکمیتهای افغانستان یا همان قدرت نرم در این کشور دانست.
این حضور در دیوانسالاری، گاهی باعث شده است تاجیکان در قدرت سخت نیز -بهصورت جستهوگریخته و صدالبته نه در حلقهی تصمیمگیر- سهم داشته باشند. در کنار فرماندهان نامآشنایی چون میرمسجدیخان کوهستانی و میربچهخان کوهدامنی، میتوان از جنرال سید حسین، جنرال غازی فاضلبیگ، جنرال غیاثالدین، جنرال صاحبزاده و دیگران نیز نام برد که در ساختار نظامی حاکمیت افغانستان کم از کم در صد سال اخیر صاحب جایگاه بودهاند. همچنین، حاکمیت امیر حبیباللهخان کلکانی، بخش بزرگی از حاکمیت حزب دموکراتیک خلق افغانستان و یکدهه دولت اسلامی مجاهدان افغانستان را نیز میتوان در چارچوب حضور گستردهی تاجیکان در ساختار قدرت، هم قدرت سخت و هم قدرت نرم، بررسی کرد.
با وجود این نمونهها اما ما هیچگاه شاهد شکلگیری نهادی با هویت مشخص تاجیکی نبودهایم؛ نه در زمان حاکمیت امیر حبیباللهخان کلکانی، نه در زمان حاکمیت یکی از احزاب چپ و نه در زمان دولت اسلامی مجاهدان افغانستان. این دقیقا همان چیزی است که جناب احمدی در بحث خود دربارهی دودههی جمهوریت بر آن انگشت گذاشته است. بهباور من، در واکاوی ایشان واقعیتی مطرح شده است، اما حقیقت آن واقعیت، از دریچهی تعاملات سیاسی-قومی تفسیر شده است که این خود ما را از عینیت مسأله دور میکند. واقعیت مطرحشده این است که باوجود حضور تاجیکان در قدرت -در چارچوب بحث آقای احمدی، بهویژه در دودههی آخرین نظام جمهوری افغانستان- این حضور به اقتدار قومی تاجیکان تبدیل نشد. از دید من، حقیقت مسأله بیشتر ماهیت جامعهشناختی دارد و نمیتوان آن را صرفا از منظر تعاملات سیاسی و در چارچوب الگوی قومی تحلیل کرد. همینجا است که به گمان من، نتیجهگیری واکاوی ایشان، اگر بیجا نگفته باشم، به بیراهه میرود.
اما اینکه بنده حقیقت مورد نظر را جامعهشناختی میدانم، به چه معنا است؟
بر اساس شواهد تاریخی و بر مبنای فهم اندک بنده، تاجیکان و مشخصا نخبگان تاجیک، چه در بستر فردی و چه در بستر اجتماعی، هیچ پدیدهای را بهصورت برجسته و پایدار «قومی» نساختهاند. اگر «تاریخ احمد» نوشتهی عبدالکریم بخاری، از نخستین گزارشها دربارهی حاکمیت دودمان درانی را بخوانیم و سپس به یادداشتهای قهرمان ملی، که شخصیت مورد نظر نویسندهی «خانهای که بدون پایهسنگ ساخته شد» است، مراجعه کنیم و بعد، بهعنوان نمونه، نوشتههای رنگین دادفر اسپنتا در کتاب «سیاست افغانستان؛ نگاهی از درون» و آثار مشابه را بررسی کنیم، کمتر میتوان نگاهی صریحا تاجیکانه به سیاست در آنها یافت.
آنچه در این متون میبینیم، یا نگاهی انسانی و ارزشی است، یا نگاهی فردی و «منگرا» با «منِ نوعی». به بیان دیگر، عنصر قومی، آنگونه که در برخی دیگر از صورتبندیهای اجتماعی افغانستان دیده میشود، محور اصلی این روایتها نیست.
در متون و گفتوگوهایی که از تاجیکان در طول تاریخ حضورشان در جغرافیای موسوم به افغانستان برجای مانده است -جدا از برخی متون حدود پنج سال اخیر که آنها نیز نزد بسیاری از تاجیکان مقبولیت گسترده ندارند- کمتر میتوان واژهی «تاجیک» را به معنای قوم برتر، قوم مظلوم یا قومی که باید از مظلومیت بیرون آمده و برتر شود، مشاهده کرد. در مقابل، در گفتمانهای قومی دیگر، اصطلاحاتی مانند «قوم پشتون»، «اصل پشتونوالی»، «قوم هزاره» و مانند آن، با بسامد بیشتری دیده میشوند.
یکی از دلایلی که، دستکم در افغانستان، باعث شده است گزارههای قومی در میان تاجیکان به آسانی در یک قالب مشخص نگنجند، این است که ما الگوی منسجم و شناختهشدهای برای تعریف ساختار قومی تاجیکان نداریم. اگر الگوهای قومی را، برای مثال، در میان پشتونها جستوجو کنیم، با درانی، غلجایی و زیرمجموعههای متعدد آنان روبهرو میشویم. اگر همین الگوها را در میان هزارهها دنبال کنیم، به «دایها» و ساختارهای مشابه میرسیم. به همین گونه، در میان اقوام دیگر افغانستان و بیرون از آن نیز ساختارهایی برای تعریف و سازماندهی درونقومی وجود دارد.
اما در میان تاجیکان، چنین الگوهایی بهصورت مشابه وجود ندارد. اگر حتا در واکاویهای ژرفتر بهدنبال چنین الگوهایی در میان تاجیکان برویم، بیشتر با دایرههای ارزشی مواجه میشویم؛ دایرههایی که گاهی در زبان شکل گرفتهاند، گاهی در جغرافیا و گاهی نیز در زمان.
از سوی دیگر، اگر الگوهای رهبری در میان اقوام افغانستان را بررسی کنیم، این الگوها بیشتر بر پایه پیوندهای خونی-بیولوژیکی، چه واقعی و چه برساخته، شکل گرفتهاند. بهعنوان نمونه، القابی مانند «احمدشاه بابا»، «میرویس نیکه»، «بابای ملت»، «غنی بابا» و «بابه مزاری» را میتوان نمونههایی از صورتبندیهای خویشاوندی و پدرانه در ساختن الگوهای رهبری دانست. این الگوها، از دید ساختاری، بیشتر الگویی از بالا به پایین اند و بهدلیل رابطهی خونی یا خویشاوندی برساخته، نوعی رابطهی تبعیت ایجاد میکنند.
اما در میان تاجیکان، الگوهای رهبری هیچگاه صرفا بر رابطهی خونی-بیولوژیکی، چه واقعی و چه برساخته، استوار نبودهاند. این الگوها بیشتر ماهیت ارزشی داشتهاند. اگر به شخصیت مورد نظر جناب احمدی، یعنی احمدشاه مسعود نگاه کنیم، او «بابا»، «کاکا» یا «لالا»ی برساختهی هیچ تاجیکی نیست؛ بلکه بیشتر «قهرمان ملی» یا «آمرصاحب» است. یکی از این عنوانها یک ارزش ملی است و دیگری ارزشی است که از جایگاه اجتماعی او، بهعنوان آمر جبهههای پنجشیر، شکل گرفته است.
بیش از این، در میان تاجیکان، طرح این اصل که «من تاجیکم» هیچگاه، بهخودیخود، جنبهی تفریق، تجرید یا تکریم نداشته است. هیچ تاجیکی صرفا بهدلیل تاجیکبودن، مگر به معنای پذیرفتن یک واقعیت هویتی، لزوما احساس برتری نمیکند. در فرهنگ تاجیکان، تعریف انسانها در دایرههای قومی، اگر با معنای برتری یا فرودستی همراه باشد، تنزیل جایگاه انسانی آنان تلقی میشود. طرح «من تاجیکم» یا «او تاجیک نیست»، اگر حامل مفهوم برتری یا پستتری باشد، میتواند با شرم و انگ اجتماعی مواجه شود.
اینجا است که بنده، هرچند با طرح مسأله از سوی نویسندهی «خانهای که بدون پایهسنگ ساخته شد» موافقم، با نتیجهگیری ایشان نمیتوانم موافق باشم. بنده برخلاف نظر ایشان که گفتهاند با سقوط نظام جمهوری، اقتدار تاجیکان نیز مضمحل شد، بر این باورم که چیزی بهنام «اقتدار تاجیکان» نه در مخیلهی تاجیکان بهصورت یک پروژهی قومی شکل گرفته بود و نه به آن معنایی که در این بحث مطرح میشود، در واقعیت وجود داشت که پس از سقوط جمهوری مضمحل شود.
در دایرهی ذهنی تاجیکان، در دورهی دولت اسلامی مجاهدان و نیز در دودههی نظام جمهوری، هدف اصلی هیچگاه حرکت بهسوی «اقتدار تاجیکان» بهعنوان یک پروژهی قومی نبوده است. آنچه وجود داشته، یا حرکت بهسوی اقتدار انسانی بوده و یا تلاش برای حفظ قدرت و داشتههای فردی.
اگر اصل، حفظ قدرت و داشتههای فردی بوده است، آنگاه مسأله را باید در سطح فردی و سیاسی بررسی کرد، نه بهعنوان یک پروژهی جمعی تاجیکانه. اما اگر اصل، حرکت بهسوی اقتدار انسانی بوده است، به همان اندازه که تاجیکان از سقوط جمهوریت آسیب دیدهاند، پشتونها، هزارهها، اوزبیکها و دیگر اقوام ساکن این سرزمین نیز آسیب دیدهاند. در چنین صورتی، مسأله دیگر مسألهی یک قوم نیست، مسألهی انسان و شهروند افغانستان است.
با این همه، در حاشیهی این بحث، موضوع محوری دیگری نیز وجود دارد که بهباور من، برای فهم جایگاه تاجیکان در ساختار قدرت افغانستان اهمیت دارد. این موضوع آن است که اگرچه فرهمندی فردی تاجیکان، چه در مورد قهرمان ملی و چه پیش و پس از او، به نهادی با هویت قومی تاجیکی تبدیل نشده است، اما نوعی فرهمندی فراقومی همواره در میان بخشی از جامعهی تاجیک و در تلقی آنان از جایگاه اجتماعی و سیاسی خود وجود داشته است؛ و آن، باور به امکان حضور در رأس هرم قدرت و ایجاد اقتدار در سطح افغانستان است.
در اوایل قرن بیستم، میتوان ظهور امیر حبیباللهخان کلکانی را در این چارچوب نیز مطالعه کرد. ببرک کارمل نیز، با همهی تفاوتهای تاریخی و سیاسی، نمونهی دیگری است که میتوان از این منظر به آن نگریست. به همین گونه، پروفیسور برهانالدین ربانی نیز نزدیک به یکدهه در رأس ساختار قدرت سیاسی افغانستان قرار داشت.
این موضوع را میتوان در این واقعیت جستوجو کرد که تاجیکان، دستکم در بخشی از تجربهی تاریخی خود، در یک نگاه فراقومی، خود را صرفا در جایگاه قومی تابع قدرت تعریف نکردهاند؛ بلکه باور داشتهاند که میتوانند در سطح رهبری افغانستان نیز قرار گیرند.
نه حبیباللهخان کلکانی، نه ببرک کارمل و نه پروفیسور برهانالدین ربانی، در چارچوب نظریهای که مشروعیت رهبری را صرفا بر اساس اکثریت قومی تعریف میکند، در رأس هرم قدرت قرار نگرفتند. آنان، دستکم در صورتبندی سیاسی و گفتمانی خود، خود را صرفا بهعنوان نمایندهی یک قوم برای تصاحب قدرت تعریف نمیکردند؛ بلکه مدعی رهبری افغانستان در سطحی فراتر از قوم بودند.
این وضعیت را میتوان در تفاوت میان دو نوع نگاه به قدرت بهتر دریافت: در یک نگاه، رسیدن به رأس هرم قدرت با استناد به اکثریت قومی توجیه میشود؛ در نگاه دیگر، فرد خود را واجد صلاحیت رهبری کشور میداند، بیآنکه این صلاحیت را الزاما از قومیت خویش بگیرد.
در برخی نوشتههای سیاسی معاصر، از جمله نوشتههای انورالحق احدی، محمداسماعیل یون و سمسور افغان، میتوان صورتبندیهایی از استدلال مبتنی بر «اکثریت قومی» را مشاهده کرد؛ یعنی این استدلال که حضور تاریخی پشتونها در رأس قدرت افغانستان با جایگاه آنان بهعنوان اکثریت قومی توضیح داده میشود. در مقابل، وقتی برهانالدین ربانی در رأس حکومت قرار گرفت، خود را در درجهی نخست بهعنوان یک تاجیک که از سوی تاجیکان به قدرت رسیده باشد، تعریف نمیکرد، بلکه خود را فردی خدمتگذار افغانستان میدانست. شاید یکی از نشانههای این تلقی را بتوان در این واقعیت دید که پس از رسیدن به ریاست دولت اسلامی، از رهبری جمعیت اسلامی افغانستان کنارهگیری کرد.
در پرتو همین نکته، میتوان گفت که وقتی تاجیکان خود را شایستهی حضور در رأس هرم قدرت افغانستان میدانند، دستکم در این صورتبندی، فراتر از یک هویت قومی میاندیشند. این مسأله را در نحوهی تعامل آنان با قدرت نیز میتوان مشاهده کرد.
بسیاری از گروههای قومی که خود را بیرون از رأس قدرت تعریف میکنند، ممکن است حضور در ساختار قدرت را در سایه گروه مسلط تصور کنند، نه الزاما در رأس هرم. اما در بخشی از تجربهی تاریخی تاجیکان، چنین تصوری بهصورت مطلق حاکم نبوده است. از حبیباللهخان کلکانی تا ببرک کارمل و برهانالدین ربانی، نمونههایی وجود دارند که در آنها فرد تاجیک، خود را صرفا در جایگاه مشارکت در قدرت تعریف نکرده، بلکه مدعی قرارگرفتن در رأس آن بوده است.
از همین منظر، میتوان بازخوانی «خانهای که بدون پایهسنگ ساخته شد» را نیز مطرح کرد. شاید بخشی از پاسخ به مسألهی مورد نظر جناب یاسین احمدی در همین دو نکته نهفته باشد: نخست، اینکه فرهمندی تاجیکان الزاما در قالب قومی صورتبندی نشده است؛ و دوم، اینکه میل به حضور در رأس قدرت، در برخی مقاطع تاریخی، بیشتر صورت فراقومی داشته است تا قومی.
اگر چنین باشد، فرهمندی، برخلاف آنچه ممکن است در نگاه نخست به نظر برسد، لزوما از فرد به «نهاد قومی» منتقل نمیشود؛ بلکه میتواند از فرد به یک ارزش، یک تصور سیاسی یا یک نهاد فراقومی منتقل شود. مشکل اینجا است که چنین نهادی، در ساختار سیاسی و الگوی موجود افغانستان، الزاما نمیتواند به یک جریان پایدار قدرت تبدیل شود؛ زیرا فضای سیاسی لازم برای رشد و پرورش آن محدود است.
بنابراین، شاید مسأله این نباشد که چرا فرهمندی تاجیکان به یک نهاد قومی تبدیل نشده است؛ بلکه پرسش بنیادیتر این باشد که چرا فرهمندیهای فردی و ارزشهای فراقومی، با وجود حضور تاریخی در عرصهی قدرت، نتوانستهاند به نهادهای سیاسی پایدار و فراگیر تبدیل شوند.
و سخن آخر اینکه باور من این است که برای رفتن بهسوی اقتدار انسانی، همهی شهروندان افغانستان (تاجیکها، پشتونها، هزارهها، اوزبیکها و تمامی اقوام شریف این کشور) باید دستبهدست هم بدهند و آستین برزنند تا در زیر سایه اقتدار انسانی، زندگی اجتماعی شایستهای داشته باشند.
اگر قرار باشد آیندهی افغانستان بار دیگر بر بنیاد این پرسش ساخته شود که کدام قوم باید بر رأس هرم قدرت قرار گیرد، دور باطل تاریخ بازتولید خواهد شد. اما اگر پرسش این باشد که چگونه میتوان انسانی را در رأس ساختار قدرت قرار داد که اقتدار او نه از قومیت، بلکه از مشروعیت، شایستگی، رضایت شهروندان و خدمت به انسان افغانستان سرچشمه بگیرد، آنگاه بحث از «اقتدار قومی» به «اقتدار انسانی» عبور خواهد کرد.