خانه‌ای که بدون پایه‌سنگ ساخته شد

یاسین احمدی
یاسین احمدی
​کوششی برای فهم نسبت ها میان کلمه و قدرت؛ آنجا که آگاهی، مسیر رهایی را هموار می‌کند.
photo: AI Generated / ChatGPT

با سقوط کابل در تابستان ۱۴۰۰، برای تاجیکان ما چیزی فروریخت که سال‌ها کم‌تر کسی حاضر بود درباره‌اش تردید کند. حضور گسترده‌ی تاجیکان در ارتش، پولیس، دیپلماسی، دانشگاه، رسانه و ساختار سیاسی جمهوریت برای بسیاری این تصور را ساخته بود که این جایگاه دیگر به‌ آسانی قابل حذف نیست. آدم‌های بانفوذ هرجا وجود داشت و هنوز وزن سیاسی چهره‌هایی که از سال‌های مقاومت آمده بودند احساس می‌شد. اما وقتی کابل رفت، بخش بزرگی از آن تصویر هم رفت و تازه معلوم شد میان حضور در دولت و ریشه داشتن در جامعه فاصله‌ای هست که در روزهای عادی دیده نمی‌شود.

وزارت، بودجه، محافظ، شبکه و نفوذ می‌تواند آدم را بسیار قدرتمند نشان دهد، ولی اگر با تغییر حکومت بیشتر این چیزها یک‌باره از کار بیفتند، این پرسش پیش می‌آید که چیزی که بیرون از دولت مانده بود چه بود؟ حزب؟ اقتصاد مستقل؟ یا شبکه‌ای که با رفتن یک فرمانده از هم نپاشد؟ این پرسش شاید از خود شکست دردناک‌تر باشد، چون مستقیم سراغ تصور ما از قدرت می‌رود.

اما برای فهم این شکست، باید به این نکته برگشت که قدرت تاجیکان در افغانستان از جهاد آغاز نشده بود. پیش از آن‌که پنجشیر به نامی سیاسی تبدیل شود، تاجیکان در هرات و کابل و بدخشان و تخار و بلخ و پروان و کوهدامن و جاهای دیگر حضور داشتند؛ در بازار و اداره، در مدرسه و تجارت، در شعر و دیوان و زندگی شهری. بخش بزرگی از این حضور اصلا نظامی نبود. دولت‌ها می‌آمدند و می‌رفتند و فارسی می‌ماند. همین ماندن شاید مهم‌تر از بسیاری از فتح‌ها بود. سیل‌ها آمدند و رفتند، اما ریگ همچنان در ته کاسه ماند.

البته تأکید بر این نکته اهمیت دارد که هرچند زبان فارسی یکی از عناصر اصلی این حضور تاریخی بوده است، تصور نکنید که فارسی (آن گونه که افرادی چون رزاق مأمون ادعا می‌کنند) فقط میراث تمدنی قوم تاجیک بوده است. هزاره و ایماق و قزلباش و سادات و بخشی از پشتون‌های شهری و دیگران نیز در گذر قرن‌های متمادی در این زبان زیسته‌اند. اگر این زبان فقط به نشان دفاع قومی فروکاسته شود، وسعت تاریخی‌اش کاسته و کمر ارزشش می‌شکند. نیرومندی فارسی همیشه در همین بود که مردمان متفاوت، از دل قرن‌های پرتلاطم، از سمرقند و بخارا تا دهلی و بغداد، می‌توانستند با آن حرف بزنند و زبان دیوان و دانش باشد.

بنابراین، قدرت تاریخی تاجیکان را نمی‌توان فقط با شمار فرماندهان، جبهه‌ها یا سهم آنان در حکومت سنجید. بخشی از این قدرت در جامعه‌ی شهری، آموزش، تجارت، دیوان، فرهنگ و زبان ساخته شده بود؛ قدرتی که لزوما با تغییر حکومت از میان نمی‌رفت. پرسش اساسی اما این است که چه شد این نوع قدرت در چهاردهه جنگ، کم‌کم زیر سایه نوع دیگری از قدرت قرار گرفت؟

از جامعه به جبهه

چهاردهه جنگ همه‌چیز را عوض کرد. منزلت اجتماعی نیز در کنار شهرها ویران شد و تغییر کرد. معلم و نویسنده و تاجر همچنان بودند، ولی در فضای جنگ، کسی که اسلحه و شبکه فرماندهی داشت زودتر دیده می‌شد و بیشتر اثر می‌گذاشت. به همین دلیل، آرام‌آرام حافظه جبهه بر بخش‌هایی از حافظه مدنی سایه انداخت.

این تغییر مخصوص تاجیکان نبود، اما در جامعه‌ای که بعدا بخش بزرگی از هویت سیاسی‌اش با مقاومت تعریف شد، اثرش ماندگارتر بود. پنجشیر در همین روند جایگاه فراخ‌تری نسبت به گستره جغرافیایی‌اش پیدا کرد. جنگ شوروی، مقاومت و شخصیت احمدشاه مسعود این دره کوچک را از اندازه‌ی جغرافیایی‌اش بسیار بزرگ‌تر کرد.

بعد از ۲۰۰۱، بخشی از همان شبکه وارد دولت جدید شد و در سال‌های نخست جمهوریت، حضور نیروهای برخاسته از جبهه متحد در دستگاه امنیتی و سیاسی آنقدر پررنگ بود که سیاست تاجیکی می‌رفت تا با هویت پنجشیر گره بخورد. این پیوند البته واقعیت‌های متفاوت جامعه‌ی تاجیک را زیر خود پنهان می‌کرد. تاجیک هرات و بدخشان سنت‌های محلی و مذهبی و تاریخی خودش را داشت، تاجیک کابل نسلی را ساخته بود که بیشتر با دانشگاه، رسانه و اداره بزرگ شده بود. حتا تخار و بدخشان در درون خود یکدست نبودند. سیاست محلی، اقتصاد، زمین، شبکه‌های مذهبی و خاطره جنگ از پنجشیر تا جای دیگر فرق می‌کرد و این تفاوت‌ها مدت زیادی زیر نام «تاجیک» پنهان ماندند.

مرکزیت پنجشیر در دوره‌ی جنگ مزیت بود، ولی بعد که سیاست جای جبهه را گرفت، همان منطق خیلی جواب نمی‌داد. اعتماد در جنگ روی رفاقت، سابقه، شناخت شخصی و وفاداری بنا می‌شود؛ نهاد در زمین سیاست نمی‌تواند تا ابد با همین مواد کار کند.

احمدشاه مسعود در این میان جایگاه متفاوتی دارد. نقش او در مقاومت و جنگ با طالبان را نمی‌توان نادیده گرفت، ولی همین اهمیت باعث می‌شود که او را تنها به شکل نماد نبینیم. بعد از مرگ او، این مسأله که سرمایه یک رهبر کاریزماتیک چگونه باید به نظمی منتقل شود که بدون او از هم نپاشد، هنوز بی‌پاسخ مانده است. دیدیم که بخش زیادی از پاسخ در حفظ نام، تصویر و حلقه‌ها خلاصه شد و حافظه برجا ماند، اما نهاد از آن بیرون نیامد.

نسلی که در جهاد زیسته، طبیعی است سابقه را منبع مشروعیت بداند و زندان، جبهه و قربانی برای آن نسل فقط خاطره نباشد. برای نسل جوان‌تر اما سؤال این است که بعد از همه‌ی آن فداکاری‌ها چه چیزی ساخته شد و چرا ستون آن با اولین فروپاشی از دست رفت؟ این سؤال برای بعضی از نسل قدیم بی‌احترامی به نظر می‌رسد، ولی برای جوانی که با نتایج زندگی می‌کند عجیب نیست. او سابقه را می‌شنود، اما کارنامه را هم می‌خواهد ببیند.

جمهوریت؛ فرصتی که به نهاد تبدیل نشد

بیست سال جمهوریت می‌توانست برای تاجیکان زمان گذار از قدرت جبهه‌ای به قدرت نهادی باشد، ولی حتا تخم این گذار کاشته نشد. رهبران تاجیک در دولت از بازیگران اصلی قدرت بودند؛ به همین دلیل نمی‌شود مسئولیت ناکارآمدی آن دوره را فقط به «نظامی که دست دیگران بود» حواله داد. مسئولیت هرکس از سهمی می‌آید که بدان تعلق دارد.

خود ساختار جمهوریت هم آدم‌ها را به نوع خاصی از سیاست عادت می‌داد. قدرت در کابل جمع بود، پول از دولت و کمک خارجی می‌آمد و مقام سیاسی خیلی زودتر از نهادسازی نتیجه می‌داد. گرفتن وزارت می‌توانست در چند ماه شبکه درست کند؛ ساختن یک حزب واقعی یا دانشگاه مستقل شاید ده سال طول می‌کشید. طبیعی بود که بسیاری سراغ راه کوتاه‌تر بروند. در چنین فضایی، معلوم است که چوکی از نهاد جذاب‌تر باشد.

جوانی که کار می‌خواست می‌دید رابطه از مهارت مهم‌تر است، فعال سیاسی می‌فهمید برای بقا و سهم بیشتر به یک حلقه وصل شود، وزیر هم از همین منطق دور نبود. وقتی فرصت‌ها از بالا توزیع شوند و مرکز منبع اصلی پول، مقام و اعتبار باشد، جامعه به جای ساختن نهادهای مستقل، به‌دنبال دسترسی به مرکز می‌رود. این همان جایی بود که حضور گسترده‌ی تاجیکان در دولت می‌توانست به‌ اشتباه به معنای قدرت پایدار تاجیکان تعبیر شود.

در چنین شرایطی، احزاب نیز به‌ جای آن‌که به نهادهای مستقل تبدیل شوند، اغلب به رهبران وابسته ماندند. وقتی حکومت برافتاد، چیزهایی که بر این روابط ایستاده بودند سریع‌تر فرو ریختند. احزاب بدون رهبرشان تقریبا معنای مستقلی نداشتند، سازوکار جانشینی یا موروثی بود یا ضعیف. حزب در بسیاری موارد بیشتر امتداد شخصیت رهبر بود تا سازمانی که بتواند او را هم کنار بزند.

اقتصاد نیز از همین ضعف رنج می‌برد. سال‌ها سیاست محلی بیشتر روی گرفتن سهم بودجه و پروژه از کابل می‌چرخید و گاهی پرسیده نشد خود یک منطقه چه چیزی تولید می‌کند، محصولش چگونه به بازار می‌رسد، سرمایه‌ی مهاجر چگونه وارد کار واقعی می‌شود و چه چیزی می‌تواند بدون حمایت دائمی مرکز دوام بیاورد. وقتی همه‌ی فرصت‌ها از بالا توزیع شود، تغییر مرکز، زندگی حاشیه را دوباره به هم می‌زند.

به این ترتیب، جمهوریت فرصتی بود که می‌توانست قدرت سیاسی تاجیکان را به قدرت اجتماعی، اقتصادی و نهادی تبدیل کند، اما بخش بزرگی از انرژی در همان ساختار دولت مصرف شد. نتیجه این شد که در لحظه‌ی سقوط دولت، بسیاری از چیزهایی که قدرت به نظر می‌رسیدند، پشتوانه‌ای مستقل از دولت نداشتند.

شکست فقط از بیرون نیامد

از همین زاویه، سقوط ۱۴۰۰ را نمی‌شود فقط با خروج امریکا یا تصمیم اشرف غنی توضیح داد. این‌ها مهم بودند، ضعف ارتش و فساد و حمایت بیرونی از طالبان هم مهم بود، اما فرسایش از قبل شروع شده بود. وقتی سرباز نمی‌داند چرا باید بماند، فرمانده به مرکز اعتماد ندارد و مردم ماه‌ها دعوای رهبران بر سر سهم را می‌بینند بی‌آن‌که طرحی برای فردا پیدا شود، شکست زودتر از رسیدن دشمن آغاز می‌شود.

طالبان هم فقط نجنگیدند؛ مذاکره کردند، تهدید کردند، معامله کردند و از خبر سقوط یک ولسوالی برای شکستن ولسوالی بعدی استفاده کردند. وقتی کابل سقوط کرد، برای بسیاری از تاجیکان سؤال این بود که مگر ما یکی از ستون‌های نظام نبودیم؟ بلی که بودند، ولی ستون بودن با داشتن زمینی که ستون روی آن بایستد یکی نیست.

این تفاوت، مسأله‌ی شمال را نیز روشن می‌کند. شمال در سال‌های جمهوریت آنقدر که در روایت سیاسی تصور می‌شد یکپارچه نبود. طالبان خیلی پیش‌تر از ۱۴۰۰ در اکثر مناطق تاجیک‌نشین شبکه ساخته بودند. بخشی از نیرویی که پنجشیر را سقوط داد جوانان تاجیک بودند. پذیرفتن این واقعیت برای روایتی که دشمن را کاملا بیرونی می‌خواهد اصلا آسان نیست.

چرا جوانان در یک منطقه‌ی تاجیک‌نشین به طالبان می‌پیوستند؟ برای بعضی‌ها ایدئولوژی نقش داشت، برای بعضی‌ها تعارض درون تاجیکی و عقده از پنجشیری‌ها، برای بعضی هم پول، اسلحه یا منزلت اجتماعی. یک توضیح برای همه وجود ندارد. جوانی که در زندگی عادی احساس می‌کند کسی نیست، ممکن است در گروه مسلح ناگهان صاحب نام شود. به او عنوان می‌دهند، جمعی دورش پیدا می‌شود و جهان برایش ساده‌تر می‌شود. این معنا می‌تواند ویرانگر باشد، اما برای کسی که در بیرون هیچ آینده‌ای نمی‌بیند، همین معنا مهم است.

در برابر چنین چیزی، گفتن از مولانا و عرفان خراسان چه سودی دارد؟ نه‌تنها جامعه‌ی تاجیکان ما، که هیچ جامعه‌ای ذاتا از افراط‌گرایی مصون نیست. اگر مسجد و ملایش تنها نهاد فعال روستا باشد، کار نباشد و دولت بیشتر در چهره مأمور و زور دیده شود، میدان برای جریان افراطی باز می‌شود. برای آدم گرسنه، قهرمانی پدرش نان نمی‌شود. جوانی که برای یک وظیفه باید واسطه پیدا کند، ممکن است هنوز به قهرمانان گذشته احترام بگذارد، ولی احترام تاریخی همیشه وفاداری سیاسی نمی‌سازد.

وقتی شمال به سنگر تبدیل می‌شود

بعد از سقوط، دوباره زبان مقاومت، شمال، فدرالیسم و حتا تجزیه پررنگ شد. این بحث‌ها را نمی‌شود فقط خیال‌پردازی دانست؛ پشت آن دنیایی از احساس بی‌پناهی هست. کسی که فکر کند دولت مشترک هر بار ممکن است علیه او تبدیل به ابزار شود، طبیعی است روزی درباره‌ی خانه‌ی جداگانه فکر کند.

در شمال، احساس فشار امنیتی و جابه‌جایی‌های جمعیتی پس از ۱۴۰۰ در ذهن بسیاری از مردم سایه افکنده و همین فضا نگاه دفاعی هویتی را جدی‌تر کرده است. شمال در عصر استیلای طالبان به خط مقدم بقای هویتی تاجیکان تبدیل شده است. وقتی یک منطقه مدام خودش را خط مقدم ببیند، راه و مرز هم در ذهنش به سنگر تبدیل می‌شود.

اما جغرافیا مطابق ترس ما شکل نمی‌گیرد. در هرات و کابل و بلخ و تخار و بغلان، جمعیت‌ها چنان درهم رفته‌اند که خط‌کش روی نقشه پاسخ چندانی نمی‌دهد. پشت هر مرز تازه، زمین و آب و بازار و اقلیت و راه و خاطره باقی می‌ماند.

از سوی دیگر، همان شمال می‌تواند مسیر تجارت و ارتباط با آسیای مرکزی باشد و هرات هم قرن‌ها بخشی از رفت‌وآمد اقتصادی و فرهنگی یک حوزه‌ی بزرگ‌تر بوده است. اگر این جغرافیا فقط با جنگ تعریف شود، بخش زیادی از ظرفیت خودش را از دست می‌دهد.

پس مسأله فقط این نیست که چگونه از یک جامعه در برابر فشار دفاع کنیم؛ مسأله این است که چگونه قدرتی بسازیم که زندگی جامعه فقط در وضعیت دفاعی تعریف نشود.

قدرتی که بیرون از ارگ می‌ماند

امنیت یک قوم نمی‌تواند تا ابد به این وابسته باشد که چه‌کسی در ارگ نشسته است. تا وقتی چنین باشد، ارگ برای همه سمور است که فقط پوستش ارزش معامله دارد. جامعه‌ای که بخشی از آموزش، اقتصاد، رسانه، دانش و شبکه حرفه‌ای خودش را مستقل از تغییر حکومت نگه دارد، با رفتن یک دولت از صفر شروع نمی‌کند. این همان چیزی است که می‌شود «قدرت زیرساختی» نامید، ولی شاید مهم‌تر از اسمش، اثرش باشد.

تاجیکان تا حد زیادی برخلاف هزاره‌ها دارای این ظرفیت تاریخی و جغرافیایی بودند که شوربختانه از آن غافل ماندند. در جمهوریت بخش زیادی از انرژی تاجیکان صرف حضور در ساختار دولت شد، در حالی که در این دوره زیرساخت‌هایی پایدار برای نفوذ سیاسی حقیقی هرگز رشد نکردند. اگر رسانه با قطع پول یک نفر خاموش شود، حزب به یک خانواده وصل باشد و جوان برای کار به حلقه‌ی سیاسی احتیاج داشته باشد، داشتن چند وزیر هرگز نمی‌تواند استقلال تولید کند.

این قدرت فقط اقتصادی هم نیست. سیاست درونی تاجیک‌ها، برخلاف هزاره‌ها، هنوز هم با الگو از نظم پشتونوالی زیادی مردانه است. نسلی از دختران از آموزش محروم بوده است و چند سال بعد جای خالی همین نسل در پزشکی و آموزش و اداره و پژوهش دیده خواهد شد. تغییر حکومت آن سال‌های از دست رفته را برنمی‌گرداند.

زمین نیز بخشی از همین زیرساخت است. زمین در افغانستان تاریخ و معاش خانواده و علامت حضور یک جامعه است. دعوای چراگاه یا سند آب می‌تواند خیلی زود زبان قومی بگیرد، مخصوصا وقتی روی خاطره قدیمی جابه‌جایی جمعیت نشسته باشد. اگر راه قابل اعتماد برای حل این اختلاف‌ها نباشد، خیلی از نزاع‌هایی که ظاهرا قومی‌ اند دوباره از همین نقطه برمی‌گردند.

قدرت مستقل، بدون رابطه با دیگران ساخته نمی‌شود

در رابطه با پشتون‌ها، تاریخ ساده نیست؛ تبعیض و تمرکز قدرت و منازعه بر سر زمین وجود داشته و دوره‌هایی از سیاست یکسان‌سازانه هم بر حافظه لنگر دارد. ولی کنار این‌ها همزیستی هم بوده؛ در شهر و بازار و اداره و خانواده. طالبان را هم نمی‌شود با تمام پشتون‌ها یکی گرفت. اگر این مرز پاک شود، جریان‌های افراطی فربه می‌شوند. آن طرف می‌تواند بگوید همه‌ی مخالفان دشمن پشتون‌ اند، این طرف هم می‌تواند تمام شکست تاریخی را به یک قوم وصل کند. بعد نسل بعدی همان جنگ را با واژه‌های تازه ادامه می‌دهد.

رابطه‌ی تاجیکان با هزاره‌ها برای آینده شاید از بسیاری اتحادهای تاکتیکی مهم‌تر باشد. زمینه‌های همکاری روشن است؛ نگرانی از تمرکز قدرت، زبان، آموزش، حقوق شهروندی و تجربه‌ی حذف از مرکز. ولی این رابطه اگر فقط روی دشمن مشترک بنا شود، همان سرنوشت بسیاری از ائتلاف‌های قبلی را پیدا می‌کند. جنگ‌های کابل و فاجعه‌ی افشار در حافظه‌ی هر دو جامعه مانده است. هزاره‌ای که آن سال‌ها را از زاویه خانواده و محله‌ی خودش می‌بیند الزاما همان روایت تاجیک را ندارد. اگر هر طرف فقط حافظه‌ی خودش را حقیقت کامل بداند، اعتماد همانند گذشته در هم شکسته می‌ماند.

اهمیت رابطه‌ی تاجیک و هزاره شاید دقیقا در همین باشد که بتوانند بدون پاک‌کردن اختلاف‌های تاریخی کنار هم بمانند. فارسی برای هر دو فضای مشترک فرهنگی می‌سازد، ولی تجربه‌ی سیاسی‌شان یکسان نیست. مسأله بیشتر این است که آیا می‌شود قواعدی داشت که هر دو با حافظه‌ی متفاوت خودشان احساس امنیت کنند؟ اعتماد سیاسی همیشه از فراموشی نمی‌آید؛ گاهی از قبول کردن زخم طرف مقابل شروع می‌شود.

رابطه با اوزبیک‌ها هم بارها در ائتلاف‌های شمال آزموده شده است. بعضی اتحادها در زمان خطر کار کردند و بعد فروپاشیدند. همه‌ی این شکست‌ها را نمی‌شود با «خیانت» توضیح داد. خیلی وقت‌ها مسأله این بود که درباره‌ی دشمن توافق وجود داشت، اما درباره‌ی فردای دشمن نه.

ما معمولا درباره‌ی فردای بعد از پیروزی حرف می‌زنیم. اگر روزی دوباره تاجیک و هزاره و اوزبیک و پشتون‌های مخالف انحصار در یک پروژه‌ی سیاسی کنار هم قرار بگیرند، مسأله‌ی اصلی عکس یادگاری و پوشیدن لنگی زرد قبایلی نیست. باید از قبل معلوم باشد درباره‌ی اداره‌ی محلی، بودجه، پولیس، محکمه، زبان، زمین، حقوق زنان و حدود قدرت مرکز چه فهمی دارند. فدرالیسم هم به‌خودی‌خود چیزی را حل نمی‌کند. ممکن است تمرکز کابل شکسته شود و دوباره چند مرکز کوچک‌تر همان منطق را تکرار کنند.

مهاجرت و فناوری؛ فرصت‌هایی که هنوز ساخته نشده‌اند

مهاجرت می‌تواند هم زیان باشد و هم شکل دیگری از ظرفیت. هزاران تاجیک امروز بیرون افغانستان‌ اند؛ در دانشگاه، تجارت، رسانه، تکنولوژی و نهادهای مدنی. اگر این نیرو فقط از جامعه جدا شود، مهاجرت همان خروج سرمایه‌ی انسانی است. ولی اگر بخشی از آن دوباره به آموزش و پژوهش و اقتصاد و رسانه وصل شود، جغرافیای قدرت عوض می‌شود.

یک استاد در کانادا ممکن است با تربیت چند دانشجو بیشتر از ده نشست سیاسی اثر بگذارد. یک پژوهشگر در اروپا می‌تواند اسنادی را نگه دارد که در داخل در خطر است. سرمایه‌ی مهاجر هم اگر از مسیر کار واقعی وارد شود، بخشی از وابستگی به حلقه‌های سیاسی را کم می‌کند.

بسیاری از دشواری‌های مسیر تاجیکان ما از مسیر همان سنگلاخی می‌گذرد که فراروی هزاره‌ها گسترده شده است؛ بی‌پناهی داخلی، سرگشتگی مهاجران، بیماری ساختاری درونی و عدم موجودیت نهاد اجتماعی، وابستگی به نام یک رهبر، بخشی از رنج مشترک دو قوم است.

در جهان امروز، با فناوری و اقتصاد دیجیتال، راه‌های تازه‌ای نیز باز شده است، ولی این فضا خطر خودش را دارد. بسته‌شدن میدان سیاست در داخل، بخش بزرگی از کنش را به شبکه‌های اجتماعی برده است. این فضا آدم‌های پراکنده را وصل می‌کند و گاهی تنها جایی است که صدای مخالف شنیده می‌شود.

مشکل وقتی شروع می‌شود که دیده‌شدن جای سازمان‌یافتن را بگیرد. ممکن است ساعت‌ها بحث شود و هزاران واکنش جمع شود، ولی بیرون از صفحه نه صندوقی ساخته شود، نه پژوهشی و نه شبکه‌ای که واقعا دوام داشته باشد. شاید این فقط شکل تازه‌ی همان خطای قدیمی باشد؛ هزاره‌ها و خصوصا تاجیکان ما زمانی مقام را با قدرت اشتباه گرفتند و امروز ممکن است دیده‌شدن را با آن اشتباه بگیرند.

کارهایی که واقعا جامعه را نگه می‌دارند ترویج ادبیات نفرت از سوی فیس‌بوک‌چلونکی‌ها نیست. مکتب کوچک، رسانه، صندوق، انجمن حرفه‌ای و شبکه‌ای که چند سال دوام بیاورد شاید هیچ قهرمانی تولید نکند، ولی همان چیزها در روز بحران باقی می‌مانند.

مسیر تازه

فرصت برای تاجیکان در جمهوریت برای ساختن بیشتر این‌ها وجود داشت، ولی بخش مهمی از آن از دست رفت. اگر قرار باشد از تجربه‌ی ۱۴۰۰ چیزی آموخته شود، شاید مهم‌ترین درس این باشد که قدرت نباید دوباره با مقام اشتباه گرفته شود.

پنجشیر هم اگر قرار باشد همچنان سرمایه‌ی سیاسی و تاریخی باشد، شاید لازم نباشد تنها مرکز بماند. بدخشان، هرات، تخار و کابل تجربه‌ی خودشان را دارند. امپراتورسازی در مزار یا بدخشان جای نهاد اجتماعی پایدار را نمی‌گیرد. جامعه‌ای که چند مرکز داشته باشد، با افتادن یک نفر یا یک منطقه کاملا فلج نمی‌شود.

امروز طالبان دولت را در اختیار دارند، مقاومت مسلحانه محدود است، مهاجرت ادامه دارد، بافتار جمعیتی مناطق تاجیک‌نشین به‌ سرعت مهندسی می‌شود و هنوز راه‌حلی فراگیر از سوی نخبگان تاجیک شکل نگرفته است. در چنین وضعیتی، وعده‌ی بازگشت سریع به وضعیت قبل طالبان بیشتر شبیه آرزو است.

بخش بزرگی از هویت سیاسی تاجیکان در این سال‌ها حالت دفاعی پیدا کرده؛ دفاع از زبان، زمین و حق حضور. در وضعیت حذف، چنین واکنشی ممکن است طبیعی باشد، اما اگر تمام تعریف یک جامعه در واکنش به دیگری خلاصه شود، همان دیگری همچنان مرکز کنترل ذهن او باقی می‌ماند.

پرسش مهم‌تر این است که تاجیکان اگر فردا فرصت اثرگذاری پیدا کنند، چه چیزی برای افغانستان پیشنهاد می‌کنند که دیگران هم بتوانند در آن زندگی کنند؟ پاسخ دادن به این پرسش از گرفتن چند وزارت سخت‌تر است، چون درباره‌ی دولت، عدالت، آموزش، اقتصاد، حقوق زنان، دین و سیاست، اداره‌ی محلی و شهروندی باید چیزی بیشتر از مخالفت با وضع موجود وجود داشته باشد.

جامعه با فهرست ترس‌هایش آینده را نمی‌سازد. تغییر از جاهای کوچک‌تری شروع می‌شود؛ جوانی که برای وارد شدن به سیاست به نام یک خانواده احتیاج نداشته باشد، حزبی که با تغییر رهبر از هم نپاشد، رابطه‌ای میان پنجشیری و بدخشانی که اختلاف تجربه را تهدید نداند، شاید از بسیاری شعارها مهم‌تر باشند.

در رابطه با دیگران هم همین‌طور است. دفاع از حق خود الزاما دشمن تاریخی نمی‌خواهد. رابطه با هزاره و اوزبیک اگر فقط برای روز خطر باشد، دوباره می‌شکند. در میان پشتون‌ها هم هرقدر این فهم بیشتر شود که تقسیم قدرت به معنای از دست دادن افغانستان نیست، بلکه فضای مشترک بزرگ‌تر می‌شود، به نفع همه است.

برای مدت طولانی پرسیده‌ایم چه‌کسی باید حکومت کند. مسأله‌ای که شاید زودتر باید جدی می‌شد این است که هر کسی حکومت می‌کند، تا کجا حق دارد بر زندگی دیگران مسلط شود؟ اگر این پرسش جدی شود، امنیت تاجیکان هم فقط به رسیدن دوباره به رأس دولت وابسته نمی‌ماند. جامعه‌ای که حزب، اقتصاد، آموزش، دانش، رسانه، حافظه و شبکه انسانی خودش را داشته باشد، حتا بیرون از قدرت رسمی کاملا بی‌دفاع نیست.

آزمون آینده شاید این باشد که آیا چیزی ساخته می‌شود که با سقوط بعدی دولت دوباره همه‌چیز فرونپاشد؟ شاید در نهایت همین تفاوت میان قدرتی باشد که در ۱۴۰۰ فرو ریخت و قدرتی که هنوز ساخته نشده است.


منابع:

۱. بارفیلد، توماس، تاریخ فرهنگی و سیاسی افغانستان، ترجمه‌ی عبدالله محمدی، تهران: انتشارات عرفان، ۱۳۹۸.

۲. جیوستوزی، آنتونیو، الیگارشی تاب‌آور: اقتصاد سیاسی شمال افغانستان از ۲۰۰۱ به بعد، واحد تحقیق و ارزیابی افغانستان (AREU، ۲۰۱۲).

۳. نجات، آریا، حکومت‌داری زیرملی در افغانستان: وضعیت موجود، واحد تحقیق و ارزیابی افغانستان (AREU، ۲۰۱۶).

۴. لیستر، سارا و اندرو وایلدر، «تقویت اداره زیرملی در افغانستان: اصلاحات فنی یا دولت‌سازی؟» اداره عمومی و توسعه، ۲۰۰۵.

۵. آژانس پناهندگی اتحادیه اروپا (EUAA)، افغانستان: تمرکز کشوری ـ گروه‌های قومی و مذهبی، ۲۰۲۶.

از روزنامه‌نگاری مستقل حمایت کنید

محدودیت‌های گسترده بر رسانه‌ها و فضای عمومی در افغانستان، دسترسی شهروندان به اطلاعات مستقل را محدود کرده است. در چنین شرایطی، «اطلاعات روز» متعهدانه و مستقل به کار خود ادامه می‌دهد تا حقیقت قربانی خاموشی و فراموشی نشود.

ما وابسته به هیچ قدرتی نیستیم و تنها برای مردم می‌نویسیم.

مأموریت ما افشای فساد، بازتاب صدای سرکوب‌شدگان، تقویت پاسخگویی صاحبان قدرت، و پشتیبانی از چشم‌اندازی است که در آن همه شهروندان افغانستان از حقوق و آزادی‌های برابر برخوردار باشند و در صلح زندگی کنند.

خبرنگاران ما در شرایط دشوار و گاه خطرناک فعالیت می‌کنند تا گزارش‌های دقیق، منصفانه و مبتنی بر واقعیت منتشر شود و روایت‌های مردم به حاشیه رانده نشود. تداوم این کار، به حمایت مخاطبان و حامیان مستقل وابسته است.

هر کمک، فارغ از میزان آن، به ادامه روزنامه‌نگاری مستقل کمک می‌کند. اگر امکان کمک مالی ندارید، همرسانی این درخواست و تشویق دیگران به حمایت نیز سهمی مهم در تقویت این مسیر دارد.

در کنار حقیقت بایستید
از اطلاعات روز حمایت کنید

برای حمایت اینجا کلیک کنید
با دیگران به‌‌ اشتراک بگذارید
بدون دیدگاه