ایدئولوژیهای سخت در دل این گسست، نوع دیگری از زمان را پیشنهاد میکنند؛ گذشته را دورهای کامل معرفی میکنند که باید احیا شود و آینده را با وعدهای بزرگ مانند پیروزی نهایی، جامعهی پاک، خلافت یا رستگاری اخروی پر میکنند. آنچه میان این دو قرار میگیرد، یعنی همین زندگی روزمره، به آسانی لگدمال میشود. یادگرفتن یک حرفه، ساختن خانه، دوستداشتن، مراقبت از باغ، نشستن با کسی بر سر چای یا بهترکردن کوچهای که در آن زندگی میکنیم، در برابر مأموریت عظیم تاریخی چیزهایی ناچیز به نظر میآیند، در حالی که جامعه دقیقا از انباشتهشدن همین ناچیزها ساخته میشود. هیچ تمدنی فقط با حماسه شکل نمیگیرد و با حماسه نیز دوام نمیآورد؛ برای جامعهای که نسلها با جنگ و خون زندگی کرده، یکی از دشوارترین کارها این است که دوباره باور کند تماشای غروب در یک پسازچاشت عادی هم ارزش دارد، حتا اگر در آن هیچ دشمنی شکست نخورد و هیچ آرمان بزرگی تحقق پیدا نکند.
طالبان روی چنین زمینی قد کشیدهاند. جنگ، مهاجرت، مدارس دینی در پاکستان، فروپاشی دولت، رقابتهای منطقهای، حمایت خارجی و خستگی مردم از ناامنی، همگی در شکلگیری این گروه سهم داشتند؛ برای کسی که سالها در راههای ناامن و میان قدرت فرماندهان مختلف زندگی کرده، وعدهی نظم و امنیت ممکن است بسیار شیرینتر از وعدهی آزادی باشد و در آن لحظه کسی نپرسد این نظم بعدها تا کجای زندگیاش رخنه خواهد کرد. قدرت ایدئولوژیک وقتی تثبیت شد، مرزهایش را از جاده و اسلحه به لباس، موسیقی، آموزش، حضور اجتماعی، حریم خصوصی و حتا بستر خواب میرساند، زیرا چنین حکومتی فقط امنیت نمیخواهد و تصویری از انسان مطلوب و مهندسیشده نیز در سر دارد. در همینجا تفاوت زهد شخصی و زهد تحمیلی روشن میشود؛ زاهد میتواند به خواست خودش از لذت فاصله بگیرد، اما وقتی حکومت همان انتخاب را به قانون عمومی تبدیل کند، فضیلت شخصی دیگر همان معنا را ندارد و به ابزار فرمانبرداری بدل میشود.
شکستن یک ساز، اعدام نمادین یک تلویزیون یا بریدن درختان با فریاد تکبیر ممکن است در نگاه نخست حادثهای کوچک باشد، ولی در همان لحظه حکومت دربارهی نوع صدایی که حق دارد در جامعه شنیده شود و تصویری که حق دارد دیده شود، تصمیم گرفته است. اگر لباس رنگی، موسیقی، تصویر، آرایش، جشن یا حتا بعضی شکلهای خنده وارد قلمرو نظارت شوند، فضای زندگی نیز تغییر میکند. شهر فقط خیابان و ساختمان نیست؛ با صدا و بو و رنگ زنده است، با آدمهایی که مینشینند و قصه میکنند، با زنی که از اداره بیرون میآید، جوانی که موسیقی گوش میدهد و پیرمردی که در حلقهای کوچک با چای و نسوار مصروف است. زندگی همیشه مطابق روایت ایدئولوژی مأموریت ندارد، ولی نظم ایدئولوژیک میکوشد برای هر رفتار عادی مجوز اخلاقی صادر کند و شهر را به جای محل زیستن، به قرارگاه مراقبت پادگانی بدل سازد. از این مرحله به بعد، حتا مأمور بیرونی نیز همیشه لازم نیست، زیرا انسان پیش از حرفزدن، پوشیدن، رفتن یا خندیدن، حضور او و شلاق شریعت را در ذهن خودش تصور میکند.
اهمیت خلوت نیز از همینجا روشن میشود. در سنت عرفانی اسلام، خلوت شکلی از مواجههی فرد با خودش و با خدا بود؛ انسان از جمع فاصله میگرفت، در سکوت میماند و تجربهای داشت که هیچ دستگاه رسمی نمیتوانست آن را کاملا اندازهگیری کند. نظام ایدئولوژیک با همین بخش نامرئی انسان هم راحت نیست، زیرا جماعت، صف، لباس مشترک، شعار و رفتار قابل مشاهده، آسانتر مدیریت میشوند، در حالی که فرد صاحب خلوت ممکن است چیزهایی را خودش بفهمد و حتا اگر چیزی هم نفهمد، دستکم مجبور نیست هر لحظه زبان رسمی را تکرار کند. هنر و شعر نیز از همین جهت برای نظم ایدئولوژیک دردسرسازند؛ حکومت ممکن است شاعر را کنترل کند، اما نمیتواند تعیین کند یک بیت در ذهن هزار خواننده چه تجربهای ساخته است. این همان نقطهای است که بحث زبان، زیبایی و خلوت دوباره به بحث نهاد و قدرت پیوند میخورد؛ تمامیتخواهی زمانی کامل میشود که همراه ادارهی خیابان، واژه و تخیل و اتاق تنهایی انسان را نیز اشغال کند.
جهان مدرن در کنار آزادی، بسیاری از شکلهای قدیمی تعلق را نیز ضعیف کرده است. مهاجرت، شهرنشینی، بازار، اینترنت و دگرگونی خانواده سبب شدهاند فرد بیش از گذشته مسئول تعریف هویت خودش باشد و این آزادی برای همه آسان نیست. کسی که زمانی میدانست جای او در خانواده و محله کجاست، ممکن است در شهر بزرگ یا در حاشیه جامعهای مهاجر احساس کند به هیچجا تعلق کامل ندارد؛ در چنین وضعی، لباس مشترک، برادری، رهبر، دشمن و مأموریت، او را از زحمت انتخاب روزانه خلاص میکنند. برای بعضی افراد، همین احساس تعلق از استدلال پیچیدهی الهیاتی مهمتر است و داعش برای بخشی از نیروهایش چنین امکانی فراهم کرد؛ کسی که پیشتر خودش را بیاهمیت یا بیجایگاه میدید، ناگهان درون روایت عظیم قرار گرفت، رنج شخصیاش به تاریخ پیوند خورد، دشمن آدرس پیدا کرد، شکست توجیه الهیاتی یافت و مرگ نیز معنایی تازه یافت. جنایت از یک ابزار سیاسی به راهی برای اثبات وجود و اجرای فرمان الهی تبدیل شد، هرچند این سازوکار منحصر به داعش نبود و گروههای بنیادگرای افغانستان نیز در سالهای جمهوریت برای کشتار و خشونت ابتکارهای هولناکی آفریدند که بررسی جداگانه میطلبد.
مصادره زبان و نسلکشی واژهها از کارویژههای اصلی این جریانها است. انسانی که روبهروی نظم بنیادگرا قرار میگیرد، دیگر با اسم، چهره و خانوادهاش دیده نمیشود، بلکه «مرتد»، «رافضی»، «کافر» یا «دشمن خدا» نام میگیرد؛ وقتی انسانی با چنین برچسبی تقلیل یابد، آسیبزدن به او از نظر روانی آسانتر میشود و جنایت میتواند در هیأت اجرای حکم مقدس ظاهر گردد. این سازوکار منحصر به تاریخ اسلام نیست و بسیاری از نظامهای تمامیتخواه پیش از حذف فیزیکی قربانی، او را در زبان از دایره انسان معمولی بیرون بردهاند؛ بخش بزرگی از کشتارها پیش از آنکه در میدان آغاز شود، در قلمرو واژه اتفاق افتاده است.
هنگامی که تجربهی دینی به فهرست رفتارهای مجاز و ممنوع فروکاسته شود، بخشی از قداست و عمقش را از دست میدهد. ثواب و گناه شبیه حساب بدهی و طلب فهمیده میشوند، رفتار قابل اندازهگیری اهمیت اصلی مییابد و آنچه درون انسان رخ میدهد، به حاشیه میرود؛ در حالی که سنت معنوی اسلام فقط مجموعهای از امر و نهی نبود، خوف و امید، عشق و فنا، بخشایش و مرگ و نسبت انسان با چیزی فراتر از خودش نیز در آن حضور داشت. گروههای افراطی از زبان حسابگرانه سود میبرند و شهادت، اطاعت و فداکاری را چنان بیان میکنند که فرد در برابر عملی معین، پاداشی قطعی تصور کند، اما عشق و ایمان با فرمان تولید نمیشوند. قدرت میتواند رفتار را کنترل کند، لباس را ببیند، حضور را ثبت کند و مجازات تعیین نماید، ولی اگر کسی فقط از ترس مأمور امر به معروف عبادت یا سکوت کند، آنچه حکومت به دست آورده، رفتار او است، نه یقین، ایمان و عشق او.
با این همه، نه ایدئولوژی و نه ایمان نمیتوانند در خلاء زندگی کنند. لازم میدانم برای فهم گسترش بنیادگرایی، دوباره به اقتصاد و نهاد برگردیم. دانشگاه برای استقلال علمی تنها به استاد خوب متکی نیست و در کنار استاد متخصص به پول، زمان و امنیت نیاز دارد؛ روزنامه به بازار و مخاطب آگاه محتاج است و پژوهش بدون آزمایشگاه، آزادی رفتوآمد و دسترسی به جهان علمی دوام نمیآورد. اگر دولت تنها کارفرما و یگانه منبع پول باشد، بسیاری از نهادها ناچار میشوند بیش از اندازه به قدرت نزدیک شوند و همین وابستگی میتواند دانشگاه، رسانه و اداره را به شرکت سهامی قدرت و غنیمت گروه حاکم فروبکاهد. در بعضی کشورهای نفتی و اقتصادهای رانتی، دولتی که بخش بزرگی از درآمدش را از منابع طبیعی و بازار جهانی میگیرد، برای بقای مالی به همان اندازهی دولت مالیاتی محتاج شهروند نیست؛ این وضع به تنهایی استبداد نمیسازد، اما رابطهی حکومت و جامعه را تغییر میدهد و شهروند را آسانتر به تبعه و مطیع دولت تبدیل میکند.
در قرن بیستم، بخشی از همین منابع مالی به گسترش شبکههای مذهبی، چاپ کتاب، ساخت مدرسهی دینی و ترویج قرائتهای ایدئولوژیک کمک کرد. هیچ اندیشهای فقط بهخاطر قدرت استدلالش جغرافیا به دست نمیآورد؛ پول، سازمان و شبکه لازم است و همین امکانات میتوانند جنگهای نیابتی را نیز تغذیه کنند. اقتصاد جنگی تناقض بنیادگرایی را عریان میسازد، زیرا گروهی ممکن است در زبان رسمی از پاکی اخلاقی و سرشت فرشتهگونه سخن بگوید، ولی ماشین جنگ با وعظ به حرکت درنمیآید و برای ادامهی حیات به مالیات غیررسمی، عوارض، قاچاق، منابع محلی و اقتصاد خاکستری تکیه میکند. میان جهانی که ایدئولوژی توصیف میکند و جهانی که جنگ در آن پول پیدا میکند، فاصلهای وجود دارد که هر اندازه پنهان شود، از میان نمیرود.
استعمار نیز فقط سرزمین و منابع را تغییر نداد؛ برای ادارهی جمعیت لازم بود بداند چهکسی متعلق به کدام قوم، مذهب، زبان یا قبیله است و سرشماری، قانون و بوروکراسی بسیاری از مرزهایی را که در زندگی واقعی سیالتر بودند، در پروندههای اداری روشن و ثابت کردند. دولتهای پس از استعمار بخش بزرگی از همان دستگاه و شیوه مدیریت را به ارث بردند؛ در برخی کشورها پرچم، ارتش و وزارتخانه وجود داشت، ولی عدالت و امنیت پیشبینیپذیر نبود و مردم ناچار میشدند به شبکههای نزدیکتر خانواده، قوم، قبیله، مذهب و منطقه تکیه کنند. همین شبکهها بعدها میتوانستند به واحدهای بقا و رقابت خشونتبار تبدیل شوند. افغانستان پس از خروج شوروی، عراق پس از ۲۰۰۳ و سوریه پس از ۲۰۱۱ صورتهای متفاوت چنین فروپاشیاند و داعش، طالبان و گروههای مشابه در بستر همین شکافها رشد کردهاند، هرچند فروپاشی دولت نیز بدون نیاز انسان به معنا، پاسخ کاملی به مسأله نمیدهد.
انسان ضمن آنکه امنیت و نان میخواهد، میخواهد بداند چرا زندگیاش اهمیت دارد. کسی ممکن است در حاشیه شهری اروپایی زندگی کند، شغل داشته باشد و فقیرترین فرد جامعه هم نباشد، اما احساس کند هیچ جای واقعی در جهان ندارد؛ گذشتهی خانوادهاش با جنگ و مهاجرت گره خورده و جامعهی جدید نیز حس تعلق کامل به او نمیدهد. سپس روایتی میآید و میپرسد: تو هیچکس نیستی؟ نه، تو بخشی از یک امت و بازیگر تاریخی بزرگ هستی. قدرت این جابهجایی را در جذب شماری از جوانان اروپا به داعش دیدیم؛ فردی که دیروز خودش را قربانی شرایط و محصور در حاشیه میدید، اکنون میتوانست خود را بازیگر نبرد جهانی تصور کند. یکی از دلایل ماندگاری بنیادگرایی این است که فقط پاسخ سیاسی نمیدهد و دربارهی زندگی، مرگ، تنهایی، جنسیت، دشمن، خانواده، خدا و آینده نیز بستهای ساده و کامل عرضه میکند؛ پاسخهایش ممکن است خشن و محدودکننده باشند، ولی برای پیرو خود بینقص به نظر میرسند.
جهان آزاد چنین بسته آمادهای در اختیار فرد نمیگذارد و از او میخواهد انتخاب کند، هویت خودش را بسازد، با دیگری مذاکره نماید و با مقداری تردید زندگی کند. برای کسی که هیچ نهاد قابل اعتمادی در اطرافش ندارد، این آزادی ممکن است بیشتر شبیه رهاشدگی در دریایی از مسئولیت احساس شود و بنیادگرایی درست در همین لحظه با قطعیت وارد میشود. این به معنای آن نیست که همهی پیروانش از فکرکردن عاجز اند؛ گاهی پیچیدگی و عدم قطعیت آنقدر روی هم انباشته شده که فرد حاضر است آزادی خود را در برابر جهانی روشنتر و خالی از مسئولیت واگذار کند. جامعهی آزاد ناچار است بینظمی زیادی را تحمل کند، زیرا مردم با هم موافق نیستند، قانون تغییر میکند، ارزشهای نسل تازه با نسل پیشین درگیر میشوند، علم بعضی پاسخهای قدیمی را کنار میگذارد و حتا ایمان گاهی در موج یقین و گاهی در توفان تردید گرفتار میشود. زندگی ذاتا همینقدر نامرتب است و ایدئولوژی درست از همین خروش بیزار است، زیرا میخواهد آن را به نظمی کامل تبدیل کند؛ در فرآیند این مهندسی، همیشه بخشی از انسان بیرون نظم باقی میماند و فشار و اجبار از جایی آغاز میشود که نظام دیگر توان تحمل این باقیمانده را ندارد.
اگر اکنون به پرسش آغازین برگردیم، دیگر نمیتوان گفت یک علت جهان اسلام را از دورههای شکوفایی به طالبان و داعش رسانده است. استعمار و مداخلهی خارجی نقش داشتند، اما همهی داستان نبودند؛ جنگ سرد، دولتهای اقتدارگرا، شکست پروژههای ملیگرا، اقتصاد نفتی، فروپاشی عراق و سوریه، سیاست پاکستان در افغانستان، ضعف نهادهای مستقل، تغییر ساختار تولید دانش، بحران هویت، جنگهای طولانی و قرائتهای سختگیرانهی دینی در دورهها و مناطق مختلف روی هم افتادند. حتا عبارت «جهان اسلام» را باید با احتیاط به کار برد، زیرا اندونزیا تاریخ افغانستان را ندارد، مالزیا تاریخ عراق را طی نکرده و ایران، ترکیه، آسیای مرکزی و جهان عرب نیز راه واحدی نرفتهاند. اگر دین به تنهایی نتیجه را تعیین میکرد، این همه تفاوت تاریخی بیمعنا بود؛ متن دینی به تنهایی دولت، ارتش، اقتصاد جنگی و دستگاه تبلیغات نمیسازد و برای تبدیلشدن به قدرت به نهاد، پول، جغرافیا، سازمان و تجربهی تاریخی نیاز دارد.
از همینجا پرسش مهمتر امروز ما پدیدار میشود: جامعه چگونه میتواند میان حقیقت و قدرت فاصله نگه دارد؟ دانشگاه مستقل، قاضی مستقل، رسانه، بازار، انجمن، کتابفروشی، کافه، تئاتر، موسیقی، مجلس شعر و حتا اتاقی که انسان بتواند در آن تنها بماند، هرکدام به شکلی این فاصله را حفظ میکنند. جوهر آزادی گاهی در همین است که زنی در پارک قدم بزند و حضورش مسألهی حکومتی یا شرعی نباشد، کسی موسیقی گوش دهد، کتابی بخواند که حکومت دوست ندارد، شاعری چیزی بگوید که معنایش روشن و یکخطی نیست یا انسانی چند ساعت تنها بماند، بیآنکه مجبور باشد حضورش را برای جماعتی توضیح بدهد. اینها در برابر جنگ، استعمار و دولت کوچک به نظر میرسند، ولی دقیقا همین فضاهای کوچک جامعه را قابل زیستن میکنند؛ اگر از میان بروند، فقط آزادی سیاسی آسیب نمیبیند، بلکه انسان فرصت شکلگرفتن بیرون از زبان قدرت را نیز از دست میدهد. فاصله میان دورهای که ابن سینا در آن ممکن بود و دورهای که طالب قدرت مطلق پیدا میکند، فقط فاصلهی دو قرائت دینی نیست؛ باید دید چه اندازه جا برای پرسش باقی مانده، جامعه چقدر فرصت ساختن نهاد داشته، رابطهاش با زیبایی، زن، خلوت و دانش چگونه بوده و قدرت تا کجا توانسته بر همهی این حوزهها مسلط شود. راه خروج از این انسداد نیز بازگشت ساده به بغداد قرن نهم یا حجاز قرن اول نیست، زیرا اگر گذشته را بهشتی کامل تصور کنیم، ممکن است برای رسیدن به آن، دنیای امروز را به جهنم تبدیل کنیم. آینده از بازسازی چیزی که از دست رفته به دست نمیآید؛ آنچه از دورههای شکوفایی میتوان گرفت، بیشتر یک روحیه است تا مدلی آماده، یعنی جرأت ترجمه، توان تحمل اختلاف و اطمینان به اینکه حقیقت با یک پرسش فرو نمیریزد، و اگر فرو ریخت، شاید از ابتدا حقیقت نبوده باشد.
آشتی دوباره با زیبایی، موسیقی، عشق، خلوت، زن مستقل، شادی، شعر و آن بخشی از انسان که کاملا اندازهگیری نمیشود، سرگرمی حاشیهای در کنار سیاست نیست، بلکه بازپسگرفتن قلمرویی است که قدرت استبدادی همواره میکوشد آن را اشغال کند. حکومت میتواند تعداد نمازگزاران را ببیند، پوشش را بررسی کند، حضور را ثبت نماید و فرمان صادر کند، اما نمیتواند تعیین کند یک شعر درون انسان چه کرده، چرا کسی عاشق شده یا در سکوت چه پرسشی از ذهنش گذشته است. رابطهی ایمان و آزادی نیز در همین خاکریز نامرئی روشنتر میشود؛ اگر ایمان فقط با اجبار دوام بیاورد، دربارهی ماهیت خودش پرسشی سهمگین پدید میآورد، زیرا انسان میتواند از ترس رفتار کند، اما ترس یقین نمیسازد. جامعهای که واقعا میخواهد ایمان را حفظ کند، باید جایی باقی بگذارد که ایمان در آن انتخاب باشد، نه تحمیل. این همان فلسفهی خروج غمانگیز نخبگان از کشور در آگست ۲۰۲۱ بود.
طالبان و داعش از بیرون تاریخ جهان اسلام نیامدهاند، ولی تمام این تاریخ نیز در آنان خلاصه نمیشود. آنان در گسلهایی رشد کردهاند که بخشی از داخل آمده، بخشی از بیرون، بخشی از جنگ و بخشی از ناتوانی در ساختن نظمی که انسان بتواند در آن هم به گذشته تعلق داشته باشد و هم در آینده زندگی کند. از اینرو، پرسش فقط این نیست که چگونه به اینجا رسیدیم؛ پرسش دشوارتر آن است که جامعهای با این همه شکست، مداخله، جنگ، مهاجرت و بحران هویت چگونه میتواند گذشتهی خود را حمل کند، بیآنکه آن را به زندانی برای آینده تبدیل سازد، و چگونه دوباره به زمان حال و همین زندگی عادی ارزش بدهد که همیشه زیر سایه وعدههای بزرگ تاریخی گم شده است. پاسخ، اگر وجود داشته باشد، احتمالا از جایی آغاز میشود که انسان بتواند ایمان داشته باشد و همچنان سؤال کند، با دیگری اختلاف داشته باشد و وجود او را خطا نداند، گذشته را دوست بدارد اما مجبور نباشد در آن زندگی کند و آینده را تصور نماید، بیآنکه تمام امروز را قربانی رسیدن به آن سازد؛ تنها در چنین جهانی میتوان چیزی ساخت که ارزش ماندن و زندگیکردن داشته باشد و شاید چنین جهانی روزی نام محمد و اسلام را در ذهن انسان غیرمسلمان از تصویر انفجار، کشتار و هراس جدا کند.
منابع:
۱. هاجسن، مارشال گ. اس. ماجرای اسلام: وجدان و تاریخ در یک تمدن جهانی (The Venture of Islam: Conscience
and History in a World Civilization)، انتشارات دانشگاه شیکاگو، ۱۹۷۴.
۲. لاپیدوس، ایرا م. تاریخ جوامع اسلامی، انتشارات دانشگاه کمبریج، ۲۰۱۴.
۳. گوتاس، دیمیتری. اندیشهی یونانی، فرهنگ عربی: جنبش ترجمهی یونانی-عربی در بغداد و جامعهی آغازین عباسی، راتلج، ۱۹۹۸.
۴. حلاق، وائل ب. دولت ناممکن، انتشارات دانشگاه کلمبیا، ۲۰۱۳.
۵. حلاق، وائل ب. «آیا باب اجتهاد بسته شد؟» مجلهی بینالمللی مطالعات خاور میانه، جلد ۱۶، شمارهی ۱، ۱۹۸۴.
۶. احمد، شهاب، اسلام چیست؟ اهمیت اسلامیبودن، انتشارات دانشگاه پرینستون، ۲۰۱۶.
۷. سعید، اسما، زنان و انتقال دانش دینی در اسلام، انتشارات دانشگاه کمبریج، ۲۰۱۳.
۸. احمد، لیلا، زنان و جنسیت در اسلام: ریشههای تاریخی یک مناقشهی مدرن، انتشارات دانشگاه ییل، ۱۹۹۲.
۹. روآ، اولیویه، اسلام جهانیشده: جستوجوی امت جدید، انتشارات دانشگاه کلمبیا، ۲۰۰۴.
۱۰. جرجس، فواز ا. داعش: یک تاریخ، انتشارات دانشگاه پرینستون، ۲۰۱۶.
۱۱. رشید، احمد، طالبان: اسلام مبارز، نفت و بنیادگرایی در آسیای میانه، انتشارات دانشگاه ییل، ویرایش دوم، ۲۰۱۰.
۱۲. کوهن، برنارد اس. استعمار و صورتهای دانش: بریتانیا در هند، انتشارات دانشگاه پرینستون، ۱۹۹۶.
۱۳. ببلاوی، حازم و جاکومو لوچیانی، ویراستاران. دولت رانتی، کروم هلم، ۱۹۸۷.
پایان