نویسنده: احسان عنان
ساعت چهار عصر است. در یکی از سالنهای پایتخت، دهها نوجوان به انتظار نوبت ایستادهاند و دو تیم در میدان بازی میکنند. صدای توپ و فریاد جوانان فضای سالن را پر کرده است. توپ به دروازه میرسد و هلهلهی تماشاگران بلند میشود. برای بسیاری از این نوجوانان، سالن بیش از یک زمین بازی است؛ جایی است که میتوانند آزادانه فریاد بزنند و شادیشان را بیپروا نشان دهند.
دو ساعت بعد، ساعت شش شام، نیمی از همین نوجوانان هنوز در زمین اند و شمار زیادی از دوستان و همسالانشان بر سکوها و کنار دیوارها به تماشا نشستهاند. کیفهای مکتبشان در گوشهای افتاده است و ساعت کورس زبان بیآنکه کسی متوجه شود، گذشته است. این روند اگر برنامهای در کنارش نباشد، فردا و پسفردا نیز تکرار خواهد شد و کمکم از یک سرگرمی روزانه به عادتی تبدیل میشود که جایی برای آموزش و مهارت باقی نمیگذارد.
این صحنه در گوشهوکنار پایتخت دیده میشود، اما در غرب کابل بعد دیگری دارد. دشت برچی یکی از پرجمعیتترین بخشهای کابل است. بیشتر جوانان این منطقه در خانوادههایی بزرگ شدهاند که جنگ، بیثباتی و مهاجرت اجباری را از نزدیک تجربه کردهاند. در بسیاری از این خانوادهها، خود جوان نیز کار میکند. در چنین زندگیای، یک ساعت دویدن پشت توپ، فشار روزمره را کم میکند و دوستان را کنار هم جمع میسازد.
اما اگر نوجوانی هر روز چند ساعت را در سالن بگذراند و از درس، زبان، مطالعه و آموختن یک مهارت شغلی فاصله بگیرد، ورزش از چه زمانی دیگر فرصت نیست و به هزینه تبدیل میشود؟ جوانی که سالها برای حرفهای شدن در فوتسال تلاش میکند و مهارت دیگری نمیآموزد، چه آیندهای در انتظار او است؟ و خانوادهای که درآمد محدود خود را صرف ورزش فرزندش میکند، اما برای آموزش او برنامهای ندارد، در آینده چه بهایی خواهد پرداخت؟
این پرسشها نه با کنار گذاشتن ورزش پاسخ میگیرند و نه با جایگزین کردن آن با آموزش. آنچه باید روشن شود، جایگاه ورزش در کنار آموزش است و شیوهای که نوجوانان زمان خود را میان این دو تقسیم میکنند. این گزارش به همین موضوع میپردازد.
چرا فوتسال در شهر اینقدر محبوب است؟
فوتسال با شرایط زندگی شهری سازگار است. زمین کوچکتر است، شمار بازیکنان کمتر و بازی سریعتر، و سالن در بیشتر ساعتهای روز قابل استفاده است. برای جوانی که در خانهی کوچک زندگی میکند و جای کافی برای ورزش ندارد، سالن یک امکان واقعی است. برای گروهی از دوستان نیز سالن تنها محل بازی نیست؛ جای قرار و گپوگفت است و گاهی یکی از معدود جاهایی که جوان خود را بخشی از یک جمع میبیند.
در جامعهای که بسیاری از جوانان با تنهایی، فشار اقتصادی و آیندهی نامعلوم دستوپنجه نرم میکنند، تعلق به یک تیم اهمیت ویژه دارد. در تیم باید هماهنگ شد، پاس داد، به همتیمی اعتماد کرد، قانون را پذیرفت، شکست را تحمل کرد و گاهی روی نیمکت نشست. این تجربهها بیرون از زمین هم به کار میآیند.
چند عامل در محبوبیت فوتسال در پایتخت، بهویژه در دشت برچی، نقش دارد. نخست، کمبود فضاهای تفریحی سالم؛ فوتسال از برخی ورزشها و سرگرمیهای دیگر کمهزینهتر تمام میشود. دوم، موفقیتهای تیمهای ملی در مسابقات آسیایی که علاقه و پیوند عاطفی مردم با این ورزش را بیشتر کرده است. سوم، سرمایهگذاری بخش خصوصی در ساخت سالنها که این عرصه را رونق داده است. چهارم، فواید خود این ورزش؛ فوتسال استقامت، هماهنگی، کار گروهی و اعتمادبهنفس را تقویت میکند و این ویژگیها در شرایط پرفشار ارزشمندند.
بااینحال، مشکلات جدی نیز وجود دارد. بیشتر سالنها خصوصی اند و هزینهی ساعتی دارند که برای خانوادههای کمدرآمد سنگین است. بسیاری از آنها معیاری نیستند و تجهیزاتشان کهنه است. مربیان آموزشدیده کم اند و رقابت برای گرفتن نوبت تمرین بالاست؛ از همین رو، برخی نوجوانان ساعتهای طولانیتری در سالن میمانند تا فرصت را از دست ندهند. مهمتر از همه، میان ورزش و آموزش یا مهارتآموزی پیوند منظمی وجود ندارد.
مسألهی اصلی؛ مدیریت زمان
نوجوانی که هر روز از ساعت چهار تا هفت عصر در سالن است، در ظاهر سه ساعت تمرین دارد. اما با رفتوآمد، تعویض لباس و انتظار برای شروع بازی، بخش بزرگی از عصرش صرف میشود. اگر این روند شش روز در هفته ادامه یابد، برای مطالعهی عمیق، خواب کافی و آموختن مهارتهای تازه وقتی باقی نمیماند. معیار سنجش روشن است: آیا این زمان هدفمند و زیر نظر مربی شایسته سپری میشود و به خواب و درس آسیب نمیرساند؟ اگر پاسخ مثبت باشد، ورزش یک سرمایهگذاری است؛ در غیر اینصورت، آنچه به آموزش و آیندهی نوجوان آسیب میزند، خود ورزش نیست، بلکه نبود برنامه و نظارت است.
مدیریت زمان از آن جهت اهمیت دارد که نوجوانی و اوایل جوانی بهترین دوره برای آموختن زبان، مهارتهای فنی و عادت مطالعه است و آنچه در این سالها آموخته شود، ماندگارتر است. یک نوجوان روزانه حدود شانزده ساعت بیدار است. مکتب و رفتوآمد پنج تا شش ساعت از آن را میگیرد و خواب، غذا و کارهای خانه نیز سهمی دارند. وقت باقیمانده اندک است. اگر سه یا چهار ساعت از آن هر روز صرف بازی فوتسال شود، برای کارهای خانگی درسی، کورس زبان، کمپیوتر یا مطالعه چیزی نمیماند.
نوجوانی که خسته از سالن به خانه برمیگردد، حوصلهی درس خواندن ندارد. در صنف خوابآلود است، نمرهاش پایین میآید و کمکم علاقهاش به درس کم میشود. مکتب و کورس برایش بار اضافی به نظر میرسد. خطر اصلی همینجا است؛ ترک تحصیل اغلب از همین مسیر تدریجی آغاز میشود.
در جوامع پساجنگ این هزینه سنگینتر است، زیرا سرمایهی انسانی مهمترین دارایی بازسازی است و نسل بدون مهارت بیشتر با بیکاری، مهاجرت اجباری و کارهای کمدرآمد روبهرو میشود. حتا در کشورهایی که زیرساختهای قوی دارند، تنها بخش کوچکی از ورزشکاران جوان حرفهای میشوند. بسیاری پیش از هجدهسالگی از آکادمیها کنار گذاشته میشوند و باید راه دیگری برای زندگی بیابند. برای کسانی هم که حرفهای میشوند، عمر ورزشی کوتاه است و بازیکن معمولا در حدود سی تا سیوپنجسالگی از اوج میافتد. بازیکنی که دانش و مهارت دارد، پس از ورزش میتواند مربی، مدیر یا صاحب کار شود. اما کسانی که در کنار ورزش مهارتی نیاموختهاند، با پایان دوران ورزشی خود دستخالی میمانند؛ نه سرمایهای برای آغاز کار دارند و نه تخصصی برای ورود به بازار کار. در جامعهای که فرصتهای شغلی محدود است، این وضعیت میتواند به فقر، وابستگی اقتصادی و حتا مهاجرت ناگزیر بینجامد.
ورزش دختران؛ خلائی که دیده نمیشود
وقتی از رونق فوتسال در پایتخت، بهویژه در غرب کابل سخن میگوییم، باید پرسید این رونق برای چه کسانی است. پسران دستکم به زمین، توپ و تماشاگر دسترسی دارند، اما دختران از ابتداییترین حق ورزش، یعنی حرکت، بازی و تجربهی کار گروهی، محروم اند. این محرومیت تنها به کمبود امکانات یا موانع فرهنگی برنمیگردد. پس از بازگشت طالبان به قدرت در آگست ۲۰۲۱، مشارکت زنان و دختران در ورزش محدود شده است. این محدودیت در کنار ممنوعیت آموزش دختران پس از صنف ششم و بستهشدن دانشگاهها بهروی زنان، دایرهی زندگی آنان را تنگ کرده است.
در چنین وضعیتی، ورزش میتوانست برای دختران نیز مانند پسران راهی برای سلامت جسمی، آرامش روانی، اعتمادبهنفس و ساختن شبکهی دوستی و یکی از معدود مسیرهای باقیمانده برای تعامل اجتماعی باشد. نبود آن، در کنار محرومیت از آموزش، فشار روانی، انزوای اجتماعی و احساس ناامیدی نسبت به آینده را شدت میبخشد و اثر آن بر نسل آینده سنگین خواهد بود. از این رو، نادیده گرفتن ورزش دختران به معنای ژرفتر شدن نابرابری است. اگر نوجوانی «پنجرهی یادگیری و رشد» است، این پنجره برای دختران همزمان از چند سو بسته میشود: از مکتب، از دانشگاه و از زمین بازی.
تجربهی جهانی نشان میدهد که با محروم شدن دختران از ورزش چه فرصتی از دست میرود. گزارشهای مربوط به برنامههای «ورزش برای توسعه و صلح» در کشورهایی که جنگ و بحران را پشت سر گذاشتهاند، مانند رواندا، لیبریا، سیرالئون و کوزوو، حاکی از آن است که وقتی دختران در ورزش سازمانیافته و ایمن شرکت میکنند، مهارتهای رهبری، تصمیمگیری و مدیریت زمان را میآموزند و بیشتر به ادامهی تحصیل تمایل نشان میدهند. در این الگوها، ورزش هدف نهایی نیست؛ دروازهای بهسوی آموزش و توانمندی است. در افغانستان اما این دروازه و مسیر آموزش، هر دو، همزمان بهروی دختران بسته شده است.
جامعهای که آیندهاش به سرمایهی انسانی همهی اعضایش وابسته است، با از دست دادن توان نیمی از نسل جوان خود فقیرتر میشود و جبران این زیان با گذشت زمان دشوارتر میگردد. آنچه برای پسران «مدیریت زمان میان ورزش و درس» است، برای دختران پرسشی بنیادیتر است: دسترسی به هر دو. سالنهای پرجنبوجوش، تیمهای ملی و نوجوانان ورزشکار تنها تصویر نیمی از جامعه اند. نیمهی دیگر، یعنی دخترانی که همان استعداد، همان شور و همان نیاز به تحرک و تعلق را دارند، در این تصویر جایی ندارند. تا زمانی که دسترسی دختران به ورزش و آموزش بازنگردد، هر بحثی دربارهی رونق فوتسال و رشد ورزش جوانان بخشی از واقعیت را نادیده میگیرد.
ورزش و آموزش؛ پیوندی برای آینده
ده سال بعد را در نظر بگیرید. نوجوانان کنونی جوانهایی بیستوچندسالهاند که مسیرهای گوناگونی را پیمودهاند. بعضی در تیم ملی بازی میکنند و بعضی مربی شدهاند. بعضی در شرکتی کار میکنند و بعضی کار خودشان را راه انداختهاند. کسانی هم که به کشور دیگری رفتهاند، زبان و مهارت کاربردی را فراگرفتهاند. وجه مشترک همهی آنان این است که در نوجوانی هم ورزش کردهاند و هم درس خواندهاند.
این تصویر دور از دسترس نیست و به امکانات گران هم نیاز ندارد. آنچه لازم است، نگاهی است که ورزش و آموزش را مکمل یکدیگر بداند. تجربهی کشورهایی که جنگ را پشت سر گذاشتهاند نشان میدهد برنامههای ورزشی وقتی به بازسازی اجتماعی و رشد سرمایهی انسانی کمک میکنند که با تحصیل و مهارتآموزی پیوند داشته باشند. جامعهی جنگزده میتواند از ورزش نیرو بگیرد، اما این نیرو تنها زمانی پایدار میماند که با مکتب و آموختن مهارت گره بخورد.
غرب کابل برای چنین پیوندی ظرفیت بالایی دارد: جمعیت جوان، استعداد، شور و محلههایی که به هم نزدیک اند. آنچه کم است، پل میان سالن، مکتب و مراکز آموزشی است و این پل با تصمیمهای کوچک و عملی ساخته میشود. مربیان میتوانند حضور در کورس یا نتیجهی درسی بازیکن را بخشی از معیار پذیرش در تیم قرار دهند. مکاتب و مراکز آموزشی میتوانند نقش تأثیرگذار داشته باشند. خانوادهها نیز میتوانند به جای انتخاب میان توپ و کتاب، برای هر دو برنامهی روشن داشته باشند. پیششرط همهی اینها گفتوگوی منظم میان مربی، آموزگار و والدین است؛ گفتوگویی که فعلا در بیشتر محلهها وجود ندارد.
این تصویر اما تا زمانی که دختران در آن جایی نداشته باشند، کامل نیست. نسلی که قرار است هم بازی کند و هم بسازد، نمیتواند نیمی از خود را بیرون از زمین و بیرون از صنف جا بگذارد. تا بازگشت دسترسی دختران به آموزش و ورزش، هر سخنی دربارهی آیندهی جوانان افغانستان ناقص خواهد ماند.