آخر شب، وقتی مهمانان میروند و کارکنان تالار میزها را جمع میکنند، صاحب محفل هنوز چشم از صفحهی تلفن برنداشته، عکسها از ملبورن تا کویته و از امریکا تا اروپا رسیدهاند و تبریکیها پشت هم میآیند. میان آن همه پیام، یکی بیشتر به دلش مینشیند: «چنین عروسیای تا حالا هیچکسی نگرفته بود.» خستگیاش برای لحظهای فرومیریزد. بالاخره همه دیدهاند که این خانواده هم برای خودش کسی شدهاند. صبح اما، وقتی دیگر کسی از شکوه محفل نمیپرسد، حساب قرضها و بیل سود بانکی روی میز میآید؛ همان حسابی که تا دیشب میشد پشت صدای موسیقی نشنیده گرفت. انگیزهی اصلی بعضی عروسیهای ما، به همین سبقت گرفتن از دیگران بسته است. میزبان میخواهد مهمان خوش بگذراند، اما هدف دیگرش زهرچشم به همسایهای است که باید بفهمد به پای او نمیرسد. اگر آن همسایه حیرت کند، کمی در خودش فرورود یا بعدتر با حسرت از محفل یاد کند، خرج گزاف به هدف دیگرش هم رسیده است. عروس و داماد در حاشیه این مسابقه قرار میگیرند. محفل آغاز زندگی آنان، صحنهی اثبات برتری خانواده شده و میزبان، گرفتار واکنش تماشاگران، فرصت نمیکند آسوده کنارشان بنشیند.
این رقابت را در بخشی از جامعهی جاغوری میتوان دید. پشت بعضی از این خرجها، خاطره سالها نادیده گرفته شدن پنهان است. آدمی که سهمش از تاریخ، کوچ و تحقیر و ترس بوده، میخواهد جایی نشانی از توانستن خود بگذارد. خانهای بسازد که چشمها را خیره کند، سفرهای بیندازد که از آن حرف بزنند و برای یک شب هم که شده، احساس نکند زندگیاش از دیگران کمتر است. در زیبایی خانه و شادی محفل، حضورش را پس از آن همه رنج به خودش یادآوری میکند. مشکل این عمل وقتی آغاز میشود که بازیافتن حرمت، به نیاز به حیرت دیگران و سپس لذت بردن از کوچک شدنشان تبدیل شود. در این چرخش، مخاطب عوض شده است. کسی که حق و منزلتمان را گرفته، سر جایش مانده و حسابی پس نداده؛ حالا همسایه کمپول باید شاهد بزرگی ما باشد. از او میخواهیم با حسرت نگاه کند تا اندکی از احساس حقارت ما آرام بگیرد. چه انتقام بیمزهای از تاریخ: هزینهی زخممان را از کسی میگیریم که خودش در عفونت همان زخم گرفتار است. از تحقیر قومی مینالیم و میان خودمان نردبانی از پول میسازیم تا بالاتر از خویشاوند خود بایستیم. در چنین رفتاری، رنج گذشته به جای پایان یافتن، از یک رابطه به رابطهی دیگر منتقل شده است. این احساس بزرگی دوام چندانی هم ندارد؛ کافی است کسی تالار بهتر بگیرد یا سفره رنگینتری بیندازد تا آن همه افتخار در چشم صاحبش کوچک شود. باز احساس عقبماندن آغاز شده و باید برای شنیدن همان جملهی آشنا پول بیشتری بدهد. احترام به خودش را به قیمتی خریده که کس دیگری میتواند هر لحظه بالاتر ببرد. آنچه دیروز مایه سربلندی بود، امروز برایش کافی نیست؛ هنوز قرضش تمام نشده، اما شکوه و سریر احترامش کهنه شده است.
گاهی این نارضایتی از درون خانه آغاز میشود. تا دیروز اتاقها خوب بودند؛ مادر با دست خودش دیوارها را سفید کرده بود و چاپ دست پدر روی کاهگل دیوارها هنوز مانده است؛ بعد عکس خانهی تازهی کسی را میبیند و ناگهان همان اتاقها دلگیر و شرمآور میشوند. ببینید، در زندگی ما اتفاق خاصی نیفتاده؛ فقط زاویه نگاه ما عوض شده است. رنه ژیرار در بحث میل تقلیدی نشان میدهد که چگونه خواست ما از دیگران نیرو میگیرد و الگو به رقیب تبدیل میشود. در این محفلها هم میتوان چنین رابطهای را دید؛ ابتدا چیزی را میخواهیم چون دیگری آن را دارد، بعد میخواهیم بیشتر از او داشته باشیم تا دوباره احساس کمبود نکنیم. بااینحال، وقتی کسی از چرایی این همه خرج میپرسد، جواب میدهیم: «دلم خواست.» وقتی سادگی محفل در چشم خودمان نشانهی بیارزشی ما است، نگاه دیگران تا عمق خلوت خانهمان پیش آمده است. کسی فرمان نداده؛ خودمان پیشاپیش زندگی را مطابق پسند دیگران چیدهایم. تمام شب چهره مهمانان را میخوانیم تا مطمئن شویم خرجمان اثر کرده و هر اخم، لذتمان را به هم میزند. این وابستگی به حساب خانواده هم راه مییابد. اول قرار است به اندازهی توان خرج کنند. همه موافق اند، تا یکی عروسی فلانی را به یاد میآورد و دیگری میگوید حیف است محفل عزیز ما از فلانی کمتر باشد. مبلغ تازهای اضافه میشود و هر مخالفتی بوی بیمحبتی میگیرد. کسی که از ناتوانی مالی حرف بزند، باید ثابت کند فرزندش را دوست دارد. جوان هم شاید جرأت نکند بگوید پول درس یا آغاز کارش را حیفومیل نکنید. نیازهایش باید کنار بروند تا فردا کسی نگوید خانواده از عهده عروسی رقیبکش برنیامد. کسی هنوز نیاز به درمان فوری ندارد، موعد درس نرسیده و زندگی جوان هم لابد راهی پیدا میکند. به همهشان یک جواب میدهیم: «بعدا فکری میکنیم.» بعدا یعنی کسی بیشتر کار کند، دیگری از خواستهاش بگذرد و جوان شروع زندگی خودش را عقب بیندازد. در رسید تالار فقط قیمت غذا و کرایه سالن درج است؛ اضافهکاری مهاجر، درمان عقبافتادهی مادر و فرصت ازدسترفتهی فرزند را باید در زندگی خانه پیدا کرد. صاحب محفل میگوید آبرو حفظ شد؛ آبرویی که با آسودگی اهل خانه خریده است.
جامعه هم در برابر این خرج، جایگاهی به او خواهد داد، زیرا دسترخوان پررنگتر که شد، صاحبش بالاتر مینشیند و حرفش زودتر شنیده میشود. انتظار دارد بیرون از محفل هم همین امتیاز را داشته باشد. آن وقت توان پذیرایی، جای توان فهمیدن و کار کردن را میگیرد. خویشاوند کمدرآمد شاید نظر درستتری داشته باشد، ولی باید از زیر سایه سفره سادهاش بیرون بیاید تا کسی او را جدی بگیرد. گاهی کریهترین و زجرآورترین شخصیت و گذشته فرد در پس مصارف گزاف پنهان میشود تا نقابی تازه بر همان رخسار کهنه برکشد. صاحب پول، تحسین را به حساب بزرگی خودش مینویسد و با همراهی ما، همان اشتباه برای دیگران هم الزامآور میشود. ما این الزام را با حرفهای به ظاهر کوچک خود تحمیل میکنیم. از عروسی همسایه برمیگردیم و میگوییم: «بیچاره محفل گداگونه داشت.» شاید هم واقعا دلمان بسوزد، اما همین دلسوزی وقتی با لحنی از بالا ادا شود، برای ترساندن خانوادهی بعدی کافی است. میزبان از این میترسد که مهمان، کمپولیاش را تماشا کند و با خود به خانه ببرد. قرض میگیرد تا فردا موضوع ترحم نباشد، تا ما تعریفش را کنیم و آن تعریف، خواب خانوادهی دیگری را میگیرد. «مردم چه میگویند؟» را همان کسانی به زبان میآورند که خودشان پس از هر محفل دربارهی دیگران حرف میزنند. مردمی که اختیارمان را به آنان سپردهایم، خود ماییم. برای توقعشان هم نامهای محترم پیدا کردهایم؛ خرج فراتر از توان، مهماننوازی میشود و تسلیم شدن به میزبان، حرمت به بزرگتر. کسی اگر بخواهد محفل ساده برگزار کند، متهم میشود که رسم را سبک گرفته است. هزینه آسودگی مطالبهکننده، به نام رسم، بر دوش کسی میافتد که جرأت مخالفت ندارد. حتا پاکت هدیه گاهی خانواده را آسوده نمیکند؛ پول را میشمارند و همان لحظه به محفلی فکر میکنند که باید بیشتر از آن را پس بدهند. رابطهای که قرار بود هنگام تنگی دستمان را بگیرد، خودش موعد پرداخت تعیین میکند.
بهای مخالفت هم برای همه یکسان نیست. فرد بانفوذ میتواند محفل ساده برگزار کند و باز محترم بماند؛ همان انتخاب شاید برای خانوادهی بیپشتوانه ماهها کنایه بیاورد. نصیحت قناعت از زبان بزرگی که در محفل گران کف میزند، اعتباری ندارد. او هم از سفره سهم برده و هم افتخار پند دادن را برای خودش نگه داشته است. از دیگران شجاعتی میخواهد که خودش حاضر نشده هزینهاش را بدهد. کسی که نام و نفوذ بیشتری دارد، برای قدم اول هم مسئولتر است. بزرگی محفل به تنهایی عیب نیست؛ کسی که توانش را دارد و بار تصمیم را به دیگری نمیسپارد، حق دارد جشن باشکوه بسازد. حساب از جایی عوض میشود که زیر عنوان «پول خودم است»، زندگی چند نفر مصرف شود. گاه پسانداز با درآمد یک نفر و چشمپوشی چند نفر جمع شده است. مادر از درمان و لباسش گذشته، جوان نیازش را نگفته و دیگری سهم بیشتری از کار برداشته است. حالا پول در حساب یک نفر است و او خیال میکند اختیار همهی زندگیهای بسته به حساب را هم دارد. نام روی حساب، آن چشمپوشیها را از میان نمیبرد. فرزند زندگی خودش را دارد و باید در تصمیمی که آیندهاش را تغییر میدهد، حق انتخاب داشته باشد. قرار نیست وسیلهای برای نشان دادن محبت یا توانگری خانواده باشد. باید بتواند محفل کوچکتری بخواهد، بیآنکه ناسپاس خوانده شود. نمیتوان خواست بزرگترها را به نام خوشبختی او ثبت کرد و انتظار تشکر داشت. جملهی «همهی این خرج برای آبروی تو بود» گاهی راهی میشود برای بستن دهان همان کسی که قرار است فردا بدهی را بپردازد. اینجا پیوند آزادی خود با آزادی دیگران در اندیشهی سارتر، صورت ملموسی پیدا میکند: اختیار من در مصرف، با حق انتخاب فرزندم برخورد کرده است. جوانی هم که گرفتاری خانه را میداند و بر محفل گران اصرار میکند، نمیتواند شکوه را برای خود بخواهد و خستگی فراهم کردنش را وظیفهی پدر و مادر بداند. اما سکوت جوانی که اجازهی مخالفت نداشته، رضایت او نیست. هرکس به اندازهی اختیاری که داشته مسئول است؛ صاحب تصمیم نمیتواند هنگام افتخار جلوتر بایستد و هنگام پرداخت، ناگهان همه را شریک اعلام کند.
مهاجرت نیز این رابطهها را با خودش برده است؛ تالار و واحد از افغانی به دالر عوض شده، ولی هنوز نگاه خویشاوندان اندازهی محفل را تعیین میکند. در جاغوری، عکس عروسی خویشاوند خارجنشین میرسد و معیار تازهای میسازد. در عکس، تفاوت درآمدها پیدا نیست؛ قرض و اضافهکاری صاحب عکس در کنار سود بانکی هم دیده نمیشود. گاهی دو خانواده به توانگری خیالی یکدیگر نگاه میکنند و هر دو بیش از وسعشان خرج میکنند. یکی تصویری میفرستد که هنوز بهایش را نپرداخته و دیگری برای رسیدن به آن، زیر قرض میرود. پشت این ماجرا، مهاجری هم هست که پس از یک روز کار، تلفن را باز میکند و درخواست تازهای میبیند. کمک قبلی کافی نبوده؛ چیزی به محفل اضافه شده و باز آبرو در میان است. کمر خودش که زیر اجاره و قسط خم شده، مینویسد «دیگر توان ندارم» و بعد جمله را پاک میکند، چون نمیخواهد بگویند خارج رفته و عزیزانش را فراموش کرده است. وقتی محبت را با مبلغ حواله اندازه بگیریم، یادآوری حرف مردم میتواند به باجگیری عاطفی برسد. غذای اضافهای که اینجا روی میز میآید، از ساعتهای استراحت آن آدم خسته فراهم شده که باید چند شیفته کار کند. گاهی مهاجر برای به رخ کشیدن خوشبختیاش، میتواند خودش گردانندهی این نمایش باشد. از دور تالار بهتر سفارش میدهد تا نامش در جمع بلند شود و کمکش را به حق فرمان دادن تبدیل میکند. خانواده باید علاوه بر بابه خانه خواندنش، مطابق پسند او هم زندگی کند. از همینجا کمک هم به همان میل به برتری آلوده شده است. گاهی فرستنده و گیرنده هر دو از تعریف مردم لذت میبرند و هزینه به کسانی میرسد که در هیچیک از تصمیمها سهمی نداشتهاند. این همان تداوم چرخهی باطل است که تمام لذت زندگی و کار به پای رقابت پوچ قربانی میشود.
سرانجام، برای کسی که چنین بیمحابا خرج کرد، محفل در تقویم تمام شده، اما در زندگیاش ادامه دارد. جوان از کار برمیگردد و باز فرصتی برای برنامهی خودش ندارد. درآمد ماه بعد از پیش مصرف شده، درس عقب افتاده و طلبکار منتظر است. کسی که آن شب او را خوشبخت میخواند، حالا سهمی از خستگیاش برنمیدارد. اگر خانواده گرفتار بیماری و نیاز شد، کمک به بیمار و فرزندش لازم است، اما صاحب تصمیم هم باید پاسخ بدهد. نمیشود دیروز با «پول خودم است» راه هر پرسشی را بست و امروز هزینهی خودنمایی را به خویشاوند و جمع سپرد. نیاز امروز واقعی است؛ انتخاب دیروز هم از حساب پاک نشده است. حرفم این است که رنج تاریخ نباید پناهگاه فرار از مسئولیت شود. پدری که طعم بیپناهی را چشیده، اگر سرمایه آغاز زندگی فرزندش را برای تحسین مهمان خرج کند، بخشی از همان بیپناهی را به نسل بعد سپرده است. گاهی بیاعتمادی به فردا هم به کمک این خرج میآید. میگوییم معلوم نیست چه خواهد شد، بگذار امشب خوش باشیم. کسی که کوچ و فروپاشی دیده، دلیل دارد؛ اما اگر امشب را با قرض بخرد، همان فردای نامعلوم را به طلبکار وعده داده است؛ اگر فرزندش باید بدهی را بپردازد، روزهای نیامده او را هم پیشفروش کرده است. جایی که پیآمد را میدانیم و باز درس و درمان خانه را فدای تحسین مردم و رقابت با همسایه میکنیم، باید جرأت داشته باشیم از بلاهت خود حرف بزنیم. آراستن این انتخاب با واژه آبرو، چیزی از بیرحمی آن کم نمیکند.
در افغانستان، این حساب با ناامنی خانه و حق ماندن نیز گره میخورد. دیدبان حقوق بشر از کوچ اجباری هزارهها و دیگر باشندگان در چند ولایت خبر داده و از تنبیه جمعی و واگذاری زمین به حامیان طالبان سخن میگوید. مصادره بخشی بزرگ از همین جاغوری و واگذاری شهرک امید سبز به خانوادهی طالبان نیز مربوط به تاریخ گذشته نیست. خانواده در چنین محیطی برای روز خطر به پشتوانه نیاز دارد. خانهی زیبا حق او است، اما دیوار گران، تالار شیک و مراسم پرمصرف بهخودیخود مالکیت چیزی را حفظ نمیکند. وقتی میبینید که حکم مصادره زمین تالار صادر شده و خانواده، با آگاهی از آن، آخرین توانش را برای شکوه محفل روی همان زمین خرج میکند و هنوز نگران رنگ پرده و طعم غذاها است، مبادا عروسی همسایه بهتر از محفل ما باشد. تالاری که حکم مصادره زمینش صادر شده، به معنای آن است که حکم تبعید صاحبش نیز امضا شده است؛ بنابراین، چشمپوشی از این فاجعه، پیش از هر چیزی، قامت کوتاه شعور ما را در فهم تاریخ به نمایش میگذارد. ما زمانی در هلهلهی محفل احساس بزرگی میکنیم که گروه حاکم دربارهی بیرون راندنمان تصمیم گرفته است. صاحب محفل میخواهد به همسایه ثابت کند چه قدرتی دارد، در حالی که اختیار ماندن بر زمین خودش را از او گرفتهاند. احساس کاذب بزرگی چنان چشممان را بسته که حکم سلب مالکیت هم حساب خرج را تغییر نمیدهد. در چنین انتخابی، بلاهت تاریخی را میتوان دید: گذشته را با سوز روایت میکنیم و وقتی همان بیپناهی دوباره سر میرسد، باز به فکر آنیم که دسترخوانمان از دیگری رنگینتر باشد. حق داریم حتا زیر سایه تهدید بخندیم، اما این حق، بیفکری در مصرف آخرین پشتوانهی خانواده و جامعه را توجیه نمیکند. پول ستم را دفع نمیکند، اما فرصتی برای پیگیری حق، گذران آوارگی یا نجات زندگی نگه میدارد. مسئولیت مصادره بر عهده غاصب است؛ مسئولیت رقابت خود را هم نمیتوان به گردن تاریخ انداخت. نمایش توانگری در محیط ناامن ممکن است به چشم سودجو نیز نشانه توان پرداخت بیاید؛ او قرض و انترست بانکی پشت عکس را نمیبیند. قربانی با هر اندازه دارایی حق امنیت دارد؛ پرسش از تصمیم مالی برای حفظ توان او در برابر خطر است.
زندگی جمعی هم از همین انتخابها اثر میگیرد. در آن بخش از جامعه که برای یک محفل هزینهی سنگین فراهم میکند و برای درمان بیمار دوباره محتاج جمعآوری کمک است، پرسش از اولویتها را نمیتوان با ستایش مهماننوازی خاموش کرد. بخشی از پول رقابت میتوانست پشتوانهی درس، کار و درمان باشد و خانوادهای را از منتکشی نجات بدهد. اما در کار مشترک، نام یک نفر بر همهچیز نمینشیند و اختیار هم باید تقسیم شود. شاید تقسیم اختیار از پرداخت پول دشوارتر باشد؛ در محفل فرمان میدهیم و تحسین میگیریم، در نهاد جمعی باید بشنویم و حساب پس بدهیم. فرد بانفوذی که مراسم ساده برگزار میکند، باید در محفل ساده دیگران هم همان حرمت را نشان بدهد تا خانوادهی کمدرآمد باور کند که بهای سادگی، تحقیر شدن نیست. مهمانی که از سفره برمیخیزد، میتواند کموزیاد پذیرایی را موضوع سرگرمی فردا نکند. ادعای احترام برابر در رفتار با میزبان کمپول امتحان میشود؛ جایی که میتوانیم با یک کنایه شرمندهاش کنیم و از گفتنش میگذریم. صبح بعد از عروسی، زندگی باید هنوز برای اهل خانه ممکن باشد. جوان باید به درس و کارش برسد و خانواده برای نیازی معمول، شرمندهی این و آن نشود. اگر آن همه چراغ روشن کردهایم تا همسایه احساس کوچکی کند و خودمان برای چند ساعت بزرگ به نظر برسیم، بهتر است یک بار هم به کسی نگاه کنیم که باید هزینهی این بزرگی را بپردازد. سوگواری در تالار عروسی از همینجا آغاز میشود؛ عروس و داماد در عکس لبخند میزنند و بخشی از آیندهشان، بیآنکه در عکس دیده شود، همان شب از دست میرود. شاید فرصتطلبان فردای عروسی با گروگانگیری بستگان، این جشن را به ماتم بدل کنند. اینها زخمهای واقعی زمانهی ماست؛ فرزندان و تاریخمان را در گرو خودنماییمان نگذاریم. شخصیت و احترامی که با پول خریده میشود، با پول هم فروخته خواهد شد.