نویسنده: آتیلا رحیمی
مقالهی آقای دکتر مجیبالرحمان اتل با عنوان «بازگشت طالبان به قدرت و احساسات ضدپشتونی» را که در روزنامه اطلاعات روز منتشر شده، مطالعه کردم. ایشان بهعنوان یکی از جوانان تحصیلکردهی پشتون، بحث مهم و قابل تأملی را آغاز کرده است. پرداختن به موضوع احساسات ضدپشتونی در افغانستان، بهویژه در شرایط کنونی، اقدامی ارزشمند است و میتواند زمینهساز گفتوگوهای جدیتر دربارهی روابط قومی، هویت ملی و آیندهی همزیستی در کشور باشد. بااینحال، تحلیل نویسنده در توضیح ریشههای تاریخی مسأله با خلاء مهمی مواجه است.
نویسنده افزایش احساسات ضدپشتونی را عمدتا در پیوند با بازگشت طالبان به قدرت، تجربهی سیاسی پس از سال ۲۰۰۱، رفتار برخی فرماندهان ائتلاف شمال و برداشتهای خارجی از جامعهی پشتون توضیح میدهد. ایشان به درستی هشدار میدهد که تعمیم رفتار طالبان به تمام پشتونها نادرست است؛ زیرا جامعهی پشتون، مانند هر جامعهی دیگری، از تنوع سیاسی، فکری و اجتماعی برخوردار است. نقد یک جریان سیاسی یا ایدئولوژیک نباید به دشمنی با یک قوم یا هویت فرهنگی تبدیل شود.
بااینحال، پرسش اساسی این است که آیا احساسات ضدپشتونی صرفا محصول بازگشت طالبان و تجربهی سیاسی پس از سال ۲۰۰۱ است، یا باید آن را در چارچوب تاریخ طولانیتر سلطهی قومی، انحصار هویت ملی و شکلگیری روایتهای برتریجویانه در افغانستان بررسی کرد؟
بازگشت طالبان به قدرت یکی از عوامل تشدید احساسات ضدپشتونی است، نه نقطهی آغاز آن. برای فهم این مسأله باید طالبان را در پیوند با سیر تاریخی و ساختاری پشتونیسم بررسی کرد. طالبان بهعنوان یک سازمان سیاسی، نظامی و ایدئولوژیک با سابقهی رفتارهای تروریستی و سرکوبگرانه، یکی از حلقههای اجرایی و فکری زنجیرهای است که روایت پشتونیسم را در دورههای مختلف بازتولید کرده است. این پیوند به معنای یکسان دانستن طالبان با تمام پشتونها نیست؛ همانگونه که نقد پشتونیسم نیز نباید به دشمنی با قوم پشتون تبدیل شود. مسألهی اصلی، قوم پشتون نیست، بلکه روایت انحصارگرایانهای است که افغانستان را قلمرو سیاسی، تاریخی و فرهنگی یک قوم خاص تعریف میکند و سایر اقوام را در موقعیت شهروندان درجه دوم یا عناصر بیگانه قرار میدهد.
تقلیل احساسات ضدپشتونی به عملکرد طالبان، مسألهای پیچیده و چندلایه را بیش از حد ساده میسازد و مسئولیت تاریخی و سیاسی نسلهای مختلف نخبگان و جریانهایی را که در ترویج و بازتولید روایت پشتونیسم نقش داشتهاند، کمرنگ میکند. همانگونه که یادآوری شد، آنچه امروز در افغانستان شاهد آن هستیم، صرفا محصول عملکرد یک گروه در چند سال اخیر نیست؛ بلکه ثمره درختی است که بیش از یک قرن پیش، در بستر سیاستهای قومی و تمرکزگرایانهی عبدالرحمانخان کاشته شد و در دورههای بعد، با روایتها و صورتهای متفاوت پشتونیسم تقویت و بازتولید گردید. طالبان یکی از جلوههای معاصر این روند تاریخی است، نه خاستگاه آن.
این روایت هنگامی خطرناکتر میشود که در پوشش مفاهیمی چون افغانیت، اسلامیت، وحدت ملی و تمامیت ارضی عرضه شود. این مفاهیم ذاتا میتوانند ارزشمند و مشترک باشند، اما هنگامی که با معیارهای قومی تعریف و انحصاری میشوند، به ابزار حذف و سلطه تبدیل میگردند. وقتی هویت ملی با قومیت خاصی پیوند داده شود و سایر شهروندان برای اثبات تعلق خود به این سرزمین ناگزیر به عبور از معیارهای قومی باشند، مخالفت با روایت انحصارگرایانه بهتدریج به نفی هویت ملی تحمیلشده (افغان) و سایر نشانههای آن تبدیل میشود. چنین روایتی نهتنها اقوام دیگر را به حاشیه میراند، بلکه سرمایهی اجتماعی و سیاسی قوم مدعی برتری را نیز تضعیف و زمینهی بیاعتمادی و گسست اجتماعی را فراهم میکند.
برای بررسی جدی احساسات ضدپشتونی در افغانستان، نمیتوان تاریخ را صرفا از سال ۲۰۰۱ یا بازگشت طالبان در سال ۲۰۲۱ آغاز کرد. دورهی عبدالرحمانخان و سیاستهای تمرکزگرایانه، سرکوبهای قومی و جابهجاییهای اجباری جمعیت، از مهمترین عوامل شکلگیری حافظهی تاریخی و بیاعتمادی قومی در افغانستان هستند. تجربهی هزارهها، از جمله کشتارهای گسترده که در واقع مصادیق واضح نسلکشی در آن دیده میشود، سرکوب، مصادرهی زمین، بردهسازی و فروش مردان و زنان و محرومیتهای ساختاری، جایگاه ویژهای در این بحث دارد. تجربهی تاجیکها، اوزبیکها، نورستانیها، ترکمنها و دیگر جوامع نیز در سیاستهای تمرکزگرایانه و جابهجاییهای جمعیتی، بخشی از همین تاریخ است.
در اینجا پرسش جدی را باید از آن دسته مردان و زنان آگاه پشتون مطرح کرد که خود را روشنفکر، عدالتخواه و بیرون از روایت پشتونیسم میدانند: آیا آنان شجاعت اخلاقی لازم را دارند که بیپرده بپذیرند در دورهی عبدالرحمانخان بر هزارهها ستم گسترده و سازمانیافته روا داشته شد؟ آیا حاضرند صریح و روشن بگویند که سرزمینهای هزارهها غصب شد، مردان و زنان آنان به بردگی فروخته شدند و کشتارهای جمعی آن دوره، با معیارهای امروزی، مصداق نسلکشی بود؟
پذیرش این واقعیتهای تاریخی نه اتهامزنی به تمام پشتونها است و نه دعوت به انتقامجویی؛ بلکه نشانهی صداقت فکری و مسئولیتپذیری اخلاقی است. روشنفکری تنها در نقد طالبان، مخالفت با افراطگرایی یا فاصله گرفتن از شعارهای قومی خلاصه نمیشود؛ روشنفکری واقعی زمانی آشکار میشود که انسان بتواند ستمی را که به نام قوم، قدرت و دولت بر دیگران روا شده است، بدون توجیه و انکار به رسمیت بشناسد.
پرسش دیگر این است: وقتی به دورهی زمامداری شاهان پشتون افتخار میکنند، آیا این روشنفکران حاضرند از یک کارزار حقوقی، مدنی و سیاسی برای بازگرداندن سرزمینهای غصبشدهی هزارهها حمایت کنند؟ آیا حاضرند دربارهی جبران خسارتهای تاریخی، بازشناسی قربانیان و اعادهی حقوق پایمالشده موضع روشن بگیرند؟
این مطالبه به معنای تعمیم مسئولیت حکومتها، سیاستگذاران و عاملان مشخص به تمام پشتونها نیست. مسأله آن است که هنگامی که یک روایت سیاسی جنایات تاریخی را توجیه میکند، کماهمیت جلوه میدهد یا مانع بررسی انتقادی آنها میشود، بیاعتمادی قربانیان و نسلهای بعدی نسبت به آن روایت شکل میگیرد. این بیاعتمادی را نمیتوان صرفا با دعوت به وحدت ملی یا محکوم کردن احساسات ضدپشتونی از میان برد.
یکی از ابعاد مهم این مسأله، نقش روشنفکران، نویسندگان و جریانهای فکری در تولید و بازتولید روایتهای قومی است. نوشتههای افرادی چون اسماعیل یون که دارای رتبه علمی پوهاند و موقعیت استاد در دانشگاه میباشد و برداشتهای مطرحشدهی وی در آثار مرتبط با «سقاوی دوم» از جمله نمونههایی هستند که باید با رویکرد انتقادی، علمی و مستند بررسی شوند. هنگامی که در یک اثر تاریخی یا سیاسی، افغانستان چنان تعریف میشود که سایر اقوام در آن عناصر حاشیهای یا تابع یک هویت قومی مسلط باشند، چنین روایتی زمینهساز همزیستی برابر و شکلگیری هویت ملی فراگیر نخواهد بود.
همین منطق را میتوان در گفتار برخی چهرههای تحصیلکرده یا دارای جایگاه علمی و سیاسی نیز مشاهده کرد؛ کسانی که سایر شهروندان را مهاجر، بیگانه یا فاقد حق تعلق به افغانستان معرفی میکنند. اظهارات کمال ناصر اصولی دربارهی مهاجر خطاب کردن شهروندان غیرپشتون افغانستان در برنامهی زنده تلویزیونی، نمونهای از برخورد قومی با مسألهی تعلق ملی است. چگونه ممکن است کسی در جایگاه نمایندگی مردم، حق تعلق به سرزمین و هویت ملی را براساس قومیت تعیین کند؟ چنین دیدگاهی برابری شهروندی را انکار میکند و احساس بیگانگی و واکنش در برابر انحصار قومی را تقویت میسازد.
بعد دیگر بازتولید پشتونیسم، توجیه جنایات تاریخی و معاصر در چارچوب منطق برتریجویانهی قومی است. حامیان این روایت، هم جنایات تاریخی عبدالرحمانخان علیه هزارهها را توجیه میکنند و هم سرکوب و کشتار طالبان در مناطق غیرپشتوننشین را با عناوینی چون مقابله با شورش، تأمین امنیت، سرکوب یاغیان یا دفاع از نظم دولتی مشروع جلوه میدهند. در هر دو مورد، خشونت علیه جوامع غیرپشتون توجیه و رنج قربانیان کماهمیت شمرده میشود.
رویدادهایی مانند «باغ سوخته شمالی» نیز در همین چارچوب قابل بررسی اند؛ جایی که در عوض تمرکز بر قربانیان و بررسی مسئولیت عاملان، سرکوب مردم با ادبیات توجیهگرانه و از طریق متهم ساختن آنان به یاغیگری یا مخالفت با دولت توضیح داده میشود. همچنین محکوم کردن قیام هزارهها علیه حکومت عبدالرحمانخان بهعنوان مخالفت با دولت، یا توجیه سرکوب مقاومت نورستانیها در برابر سیاستهای او به بهانهی ترویج اسلام، نمونههایی از برخوردی است که در آن مقاومت جوامع محلی با معیارهایی متفاوت از خشونت حکومت ارزیابی میشود.
معیار اخلاقی در ارزیابی این رویدادها باید یکسان باشد: جنایت، فارغ از هویت قومی عاملان و قربانیان، باید محکوم شود و مقاومت جوامع تحت ستم نیز باید در بستر تاریخی و سیاسی خود بررسی گردد. اگر خشونت زمانی که قربانی آن هزاره، تاجیک، نورستانی یا اوزبیک است توجیهپذیر تلقی شود، اما زمانی که قربانی پشتون است محکوم گردد، چنین رویکردی بازتولید همان منطق تبعیض قومی خواهد بود.
از سوی دیگر، یکی از نقاط ضعف تحلیلهایی که احساسات ضدپشتونی را صرفا به طالبان نسبت میدهند، نادیده گرفتن تجربهی دورهی جمهوریت است. در اداره امور شورای وزیران نیز نگرشهای قومی و دستهبندی کارمندان براساس قومیت از نمونههای نفوذ این طرز فکر در ساختار اداری دولت بود. عملکرد ثوابالدین مخکش در این زمینه، در چارچوب همین نگرشهای قومی و تبعیضآمیز قابل بررسی است.
سیاستهای سهمیهبندی قومی و ولایتی در نظام آموزشی و استخدامی، از جمله در آزمون کانکور، دانشگاههای ملکی، نظامی و امنیتی، نیز از نمونههای مهم تبعیض ساختاری در افغانستان به شمار میروند. محروم شدن دانشآموزی با نمره بالاتر از فرصت تحصیل بهدلیل قومیت، درحالیکه فردی با نمره پایینتر بهدلیل تعلق قومی یا ولایتی پذیرفته شود، نقض اصل برابری فرصتهاست. نمونهی واضح دو باشندهی ولایت ارزگان را بیاد بیاوریم، جوان هزاره با اخذ نمره بالاتر از ۳۰۰، صرفا بهدلیل قومیتش از شمولیت در دانشگاه محروم میشود، ولی یک همولایتی وی بهدلیل تعلق قومی به پشتونها با ۱۲۴ نمره کامیاب معرفی میشود. اگر ولایت ارزگان یک ولایت کمتر انکشافیافته بود و براساس آن روایتی که اعلام نموده بودند، نیاز بود تا جوانان ولایتهای کمتر انکشافیافته حق دسترسی بیشتری تحت عنوان تبعیض مثبت داشته باشند، چگونه یک ولایت و یک جغرافیا برای هزاره انکشافیافته شناسایی میشود، ولی برای پشتون کمتر انکشافیافته؟ البته باید میان سهمیههای قانونی مبتنی بر محرومیت جغرافیایی و سیاستهای جبرانی از یکسو، و تبعیض مستقیم قومی از سوی دیگر تفاوت قائل شد. معیار اصلی باید شفافیت، عدالت و برابری واقعی فرصتها باشد، نه امتیازدهی براساس هویت قومی.
از جانب دیگر، حتا شخصیتهایی که در تاریخ افغانستان بهعنوان اصلاحطلب، نوگرا یا استقلالطلب و بانی استقلال شناخته میشوند، نباید از بررسی انتقادی سیاستهای قومی و اجتماعی خود مصون باشند. اماناللهخان، با وجود نقش مهمی که در استقلال افغانستان و اصلاحات اجتماعی داشت، در زمینهی سیاستهای مربوط به جابهجایی جمعیت و نظامنامهی ناقلین به سمت قطغن نیز باید مورد نقد تاریخی قرار گیرد. سیاستهای انتقال و اسکان جمعیت در مناطق شمالی/قطغن افغانستان، در چارچوب روندهای غصب زمینهای جوامع بومی و تغییر ساختار جمعیتی این مناطق، بخشی از تاریخ سیاستهای قومی و تمرکزگرایانهی کشور را تشکیل میدهد. نقد این سیاستها به معنای نفی تمام دستآوردهای یک شخصیت تاریخی نیست؛ بلکه به معنای پذیرش این اصل است که هیچ شخصیت سیاسی، حتا اصلاحطلبترین چهرهها، از نقد تاریخی و اخلاقی مصون نیست. تاریخنگاری منصفانه باید دستآوردها و خطاهای شخصیتها و حکومتها را با معیارهای یکسان بررسی کند.
نکتهی اساسی دیگر این است که پشتونیسم را نباید مترادف با قوم پشتون دانست. پشتونیسم بهعنوان یک روایت انحصارگرایانهی قومی، نهتنها به اقوام دیگر آسیب میرساند، بلکه در درازمدت به بخش بزرگی از جامعهی پشتون نیز زیان وارد میکند. این روایت، پشتونها را بهصورت جمعی مسئول رفتار طالبان، سیاستهای تبعیضآمیز حکومتها و جنایات تاریخی معرفی میکند. در نتیجه، حتا پشتونهایی که با طالبان مخالف اند، خواهان نظام دموکراتیک هستند یا به برابری شهروندی باور دارند، ممکن است صرفا بهدلیل هویت قومی خود با سوءظن و دشمنی روبهرو شوند.
از این منظر، پشتونیسم مانند اژدهایی هفتسر است که در نهایت همه را هدف قرار میدهد؛ هم اقوام دیگر را و هم آن بخش از جامعهی پشتون را که خواهان آزادی، برابری و همزیستی است. بنابراین، مقابله با پشتونیسم نهتنها به نفع هزارهها، نورستانیها، تاجیکها، اوزبیکها و سایر اقوام افغانستان است، بلکه به رهایی جامعهی پشتون از مسئولیت جمعی و بحران مشروعیت سیاسی و حتا اجتماعی که امروز دامنگیرشان شده، نیز کمک میکند.
امروز افزایش صداهایی که از بیگانگی با هویت ملی/افغان، استقلالخواهی یا حتا تجزیهطلبی سخن میگویند، هشداری است که باید جدی گرفته شود. مسبب این وضعیت سایر اقوام نیستند، بلکه روایت افراطی پشتونیسم است که دیگران را به مرحلهی اجبار برای نجات هویت، عزت و تاریخشان رسانیده است. این گرایشها عوامل متعدد سیاسی، اقتصادی، امنیتی و تاریخی دارند؛ اما روایتهای انحصارگرایانهی قومی، با محدود کردن هویت ملی به یک قوم خاص، زمینهی بیاعتمادی، گسست اجتماعی و واکنشهای رادیکال را فراهم میکنند.
به همین دلیل، مقالهی آقای دکتر اتل، با وجود اهمیت بحثی که آغاز کرده است، زمانی به تحلیل جامعتری از وضعیت کنونی افغانستان میرسد که احساسات ضدپشتونی را نه صرفا واکنشی به طالبان، بلکه پدیدهای با ریشههای تاریخی، سیاسی و ساختاری عمیقتر در نظر بگیرد. بررسی این موضوع مستلزم توجه همزمان به رفتار طالبان، سیاستهای حکومتهای پیشین، روایتهای قومی، تجربهی تاریخی جوامع مختلف و نقش نخبگان سیاسی و فکری است.
هدف از این نقد، نفی تلاش ارزشمند نویسنده یا کمرنگ ساختن اهمیت بحثی که آغاز کرده است نیست؛ بلکه دعوت به گسترش دامنهی آن و توجه به ابعاد تاریخی و ساختاری مسأله است. برای عبور از چرخهی بیاعتمادی و تقابل قومی در افغانستان، باید هم عملکردهای کنونی و هم زمینههای تاریخی شکلگیری آنها را صادقانه و مسئولانه بررسی کرد.
افغانستان برای حفظ همزیستی مسالمتآمیز و ساختن آیندهای مشترک، به روایتی نیاز دارد که بر شهروندی برابر، آزادی، کرامت انسانی و پذیرش تنوع قومی و فرهنگی استوار باشد؛ روایتی که در آن هیچ قومی مالک انحصاری این سرزمین نباشد، هیچ زبانی ابزار حذف زبان دیگر نشود، هیچ جنایتی بهدلیل هویت قومی عامل آن توجیه نگردد و هیچ شهروندی از حقوق اساسی خود محروم نماند. رهایی افغانستان از چرخهی نفرت قومی در گرو آن است که نه پشتونیسم، نه هزارهگرایی افراطی، نه تاجیکگرایی انحصارطلبانه و نه هیچ روایت برتریجویانهی دیگری، معیار تعلق به این سرزمین قرار گیرد. راه رهایی، جایگزین کردن سلطهی یک قوم با سلطهی قوم دیگر نیست؛ همانگونه که راه رهایی از ستم طالبانی، جایگزینی ملا هبتالله پشتون با یک ملا مشابه از قومیت تاجیک یا یک آخوند مشابه از قومیت هزاره نیست. بلکه پایان دادن به منطق سلطهی قومی و بازسازی هویت سیاسی مشترک بر بنیاد برابری شهروندان است. این نقد باید همزمان با محکوم کردن طالبان، متوجه ریشههای تاریخی و فکری روایتهای انحصارگرایانه نیز باشد؛ زیرا بدون نقد ریشهها، محکوم کردن شاخهها به تنهایی درخت بحران قومی را از میان نمیبرد.