بعد از آنکه تیم ملی کریکت کشور تیم ملی کریکت زیمبابوه را شکت داد و قهرمان رقابتهای این دور شد، تعدادی از شهروندان کابل شروع کردند به فیر هوایی! این فیرها در دل شب به نشانهی تجلیل از پیروزی و گرامیداشت از رسیدن به قهرمانی صورت گرفت. حالا چه کسانی در فیر گلوله در دل شب و ایجاد وحشت در قلب کابلیان نقش داشتند؟ شما حوصله داشته باشید، عرض میکنم.
سرور و شادمانی با شلیک و ایجاد وحشت هیچ نسبتی ندارد. اینکه تعدادی از شهروندان کابل خوشحالی خویش را از لولهی تفنگ با گلولههای آتشین بروز دادند، به این معناست که زندگی همین جماعت بدون تفنگ اصلاً ممکن نیست. اینکه چرا زندگی این جماعت بدون تفنگ و خشونت ممکن نیست، بر میگردد به تاریخ پنجهزار سالهایکه آقای رییس جمهور آن را بهتر میداند.
تمام ارجمندانی که بعد از پیروزی تیم ملی کریکت شروع کردند به فیر، در آغوش خانوادهای متولد و بزرگ شدهاند. اینطور نیست که از مقعد طیاره افتاده باشند و در جنگل بزرگ شده باشند. بعد یکدفعهای صاحب تفنگ شده باشند و ما بگوییم خیر باشد، از اینها گلایه نیست. اولین انتقاد جدی متوجه آغوش خانوادههای این تفنگداران پایتخت و والدین گرامی شان میشود. این خانوادهها چهطور خانوادهای اند که به ارجمندان خویش نفهمانده که شب، شهریان در خواب اند و هیچ کسی حق برهم زدن آرامش آنها را ندارد. پدران و مادران این بزرگان، چهقدر در زندگی خویش مصروف بودهاند که فرزندان خویش را به کلی فراموش کردهاند و هیچ به تربیت آنها نپرداختهاند؟ شاید خیلی هم مصروف نبودهاند اما تعریف شان از فرزند متفاوت است. شاید والدین همین جماعت فکر میکنند که فرزند، یعنی ما دو نفر چند سال پیش یک کاری کردیم و از آن به بعدش به ما مربوط نمیشود. این تعریف ممکن به این زودیها از روی فرزند بدبخت و بدکردار این دست والدینهای گرامی برداشته نشود و سالهای سال همینطور باقی بماند. این را در پیروزیهای بعدی ورزشی کشور خواهیم دید.
هرکسی در کابل تفنگ دارد، به نحوی با افراد قدرتمند دولتی در ارتباط است. همین ارتباط باعث میشود آنها هیچ ترسی از مواجهه با قانون را نداشته باشند. آرامش دیگران برای شان مهم نباشد. از اینکه گلوله بر فرق چه کسی ممکن فرود آید، کک شان هم نگزد. پشت گرم شان در حکومت، به آنها جرئت میدهد که بیحیایی کنند، شهر را به کوچهی خودشان خلاصه کرده و شهروندان را بیشتر از آلت تناسلی خویش حساب نکنند. در نهایت امر، آنهاییکه در راس تشکیلات مبارزه با ناهنجاریهای اجتماعی قرار دارند، مدل سالخوردهتر همین افراد است. به همین خاطر است که فرهنگ شهرنشینی و احترام به دیگران در این شهر شرور جا باز نمیکند.
حالا بگذریم از اینکه تصور اینها از جامعه چیست؟ ظرفیت جامعه برای اصلاح اینها چهقدر است؟ ما چه کار میتوانیم، وزارت داخله و امنیت ملی چه نقشی برای جلوگیری از این بیبندوباری میتواند داشته باشند؟ بیایید به چند سخن از خود این تفنگداران پایتخت گوش دهیم.
– پدرم اول مرا نماند و خودش تنها از سر بام فیر میکرد. اما همسایهی ما دو نفری فیر داشت و پدرم مرا صدا کرد که او حرامزاده زود بیا که از فلانی پس نمانیم.
– مادرکلانم گفت برو فیر کن! اگر فیر نکنی، شیرم را به پدرت نمیبخشم. پدرم خانه نبود، شب نوکریوالیاش بود، پدرم در وزارت دفاع کار میکند.
– ما از چاشت آمادگی خود را گرفته بودیم. رفتیم مرمی روشنانداز خریدیم. معطل پیروزی بودیم، همینکه از تلویزیون خبر شدیم که ما پیروز شدیم، آمدیم به کوچه و فیر کردیم.
– دیگران با کلاشینکوف فیر میکردند اما من با تفنگچه. یک کمی خجالتی شدم. چند دفعه پدرم را گفتم که من دیگر کلان شدهام، برایم تفنگ بخر! اما این بیغیرت تا هنوز نخریده. ایندفعه که خانه آمد، والله اگر بانم تا که تفنگ نخریده.
– من مشاور ریاست اجرائیه هستم. تفنگم را گرفتم که از دیگران پس نمانم. البته من بعداً توضیح دادم که فیرهای چهارشنبه شب را من چهارشنبه شب انجام ندادم، آن فیرها قبلاً صورت گرفته بود. لطفاً به من نگویید که تو چه رقم مشاور هستی؟ عبدالله مشورههای تو را به کجایش بزند که موثر واقع شود؟ شما هم اگر در هودخیل باشید و تفنگ داشته باشید، خیلی سخت است که فیر نکنید.
– من قبلاً قسم خورده بودم که اگر افغانستان پیروز شد، فیر کنم و اگر فیر نکنم بچه بُز باشم.
حالا یکی از اشرف غنی و عبدالله بپرسد که راه بیابان کجاست؟
راه بیابان کجاست؟
با دیگران به اشتراک بگذارید
بدون دیدگاه
بدون دیدگاه