هادی دریابی
از بسکه افغانستان یک کشور چند درچند است، من که همیشه عضلهی حقوق بشری بدنم درد میکند. دروازهی ورودی پنجشیر را به انتحار میبندند این برادران ناراضی کرزی، که در آن 13 نفر کشته میشوند و یک عالم نفر دیگر زخمی!… با شنیدن این خبر، درد، عضلهی حقوق بشری بدن آدم گرفتار درد مضاعف میشود. یک دفعه دل آدم میشود که به کشورهای نامدار دموکراسیزا و دموکراسیپرور، رنگ رنگ فحش و ناسزا بگوید که چرا همین حقوق بشر را اختراع کردید؟ اصلاً این کشورهای پیشرفته بلای جان آدمهای مثل ماست. حالا شما نپرسید که ما به چه مثل هستیم. ما از همان آدمهای دنیا هستیم که دنیا فکر میکند نیاز به کمک برای بهتر آدم شدن داریم. اگرچند این یک تهمت فوقالعاده حیاتی است، اما حالا که رانش زمین در بدخشان، صدها قربانی گرفته، آدم بیشتر غمگین و غمگین و غمگینتر میشود. شما یک لحظه تصور کنید که یکی از آن قربانیان شما بودید. من شخصاً دیروز ساعت 6 و 52 دقیقهی عصر یک همچون تصوری کردم. استخوانهایم لرزیدند و یک مقدار ناچیزی از مایعات بدنم خارج شد. فکر میکردم که همین حالا پل سرخ بلغزد و من هم برای همیشه لغزیده باشم؛ آنوقت چطور ممکن است تجاوز مولویان را در بغلان و قندوز شاهد باشم؟ اگر بلغزم و بمیرم، چطور میتوانم این شعر را که سالهاست معنا و مصداق عینی دارد، با خود زمزمه کنم؟ شما این شعر را کمی این طرف و آن طرف زبانتان بچرخانید:
عابدانی که روی بر خلق اند
پشت بر قبله میکنند نماز
آیا واقعاً ما که گرفتار درد مضاعف از این ناحیهی چند درچندی هستیم، میشود که از کنار سیلاب و تلفاتش راحت بگذریم؟ آیا گاهی فکر کردهاید که با تمام وجود دست شوید و از گلوی کمیتهی ملی مبارزه با حوادث بگیرید؟ فرض کنید که ما از گلوی این کمیتهی ملی گرفتیم، اگر کمیته از گلوی ما بگیرد چه کار بکنیم؟ مگر کمیته حق ندارد از گلوی ما بگیرد؟ تا وقتی که ما و کمیته گلو داریم و هردو طرف میتوانیم دست شویم، این گرفتن گرفتنها باید ادامه پیدا میکنند، ورنه فرداهایی خواهیم داشت که صدها نفر بلغزند و جان نیمی از خاک افغانستان را بگیرند. حتما در ذهنتان رسیده باشد که شعر فوق چه ربطی به حوادث غیرمترقبه و کمیتهی ملی مبارزه با حوادث دارد. خدمتتان عرض شود که چه چیزی در این کشور به هم ربط دارد که اینجا داشته باشد؟ اگر یادتان باشد یا اگر مواجه شده باشید، روایت است که جایی که فساد اوج بگیرد، بلای خداوندی نازل میشود. من هرباری که قصد فساد کردهام، همین نکته یادم آمده که باعث شده بعد از کردن فساد، محل فساد را ترک کنم. البته در محلات فساد بنده تا حال هیچبلای آسمانی نازل نشده است. همین نکته مرا بیشتر ترغیب میکند که باز هم عندالضرورت، فساد کنم. راستش کمی رشتهی سخن از دستم رفته بود و من این چیزها را گفتم، وگرنه مراد اصلی من از آوردن شعر، اشاره به تجاوزات دو مولوی بود. یکی همانی که گوشهایش پس از تجاوز به دست یک گربهی سیاه رسید و بینیاش، در بدبوترین مکان ممکن فیالارض انداخته شده و دیگری که دیروز به صورت کاغذپیج، از قندوز خدمت همهی افراد مسلح به عضلهی حقوق بشری رسیده است. از وقتی که مولوی شدن آسان شده، هرازگاهی، مولویان نامدود میکنند دیگر! بابا سابق که مردم مولوی میشد، در کنار اینکه کمی بر زبان عربی تسلط پیدا میکرد، درس اخلاق و حکمت و عرفان نیز میآموخت. اما حالا بدبختانه هرکه چند کلمه عربی بلد شد، چندآیت و حدیث را حفظ کرد، میشود مولوی! مخصوصاً اگر در مهمانیها بعد از صرف غذا، یک آیت طولانی قرائت کند. این طوری که نمیشود. از طرف دیگر، از این حرفها بگذریم. بیایید یک راست حس کنیم که چرا تجاوز دو مولوی در ماه ثور افشا میشود؟ چرا سیل و رانش زمین، در همین ماه دامن مردم را میگیرد؟ چرا هفت و هشت ثور تا کنون نفس میکشند؟ به این دلیل که این ماه، خیلی گاو است. خدا را شکر کنید که ما فقط یک ماه گاو داریم. اگر یک ماه دیگر به معنای ماه خر میداشتیم، شک نبود که خبرها را این گونه گوش جان فرامیسپاریدیم: « همین اکنون به خبرها گوش کنید! افغانستان امروز از طرف غرب به تجاوز چندمولوی بر دختران نابالغ، از طرف شمال به رنگ رنگ سیلاب، از طرف جنوب به ترق ترق انتحار و شلیک گلوله از جانب برادران ناراضی، از طرف شمالشرق به رانش زمین و تلف شدن صدها نفر، از طرف شرق به قاچاق چوب چارتراش و از طرف کابل، به درماندگی تمام همسرحد شده است. تشکر از توجهتان به اخبار این ساعت! اخبار این ساعت از طرف باند گروه موسیقی ارگ و به حمایت مالی سازمان مرگ تقدیمتان شد! بقیه وقتتان حوش! حدا نگخدار!»
خبرنگار ناراضی
با دیگران به اشتراک بگذارید
بدون دیدگاه
بدون دیدگاه