- عارف یعقوبی
مردم افغانستان تبعات خشونت را خوب درک میکنند، اما بعید است با عوامل و ریشههای اصلی خشونت آشنایی لازم داشته باشند. سالهاست که انواع مختلف خشونت در این کشور قربانی میگیرد. بیش از سه دهه است که انفجار و انتحار، دزدی و آدمربایی، تجاوز و محکمههای صحرایی، زندگی عادی مردم افغانستان را مختل کرده است. به ریشههای ایدیولوژیک و اقتصادی-سیاسی جنگ و خشونتها در افغانستان تا حدی پرداخته شده و کتابها نوشته شده است. همچنین بحثهای تلویزیونی راه افتاده و مقالات و جزوههای تحقیقی چاپ شده است. اما یک فاکتور اساسی دربارهی ریشههای این خشونتهای ویرانگر هنوز برای مردم افغانستان بیگانه است: خاستگاههای بیولوژیکی رفتارهای خشونت آمیز. دیانای یا ژن (gene) ما، غذاهایی که میخوریم، نحوهی زندگی اجداد و پیشینیان ما و محیطی که در آن زندگی میکنیم، چه نقش و جایگاهی در رفتارهای خشونتآمیز و روحیهی جنگپرور ما دارند؟ وقتی خشونتپروری میکنیم، میخواهیم سنگسار کنیم، یخن بدریم، جان کسی را بگیریم و دست به پرخاشگری بزنیم، در ساختار بدن ما، در سلولهای عصبی ما و در بخشهای مرکزی مغز ما چه اتفاقهای رخ میدهد؟ در این مورد «رابرت ساپولسکی» (Robert Sapolsky) یکی از بهترین دانشمندان معاصر و استاد زیستشناسی در دانشگاه استنفورد آمریکا، جواب میدهد. کتاب آخر او «رفتار: بیولوژی بهترینها و بدترینهای رفتارهای ما» (Behave: The Biology of Humans at Our Best and Worst) جوابی برای همین سوالهاست. اما پیش از اینکه به بحثهای اصلی کتاب اشاره کنم، خوب است کمی بیشتر در مورد آقای ساپولسکی بدانیم.
رابرت ساپولسکی، انسانشناسی و علوم اعصاب در دانشگاه استنفورد درس میدهد. یکی از خوبترین و بهترین دانشمندان و نویسندگانی است که در بخش اعصاب، دیانای (DNA) و علم بیولوژی با زبان نسبتا روان، خوشفهم و دلنشین مینویسد. در عصر که رفتارهای خشونتآمیز آدمی لایههای بسیار پیچیده به خود گرفته، خواندن کتاب رابرت ساپولسکی، بسیار قابل اهمیت است. گمان میکنم این دانشمند معتبر و نخستیشناس برجستهی آمریکایی، هنوز در افغانستان و شاید در دنیای فارسیزبان، خیلی شناخته نیست. اما آقای ساپولسکی، در محافل آکادمیک آمریکا و رسانههای معتبر علمی این کشور بهعنوان یکی از از بهترین زیستشناسان و دانشمندانی معاصر شناخته میشود که در حوزهی رفتارهای آدمی پژوهشهای فوقالعاده انجام داده است. او در یک خانوادهی یهودی مهاجر از شوروی سابق، در نیویورک آمریکا متولد شده و در کودکی علاقهی فراوان داشته تا دربارهی گوریلاها (gorilla) که از بزرگترین نخستیها هستند، مطالعه کند. ساپولسکی، در سالهای کودکی پیوسته تصاویر گوریلاها را میدیده و ویدیوهای متعدد دربارهی رفتار و شیوهی زندگی آنها مشاهده میکرده است. درحالیکه فقط دوازده سال داشته، برای کسانی که به گوریلاها علاقه داشته، نامه مینوشته و چشمدیدها و برداشتهایش را در مورد گوریلاها یادداشتبرداری میکرده است. ساپولسکی لیسانس خود را در رشتهی انسانشناسی زیستی از دانشگاه هاروارد گرفته و دکترایش را در رشتهی عصبشناسی از دانشگاه خصوصی «راکفلر» در نیویورک دریافت کرده است. او بهخاطر علاقهی شدیدی که به حیوانات دارد، بارها به کشور کنیا سفر کرده تا در دل طبیعت آنجا به تحقیق و مطالعه روی میمونها بپردازد. برای سالهای متوالی، یکبار در سال به آفریقا میرفته و بیش از هشت ساعت در روز به مطالعهی میمونها میپرداخته است. ساپولسکی، حالا یکی از بهترین استادان دانشگاه استنفورد است که در رشتهی جراحی مغز، اعصاب و زیستشناسی درس میدهد. پخش عمدهی کارهایش در حوزهی فشار روانی و ژندرمانی متمرکز است. رابرت ساپولسکی، روی میمونها در آفریقا مطالعه کرد تا از ریشههای اصلی استرس سر دربیاورد و پیوندهای شخصیتی و نمونههای بیماری مرتبط با استرس را خوب بشناسد. مطالعات او روی میمونها کمک کرد تا بتواند رفتار آدمی و خاستگاه اصلی خشونتپروری و مهرورزی انسانها را از منظر علم بیولوژی بشناسد. کتاب قبلی او «چرا گورهخرها زخم معده نمیگیرند» نیز در محافل آکادمیک آمریکا با استقبال روبهرو شده بود.
ما همه خشونت را دوست داریم، ولی نوع آن فرق میکند
آنگونه که رابرت ساپولسکی در کتاب «رفتار» میگوید، ما انسانها از خشونت متنفر نیستیم؛ فقط از نوع خشونت که به ما «ضرر» دارد، نفرت داریم. فهم این موضوع نیازمند توضیحات است. توضیحات در این مورد را با سناریوی شروع میکنیم که به آنچه آقای ساپولسکی در کتاب خود یاد میکند، شباهت دارد. فرض کنید کسی که شنیعترین خشونتها را علیه انسانهای بیگناه -از جمله زنان و کودکان اعضای خانوادهی شما- انجام داده، روزی بهمنظور کشتن خود شما، راه را کمین کند. این قاتل بیرحم که کلاشینکوفی بهدست دارد، شما را از موتر پایین میکند، در کنار جاده ایستاد میکند تا آماده شود و ببردتان درگوشهای خلوت و تیرباران کند. اما در این موقع، یک اتفاق رخ میدهد. شما ناگهان بالای آن قاتل جنایتکار حمله میکنید و خلع سلاحاش میکنید. وقتی اسلحه را از دستش میگیرید، او به سمت دست راست خود خم میشود و یک سنگ به اندازهی یک گیلاس چایخوری برمیدارد تا به فرق شما بکوبد. در این هنگام با او گلاویز میشوید و برخورد شدید میان شما رخ میدهد. سرانجام، شما بر او پیروز میشوید و دستگیرش میکنید. حالا دیگر یک قاتل بیرحم و جنایتکار سنگدل که میخواست شما را تکه-تکه کند، در بازداشت شماست.
تا اینجا فقط یک خیال بود. یک سناریو بود. حالا به نکتهی اصلی میرسیم. آن نکتهی اصلی این است: اگر این قاتل زنجیرهای و جنایتکار بیرحم در دنیای واقعی زندانی شما باشد، چه کار میکنید؟
ممکن است وقت فکر کردن به این سناریو، بدون دشواری خاص، یک جواب در ذهنتان این باشد: «اگر چنین یک قاتل جنایتکار، در شرایطی که میخواهد من را به گلوله ببندد، بهدست من باشد، نخاعش را از گردن قطع میکنم، چشمهایش را با یک وسیله بسیار کندی درمیآوردم، پردهی گوشهایش را پاره میکنم و زبانش را نیز میبُرّم و اگر امکان داشته باشد او را با دستگاه تنفس تک و تنها میگذارم تا مجازات شود. این کاری هست که من با این قاتل شنیع میکنم.»
چرا طرح این سناریو برای فهم ما از خشونت مهم است؟ آنگونه که رابرت ساپولسکی میگوید، فکرکردن در این مورد رابطهی پیچیدهی ما را با خشونت بیان میکند. یک پارادوکس عمیق را در رفتارهای ما نسبت به خشونت بیان میکند. ما انسانها، خشونتی را که به طبعمان باشد، دوست داریم. اگر عمری است برای فعالیتهای بدون خشونت مایه گذاشتهایم، دوستداریم قاتلی که میخواهد ما را تیرباران کند، کشته شود. همیشه کسانی هستند که میخواهیم کشته شوند، اما در عین حال مخالفت حکم اعدام هستیم. گاهی بهطرز شدیدی به دیدن فیلمهای خشونتآمیز علاقه داریم و دوست داریم این فیلمها را ببینیم، اما در عین حال طرفدار کنترل شدید اسلحه و خلع سلاح افراد غیرمسئول هستیم. چرا چنین است؟ این همه پارادوکس در مورد خشونت و برخورد آدمها با خشونت از کجا میآید؟ «حقیقت این است که وقتی پای خشونت در میان است، ما انسان ها خیلی مشوش، گیج و سردرگم هستیم.»
انسانها در ظاهر امر مخالفتشان را با خشونت بسیار با وضاحت بیان میکنند. با اطمینان میگویند که با خشونت مشکل دارند، خشونت را دوست ندارند؛ اما در عین حال همین انسانهایی که چپ و راست علیه خشونت بیانیه میدهند، در اعمال و رفتارهای خود کارهایی میکنند که خشونتآمیز است و دوستی آنها را با خشونت نشان میدهد. از دیدن فیلمهای جنگی و ذبح حیوانات گرفته تا استفاده از هواپیما بهعنوان سلاح تجاوز بالای یک کشور دیگر و پیشبرد استراتیژی نظامی. «رابرت ساپولسکی» میگوید، نکتهی قابل توجه این است که ما انسانها بهطرز ناراحتکننده طبیعت خشن داریم: «ما از خشونت متنفر نیستیم، ما از خشونتِ مخالف طبعمان متنفر هستیم. زمانی که در جای درستی باشد، تشویقش میکنیم و مدال میدهیم، به افرادی با خط فکری مشابه رای میدهیم و یا ازدواج میکنیم. زمانی که در نظر ما خشونت توجیه دارد، ما عاشقش هستیم.» نکتهی معلق و بسیار پیچیدهی دیگر در رفتار ما انسانها این است که علاوه بر طبیعت خشنی که داریم، در عین حال بسیار نوعدوست و دلسوز و مهربان هستیم. اینجاست که فهم بیولوژیکی ریشههای خشونت در رفتارهای آدمی مهم میشود.

خاستگاه رفتارهای خشن در مغز انسانها
برای اینکه بدانیم وقتی یک رفتار خشونتآمیز از ما بروز میکند، در مغز ما چه اتفاقاتی رخ میدهد. خوب است از اینجا شروع کنیم: مغز ما به ستون فقرات فرمان میدهد و ستون فقرات به ماهیچهها دستور این و آن کار را صادر میکند. اما نکتهی مهم و بسیار دشوار فهمیدن معنای «رفتار» است. چون به گفتهی آقای ساپولسکی، یک کنش انسانی میتواند چندین معنا داشته باشد: بهعنوان مثال، «در یک شرایط، شلیک گلوله یک عمل شایسته بهنظر میآید؛ در شرایط دیگر، حرکتی قهرمانانه و فداکارانه. دست در دست انسان دیگری گذاشتن، در یک مناسبت رفتار عمیقا دلسوزانه است؛ در مناسبت دیگر عمیقا یک رفتار عهدشکنانه.» آنگونه که آقای ساپولسکی در کتاب «رفتار» میگوید، هر جزء کوچک از رفتار ما انسانها حاصل علتهای متعدد است. به این مثال توجه کنیم. تصور کنید که شما مسلح هستید، یک سلاح کمری دارید. از منطقهی دهمزنگ به طرف سینمای پامیر در حرکت هستید، در مسیر راه متوجه میشوید که اغتشاشی در جریان است. دقت میکنید که وضع خیلی خراب است. اغتشاش و خشونت است و مردم هر طرف در حال فرار هستند. در این موقع متوجه میشوید که یک فرد بیگانه، مضطرب به سمت شما میدود. نمیفهمید که چرا به سمت شما میدود؛ فقط میدانید که وحشتزده و عصبانی است و در دستش وسیلهای شبیه اسلحه دارد. شما دقیق نمیدانید چه در دست دارد. شما ماشهی اسلحه را میکشید و میخواهید به سمت آن فرد بیگانه فیر کنید. در همین لحظه معلوم میشود چیزی که او در دست داشته، یک تلفن همراه بوده است. سوالی که مطرح میشود این است که چه اتفاقاتی در رفتار و قضاوت ما نسبت به آن فرد موثر بودهاند؟ چه علتهای باعث عکسالعمل ما شده است؟
رابرت ساپولسکی میگوید، برای یافتن این جواب باید بدانیم یک ثانیه قبل از شلیک گلوله در مغز شما چه گذشته است. این بحث ما را به بخشی از مغز بهنام آمیگدلا (Amygdala) میکشاند. آمیگدلا مرکز اصلی تحلیل خشونت و ترس در مغز است و «آغازگر سلسلهای از پیامهای عصبی که در نتیجه باعث شلیککردن اسلحه میشود.» آقای ساپولسکی میگوید، در چنین حالت، اگر آن فرد بیگانه مرد باشد یا اگر جسامت بزرگ و درشت داشته باشد و یا اگر از نژاد و قوم متفاوت باشد، امکان اینکه ما تلفن همراه را با اسلحه اشتباه بگیریم، بسیار زیاد است. علاوه بر این، اگر ما در چنین حالت درد داشته باشیم و گرسنه باشیم و یا خسته باشیم، احتمال اینکه تلفن آن فرد بیگانه را با اسلحه اشتباه بگیریم، خیلی زیاد است. وقتی خسته و گرسنهایم و درد داریم، قدرت تخیل کورتکس مغز که محل منطق است، کاهش مییابد و ما آدمهای کمخطر و بیخطر را تهدید میپنداریم و دست به رفتارهای خشونتبار میزنیم. علاوه بر این، بدون در نظرگرفتن جنسیت، اگر در چنین وضعیتی میزان تستوسترون (Testosterone) خون ما بالا باشد، احتمال زیادتری وجود دارد که چهرهی یک فرد معمولی، برای ما خطرناک جلوه کند.
نقش گذشته؛ آیا عشایرزادهها ژن خشنتری دارند؟
رابرت ساپولسکی میگوید، برای درک دقیق یک رفتار خشونتآمیز، نیاز است به زمان عقبتر برگردیم. اگر ماههای گذشتهی آدمها با حوادث ناگوار و مملو از استرس سپری شده باشد، احتمال اینکه این افراد رفتارهای خشونتآمیز بیشتر از خود نشان دهند، خیلی زیاد است؛ چون حجم آمیگدلا افزایش پیدا میکند و نورونها تحریکپذیرتر میشوند. استرس مادر نیز نقش اساسی روی رفتارهای خشونتآمیز آدمها دارد. اگر مادر وقتی که طفلی در شکم دارد، استرس داشته باشد و شرایط زندگیاش آرام نباشد، طفلی که بهدنیا میآورد در بزرگسالی به احتمال خیلی زیاد خشن و پرخاشگر خواهد بود. رابرت ساپولسکی در ادامهی توضیحاتش دربارهی ریشههای بیولوژیکی خشونت میگوید. رفتارهای خشن و ساختار قبیلهای جوامع امروزی، به ژن و محیطی که نسلهای پیشینشان زندگی میکرده، رابطهی مستقیم دارد. بهعنوان نمونه، تحقیقات او نشان داده کسانی که دارایی یک رشته ژنهای به نام MAO A هستند، بهمراتب بیشتر از دیگران برخوردهای خشونتبار علیه جامعه دارند و رفتار ضداجتماعی از خود نشان میدهند. البته اگر در کودکی مورد خشونت خانگی قرار گرفته باشند. محیط و شرایط که نسلهای پیشین زندگی میکرده نیز روی رفتارهای امروزی ما نقش اساسی دارند. اگر میخواهیم خاستگاه اصلی و لایههای زیرین رفتارهای خشونتآمیز آدمهای امروزی را بررسی کنیم، باید بدانیم که اجداد ما چه کارهای انجام میدادهاند. بهعنوان مثال، «اگر اجداد ما عشایر بودهاند، کار آنها چوپانی بوده است. مردمی که در دشت و صحرا با گلههای شتر، گاو و بزهای خود زندگی میکنند، احتمال بیشتر وجود دارد که ما سنت پهلوانسالاری ایجاد کنیم، فرهنگ غیرت ناموسی را خلق کنیم، ساختار اجتماعی مملو از جنگجویان، از هر ردههای مختلف مردمی داشته باشیم و طرفدار مجازاتهای سخت و انتقامجوییهای قبیلهای باشیم.» آنگونه که آقای ساپولسکی میگوید، در کمال شگفتی، ارزشهای اجتماعی، رسم و رواجها و ساختار زندگی قبیلهای اجداد و پیشینیان ما که صدها سال پیش میزیسته، میتوانند شکل و فرم و ارزشهای اجتماعی امروز ما را بهشدت متاثر کنند.