شطحیات میرحسین مهدوی
در میدان متن
خوشحالم که قلم نمیتواند قدم بزند، وگرنه هیچوقت در میان انگشتان من نمینشست. شاید میرفت که دست از نوشتن بکشد و برای همیشه در گوشهای بنشیند. شاید سکوت میکرد و لبش را به هیچواژهای تر نمیکرد. کار قلم، از قلم انداختن واژههاست. قلم با کلمات راه میرود، با واژهها وارد دنیا میشود و با واژه نیز تمام میشود. به همین دلیل، دلم برای قلم میسوزد، برای تنهایی و بیکسی قلم. کسی نیست که دست قلم را بگیرد و راه رفتن به او بیاموزد. کسی نیست که بیاید و قلم را از میان انگشتان من نجات بدهد. شاید قلم هم میخواهد مثل کبوتران سفید، سفید شود و دست از رنگکاری همیشگیاش بردارد. چنین است که قلم نمیتواند روی هیچشیشهای راه برود. شیشهها اصلا رابطهی سیاسی خوبی با قلم ندارند. برای قلم شیشهها مثل بیابان خشک و بیآب و علف اند. نه سایهی بیدی، نه جویباری، نه درختی که آدم بتواند کرختی دستانش را به سایهاش ببخشد. قلم روی شیشه اگر راه هم برود، هیچ فایدهای ندارد. راه شیشهای که دیگر راه نیست.
هیچکس عزیز!
واژهها پاکند و دست به هیچگناهی نزدهاند. واژهها دستشان را از مال مردم دور نگه میدارند و سعی میکنند که مال مردم همچنان مال مردم بماند. اگر باد بیاید، اگر باران بریزد، اگر سنگهای کوچک و بزرگ در دل سنگین کوهستان جابهجا شوند، واژهها، مثل نجابت گیاه پاک و بیگناه باقی میمانند. کسانی میخواهند که واژهها را کنار هم بگذارند و با منحرف کردن این سربازان جان برکف، صف آنها را خراب کنند. عدهای میخواهند بمبهای خوشهای و خطرناکی را در میان واژهها منفجر کنند. عدهای اصلا قصدشان این است که پای واژهها را به قتل و کشتار بکشانند. حتا تصور اینکه واژهها دست به تفنگ ببرند، برای من ناممکن است. اما همین مسئلهی ناممکن، همین امر مبهم و موهوم برای عدهای بسیار روشن است. آنان تصور میکنند که اگر واژهها به میدان جنگ بیایند، بازار بوسه رونق ویژهای خواهد یافت. من که اصلا نمیفهمم چه نسبتی باید بین بوسه و جنگ وجود داشته باشد، چه ربطی باید واژهها با درد و درگیری داشته باشند. اما به هرحال، چنین خوانشی از خطرات بوسه میتواند جان واژهها را به خطر بیاندازد. اما واژهها تا بتوانند خودشان را از جنگ دور نگه میدارند. واژهها سعی میکنند که پردهی عصمتشان را با هیچ دروغی پاره نکنند.
هیچکس عزیز!
تکرار میکنم که خوشحالم، بسیار خوشحالم که قلم نمیتواند قدم بزند، وگرنه واژهها آواره میشدند. آوارگی سخت است، بسیار سخت. اصلا آوارگی چیز بسیار بدی است. آوارگی یعنی که تنت جایی باشد و خودت جای دیگر، درست است؟ وقتی که مجبور میشوی تا خانهات را درست همانجایی که بود، بگذاری و خودت بروی، راه بسیار دوری را بروی و در راه هم حق توقف نداشته باشی، بعد برسی به یک جای دور، جایی که برایت کاملا دور و بیگانه باشد. نه تو قبلا آن شهر را دیده باشی و نه آن شهر پیش از آن از روی شانههایت بالا رفته باشد؛ دو بیگانه در کنار هم. تو خیال میکنی که خانهات را میتوانی فراموش کنی یا در همان شهر، همان شهری که بیگانه است، دوباره بسازیاش. اما یادت باشد که هرخانهای فقط یکبار ساخته میشود. خانهای که ساخته شد، کارش تمام است. مثل آدمی که ساخته شده است و دیگر خراب نخواهد شد. اگر کسی خراب هم شود، دیگر خراب است و با هیچآبی نمیتوان آبروی خرابی را خرید. به همین دلیل، اگر قلم بتواند قدم بزند، برای سلامتی واژهها فوقالعاده خطرناک است. قلم باید در گوشهای بنشیند و به قیامت فکر کند، به قیامت واژهها. به سقوط آزاد آزادی در میدان متن، به اینکه اگر واژهها آواره شوند، هیچمتنی متین نخواهد ماند. برای سلامتی صدا و برای تندرستی سرود لازم است که قلم باید در جایی ساکت بنشیند و به آیندهی خودش فکر کند. البته که قلم سرنوشتش طوری رقم خورده است که هیچوقت نمیتواند از خودگذری کند. هیچگاه نمیتواند از خودش بگذرد و برای منافع و مصالح بزرگتر پا روی خواستههای کوچک خود بگذارد. چون قلم به هیچعنوان نباید قدم بردارد، همین.
هیچکس نازنین!
هرچه که از قلم بگویم، بازهم کم گفتهام. خدا اصلا با همین قلم به دنیا آمد. منظورم این است، خدا وقتی میخواست به این دنیا پا بگذارد، اول دست به قلم برد، اول خطی کشید کوتاه و بلند، رو به سمت ابروان خودش. این خط عاقبت کوههای هندوکش شد. بعد با همان قلم، خط موربی رو به لبهای خود کشید. دریای آمو از همان خط، از همان خط مورب آبی به وجود آمد. بعد خدا عکس خودش را کشید، نامش را انسان گذاشت، دستهایش را، پاهایش را، چشمانش را و ابروانش را با آن نقاشی داد. نقاشی خود شروع کرد به راه رفتن، به رقصیدن، به آواز خواندن، به خط کشیدن و به خطخطی کردن. چنین بود که انسان به دنیا آمد. خدا این جهان را با قلم آفرید، با یک قلم، در یک قدم.
خطاب به هیچکس
با دیگران به اشتراک بگذارید
بدون دیدگاه
بدون دیدگاه