هموطنان گرامی! دیدید که دور دوم انتخابات سوم به پایان رسید. براساس آنچه که کلوله از تخمینگاه یوسف نورستانی بیرون شد، بیش از هفت میلیون افغان واجد شرایط، پای صندوقهای رای حاضر شدند و طبق میل، رای خویش را اعمال نمودند. حیف که چندماه دیگر معطل نشدیم. تازه زجر شریف خواندن ملت را از سیمای این سروران تماشا میکردیم که انتخابات رسید و…
من قبلاً تصمیم داشتم دست تک تک افغانهایی که در انتخابات شرکت میکنند را ببوسم، اما ظاهراً این یک عمل غیرممکن است. من دست بیش از هفت میلیون نفر را چگونه ببوسم؟ مگر من عزراییل شریف هستم؟ شاید بگویید که اگر نمیتوانی دست بیش از هفت میلیون نفر را ببوسی، حداقل در حد توان، دست کابلیان را که ببوس. اینهم ممکن نیست. بهخدا ممکن نیست. من اگر ببوسم، باید از یک طرف ببوسم. شما میدانید، مطابق سنت تعریخی کشور ما، من حق ندارم مثلاً دست عاقلهیشان را ببوسم. عاقلهیشان بدین باور است که اگر من دستش را ببوسم، خدای ناکرده نامهی اعمالش سیاه شود. خوب، من اگر دست عاقلهیشان را نبوسم، نظم دستبوسی بنده خراب میشود. بارها اتفاق افتاده که در اثر خرابی نظم دستبوسی، کشور بهسوی پرورانیدن شهید و زخمی و معلول و بیوه و یتیم رفته. در حالی که دیروز همه رای دادیم تا نشان دهیم که دیگر از شهیدپروری خسته شدیم، از فقیرخرواری بیزاریم، پرورش معتاد را یک عمل سنتی اعلام کرده و به دلیل عدم کارآیی، خواهان توقف آن میشویم. دزدسالاری را خوش نداریم. عدهای میگفتند که با رنگ کردن انگشتتان، یک مشت به دهن تروریستان بزنید. من انگشتم را رنگ کردم، ولی بلا قضای نیروهای امنیتی، هیچ تروریستی را گیر نیاوردم که با مشت به دهنش بکوبم. ما رای دادیم که از این بلا قضای نیروهای امنیتی را هر روز و بیشتر از روز پیش شاهد باشیم. همانگونه که داکتر اشرف غنی احمدزی گفت، وقتش رسیده که انگشتان ماشهکش خویش را رنگ کنیم و با رنگکردن آن، به ماشهپروری «نه» بگوییم. من هم نه گفتم؛ هرچند پشت کابین رایدهی با دشواری انتخاب مواجه شدم. اما لذت رای دادن فراتر از دشواری انتخابات بود. گوشهای از لذت رای دادن خویش را با شما شریک میکنم تا بدانید که چه عجایبی در افغانستان نفس میکشند.
آفتاب روز انتخابات طلوع کرد. من از طلوع آفتاب روز قبل از انتخابات تا این طلوع، کاملاً بیدار بودم. لحظهای نخوابیدم تا مبادا مثل حضرات خواب ببینم که به که رای بدهم و به که رای ندهم. سرنوشت رای خویش را قبل از هر خواب و استخارهای مشخص کرده بودم. با طلوع آفتاب روز انتخابات، مثل هیلیکوپترهای اتمی از جا بلند شدم، رفتم دستشویی! گلاب بررویتان. بعد از نشست اضطراری و توقف چنددقیقهای، لنگلنگان قدم برداشتم، هر قدم دانهی شکر کاشتم. کارت رایدهیام را با خود نداشتم، چنان احساس میکردم که گویی یکی از سربازان اردو در ولایت ننگرهار با حملات راکتی پاکستان مواجه شده باشد، اما نه تفنگ داشته باشد و نه تفنگچه. شما اگر با این وضع برابر شوید، هیچ چیزی جز یک کارت آرزو نخواهید کرد. با عیاری و هوشیاری تمام و در حالیکه میدانستم نباید به دیگران اجازه بدهم که با سرنوشت من معامله کنند، راهی اقامتگاه کارت رایدهی خویش شدم. کارت رایدهیام میان دیکشنری حییم، کنج قفسهی کتابهایم جا مانده بود. فاصلهی ما (من و کارت من)، از پل سرخ تا قریهی برچی کابل بود. اما برادرم میدانست که من انتخابات میکنم. کارت مرا یافته و با خود آورده بود. القصه رفتم در لیسهی عبدالغنی مستغنی(!) رای دادم. فکر میکردم که با رای من، رییس جمهور آینده خواهد فهمید که زمان بیتوجهی و اسبتدادسالاری سر رسیده و انسانها، فارغ از هر تعلق و خاطری که تاریخ در ذهنشان ایجاد میکند، مکلف به احترام دیگران، ادای مسئولیت و تلاش در کار محوله است. استبدادسالاری را اینگونه خدمتتان به شرح میرسانم: استبدادسالاری به معنای چرخش و گیج شدن در محور رهبران فاشیست میباشد. ما سالها آنقدر دور این محور چرخیدیم و گیج شدیم و زمین خوردیم که اگر به هالیوود وصل بودیم، تا حالا یک سریال صدفصلی از ما تحت عنوان «گیجهای واقعی» ساخته بود. برای نمونه، کشت، تولید و ترافیک مواد مخدر، بیتوجهی و نفهمی مطلق در قسمت زراعت و تولیدات زراعتی از سوی همین رهبران، تجزیه نمودن بازارها بهجای ادغام و محور درست کردن، بیتوجهی به اشتراکات و سرمایهگذاری روی منافات قومی-مذهبی، اگر خیلی من اغراقآلود ننویسم، همین رهبران بستر مداخلهی همسایهها و خارجیان را در امور داخلی ما فراهم میکنند.
اما واقعاً این ما بودیم که زمینهی استبدادسالاری را فراهم کردیم، نه این رهبران. به همین مناسبت، عشق و لذت رایدهی مرا فراگرفت و دشواریهای انتخابات را مثل عسل گوسفندان ترکی، بر من شیرین و گوارا نمود.