قصه‌ی بی‌فرجام «گرگ‌های دوندر»

اطلاعات روز

عبدالرحمن عزام

«گرگ‌های دوندر» با زوزه‌های گرگی پیر آغاز می‌شود؛ «سبحان»، کهنه‌دزد و کهنه‌گرگِ لانه‌های بام بلند کوه آسمانی. او که همراه و همگام با «نادر» و تفنگ‌دارانش، سالیانی بر مردم و ره‌گذران «کروخ» و «بادغیس»، راه گرفته است و جان گرفته است و مال اما کنون از کرده‌‌های سالیان پیشش، پشیمان است و راه عوض نموده و مسیری دگر گزیده است. با آن هم او را زندگی گوارا نیست. نمی‌خواهد تک فرزند دلبندش «مصطفی» نیز راه او را برود و پای در جای پای دیروز او بگذارد و همچون او، به نفرین مادران داغدیده و فرزندان یتیم و زنان بیوه گرفتار شود؛ کسانی‌که روزی سبحان با بی‌مروتی و بی‌رحمی، برگ زندگی کسان‌شان را به باد خزان داده و همه را به فرش غم نشانیده است.

اینک بیست سال آزگار است سبحان تفنگ از دوش گذاشته است و اکنون به مرد مسنی تبدیل گردیده است که تمام وجودش را هیولای درد می‌فشارد و توان و تحمل از وی گرفته است. او برای رهایی فرزند، راه کمین‌گاه تفنگ‌داران نادر را در پیش می‌گیرد تا با پیمودنِ خم و پیچ‌های فراوان، سنگ‌وصخره را پای گذارد و با آه و ناله، سردی زمستان به جان بخرد و باری دگر روی به کوه و سر در راه آن گذارد تا بتواند مصطفی را از نادر باز ستاند. او می‌رود تا فرزند را متقاعد سازد تفنگ از دوش بر زمین گذارد و به زندگی برگردد و تیر امید مادر بیمار و پدر پیرش را به خاک یأس ننشاند.

مصطفی اما، راهی را که رفته است بی بازگشت است؛ جاده‌ی یک‌طرفه‌ای که رفتنی هست و برگشتی نه. او نیز بسان پدر، به روی مردم تفنگ کشیده است، آدم کشته است و خود راه را بر روی خویش بسته است. لذا به خواسته‌ی پدر جواب رد می‌دهد و تا پای جان به وفاداری نادر سردسته‌ی راهزنان، می‌ایستد و می‌ماند. او جای خالی پدر را پر نموده و نادر را یار وفاداری شده است که برای خرسندی او، از کشتن و بستن و بردن، دریغ نمی‌دارد.

گرگ‌های دوندر؛ نامی است که از کوه سربلند و پرآغوش دوندر واقع شرق شهر هرات گرفته شده است؛ کوهی که در ولسوالی کروخ این ولایت، موقعیت دارد و خط همه رویدادهای پست و بلند داستان، به آن ختم می‌شود و یا در گرد و اطراف همین ناحیه اتفاق می‌افتد.

نویسنده با زیرکی خواننده را با خود همگام می‌کند و پابه‌پای او، بلنداهای کوه را می‌پیماید و با فرود آوردنش به چاله‌ها و پستی‌ها، او را از کوته‌ی «حاجی عزیز» می‌گذراند و به روستاهای متعدد این‌سوی و آن‌سوی، می‌برد. گاهی به روستای «پهلوان‌ها»، باری در «معلومه» و هم گذری بر «قلعه‌ی شربت» و «کوه چهارتاق». به ده «کمرزرد» سری می‌زند و زمانی او را همراه و هم‌پایی سبحان، تا پشت دروازه‌ی خانه‌ی «عبدالباقی» در «قلعه‌ی مودود» می‌کشاند تا جهت همراهی در پیمودن مسیر کوه دوندر، بر دروازه‌ی خانه‌ی او، دق الباب کند.

کتاب روایتگرِ کنش‌های دزدانی است که از بستر گسترده‌ی فساد پراکنده در جامعه، با نترسی تمام سر بر افراشته اند و برای اخاذی و رسیدن به نان و نوایی دل از کاشانه کنده و خود به آغوش این کوه سپرده اند. دسته‌ای از دزدان و راهزنانی که زیر سلطه‌ی نادر، سر دسته‌ی این گروه، هرازگاهی از فراز کوه فرود می‌آیند و راه بر عابرین می‌بندند، تا با زور تیر و تفنگ، دار و ندار رهگذران تهی‌دست را از آن خویش نمایند.

گرگ‌های دوندر نوشته‌ی سیامک هروی است؛ نویسنده‌ی پرکاری که تا کنون چندین کتاب نوشته است. «دختران تالی»، «گرداب سیاه»، «بازگشت هابیل»، «تالان و خدایان منسوخ» از مشهورترین کتاب‌های اوست. و این کتابش نیز توانسته است جایزه‌ی ادبی جلال آل احمد را در سال ۱۳۹۶ش. از آن خویش نماید.

سیامک هروی زاده‌ی ثور ۱۳۴۶ش. ولسوالی انجیل هرات، و دانش‌آموخته‌ی حوزه‌ی ادبیات است که لیسانس خویش را در رشته‌ی ادبیات فارسی از دانشگاه کابل، و فوق لیسانس‌اش را هم در رشته‌ی زبان و ادبیات روسی از دانشگاه استاوراپل کشور روسیه به دست آورده است.

او با بازگشت به وطن، به مأموریت‌های مختلفی در ادارات عدیده‌ای در عرصه‌های ادبی و سیاسی پرداخته است. از خبرنگاری و مدیریت در شعبات مختلف آژانس اطلاعاتی باختر گرفته تا مسئولیت روزنامه ملی انیس و کار در ارگ ریاست جمهوری و وزارت خارجه و سفارت افغانستان در لندن… اما هیچ‌گاه کار اداری و روحیه‌ی سیاست‌مداری، قریحه‌یِ ذوقِ نوشتن او را خاموش نکرده و خون خامه‌ی او را به خاک خشک نکشیده است. گر چه بسا مردان قلم بوده اند که با واردشدن در عرصه‌ی کنش‌های سیاسی، سیاست بر ادب چربیده است و زورق ذوق را در آن گرداب غرق نموده‌اند و خود تهی‌دست و بی‌مایه، باز گشته‌اند.

هروی در قلم‌کشی در عرصه‌ی داستان‌نویسی، رسالت بزرگی بر دوش کشیده است؛ رسالتی که هم‌عصران و هم‌نسلان وی را ذوق خواندن و آشتی با کتاب دست دهد و هم، نسل نوین و آیندگان پسین را تصویر و پرتو روشنی باشد از گذشته‌ی صعب و سخت وطن، گذشته‌ای که هر کنج و کنارش بوی  دود و باروت، و صدای انتحار و انفجار می‌دهد. همین است که وی در نوشته‌های خویش، سوژه‌های جالب و عادی بر می‌گزیند، سوژه‌هایی از زندگی روزمره‌ی مردم این دیار که برای همه، چه شهری و چه روستایی، آشناست.

او با الهام از اوضاع کنونی کشور، گرگ‌های دوندر را می‌نویسد. گرگ‌های هاری که روایت سرگذشت شان، به افسانه می‌ماند، اما افسانه نیست؛ حرف و سخنی از دل پردرد جامعه دارد؛ جامعه‌ای که در آن درد جنگ و جفا و جور، فقر و فاقه و فلاکت، خفت و خون و خیانت، موج می‌زند.

درین دیار و برین خاک است که «نازنین» کودک‌بچه‌ی هشت ساله‌ی «نثار» قربانی خطای «قادر»، کاکای خویش می‌شود. او را روز روشن می‌دزدند و برای پرداخت بهای آزادی او، خانه و کاشانه‌ی خلیل تقدیم دست لطیف می‌شود. اختطاف‌گری که در صحرای «سیاوشان» لانه‌دارد و به پای همکاری با نادر، نازنین را از جاده‌ی مهتاب اختطاف نموده است تا نادر، انتقام خون دخترش که توسط قادر کشته شده است را از این کودک بگیرد؛ کودکی که تنها گناهش این است که ناخواسته و به انتخابِ دست تقدیر، برادرزاده‌ی قادر بوده است.

درین خاک، محبت به وطن و میهن‌دوستی، بهای سنگینی می‌گیرد. همین است که خلیل، مرد وطن‌دوست شهر که بعد از بیست‌سال زندگی در دیار هجرت؛ زیبایی‌های «پل مالانم و «هریرود» را فراموش نکرده و دوباره از اروپا به وطن بازگشته است. برای این دوستی و این بازگشت، بهای سنگینی مایه می‌گذارد؛ مایه‌ای از خونِ جان و خاکِ خانه‌اش. خانه‌ی زیبای او که در بهترین منطقه‌ی شهر موقعیت دارد، به توده‌ای خاکستر تبدیل می‌گردد. او روی خوش از این سفر ندید. پیش پای آمدنش، قادر خواهر زاده اش نیز به پای طمع خامش، طعمه‌ی مرگ شد.

گرگ‌های دوندر، اما روی دیگرِ سکه‌اش، جبران نادرستی‌هاست. سبحان گرگ پیر دیروز، به شیر ژیان امروز مبدل می‌گردد و دیگر نمی‌خواهد نادر بماند و نشانش رعب و ترس و وحشت آورد. لذا هنگامی تفنگ خویش به دست و نمدش بر دوش از کوه سوی خانه سرازیر می‌شود که بساط چیده‌ی نادر، بر می‌چیند و لانه‌ی این گرگ بدنام، به روبهان دوندر می‌دهد. نادر که برای گرفتن اسیری خارجی برای لطیف، برای نخستین بار با دُم شیر بازی کرده و سر راه نیروهای مسلح کمین کرده است، رازش فاش و کمینش افشا، و توسط نیروهای هوایی، تفنگ‌دارانش تار و مار می‌گردد و دسته‌اش از بین می‌رود و خود همچو مار زخمی‌ به لانه بر می‌گردد تا قوای خویش سامان دهد و دسته‌ای دیگر آماده سازد و از دشمنانش انتقام ستاند. او با این خیال و گمان و وهم به کوه بر می‌گردد؛ اما سبحان، دیگر به او مجال زندگی نمی‌دهد. سبحان، او و «عثمان» خواهر زاده‌ا‌ش را که جان از جنگ بدر برده اند، به تیر می‌بندد و از بین می‌برد.

سبحان در آخرین وهله نیز، از مصطفی فرزند خویش که زار و خسته از نبردی نابرابر، برگشته است، می‌طلبد تا راه عوض کند و با او به خانه برگردد؛ اما فرزندش تمکین نمی‌کند. پدر می‌خواهد با آخرین ندا دین پدر فرزندی ادا کند: «مصطفی ناامیدم نکن! برگرد! تفنگ هنوز در دستم است. فرزندی داشتم، نداشتم. تو را هم مانند نادر و عثمان می‌کشم.» پسر اما دل برگشت ندارد و راه گریز می‌جوید که سبحان تصمیم به کشتن او می‌گیرد: «غمت را دیگر ندارم، دیگر فرزندی ندارم که غمش را داشته باشم.» پسر پا به فرار می‎نهد و می‌گوید: «پدر! این کوه‌ها همیشه پر از گرگ است و گرگ‌هایش همه بی‌پدر و مادر اند؛ برو!»

پایان باز این رمان انگار به زندگی واقعی ما می‌ماند. انگار در این کشور درنده‌خویی را پایان نیست و در پشت هر سنگش گرگی حریص و گرسنه‌ای خوابیده است تا قصه‌ی دوندر و گرگ‌هایش را تکرار و تکرار کند.

از روزنامه‌نگاری مستقل حمایت کنید

محدودیت‌های گسترده بر رسانه‌ها و فضای عمومی در افغانستان، دسترسی شهروندان به اطلاعات مستقل را محدود کرده است. در چنین شرایطی، «اطلاعات روز» متعهدانه و مستقل به کار خود ادامه می‌دهد تا حقیقت قربانی خاموشی و فراموشی نشود.

ما وابسته به هیچ قدرتی نیستیم و تنها برای مردم می‌نویسیم.

مأموریت ما افشای فساد، بازتاب صدای سرکوب‌شدگان، تقویت پاسخگویی صاحبان قدرت، و پشتیبانی از چشم‌اندازی است که در آن همه شهروندان افغانستان از حقوق و آزادی‌های برابر برخوردار باشند و در صلح زندگی کنند.

خبرنگاران ما در شرایط دشوار و گاه خطرناک فعالیت می‌کنند تا گزارش‌های دقیق، منصفانه و مبتنی بر واقعیت منتشر شود و روایت‌های مردم به حاشیه رانده نشود. تداوم این کار، به حمایت مخاطبان و حامیان مستقل وابسته است.

هر کمک، فارغ از میزان آن، به ادامه روزنامه‌نگاری مستقل کمک می‌کند. اگر امکان کمک مالی ندارید، همرسانی این درخواست و تشویق دیگران به حمایت نیز سهمی مهم در تقویت این مسیر دارد.

در کنار حقیقت بایستید
از اطلاعات روز حمایت کنید

برای حمایت اینجا کلیک کنید
با دیگران به‌‌ اشتراک بگذارید
1 دیدگاه