فرستنده: میرویس از هرات
در یکی از محلههای حوزه یازدهم شهر هرات، دختر حدودا بیستساله را با دست شکسته و پای برهنه و بدن کبود رها کردهاند. دختر آنقدر وحشتزده است که نام و هویت خانوادگی خود را از یاد برده است. لباسش مناسب است، بیحجاب هم نیست؛ اما چرا مأموران امر به معروف طالبان اینگونه او را مورد آزارواذیت قرار دادهاند؟
این صحنه را با چشمان خودم دیدم. تصور اینکه روزی چنین بلایی بر سر خواهر یا دختر من هم بیاید، خونم را به جوش میآورد، اما نمیتوانم کاری کنم. چگونه میتوانم سکوت کنم؟ چه کاری از دستم برمیآید؟
اگر دست به تفنگ ببرم، چه بر سر خانواده و نزدیکانم خواهد آمد؟ آیا اگر با خانوادهام مشورت کنم، آنان به من اجازه خواهند داد؟ قطعا نه. آنان در قدم اول به نیازهای اولیه زندگی، یعنی نان، ضرورت دارند و بعد به آزادی؛ آزادیای که ما حتا آن را هم نمیخواهیم. ما فقط میخواهیم از حقوق شهروندی خود برخوردار باشیم و کسی به ناموس ما بیاحترامی نکند، فقط همین.
چگونه سکوت کنیم؟ تا کی سکوت کنیم؟
حالا که خوب فکر میکنم، اصلا هدف طالبان حجاب نیست؛ آنان دارند از مردم انتقام میگیرند. اما انتقام چه چیزی را؟
آیا این افراد عمدا برای بدنام کردن اسلام، اینگونه ناموس مردم را تکهپاره میکنند؟
نه، اصلا ذات آنان همین است؛ یک مشت انسان تعلیمنیافته و وحشی که از انسانیت بویی نبردهاند و ذات پلید خود را پشت آیههای قرآن پنهان میکنند. انسان چقدر میتواند قسیالقلب و بیرحم باشد که یک دختر بیچاره را اینگونه تکهپاره کند؟ هنگام لتوکوب این دختر، آیا حتا لحظهای به یاد خواهر، مادر یا دختر خودشان نیفتادند؟
گاهی از خودم میپرسم آنان چگونه به قدرت رسیدند؟ چهکسانی با آنان همکاری کردند تا به قدرت برسند؟
ذهنم به طرف کرزی و اشرف غنی میرود و همهی سران فاسد دورهی جمهوریت را نفرین میکنم.
بلی، حق با من است. آنان بودند که در طی بیست سال آنقدر سرگرم رشوهستانی و فساد شدند، آنقدر در خودکامگی غرق شدند که اصلا به فکر ساختن یک نظام مقتدر نبودند. و همین شد که حالا یک مشت چوپان که حتا طریقهی نشستن و برخاستن را بلد نیستند، صاحب حکومت شدهاند.
طاقت نمیآورم. اشکم سرازیر میشود و صحنه را ترک میکنم. زبانم را زیر دندانم گاز میگیرم و دستهایم را به هم فشار میدهم، انگار تمام استخوانهایم در حال مچاله شدن است.
با خودم فکر میکنم همین اکنون چند نفر در افغانستان مانند من در خون خود میتپند و هیچ کاری نمیتوانند بکنند؟ چه سؤال بیجایی. معلوم است که بیشتر مردم افغانستان، بهجز افراد وابسته به طالبان، از این حکومت و از این شیوهی حکومتداری بیزار اند.
ته دلم میگویم چگونه میتوانم با آنان ارتباط برقرار کنم؟ از چه طریقی میتوانم آنان را پیدا کنم؟
آری، خونم به جوش آمده است و در میان شعلههای خشم در حال سوختنم. گاهی فکر میکنم از کجا باید شروع کنم؟ شاید روزی با سنگی سر یک طالب را بشکافم و با تفنگ او به کوه بزنم. آن روز ممکن است من هم در پی انتقام برآیم و تر و خشک را با هم بسوزانم.
نه، آن وقت تفاوت من با این درندهها چیست؟ با این طرز فکر چگونه میتوانم بر زخمهای وطنم مرهم بمانم؟
با خود میگویم نفرین بر تو ای والی هرات. ای بیشرفی که بهنام اسلام روی مکتب اسلام را سیاه کردهای و مرا که مسلمان و مسلمانزاده بودم، از دینم بیزار ساختهای. نفرین بر تو و همفکرانت.
نه، نمیشود با نفرین و دعا کاری از پیش برد، اما باید خودم را پیدا کنم، تکههای گمشدهی وجودم را جمع کنم، قویتر شوم و راهی پیدا کنم که در برابر ظلم، بیعدالتی و تحقیر انسانها سکوت نکنم.
آری، دیگر سکوت کردن هر روز دشوارتر از دیروز میشود.