رییسجمهور جو بایدن اعلام کرده است که «امریکا بازگشته است.» این سخن میتواند به معنای پشتسرگذاشتن دورهی ترمپ باشد؛ دورهی رد و برهمزدن معاهدات و اتحادهای موجود ایالات متحده توسط دونالد ترمپ، رییسجمهوری که با تمام جنگطلبیهای خود و به رخکشیدن مداوم قدرت تسلیحاتی ایالات متحده، آغازگر جنگ جدیدی نشد. بایدن به احتمال زیاد کاخ سفید را به استراتژی معمولِ اکثر حکومتهای پسا ۱۹۴۵ ایالات متحده، که ترکیبی از دیپلماسی و مداخلهی نظامی است، باز خواهد گرداند.
آنچه ریاستجمهوری ایالات متحده را تشویق به رفتارهای تهاجمی میکند، دستهای از صداهای هماهنگ از درون ارتش، کنگره، چهرههای رسانهای و دستگاه سیاست خارجی است که «بن رودز»، قائممقام مشاور امنیت ملی اوباما آنرا «حباب» نامیده بود. این صداها به ما میگویند که ایالات متحده «قدرتمندترین ملت در تاریخ جهان» است، «یگانه ابرقدرت جهان» است، «برنده جنگ سرد» است، «ملت ضروری» است، «قدرت زبرین» جهان است، کشوری است که به «تسلط کامل» رسیده است و دست بالا را بر تمامی نیروهای نظامی دیگرِ روی زمین دارد. با اینحال با همهی این فخرفروشیها، ایالات متحده نتوانست به اهداف خود در عراق و افغانستان دست یابد و در ویتنام کاملا شکست خورد. ایالات متحده از زمان جنگ جهانی دوم تنها در اولین جنگ خلیج فارس در سال ۱۹۹۱، که جنگی با هدف محدودِ بیرونراندن عراق از کویت بود و سپس تکوتوک «اقدامات پولیسی» علیه مخالفان رقتانگیزِ کوچک و ضعیف خود در «جمهوری دومینیکن» در سال ۱۹۶۵، در «گرنادا» در سال ۱۹۸۳ و در «پاناما» در سال ۱۹۸۹، پیروزیهای واضح بهدست آورد. پس چگونه میتوان بین برتری نظامی بینظیر ایالات متحده نسبت به همهی قدرتهای رقیب، و سابقهی شکستهای نظامی ایالات متحده از زمان جنگ سرد، ارتباط برقرار کرد و توضیحی برای این تناقض ارائه داد؟
اینکه ارتش امریکا در استفاده از برتریهای اقتصادی و فنی ایالات متحده برای پیروزی در برابر رقبای خود ناتوان است، سه دلیل عمده دارد.
اول، پنتاگون بودجه هنگفت خود را برای خرید سلاحهای پیچیده مجهز با تکنولوژی پیشرفته که برای جنگیدن در میدانهای فانتزی علیه اتحاد جماهیر شوروی (که ۳۰ سال میشود وجود ندارد) یا علیه روسیه و چین کنونی طراحی شده است، اختصاص میدهد، نه برای سلاحهای ارزانتر و سادهتر. سلاحهای ارزانتر و سادهتر همان جنگافزار مناسبی است که نیروهای ایالات متحده برای پیشبرد تاکتیکهای جنگی مخصوص جنگهای ضدشورش خود، که در واقع ایالات متحده درگیر آنهاست، نیاز دارند. ویتنامیها در دهه ۱۹۶۰ و افغانها و عراقیها در قرن ۲۱ با استفاده از جنگافزارهای قدیمی (به ویژه ماین) و تولید سلاحهای ارزان قیمت جدید (مانند بمبهای دستساز) روشهای سادهتر و ارزانتر را برای مقابله با سلاحهای پیشرفته امریکایی پیدا کردند. شورشیان با این جنگافزارهای ساده و ارزان توانستند تلفات کافی بر نیروهای امریکایی وارد کنند و به این ترتیب مردم امریکا را علیه جنگهای ایالات متحده در خارج از کشور بشورانند. شورشیان در عراق و افغانستان ویرانیهایی را به بار آوردند که برای ایالات متحده، جلب حمایت مردم محلی را از طریق تأمین امنیت این مردم، غیرممکن ساخت. درحالیکه دانشمندانی که ارتش را مطالعه میکنند، گزینههای بودجوی پنتاگون را نتیجهی فرهنگ سازمانیای میدانند که فرماندهانی را تولید میکند که ترجیحشان برتری نسبت به جدیترین رقبای امریکاست، خرید اسلحه نیروهای امریکایی توسط پیمانکارانی صورت میگیرد که برای سلاحهای پیشرفته لابی میکنند، زیرا این سلاحها بیشترین سود را برای این پیمانکاران دارند و توسط افسرهایی انتخاب میشوند که شغل و درآمد بازنشستگیشان از پیوندشان به سیستمهای تسلیحاتی که دهههاست در مرحلهی توسعه و تولید قرار دارد، سود میبرند.
ایالات متحده ارتشی دارد که برای جنگیدن در جنگهایی که امریکا وارد آن میشود، ناسازگار است، زیرا هزینه نظامی این کشور با توجه به منافع و تقاضای اتحاد دایمی بین جنرالهایی که هدفشان ارتقای شغلی است، و پیمانکاران نظامی که هدفشان افزایش سودشان است، تعیین میشود. برای این جنرالها و پیمانکاران نظامی، ارتقای شغلی در داخل و خارج ارتش و کسب سود مالی، با تولید و استفاده از پیشرفتهترین تسلیحات و تجهیزات نظامی به دست میآید. پیمانکاران نظامی اصلی امروزه حتا از دوره اوج همکاری بین نظامیان و صنعتگران قدرتمندتر هستند، زیرا نظامیان و صنعتگران نظامی ایالات متحده تحت سیاستهای نئولیبرال دولت جورج اچ. دبلیو. بوش و کلینتون ترغیب شدند تا با یکدیگر ادغام شوند. این مسأله باعث ایجاد چند شرکت معدودِ نیمهانحصاری شد که بر بانکهایی که برای ادغامشان پول وام دادند، تسلط دارند. یک یا دو شرکت عظیم که بتوانند ساخت هرنوع سلاح پیچیده را سفارش دهند و سپس خودشان همان سلاح را تولید کنند، از نفوذ و قدرت بیحدوحصری بر مشاغل کوچک و متعددی که بهعنوان پیمانکاران نظامی فرعی عمل میکنند، برخوردار هستند. این شرکتهای بزرگ تکخریداری هستند؛ یعنی یگانه خریداران محصولی هستند که همان شرکتهای کوچک تولید میکنند. این امر به شرکتهای بزرگ قدرت بیشتری میدهد.
دوم، اعتراض مردم امریکا در برابر تلفات چشمگیر امریکاییها (اما نه خارجیها) یا همان بیزاریای که بهعنوان بخشی از مقاومت فزاینده طی جنگ ویتنام و پس از آن در برابر تهاجمات بیرونی امریکا در داخل ایالات متحده شکل گرفت، دولت امریکا را مجبور به اتخاذ استراتژیهای جنگیای کرد که دادوستد بین سربازان امریکایی و غیرنظامیان منطقه جنگی موردنظر و نیز امکان جمعآوری اطلاعات و بهدستآوردن دل مردم محلی ـ که برای پیروزی در امر مبارزه با شورشگری مهم و ضروری است ـ را کاهش داد. کاهش چشمگیر تعداد کشتههای جنگی امریکا که مردم امریکا از جنگ ویتنام تا جنگ عراق و افغانستان آنرا قابل قبول میدانند، باعث محدودشدن تعداد نیروهای قابلاعزام به جنگ شد، سرعت تغییر و تبدیل آنها را افزایش داد و یا دادوستد محلی آنها را درون پایگاههایشان محدود کرد.
سوم، رویآوردن دولت امریکا در قرن ۲۱ به نوعی نئولیبرالیسم غارتگر در کشورهایی که امریکا به آنها حمله میکند، مردم محلی را از ایالات متحده بیشتر از پیش متنفر و دور کرده است. درحالیکه پیمانکاران امریکایی میلیونها دالر را از طریق ساختن «گرین زون» به دست میآورند، کاروبار مردم محلی محدود میشود و فقط چند نخبه محلی عالیرتبه فرصت پول به جیبزدن را بهدست میآورند. این مسأله، به خدمت گرفتن متحدان محلی قابلاعتماد را برای ایالات متحده تقریبا غیرممکن ساخت. این امر همچنین توده مردم محلی را فقیر کرد و خشم و نومیدی کافی را برای تقویت شورشگری ایجاد کرد.
سه عامل فوق در کنارهم شکستهای ایالات متحده را در جنگهای قرن بیست و یکمیاش تضمین تضمین کرد و توانایی امریکا را در حفظ هژمونی ژئوپلیتیکش تضعیف کرده است.
مهاجمان مؤفق به این دلیل موفق هستند که نیروی کافی با خود برای تصرف سرزمینهای بیگانه به همراه میبرند، اما آنچه بتواند کنترل آنها را در طولانیمدت بر سرزمینهای موردنظر حفظ کند، تنها از راه جلب حمایت مردم محلی ممکن است. ایالات متحده در هر کشوری که حمله میکند، برای انجام بیشتر کارهای اداری به نخبگان محلی تکیه میکند، تا سرانجام یک نیروی مسلح بومی تشکیل شود تا وظایفی را که ابتدا توسط نیروهای فاتح انجام میشد، برعهده بگیرند. چنین تمهیداتی در نهایت بین مهاجمان و مردم محلی برای حفظ کنترل، بسیار ضروریتر از تمایل و توانایی قدرت فاتح برای بردن و نگهداشتن تعداد زیادی نیروی نظامی یا پرسنل مدیریتی در خارج از کشور است. ایالت متحده در دهههای اول پس از جنگ جهانی دوم مایل بود فداکاریهای مالی انجام دهد که نمونه آن طرح مارشال برای حفظ سلطه امپریالیستی و مالی بر بخش عمده جهان بود. شرکتهای امریکایی مطمئنا در آن سالها خودشان را در سراسر جهان ثروتمند ساختند، اما حکومت توانست محدودیتهایی را اعمال کند تا به موجب آن سرمایهداران محلی نیز از حضور امریکا در خاک خود بهرهمند شوند.
نئوکانها که سالها قبل از ۱۱ سپتامبر خواهان حمله امریکا به عراق برای سرنگونکردن صدام حسین و امیدوار به آغاز یک سری جنگهای متوالی برای براندازی دولتهای ایران و سوریه در خاورمیانه بودند، یک پروژه صریحا استعماری را پیشنهاد کردند. برنامهی آنها برای خاورمیانه صرفا تلاشی برای خصوصیسازی شرکتهای دولتی (روندی که در سایر جهان ــ بهویژه در بلوک اتحاد جماهیر شوروی سابق ــ نخبگان محلی و همچنین امریکایی را ثروتمند ساخت)، کاهش مزایای اجتماعی و اطمینان از گردش آزاد سرمایه مالی نبود. بلکه آنها این سری تهاجمهای ایالات متحده را راهی برای ثروتمندساختن امریکاییها از طریق بهدستآوردن کنترل ذخایر نفتی عظیم عراق و ایران و سایر داراییهای این کشورها میدانستند.
توزیع مجدد ثروت عراق که خواسته نئوکانها بود و امریکاییها سعی کردند آنرا از طریق فرمانهای «حکومت ائتلاف مؤقت عراق» برآورده کنند، نه برای رشد اقتصادی در نظر گرفته شده بود و نه منجر به رشد اقتصادی شد. در عوض، این توزیع مجدد ثروت، با شرایط مجموع صفر، از عراقیها به امریکاییها بود. در نتیجه، امریکاییها در مقایسه با جنگهای قبلیاش که با چنین آرمانهای نئولیبرالی هدایت نمیشد، نتوانستند حمایت تمام نخبگان یا مردم عراق را بهدست آورند. به این ترتیب ایالات متحده در عراق باید فقط به نیروی نظامی تکیه میکرد، نیرویی که در مقایسه با جنگهای قبلی امریکا، در تعداد کمتر، برای مدت زمان کوتاهتر و با کارآیی کمتر در دسترس بود.
این واقعیتها حمله موفقیتآمیز امریکا به ایران یا هرکشور دیگری به جز رقتانگیزترینها و کوچکترینها را غیرممکن میکند. ایران بیش از دو برابر عراق نفوس و ارتشی به مراتب توانمندتر از ارتش صدام حسین در سال ۲۰۰۳ دارد. علاوه براین، ایران دارای عناصر نیابتی در سراسر خاورمیانه است، درحالیکه عراقِ صدام حسین تقریبا به طور کامل در هنگام حمله منزوی بود. ایران به طور قابلتوجهی حریف جدیتری نسبت به عراق خواهد بود. درحالیکه ارتش ایالات متحده ادعا میکند که از عراق و افغانستان درس گرفته است، اما ناتوانی امریکا در برابر طالبان نشان میدهد که هرآنچه را که فرماندهی عالی ارتش امریکا فکر میکند از جنگهای اخیر خود آموخته است، نتوانسته برای تدوین استراتژی ضدشورش مؤثر و کارآمد استفاده کند. گذشته از همه، بودجه پنتاگون به جای استفاده از تجهیزات و استراتژیهایی که به منظور جنگیدن در مناطقی مانند عراق و ایران مناسب است، هنوز به سلاحهای گران قیمت که برنامهای برای استفاده از آنها در جنگهای واقعی وجود ندارد، اختصاص مییابد. افسران هوشیار هنوز برنامههای شغلی خود را حول تولید و عرضه سلاحهای پیشرفته طراحی میکنند که ساخت آنها دههها به طول میانجامد، نه ایجاد نیروهای ضدشورش که پس از پایان جنگ گم و گور میشوند. در هر صورت، افسران بازنشستهای که در سیستمهای تسلیحاتی تخصص دارند، میتوانند با کار برای پیمانکاران دفاعی درآمد کلانی کسب کنند. کسانی که در مبارزه مؤثر با شورشگری تجربه دارند، چنین گزینههایی در اختیار ندارند.
بیزاری از تلفات از زمانی که جنگ در عراق و افغانستان فروکش کرد، کاهش نیافته است. واکنش افراطی رییسجمهور ترمپ به مرگ یک پیمانکار امریکایی در عراق در ماه دسامبر ۲۰۱۹ و وحشت بسیاری از جوانان امریکایی از بازگشت خیالی و غیرقابلتصور خدمت سربازی اجباری به دنبال ترور جنرال سلیمانی در جنوری ۲۰۲۰، نشاندهنده انزجار گستردهی امریکاییها از تلفاتی است که ترمپ و پنتاگون، در صورت هرگونه حمله به ایران فراتر از استفاده از هواپیمای بدون سرنشین، موشک و بمباران از ارتفاع بالا، با آن روبهرو میشد و بایدن نیز در صورت اقدام به حمله به ایران با آن روبهرو میشود.
ما نمیدانیم که چرا ترمپ جنگی را با ایران یا ونزوئلا یا هر کشور دیگری که مورد اعتراض بسیاری از جمهوریخواهان و چند دموکرات بود آغاز نکرد و ما نمیدانیم که آیا رییسجمهور بایدن خصومت بهصورت فزاینده شدید کاخ سفید را علیه ایران حفظ خواهد کرد یا سعی خواهد کرد طرح تنشزدایی با ایران را که با توافق هستهای اوباما با ایران به میان آمد و با خروج ترمپ از توافق بههم خورد، دوباره از سر گیرد. با اینحال، هر رییسجمهوری در امریکا، خواه جانسون و بوش جنگطلب باشد یا مانند کارتر و اوباما به دنبال محدودکردن مداخلهگرایی ایالات متحده پس از جنگهای ناموفق، برای پیروزی در جنگ با عین موانع سیستمی که من در بالا شرح دادم روبهروست. در عین حال، رؤسای جمهوری میتوانند به آسانی از این موانع غافل شوند، زیرا از جنرالانی مشوره میگیرند که برنامههای جنگیای ارائه میدهند که بر این باور مغرورانه و توهمآمیز دیرینه استوار است که ایالات متحده میتواند بر هر حریفی در جهان بهدلیل برتری فنی و اقتصادی عظیم خود غلبه کند. این باور در قضیهی ویتنام، افغانستان و عراق اشتباه از آب درآمد و منجر به شکست امریکا و کشتهشدن تعداد زیادی از غیرنظامیان در ایران یا هر کشور دیگری خواهد شد که ایالات متحده بخواهد به آن حمله کند.
رؤسای جمهور امریکا باید به خاطر داشته باشند که مبادرات نظامی ایالات متحده را مخالفت داخلی و همچنین قدرت نیروهای مقاومت در کشورهایی که امریکا به آن حمله میکند، مهار کرده است. حتا اگر انگیزهی اقدام ضدجنگی در ایالات متحده از زمان جنگ ویتنام بیشتر ناشی از تلفات جنگی امریکاییها بوده باشد تا برای نگرانی از غیرنظامیانی که ارتش امریکا در آن جنگها میکشد، بازهم این انگیزه مانعی مؤثر در آغاز یا تداوم جنگهای امریکا بوده است. در میانهی نگرانیهای مرتبط با همهگیری کووید۱۹، نابرابری اقتصادی، نژادپرستی و گرمشدن کره زمین، نیروهای ترقیخواه در ایالات متحده نباید از الزام محتاطبودن در برابر سیاستهای نظامیگرایانه رؤسای جمهور، حتا رییسجمهوری نسبتا لیبرال مانند بایدن، غافل شوند. آخر کسی که نیم میلیون سرباز به ویتنام فرستاد، جانسون بود، لیبرالترین رییسجمهور عصر مدرن ایالات متحده! همانطور که ریاستجمهوری جانسون نشان داد، جنگ نهتنها کشوری را که ایالات متحده به آن حمله میکند، نابود میکند، بلکه فرصت اجرای برنامههای اجتماعی لیبرال را نیز از بین میبرد. این جنگها هیچ برندهای ندارد.
ریچارد لاچمن استاد جامعهشناسی در دانشگاه ایالتی نیویورک در آلبانی است. او نویسنده کتاب «مسافران درجهیک در کشتیای درحال غرقشدن: سیاست نخبهگرایی و زوال قدرتهای بزرگ» است.