حسن ادیب
طبق افسانههای قدیم، اسپ، یکی از دلمشغولیهای اصلی ناخودآگاه جمعی دختران است. کم نیست در افسانههایی که دختری، چشمبهراه شاهزادهای با اسپ سفید است. در ادبیات غنایی، به خصوص در شعر نیز افسانهی اسپ سفید به کرات دیده میشود. از میان شاعران معاصر، یکی هم فروغ فرخزاد با افسانهی اسپ سفید به شعر اعتراضی ادامه داده است.
شمیلا نقاشی میکند. او دختر هشت سالهای است که با آمدن طالبان یکبار راه مهاجرت در پیش گرفته است. موفق به فرار اما نشده است. خانوادهی او میگوید که «به دلیل تبعیضی که در پروسهی نجات بود، و نیز به دلیل شلوغی که در میدان هوایی بود، ما و شمیلا موفق به ترک کشور نشدیم.»
شمیلا، سرگرم دنیای کودکانهی خودش است. او هنوز نه جوان شده است که نگران آینده باشد و نه پیر است که جایی، تنها و دلتنگ بنشیند و برای خوشی روزهای از دسترفتهاش پناه ببرد. او، همین که آب و نانی داشته باشد و کسی کارهای مورد علاقهاش را نگیرد، فقط قلم و کاغذش را برمیدارد و موش و گربه میکشد.
قصهی این روزهای کابل اما به دنیای کودکانهی شمیلا تمام نمیشود. کابل همچون فضای غمانگیز شازدهکوچولو، تقریبا برای جهان کودکانه دیگر جایی باقی نگذاشته است. هرچه است یکراست آدمبزرگهایی گرفتهاند که با آموزشِ نقاشی مخالفاند. گذشته از این که طالبان مکتب و دانشگاه را به روی دختران بستند، چندی پیش آموزش خانهبهخانهی دختران را نیز ممنوع اعلام کردند.
با این وضعیت، وقتی از دنیای کودکانهی موش و گربهی شمیلا که بیرون میشویم، ناگهان فضا خاکستری میشود. اینطرف دلتنگ گذشته و به ناچار پادرگل سایهروشن خاطرات میمانیم، آنطرف هم تمام آینده غباری و غمانگیز است. به چشمان روشن و جذاب شمیلا که نگاه میکنم، دورنمای آیندهی دختربچهای را میبینم که به زودی، پس از آن که در قلمرو طالبان اندکی بزرگتر شود، این روزهای خوش کودکیاش به یک مشت خاطره بدل خواهد شد. آیندهاش نیز محرومیت از کار و آزادی و آموزش خواهد بود. راستش دلم میسوزد. بیچاره، دختربچهی بیخیال آینده در زیر نوک تفنگ هنوز قلم گرفته است و با موش و گربهاش بازی میکند.

با سقوط کابل به دست طالبان، شمیلا و هزاران همقطار او، دیگر در کشور خودشان نیز آوارهاند. به شور و شوق و به ظریفکاریهای شمیلا که نگاه میکنم، تماشاگر سرنوشتی هستم که گویا روزهای بد گریزناپذیر پسربچهای را که سادهدلانه تلاش میکنند، همچون آدمی که فلم تراژیکی را دوباره میبیند و آیندهای تاریک تلاشهای بچگانهی شخصیتهای نمایش را از پیش میداند، پیشاپیش میدانم. میدانم که طبق قوانین فعلی طالبان، همین که شمیلا بزرگتر شود، مانند هزاران دختر دیگر قلمرو طالبان، حق کار و آزادی و آموزش ندارند. چه میدانیم، اگر حمایتهای خانوادهی او نباشد، شاید هم روزی برسد که شاهد خبرهایی از کودکهمسری او باشیم. طالبان، یکی هم شلیکی در دنیای خوشخیالیهای کودکانهاند. سالها بود که در انفجارهای بیرحمانهشان کودک میکشتند. اکنون که حاکمان سراپا مسلح این ملکاند نیز از فروش کودکان و از کودکهمسری رنج نمیبرند. در خیلی از مناطق افغانستان، از جمله در مرکز ولایت غور، در بادغیس، در فاریاب هماکنون کودکهمسری سنتِ حسنهی پیرمردانِ پولدارند.
بنابراین، همچون آدمی که نمایشی را دوباره میبیند و از پایان غمانگیز آن آگاه است، من هم دلم میسوزد. می دانم که اگر طالبان و آن هم با همین قوانین ماندگار شوند، در آیندهی نه چندان دوری که شمیلا بزرگ و بزرگ تر خواهد شد، خودش را مانند تمامی آنانی که مجبور شدند بروند و تمام زندگیشان را جا بگذارند، دو تکه خواهد دید: حتا در صورتی که شمیلا موفق به آوارگی هم نشده است، باز هم ایام غروب که میرسد، در مرز دلتنگی اشک خواهد ریخت. به یاد روزهایی خواهد افتاد که موش و گربه و اسپ میکشید و اکنون همهچیز ممنوع شده است. یادش بخیر.
با همهی این موارد اما شمیلا، دستکم تا اکنون، چالشِ اخلاقیِ ممنوعیتهاست. چشمان کودکانه و معصومیست که آیندهای با اسپ سفید میبیند. دستان کودکانهایست که جهان کودکانه میآفریند. او درست، نقطهی خلاف تفنگ و ترور است. هرگز چیزی را نمیکشد، هرگز چیزی را نمیبندد و هرگز جهان کسی را نمیگیرد. برعکس، تا میتواند موشهایش را در مکان امنی به خواب میسپارد.
طالبان، اگر درست تحلیل شوند، پیش از آنکه سربازان وحشتناک سیاست باشند، مجریهای خشن نیروهای ارضانشدهی روانیاند. کسانیاند که از کودکی در دنیای آدمبزرگها پرتاپ شدند و دیگر برای همیشه فرصت نکردند که جهان کسی را آباد کنند. فقط بزرگ شدند و ویران کردند. اکنون باید بر روی واقعیتهای زندگی خونینشان چشم باز کنند و به کودکیهای تمامی دختربچهها احترام بگذارند. خواهربزرگها را بگذارند درس بخوانند، مادران را بگذارند کار کنند و کودکان را بگذارند بدون هیچ ترس و عقدهای موشهایشان را در دنیای بدون گربه به خواب بسپارند.
شمیلا و هر همقطار دیگر او که هنوز در چنین روزهای سیاهی رونق بازار درس و رسم را گرم نگه داشتهاند، چراغهای کوچک این روزهای سیاهاند. کورسوهای امید در کابل تاریکاند. بازار درس و رسم، لاقل اگر اینقدر هم روشن نباشد، تصور کنید در کدام سیاهچالهای سقوط خواهیم کرد.