حسن ادیب
چند شب پیش، دوستی مهمانم بود. طبق معمول از هر دری قصه کردیم. گشتیم و گشتیم، آخرِ سر، دوباره به جای نزدیکی برگشتیم. صحبتها به داستان بیرونرفتن همان روز او کشانیده شد.
محمود در یکی از همین روزهای سرد و بینانی بیرون میرود. مسیرش از دشت برچی طرف پل سوخته است. میخواهد پیاده پیاده برود و گشتی هم به شهر بزند. لباسش را میپوشد، دستهایش را به جیبش میکند و از دشت برچی حرکت میکند.
قدمزنان به پل سوخته میرسد. از طرف برچی، نارسیده به مقابل چوک شهید مزاری، هتل ارزانقیمتی است. چپس و جگر و دیگر خوراکهای زیر صدافغانی میفروشد. محمود از مقابل هتل رد میشده است که به یکبارگی چشمش به پیرمردی میافتد.
توصیفی که او از پیرمرد میکند، مرد شصتوچند سالهای با لباسهای کهنه است. قدش به جلو خم شده، گویا یک عمر در خموپیچ زندگی بوده است. چهرهی پرچین و چروک دارد و دستهایش میلرزد. چشمانش خیره و گوشهایش سنگین است. کلیت تصویرش به آدمی که میفهمد اینقدر ناجموجور شدن چقدر روزهای بد لازم دارد، میفهماند که سنگِ زندگی سراسر وجود او را نشانه گرفته است. هماکنون نیز زندگی همچون تازه به دوران رسیدههایی که ازپاافتادگان ایام دور را پس میزنند و از تحقیرشان لذت میبرند، پیرمرد را درست جلو نان و جگر، پسِ دستِ چای نشانیده است. پیرمرد، چاشت روز، آن زمان که بوی داغ جگر آب دهن میشود، جلو دروازه هتل چای و نان خشک میخورَد.
محمود میگوید «سریع میرفتم. همین که چشمم به پیرمرد افتاد، پاهایم از کار ماند. ایستاد شدم. نفس عمیقی کشیدم و سریع تصمیم گرفتم که پیش پیرمرد بروم. گوشهایش سنگین و چشمهایش خیره شده بود. داشت میلرزید. صدای نرمم را به سختی میشنید. گفتم پدرجان چیزی ندارید که به جای نان خشک، که ممکن است یا دندان شما نگیرد و یا معدهتان هضم نکند، چپس و جگری بخورید؟ شکایتی نکرد. گویا دلتنگ غذای خوبی نبود. رک و راست، بیآنکه چیزی را پنهان کند گفت که پسرم من پولی ندارم. بیست افغانی داشتم که فقط چای و نان میشد. خوشحالم که چای و نانی دارم و همین بس است.»
محمود هتلی را صدا میکند. میپرسد غذا، چه دارد. شاگرد هتلی میرسد و میگوید «چپس است و جگر است، برایتان چه بیارم؟» محمود غذای جگر فرمایش میدهد و پولش را همانجا حساب میکند.
تا اینزمان پیرمرد جلو در بیرونی هتل بوده است. هتل هم لب جاده قرار دارد، جایی که عبور و مرور «کودکانِ کار» زیاد است. «همین که غذا آورد و من پولش را دادم، برخاستم که بروم. هنوز چشمم داخل هتل بود تا جای مناسبی خالی پیدا کنم و پیرمرد را راهنمایی کنم که آنجا بنشیند. ایستاده هم نشده بودم، نیمهایستاده بودم که دستی دامانم را گرفت.
دختر هشت ساله از کودکان کار بود. وقتی که دیده است از میان یک شهر خشونت، کسی اینقدر لطف کرده است که پیرمرد لرزانی را خوراک جگر بدهد، دواندوان خودش را به او رسانیده است. جلو پایم نشسته بود، از دامانم میکشید و نان خشک طلب داشت.»
محمود نمیرود. دوباره سرجایش مینشیند و با دختر وارد صحبت میشود. «نشستم. گفتم نمیروم، نان میدهم ولی من یک شرطی هم دارم. با او خشونت و بدقولیهای زیادی شده بود، ولی هنوز با یک خوشبینی خاص کودکانه التماس کرد بگو کاکاجان، چه شرطی داری؟»
محمود شرطش را مطرح میکند. «گفتم شرطی دارم ولی باید راست بگویی. برخلاف آن پیرمرد، که گویا میدانست عمرش به آخر رسیده است و دیگر فرصت غمخوردنی نیست، این دخترک هشت ساله با یک غم خاص، همچون آدمی که در دوقدمی هدف ناامید شود، گفت باشد، دروغ نمیگویم کاکا جان.»
محمود خیلی از این کودکان کار را کلاهبرداران آموزشدیده پیشهی گدایی میدانسته است. باور داشته است که اینها، هر وضعیتی هم که داشته باشند، مجبور به گدایی نیستند. «گفتم برایم از خانه و زندگیات بگو. راست بگو تو چرا گاهی کفش رنگ میکنی و گاهی دست به گدایی میزنی؟ پدرت کجاست؟ آیا او خبر نمیشود که تو نان چاشتت را به دامان دیگری میچسپی؟»
همین که این را پرسیدم، چشمهای آبی دخترک پر از اشک شد. از سوالم آنقدر شرمیدم که مو بر تنم راست شد. نزدیک بود همچون آن پیرمرد که از گرسنگی میلرزید، سراپای من از شرم بلرزد. کمی سکوت کرد، سپس با آن زبان ناز کودکانه، همچون نوهای که سرش را به دامان پدربزرگش گذاشته باشد، یکجورایی شیرینِ غمانگیز شده بود. گفت پدر دارم و پدرم هم میداند.
پدرم در خانه است. با من و او، هشتنفر میشویم. دو برادر دارم که کمی از من بزرگترند. سه خواهر کوچک دارم. مادرم به سختی به کارهای خانه میرسد. برادرانم، صبح و چاشت همین که نانشان را میخورند، دیگر نمیدانم که کجا میشوند. آنها میروند که طبق تقسیمات پدرم، هر کدام به ترتیب، نان صبح و چاشت را از هر گوری هم که شده، پیدا کنند. من هم روزانه از خانه بیرون میشوم. فقط عصرها خانه میروم. خانه که میروم، برادرانم هنوز بیروناند و پدرم، مثل همیشه خسته و خوابآلود روی بستر خوابش است. همیشه او را دراز کشیده میبینم، فقط عصرهایی از بسترش بلند میشود که به خاطر برگشتن با دست خالیام، مرا سیلی بزند.»
دوباره چشم آبی دختر پر از اشک میشود. محمود دوباره فرصت میدهد که دختر بغضش را در گلو خالی کند و ادامه بدهد. دلش را خوش میکند که نان امروزش را میخرد. میپرسد چند نان باید ببری. دختر پلاسیتک/مشمای سیاهش را نشان میدهد و میگوید سه نان گرفته است، فقط با پنج نان دیگر، هشت نان امروزش تکمیل میشود.
محمود گویا دستبردار دختر نیست. ادامه میهد پدرش آیا به راستی او را میزند؟ با چه میزند؟ دخترک انتظار اینقدر کنجکاوی را از یک رهگذر دروازهی بیرونی هتل که چند دقیقه پیش دامانش را به خاطری نان خشکی گرفته بود، نداشت. در جا همچون آدمی که در چنگال برق میافتد، خشکش میزند و سفید میشود. «گویا من زیادی به حریم تلخ خصوصی او وارد شده بودم. نزدیک عصر بود و از ترس دست خالی هم که میشد، باید راستش را میگفت. خیلی به اکراه ادامه داد، هرگاه که سیلی نزند، سیم/کابْل چارجر را میگیرد و به پاهایم میزند.»
فشار اندوه همچون بخاری که کوهها را میلرزاند، محمود را از در بیرونی هتل بلند میکند. ایستاد میشود. دوباره هتلی را صدا میکند. شادگر هتل میرسد، هشت نان و یک خوراک جگر درخواست میکند. «دوباره نشستم که نشود هتلی غذا را نیاورَد. گفتم غذا را که خورد و رخصت شد، من بروم. جگر را آورد. کودکی عجب دنیایی دارد. همین که نانش را گرفت و چند لقمه غذا هم خورد، همهچیز را فراموش کرد. با یک شور و شوق خاصی از جایش بلند شد و به سوی بیرون دوید. فقط یکبار ایستاد شد و گفت خانه میروم و به پدرم میگویم که پدرجان نان امروز را چقدر زود آوردم! رویش را هم برنگرداند. فقط دستی تکان داد و گفت کاکا جان بای بای.»
واقعا جای تاسف است که افغانستان در وضعیت سر در گم به سر می برد.
دنیا افغانستان را فراموش کرد. اما امدوار هستم که یک روز انشالله افغانستان آرامی می شود.
مردم ما دور از مهاجرت، بیکاری، قتل و گدایی زندهگی عادی خواهد داشت
پشت هر تاریکی یک روشنایی است
پشت هر شکست یک پیروزی است
زنده باد افغانستان!!