چند روزی از شروع کار حکومت جدید میگذرد و حدس و گمانهای بسیاری از زبان مردم شنیده میشوند. آنهایی که از اول کار طرفدار اشرف غنی بودند، مدام از جدیت اشرف غنی و چشمانداز جدید سخن میگویند. دست انداختن به یخن دادستانی و قضا، تازه کردن بحران کابل بانک، دیدار از مکتب و زندان، خوشرویی با موسفیدان و بزرگان ولایات، اخطار دادنها به مسئولان، بهویژه قضا، راه ندادن وزیر داخله به جلسه به علت تأخیر در حضور و حتا اخطار دادن به آشپز ارگ به علت تأخیر در آماده کردن صبحانه را نشانههای تغییر مثبت تلقی کرده و برای فردای بهتر، امیدوارند. با شنیدن این حرفها، به یاد داستانی میافتم:
روزی روزگاری، پیرهمردی بود یک تکه دهقان! او بیل داشت، گاو داشت، زمین داشت، آب داشت و در نهایت امر، مصمم به کشت و درو بود. در پهلوی این دهقان و در عین حال پیرهمرد، جوانی رعنایی با زلفان خرمایی و اندام جان کلود واندمی وجود داشت که او هم بیل داشت، گاو داشت، زمین داشت، آب داشت و در نهایت امر، از کشت و درو اول خوشش میآمد، بعدها خوشش نمیآمد. او عاشق دختر پیرهمرد مصمم بود. هردو زحمت میکشیدند، میکشتند و حاصل میگرفتند. حاصلات خویش را به مردم میفروختند. چند سال با زحمت و شوق سپری شد تا اینکه جوان رعنا، عاشق دختر پیرهمرد شد. رفت پیش پیرهمرد و دخترش را از او خواستگاری نمود. پیرهمرد در کمال خونسردی یک شرط را پیش پای آن جوان گذاشت. شرط پیرهمرد این بود که جوان رعنا، از کشت و کار باید دست برمیداشت. پیرهمرد تصریح کرد که این یک امتحان است و هرگز به معنای قبول کردن خواستگاری نیست. جوان رعنا با کمال میل دست از کشت و کار برداشت و مصروف عاشقی شد. دو سال بدین منوال گذشت تا اینکه یک روز پیرهمرد جوان رعنا را به خانه دعوت نمود تا نتیجهی امتحان را اعلام کند. وقتی به خانهی پیرهمرد رسید، پیرهمرد به دخترش گفت، برو برای ما چای بیاور! وقتی چای حاضر شد، پیرهمرد رو به دخترش نمود و گفت که این جوان رعنا و مو طلایی خوشاندام عاشق تو شده، بگو ببینم آیا حاضری همسر وی شوی؟ پیرهمرد قضیهی شرط و بهجا آوردن شرط توسط جوان رعنا را نیز به دخترش گفت. دختر که گلاب بر رو مثل ماه قشنگ بود و مثل آب تمیز، رو به جوان نمود و گفت، شما آدم خوبی هستید؛ اما یک چیز کم دارید. برو دنبال کمبودی خود بگرد. اگر دریافتی که چه کم داری و آن را پوره کردی، من حاضر میشوم همسرت شوم و در تمام عمر، عاشقانه به پایت بایستم و برای بهتر شدن روزگار هردویمان، از هیچ تلاشی دریغ نکنم. اما اگر دوباره با همان کمبودی که حالا داری برگردی، جواب من منفی است؛ چون من زندگیام را دوست دارم. جوان رعنا و اندامی از شنیدن حرفهای دختر پیرهمرد به حیرت شد، در حالی که نمیدانست چه کم دارد، به دختر قول داد که شرطش را برآورده کند. روزها و شبها در مورد شرط دختر پیرهمرد فکر کرد، به نتیجهای نرسید. تا اینکه یک روز لیستی از داشتههای خود تهییه نمود. گفت، از سر شروع میکنم. سر دارم، سرم مو دارد، سرم پوست دارد. سرم دو چشم، دو گوش، بینی و دهن دارد. گردن دارم. تن دارم. حیا مانع، پا و متعلقات پا را هم دارم. برای سرم کلاه دارم. برای تنم پیراهن دارم. برای پاها و متعلقاتش تنبان و کفش دارم. جوراب هم دارم. خانه دارم. زمین دارم. بیل دارم. گاو دارم. آب دارم. اگر بخواهم کشت و کار کنم، حاصل میگیرم. حاصلات زمینم را مردم خریدار اند. وقتی چندین بار از سر تا پا شمرد و یقین کرد که چیزی کم ندارد، رفت پیش دختر و گفت، من هیچ کمبودی ندارم. چند بار از سر تا پایم را شمردم، به زمین و کشت و حاصل و خریدار هم فکر کردم؛ اما چیزی نبود که من نداشته باشم. تنها چیزی که من ندارم، تو هستی! من در زندگیام فقط تو را کم دارم. دختر آهی کشید و به جوان رعنا گفت که برایت متأسفم! من نمیتوانم با تو زندگی نمایم. تو همهچیز داری، حتا در تمام این دو سال، من کنارت بودم. تنها چیزی که تو نداری، عقل است. پدرم شرط امتحانی برایت گذاشت. کشت و درو پایهی زندگی و عشق توست. تو حاضر شدی پایه را نابود کنی. من به تو فرصت دادم که از نو فکر کنی، زندگیات را معنا کنی. من در تمام این سالها و روزها کنارت بودم؛ اما تو برگشتی و از نداشتن من حرف میزنی. من بودم؛ اما تو حس نکردی.
خوب بقیهی داستان بماند برای بعد تا اشرف غنی از دست ما فرار نکند.
بلی، اینجا افغانستان است. رییس جمهور فعلیاش اشرف غنی است. اشرف غنی مملکت دارد. مملکتش مردم دارد، قانون دارد، خاک و آب دارد، تاریخ سیزده سالهی کرزی را دارد. حالا دیده شود که اشرف غنی چه عشقی به وطن میورزد. البته ببخشید که اشرف غنی نه جوان رعناست و نه هم اندامش جان کلود واندمی! برخی این تفاوت را از نشانههای پیروزی اشرف غنی میدانند.