ما آنقدر کشور هستیم که انگور و کشمش زیاد داریم. اگر بادرنگ بکاریم، نصف خاور میانه را از تکلیف معده نجات میدهیم. اگر فکر ما کار کند و شلغم بکاریم و شلغمهای وطن را پروسس کرده، مربا بسازیم، باور کنید سال یک مورد هم یافت نمیشود که کسی به آنفلوانزای سردی مبتلا شده باشد. تازه من مربای کشمش را هیچ نگفتم. مربای کشمش یک خاصیت دارد که نمیگذارد آدم زیاد بیعقل شود. یعنی وقتی مربای کشمش بخوری، مجبوری از آن لذت ببری. باز دلت هوس میکند که مربای کشمش بخوری و این لذت و هوس دوباره ادامه پیدا میکند. به همین خاطر، وقتی از کنار هر باغ انگور میگذری، برای سلامتی باغ و صاحب باغ دعا میکنی. یا وقتی از کنار کارخانهی مرباسازی میگذری، دیگر به این فکر نیستی که صاحب این کارخانه مسلمان است یا نه؟ اگر مسلمان است، به کدام مذهب تعلق دارد؟ از کدام قوم است؟ چون این سوالهای بیمورد به ذهنت نمیرسند و تنها به خدمتی که او برای مردم میکند، فکر میکنی، مزاحمش نمیشوی. او هم وقتی هیچ مزاحمتی از طرف مردم نمیبیند، فکرش آرام است و هر روز بیشتر تلاش میکند که مربای خوبتر و بیشتر تولید کند تا درآمدش بیشتر شود. طبعاً وقتی ما میرویم که از کارخانهی او مربا بخریم، او از ما سوال نمیکند که تو مسلمانی یا اردو؟ ما به هر دین و آیینی که باشیم، او به ما احترام میکند. مربای مورد نظر ما را میدهد و قیمت آن را از ما میستاند. اما اینها فقط خوشخیالیهای بنده میباشند. واقعیت ندارند. اینجا نه از مربای کشمش خبریست و نه کسی به فکر سلامت معدهی باشندهگان خاور میانه است. خدا کند تمام خاور میانه از تکلیف معده رنج ببرد؛ ما را هیچ چیز نمیشود. نه دردی از این ناحیه حس میکنیم و نه شوق همکاری داریم. چرا؟ من هم نمیدانم که چرا…
اگر کسی پیدا شد و جواب این چرا را فهمید، با من تماس بگیرد. شمارهی تماس من، 0789374759 میباشد. قبل از قبل ممنون شما خوبان! چیزی را که من میدانم، این است که ما در یک چیز قوی هستیم؛ در مخالفت. همین چند روز پیش ما شاهد تظاهرات و اعتراض دانشجویان دانشگاه کابل علیه یک مقاله بودیم. آنها گفتند، ما از دموکراسی و همهی نهادهای آن بیزاریم. آنها به تمام معنا حق دارند. این حق طبیعی هر انسان است که خواستههای خویش را ابراز نماید یا خواستار محیط و نظامی شود که در آن رشد نماید و به آرامش برسد. به طبع همین حق، من هم خواستههایی دارم که با شما شریک میکنم.
من شخصاً خواستار ایجاد یک حزب به اسم حزبالتخریب میباشم. کار این حزب، تخریب امور باشد. مثلاً یکی از وکلای مجلس نمایندگان به ولایت خویش نزد موکلان خود میرود. در آنجا متوجه میشود که قوماندان امنیهی یکی از ولسوالیهای آن ولایت، مرد شریری است. شرارت او در حدی است که هر دختر زیبارو را دید، ازش خواستگاری میکند و اگر فهمید که وی شوهر دارد، اختطافش میکند به پاکستان میبرد. این وکیل از شنیدن این خبر حیران میشود و فوراً تصمیم میگیرد که با وزارت داخله در تماس شود و موضوع را در جریان گذاشته، خواستار برکناری و تحقیق از قوماندان مذکور شود. کار حزبالتخریب هم این باشد که نگذارد این وکیل موفق شود. این حزب باید هوشیار باشد و بفهمد که در مقرری آن قوماندان کدام وکیلان نقش دارند و بروند سراغ آنها و از خطر برکناری آن قوماندان اطلاع بدهند. (فعلاً که همچو وکیلی را در پارلمان سراغ نداریم).
این حزبالتخریب باید اختیار داشته باشد. مثلاً وقتی کشور هندوستان میخواهد بار دیگر بزرگترین بیرق افغانستان را بسازد، این حزب حق داشته باشد که بیرق طالبان و داعش را در کشور بلند کند و نام آن را بگذارد، بیرق دوران صدر اسلام!
دولت باید کوشش کند شاخههای این حزب را در کشورهای دیگر نیز فعال کند. مثلاً وزیرستان شمالی از نظر من یک منطقهی بسیار خوش آب و هوا میباشد. حزبالتخریب باید کوشش نماید تا از کابل وزیرستان شمالی بسازد. یک عده فکر میکنند که اینجا کابل است، نه وزیرستان شمالی. از اینها خواهش شود که به دوران حضرت آدم برگردند. در آن دوران نه کس کابل را میشناخت و نه وزیرستان شمالی را! اگر ما بتوانیم به دوران حضرت آدم برگردیم، مشکل وزیرستان شدن کابل نیز حل میشود.
ما باید یک محور داشته باشیم تا دور آن بچرخیم. در سابق که موتر نبود، مردم با شتر سفر میکردند، یا هم دست به دامن حضرت خر میشدند. حالا هم برای آبادی کشور، اگر نمیتوانیم موتر و طیاره برای سفر کردن بسازیم، خر و شتر که تولید میتوانیم. دولت باید کارخانهی خرسازی و شترسازی را فعال کند.