تصور کنید که یکی از افراد طالبان بر صفهی خانهی خود نشسته، پیالهی چایی در دست دارد و به این میاندیشد که چرا طالب شده است و چرا برای گروه طالبان جنگیده است.
این طالب ممکن است برای طالب شدن خود و برای پیکاری که در خدمت این گروه کرده است دو توضیح داشته باشد:
یک، من یک مسلمان مؤمن هستم و وظیفهی خود میدانم که برای برپا کردن یک حکومت خالص اسلامی مبارزه کنم.
دو، من عضوی از جامعهی پشتون افغانستان هستم و وظیفه دارم که برای انحصار قدرت در دست قوم خود بجنگم.
حالا این آرزوها برآورده شدهاند و طالب مورد بحث ما میبیند که هم حکومت اسلامی مورد نظرش برپا شده و هم قدرت بهطور مطلق در انحصار قوم خودش درآمده است.
پرسشی که اکنون میتوان از این طالب پرسید این است: بسیار خوب، حالا چه؟
اگر یک مسلمان مؤمن -که در سایه یک امارت اسلامی زندگی میکند- بخواهد زندگی خوبی داشته باشد، به چه چیزها نیاز دارد؟ اگر یک پشتون -که قومش به قدرت تکقومی بدون رقیب رسیده است- بخواهد زندگی خوبی داشته باشد به چه چیزها نیاز دارد؟
برای اینکه یک طالب بتواند در این عصر زندگی خوبی داشته باشد، نه قوانین شریعت طالبانی میتوانند او را به چنان زندگیای برسانند و نه معیارهای پشتونوالی. بیان دیگر این معنا این است: برای اینکه در این عصر در افغانستان زندگی خوبی داشته باشید، ناگزیر باید از شریعت و از پشتونوالی فراتر بروید.
در اروپا، امریکا، استرالیا و کانادا مردم (در قیاس با مناطق مسلماننشین جهان) زندگی بهتری دارند. یعنی امنیتشان بهتر است، دسترسیشان به امکانات لازم برای رفاه و آسودگی بیشتر است، از صلح اجتماعی و آرامش روانی بیشتری برخورداراند، قدرت دفاعی بالاتری دارند، محیط زیست سالمتری دارند و برای چالشهای فراروی بشر در دههها و قرنهای آمدنی از آمادگیهای لازم بیشتری بهرهمند هستند. تاریخ مردم این مناطق دنیا نشان میدهد که آنان نیز روزگاری سعادت خود را در دو چیز میجستند: تحکیم قدرت تکنژادی سفیدپوستان و برپا کردن حاکمیت مطلقهی شریعت مسیحی.
این مناطق پیشرفتهی دنیا (که روزگاری از تاریکی پردامنهیی به نام قرون وسطی رنج میبردند) رفته رفته دریافتند که گیریم کل قدرت در دست سفیدپوستان باشد و احکام شریعت مسیحی موبهمو اجرا شود، چنان نظمی هیچ چیزی مثبتی بر زندگیشان نمیافزاید. دیدند که یک مسیحی سفیدپوست حاکم بر کشور میتواند بگوید «من یک سفیدپوست مسیحی خالص هستم که بر همهی شما اتباع مملکت فرمانروا هستم». اما چه سود؟ چه سود که قدرت در دست نژاد سفید باشد و این فرمانروای سفید حاکم شرع کاتولیک هم باشد، اما همه، همراه او، از یک زندگی مشقتبار و تاریک رنج ببرند؟ وقتی دوا و داکتر نباشد، نان نباشد، خانه نباشد، لباس نباشد، سرک نباشد، آب آشامیدنی نباشد، صلح و آرامش نباشد، شادی نباشد، آزادی نباشد…، دیگر چه سود که بر یک مجموعهی فقیر و پریشان و دردمند چه کسی حاکم باشد؟
مناطق پیشرفتهی دنیا به تدریج یاد گرفتند که با حکومت تکقومی و سلطهی مطلق شریعت امکان پیشرفت وجود ندارد. چرا؟ برای اینکه برپا کردن حکومت تکقومی لازمهاش این است که دیگران را سرکوب و حذف کنید. برای اینکه برپا کردن حکومت دینی خالص لازمهاش این است که علم و فن و هنر دنیوی را از میان بردارید.
نتیجهی اولی، آشوب دایمی است و نتیجهی دومی سقوط مملکت در اعماق نادانی و عقبماندگی. حکومت تکقومی صلح را نابود میکند و میلیونها استعداد لازم برای توسعهی مملکت را از صحنه خارج میکند. حکومت مطلقهی دینی علم را از بین میبرد و تفکر مستقل انسانی را خفه میکند.
امروز در افغانستان حکومت تکقومی متکی بر شریعت سختگیرانهی طالبانی برقرار است. این حکومت اگر واقعیتهای تاریخی و اجتماعی را نپذیرد و اگر درسهای لازم را از این واقعیتها نگیرد، حتا برای پشتونها نیز خیری نخواهد داشت. تکقومی بودن این حکومت یعنی اینکه این کشور قطعا روی صلح و آرامش را نخواهد دید و خود پشتونها نیز از آن زیان خواهند دید. دینی بودن این حکومت یعنی اینکه توسعهی علمی و مدنی در این ملک نابود خواهد شد. باز دود این عقبماندگی به چشم خود پشتونها نیز خواهد رفت. حکومت انحصاری بر مملکتی که در آن زندگی خوب برای هیچ کس ممکن نباشد، چه سودی خواهد داشت؟