صبح، اول وقت از حاشیهی تهران به طرف میدان آزادی سوار تاکسی شدم تا بعد با مترو به مقصد زودتر برسم. قبلا شنیده بودم که اکثر مهاجران افغانستانی را در میدان آزادی اول صبح میگیرند، با اتوبوس انتقال میدهند به اردوگاه لشکرآباد ورامین میبرند. بعد کسانی را که مدارک نداشته باشند، رد مرز میکنند. وقتی از منزل بیرون شدم، برایم گفتند که بهتر است اسنپ بگیری و از رفتن با تاکسی و مترو صرف نظر کنی. بهگفتهی آنان اعتنا نکردم و فکر کردم به کسانی که مدارک داشته باشند، کار نخواهند داشت.
وقتی به میدان آزادی رسیدم، همگام با پیادهشدن از تاکسی، پولیس لباسشخصی از بازویم محکم گرفت و اشاره کرد که به طرف اتوبوس که کمی دوتر از ما ایستاده بود حرکت کنم. بدون توقف و فرصت صحبت کردن با زور کشانده شدم به طرف اتوبوس. در همین گیرودار گفتم من مدرک دارم و میخواهم بروم سر کار و با صاحب کارم وعده دارم. پولیس با لحن رکیک و ادبیات زشتی مرا متوجه ساخت که مقاومت و آوردن دلیل در این موقعیت کارساز نیست، جز اینکه اگر بیشتر اصرار کنم، بعید نیست منجر به لتوکوبم شود. بهتر است به چیزی که دستور میدهد بدون چونوچرا اطاعت کنم. حس کردم، فشار بر آرنج دستم بیشتر میشود و میکشاندم طرف اتوبوس. حتا اجازه نمیدهد که کولهپشتیام را به بازوی دیگرم بیندازم. بغض گلویم را میگیرد. برای اینکه غرورم نشکند، نفس بلندی میکشم. ذهنم درگیر میشود به کارهای ناتمام و وعدهی اول وقت با صاحب کار. در همین فکر بودم که متوجه میشوم به دم دروازهی اتوبوس رسیدهام.
دم دروازهی اتوبوس یک سرباز پولیس با لباس رسمی ایستاده است. سرباز دستور میدهد مبایلم را خاموش کنم و داخل اتوبوس بروم. ضمنا هشدار میدهد که ساکت باشم و هر تلاشی برای برقراری تماس با کسی را فراموش کنم. حالم بههم میخورد و با بیچارگی تمام داخل اتوبوس میشوم. میبینم تعداد زیادی مهاجران افغانستانی آنجا هستند و با سرنوشت مشابه من مواجهاند. همه با ظاهر پریشان، ساکت و غمگین بر چوکیها فرو رفتهاند و کسی با کسی صحبت نمیکند. تمام شیشههای اتوبوس با پارچههای از داخل گرفته شده که دید بیرون به داخل و از سرنشینان داخل را به بیرون غیرممکن میسازد. فقط کسانی که داخل اتوبوس اند میتوانند یکدیگر را ببیند.
در سمت راست انتهای اتوبوس یک چوکی خالی را میبینم، خودم را میرسانم آنجا و مینشینم. کولهپشتیام را میگذارم روی زانوهایم. حالم خوب نیست و درد و دلتنگی غریبی وجودم را فراگرفته است؛ درد و رنجی که هرچند تازگی ندارد اما شدت و ناتمامی چرا. داستان گرفتاری و رد مرز کردن که برایم تازگی نداشت. همین دو ماه قبل یک برادرم را که برگهی سرشماری هم داشت رد مرز کردند.
نیمساعت طول کشید تا اتوبوس پر شود. همه مهاجران افغانستانی و همه هم کسانی که ادعا داشتند مدارک دارند. حتا کسانی که کارت هویت دانشجویی داشتند و کسانی که دارای ویزهی رسمی بودند. به هویت و مدارک هیچکدام آنان اعتناه نمیشد. چهرهی افراد معیار و ملاک بود برای اینکه گرفتار کنند و بهنام اتباع خارجی بیاندازند داخل اتوبوس. میدیدیم که صدای هیچکسی شنیده نمیشود و تازه سه-چهار نفر وقتی برای پولیس توضیح دادند و استدلال کردند، با زور مشتولگد داخل اتوبوس کشانده شدند.
اتوبوس حرکت کرد به سمت اردوگاه لشکرآباد ورامین. درحالیکه چند چوکی در سمت جلوی اتوبوس خالی بود، اما پولیس با خشونت و ضرب لگد به مهاجران، آنان را به سمت عقب میراند. درحالیکه تعداد زیادی آرام و بیسروصدا در راهرو نشسته بودند، پولیس اما آن فحش و ناسزای که سالهای سال برایمان گفته شده را باز تکرار میکرد. حال من و سایر سرنشینان اتوبوس طوری بود که هیچ یک نیاز به توضیح برای یکدیگر نداشتیم، هم من و هم آنان میدانستند که چه اتفاقی افتاده است.
درحالیکه اتوبوس در ترافیک سنگین شهر، قدمبهقدم پیش میرفت، به این فکر کردم که اگر در اردوگاه به مدارک توجه نکنند و بعد رد مرز شوم چه؟ آن وقت کارهای نیمهتمامی که اینجا مانده و بخش زیادی از کارها بدون حساب و کتاب هستند، چه میشود؟ این وعدهای که امروز با صاحب کار داشتم و سپردن کار را به من مشروط کرده بود به اینکه حتما امروز حاضر باشم چه؟ حالا که خودم نمیتوانم زنگ بزنم و اگر او به مبایل خاموشم زنگ بزند، سوءتفاهم ایجاد خواهد شد.
بعد از دو ساعت، در اردوگاه رسیدیم و اتوبوس در محوطهی بزرگی توقف کرد. سرباز برای همه دستور داد پیاده شویم. همه پیاده شدیم و در یک صف طولانی ایستادیم. لحظهای بعد در سالنی در طبقهی سوم ساختمان رفتیم. آنجا متوجه شدیم که ما تنها نیستیم. جمعیت زیادی از مهاجران افغانستانی آنجا آورده شدهاند. همه در صف ایستادهاند و منتظر تعیین سرنوشت برای ماندن یا رد مرز شدن اند.
آنجا بود که گفتند هر کسی مدارک، بهشمول برگهی سرشماری دارند، آزاد میشوند. خیالم راحت شد که حداقل در این وضعیتی که قرار دارم، چانس بزرگی هست که رد مرز نمیشوم. سه ساعت زمان گرفت تا مدارک ما را بررسی کنند و اجازه دهند سر کار و زندگی کارگری بر گردیم.
ساعت چهار بود که با خرسندی اردوگاه را ترک کردیم. خسته و با سردرد شدیدی که داشتم سوار تاکسی شدم و به سمت ایستگاه متروی کهریزک حرکت کردم. تاکسی با سرعت جاده را میپیمود. درحالیکه موسیقی آرام در تلاش کاهش خستگی روحیهام بود، ولی آن درد کشنده که چرا به مدارک ما در گشتوگذار در درون شهر اعتنا نمیشود، سؤالی بود که هربار به فکرم میآمد، بیشتر عقدهام میگرفت. بدتر از آنهم بیتوجهیای بود که به مدارک دانشجویان افغانستانی و ویزای رسمیای که آنان داشتند، میشد. آیا این سختیهای بیپایان ما روزی پایان خواهد داشت؟
ادامه دارد…
بخاطر ویژه تحصیلی در سفارت ایتالیا، تهران، ایران انترویو داشتم. ویزه گرفتم آمدم ایران تا بروم سفارت ایتالیا جهت پاس کردن مصاحبه ویزه تحصیلی ام.ساعت ۱۰ بجه قبل از ظهر در میدان آزادی تهران رسیدم و میخواستم وارد مترو شوم که پولیس با لباس شخصی دستم را گرفت و گفت افغانی مدارک؟ پاسپورت و ویزایم را با خاطر کاملا جمع نشان دادم و گفتم برادر من قانونی آمدم اینهم مدارکم. با لحن غیر انسانی برایم گفت برو و باقوت تمام و محکم به بازویم زد و دستم را محکم گرفت و دست بند زد، دشنام داد، توهین کرد و گفت برو داخل اتوبوس بالا شو. شرایط سخت، کشنده، آزاردهنده مجال حرف گفتن نمیداد و اصلا نمی توانستم یک کلمه حرف بگویم تا میخواستم حرفی بزنم شلاق، دشنام، تحقیر و توهین نثارم میکردند. داخل اتوبوس سوار شدم دیدم خیلی از هموطنانم را جمع کردند و یک سرباز ایرانی در وسط راه رو ماشین ایستاده و هرآنچه از دهنش بیرون میشود به هموطنانم فحش میدهد. یک از هموطنانم صدا کرد آغای سرهنگ من که پاسپورت دارم این دور از انصاف است و آیا قانون کشور شما حکم اش همین است؟ تا هنوز حرف اش تمام نشده بود که با دنگ آهنی شروع کرد به لت و کوب کردن و آنقدر آن و کوب کرد و هرزه پرانی کرد که من میدانم و خدایم.
گذشت گذشت گذشت خیلی سخت گذشت تا رسیدیم به اردوگاه ورامین در اردوگاه با فرمانده شان گفتیم آغا ماهای که پاسپورت داریم جرم ما چیست؟ گفت حرف نزن افغان الان با پاسپورت میفرستم ات افغانستان. سکوت کردم و بعد از بررسی یک ساعت زیر آفتاب داغ جزایی ایستادمان کرد و سپس گفت بروین دیگه نبینم تان.
این است روزگار افغانیهای مقیم ایران. ایران کشور اسلامی است ولی بوی از انسانیت و کرامت انسانی و اخلاق انسانی در دماغ و وجود شان نیست.