امیدوارم حال تان خوب باشد و ناملایمات زندگی را شجاعانه پشت سر بگذارید. هفتهی گذشته خاطرات آنه فرانک نوجوان را مرور کردیم. امیدوارم آن را خوانده باشید. این هفته، نوشتهای برایم رسیده که میخواهم با شما هم شریک کنم. روایتی است نفسگیر از زندگی واقعی یک دختر که در مرز میان خواب و بیداری اتفاق افتاده است. آنچه پیدا است این است که زندگی اکثر ما بعد از به قدرت رسیدن دوبارهی طالبان به دو بخش قبل و بعد از آن تقسیم شده است؛ خاکستری روشن و خاکستری تیرهی تیره. در این میان زندگی مرضیه امیری هم از این واقعیت تلخ بیتأثیر نمانده است. تأثیری که حالا مرز میان زندگی واقعی و کابوسهای شبانهاش را به سختی میشود از هم تشخیص داد.
***
مجری یک تلویزیون تماس گرفت و از من خواست تا در مورد روش مبارزهیمان با طالبان و خشونت آنان علیه ما برای چند لحظهای در برنامهی زنده تلفنی صحبت کنم و بعد ناگهان تلفن قطع شد.
با نگاههای نگران و آشفته به چمدانهایم خیره شدم و با خود گفتم: «من فقط برای یک هفته به کابل آمدهام، چقدر زود خواهد گذشت. تلویزیون از کجا شد دیگر؟» غرق در همین افکار بودم که صدای مادرم به خودم آورد. داشت با صدای آرام به چای دعوتم میکرد. به اتاق دیگر رفتم. مهمانخانه با بالشتهای با طرح پروانهای و آفتابی که از پنجرههای چوبی پنجاهساله روی فرشهای رنگی آن تابیده بود پذیرای مهمانها بود. امروز هم مثل همیشه، دختران زیادی از همکاران مکتبم کنار هم نشسته بودند، چای مینوشیدند، خاطره تعریف میکردند و با دست به شانههای هم میزدند و قاه قاه میخندیدند. مثلا از ماکرانی شوری که ثریا آورده بود، از املیت پر گشنیز زینب که بیشتر شبیه قورمهی گشنیز بود تا املیت و دررفتن زهرا از آوردن غذا که باعث شکایتهای حوا میشد. از یکدست شدن امالبنین و ثریا تا شوخیها و گیردادنهای زینب و راحله به خواهرهای بزرگترشان و بچهها بچهها گفتن حوا که حرفهای زیادی برای گفتن داشت ولی نمیدانست از کجا شروع کند. از آن زمان که من از جمع شان کم شده بودم، هیچ چیزی تغییر نکرده بود. همان شوخیها و بگو و بخندها برقرار بود.
وقتی کنارشان نشستم، زهرا بدون معطلی بحث قبلیاش را تغییر داد و یک قلاب فلزی کوچک با یک بسته نخ تحویلم داد و گفت: «صنف هفتم را تمام میکنیم و جشنی در راه است. قرار است صنف را به بهترین شکل ممکن تزئین کنیم. قرار شده هر شاگرد و استاد در این کار سهم بگیرند و من باید رومیزی برای میز معلم و قفسههای کتاب و… ببافم. از آنجایی که در این هفته درس زیاد دارم میشود تو آن را ببافی؟» عاقله وسط حرفش پرید و گفت: «البته که میشود. بگیر مرضیه، شیر هستی شیر!» راحله هم گفت: «تو میتوانی کوشش خود را بکن تا فردا همه را خلاص میکنی.» بعد همه با هم خندیدند. در این هنگام یکباره متوجه چهره و نگاه مادرم شدم که داشت کلمهبهکمله حرفهای دخترانهی ما را میشنید و آرام لبخند میزد، انگار از خدایش برای این لبخندها شکرگزار بود. برخلاف مادرهای دیگر که معمولا از دورهمیهای دوستانه در خانه خوش شان نمیآیند، مادر من از ته دل خوشحال بود. از اینکه بر لبان قربانیان واقعی تبعیض و خشونت لبخند میدید، لذت میبرد. متوجه شده بودم که او جای خالی من و دو خواهر دیگر مهاجرم را با زیر بال گرفتن این دختران جوان جبران میکند اما نمیدانستم چگونه به آنان اینقدر نزدیک شده است. همچنین آموزگاران مکتب او را مادرجان یا کربلایی خطاب میکردند و در آستانهی روز مادر، تماسها و پیامهای تبریکی آنان زودتر از ما برایش میرسید و برنامهی غافلگیری ما را نقش بر آب میکرد. رابطهی عمیقی که بین آنان در دل این بحران شکل گرفته بود از مرز تفاوتهای خانوادگی، منطقهای، قومی و نژادی گذشته بود.
نخ و قلاب را گرفتم اما حرف اصلیای که تماس خبرنگار از تلویزیون بود کلا فراموشم شد. شب یکی از بافتها را تمام کردم. صبح آن روز بلندترین لباسم را که یک مانتوی سبزرنگ بود و مرا باوقارتر نشان میداد، پوشیدم. اما وقتی خودم را در آیینه دیدم بیشتر شبیه سیاستمداران سال ۲۰۲۱ شده بودم که به جلسهی ششونیم امرالله صالح اشتراک میکردند. بلندی مانتو به مچ پاهایم میرسید و به قدری گشاد بود که چهار نفر دیگر هم به راحتی در بین آن جا میشدند. به هر حال دوران طالبان بود و بهتر از چادری، انتخاب دیگری نمیتوانستم داشته باشم. آستینش کوتاهتر بود، به قدری که وقتی دستم را بلند میکردم جای زخمهای عمودی پنج سانتی روی مچ دستانم نمایان میشد. برای من تنها جای زخم نبود، ترس تنها عبور کردن از کوچههای خلوت بود، وحشتِ آمدن موتورسایکلسواران بدجنس بود یا صحفهای پر از پیامهای تهدیدآمیز و نفرتانگیز بود که مرا به جاسوسی متهم میکرد. آری فقط یک جای زخم نبود.
موهایم را با چادر نارنجی پوشاندم و کیف کوچک دستیام را برداشتم. از خانه تا مکتب سه دقیقه راه بود. موقعیت مکتب را تغییر داده بودند. گفته بودند که یک ساختمان دو طبقه است که در ورودیاش رو به سرک است.
نزدیک ساختمان که رسیدم، شنیدن خنده، هلهله، صدای آموزگاران و شمردن اعداد توسط دختر بچههای چهارده پانزدهساله برایم خوشایند بود. درون مکتب راویان داستانهای غمانگیزی نشسته بودند که روزانه بدون نام به من ارسال میکردند. داستانهایی که برای هر کدام شان جدا جدا گریسته بودم. داستانهایی که از رنج، درد، افسردگی و سرخوردگی بیانتهای آنان حکایت داشت.
آه آه…
فقط میتوانستم آه بکشم.
دروازهی مکتب را آرام و مودبانه تک تک کردم. نگهبان با صدای نگران پرسید: «که هستی؟» آرام گفتم: «مرضیه هستم.» گفت: «کدام مرضیه؟ چه کار داری؟ حالا از ساعتهای درسی گذشته است. برو نیمساعت دیگر بیا. به من گفتهاند که بین ساعتها دروازه را بهروی هیچکس باز نکنم.»
مرا دیگر نمیشناخت. در را به رویم باز نکرد. آرام کنار در ایستادم. چند بار نگاهی به بیرون انداخت اما دوباره در را بست. بار آخر در را بزرگتر گشود و گفت: «ببین خانم اینجا جای ایستادن نیست. برو جای دورتر و نظر مردم (طالب) را جلب نکن.»
او از من ترسیده بود. ترس در نگاهش موج میزد. هرچند حرفهایش را واضح و محکم میگفت.
تصمیم گرفتم با نامی که دانشآموزان او را صدا میزدند خطاباش کنم. گفتم: «سلام کربلایی، خوبین؟ مرضیه هستم. دیر است که نیامدهام و دیگر مرا بهجا نمیآورین. رویا چطور هست؟ مکتب میره؟» آن موقع بود که متوجه شد و گفت: «ها! مرضیه خانم! زیاد ببخشین… استادها گفتند که نباید کسی را که کارت ندارد بدون اجازه داخل بگذارم، زیاد ببخشین!»
پلهها را یکی یکی بالا رفتم. نقاشیها تغییر کرده بود و جریدهها تبدیل شده بود. دیگر خبری از مقالههای عابده و نقاشی فرهمند نبود. از صحبتهای دیروز یادم آمد که آموزگاران به عابده گفتهاند از آنجایی که مجبور است هر روز از جلو پاسگاه طالبان بگذرد و این برایش خطرناک است، بهتر است در خانه بماند. فرهمند با مادر و خواهر بزرگترش به ایران رفتهاند تا شاید آنجا بتوانند درس بخوانند.
یک جاکفشی چوبی را جلو در ورودی گذاشته بودند و بالای آن نوشته بودند: «من آیندهی افغانستانم. به گلوری خوش آمدید. لطفا کفشهایتان را در جاکفشی بگذارید.» جملهی اول با نقشهای زیبا که نشان میداد کار دانشآموزان صنف نهم است با رنگهای مختلف طراحی شده بود. از سه طرف دهلیز صدای دانشآموزان از صنفها میآمد. از لای در نگاهی به یکی از صنفها انداختم. دانشآموزان صنف هفتم، به صنف هشتم ارتقا کرده بودند و آموزگاری با چادر آبی کنار دانشآموزان نشسته بود. دو دانشآموز کنار هم روی تخته چیزی مینوشتند. آموزگار را نمیشناختم، اما زهرا گفته بود که آموزگار زبان فارسی و پشتو است؛ دختری جوان با قد بلند و صدای آرام که در بین دانشآموزان خیلی محبوب شده است.
برای لحظهای فکر کردم من از کاروان زندگی جاماندهام. این مدت که من نبودهام گویا دیگران با سرعت غیرمعمول تغییر کردهاند. دانشآموزان آرامتر شدهاند، آموزگاران صبورتر، صورت زهرا نگرانتر، صدای زینب خاموشتر، چروک دستان مادرم بیشتر و موهای جلو سرش سفیدتر شده است. رضا برادرم کمتر شوخی میکند. من نیز تغییر کرده بودم. دیگر هیچ پیامی از دوستان دانشگاهیام دریافت نمیکردم. دغدغهها و مشکلاتم متفاوتتر و شبیه تار عنکبوت شده بود؛ پیچیده و قاتی. پشتم خمیده بود و نمیتوانستم راست بنشینم. موهایم را که پس از رویکارآمدن طالبان و فوت پدرم سفید شده بود، با رنگ پوشانیده بودم اما سفیدی ته ریشهی آن خودش را در چشم فرو میکرد. من این بخشی از زندگیام را از دست داده بودم.
در همین هنگام زهرا آمد و بیمقدمه گفت: «تو خو گفتی با مادر مینشینی و شاید به زیارت قبر پدر بروی؟»
در پاسخاش گفتم: «آری، زیارت پدر برای عصر جمعه ماند. آمدم که بگویم دیروز خبرنگاری مرا به یک مصاحبهی تلفنی دعوت کرد و منم قبول کردم. حالا چه باید بگویم؟ نظری داری؟»
با زهرا گرم صحبت بودم که صدایی پر از دلهره از بیرون آمد: «آمدند، آمدند!» همزمان تلفنم به زنگ خوردن شروع کرد. تلفن را برداشتم. رضا بود: «مرضی زود خانه بیا! باید بری، فرار کن!»
به سمت خانه دویدم. کیف کوچک کمریام را برداشتم. تمام مسیرها را بسته بودند. نگران مکتب بودم که چه بلایی بر سرش خواهد آمد. و نگران خانه که حالا دیگر همه میفهمند اینجا خانهی من است و آن هم مکتب من. اما در ته دل خوشحال بودم که خوب است حداقل عارف، نامزدم اینجا نبود و ما را با هم ندیدهاند. خوب است حداقل من خانهی او نبودهام.
از دویدن زیاد پاهایم دیگر توان حرکت نداشتند. صدای تایر موتر در کوچههای خاکی با صدای چیغ و فریادهای مادرم در هم تنیده بود. بهدنبال جویهای کنار خیابان بودم که ببینم به کجا منتهی میشود. با خودم میگفتم: «تا پرواز شش روز زمان مانده است، حالا کجا باید بروم؟ چهکسی مرا پناه میدهد؟ آیا بعد شش روز میتوانم میدان هوایی بروم؟ اگر این بار هم مجبور شوم مثل دفعهی قبل زمینی فرار کنم خواهم مرد…»
با صدای پیام تلفن از خواب بیدار شدم. «صبح بخیر عزیزم. دو قلب سفید و یک دستهگل.»
کابوس بود و من غرق عرق در تخت خواب.
هفتونیم ماه است که فرار کردهام. دیگر طالبی نیست. کسی برای کشتنم گلوله بر نمیدارد. مادرم دیگر نگران دستگیریام نیست. اما ترس کشندهی آن روزها خوابم را کابوس کرده و از من دختری ساخته که تمام شبهایش در مجادله با طالبان میگذرد. طالبان در کنار حق تحصیل، حق کار و آزادی؛ حق داشتن وطن، آغوش خانواده، آرامش روز، خواب شب و رویاهای دخترانهام را از من گرفتهاند. من جاماندهی مرگ و زندگیام. از انفجار و حملهی انتحاری و تفنگداران طالب نجات یافتهام اما از کابل، از دوستانم، از خانواده و دختران مکتبم جا ماندهام. حالا مهاجر خسته، افسرده و تنهایی هستم که خواب و بیداریام با کابوس درآمیخته است.
***
تا نامهی دیگر مراقب خود باشید،
امید
شما هم اگر خواستید نامه بنویسید و از طریق لینک زیر برایم ارسال کنید: