دور از جان ما، استبداد در هرجا و هرنوعش، محکوم است. حداقل نزد ما آدمها که بنا به دلایلی، شعور داریم. چه این استبداد به دست ما در حق خودمان انجام شود، چه در سطح خانواده باشد، چه در جامعه یا در اشکال کلیاش؛ مثلاً در سطح مملکت یا منطقه و جهان! چه استبداد اقتصادی باشد، چه سیاسی، چه اجتماعی یا هرنوع دیگرش که به ذهن شما میرسد و من هنوز به آن نرسیدهام. حالا بگذریم که استبداد چند نوع و چقدر جغرافیا دارد، بچسبیم به اینکه استبداد چیست؟ استبداد در تقسیمبندیای که به دست یکی از دانشمندان ماقبلالیونان صورت گرفته، یک نوع نوشابهی گازدار است. نوشابهای که باعث میشود یک فرد مومن، البته از روی هوشیاری، از فرانسه بلند شود بیاید به کشورش! بعد تعریف شود که در کشور او، یک شاه وجود دارد که خیلی مستبد است. همین آدم مومن بندهی خدا که از کشورش رفته بود فرانسه و از فرانسه برگشته به کشورش، احساس کند که یکی از رسالتهای او به عنوان یک مومن و یک انسان، برکندن استبداد از جامعه و رساندن کشورش به انسانیت و مدارا میباشد. برای رسیدن به این هدف، مسلم است که مبارزه علیه استبداد باید شروع شود.
دقت کنید! چیزی که ما از آن صحبت میکنیم، مبارزه است، مسابقهی فوتبال نیست! یکی از خصوصیات هر مبارزه این است که در قدم اول باید نام داشته باشد. (یک قول ضعیف وجود دارد که تولد انسانها یک نوع مبارزه است در مقابل مردن! از همین خاطر، هر انسانی که متولد میشود، اسمی برای او انتخاب میکنند. مثلاً مارشال رضا بهرامی، عبدالجبار لوی درستیز، عبدالله احمدزی و اشرف تقی خلیلی و هر نام دیگری که به ذهن شما میرسد). بعد از نام، برای مبارزه باید شعاری درست شود. هم نام، هم شعار، هردو باید با دغدغههای ذهنی عوامالناس مطابقت داشته باشند تا پشتوانهی مبارزه از طریق برانگیختن احساسات مردم، قوی شود. کسی که از فرانسه برگشته بود تا علیه استبداد مبارزه کند، اسم این مبارزه را گذاشت انقلاب اسلامی! شعاری را که برای مبارزه انتخاب کرد، این بود که اسلام مرز نمیشناسد. اسم خودش را اگر بگویم، ممکن است مالیات سالانهی من دو برابر شود، پس بهتر است که نگویم.
مبارزه شروع شد. اینکه چه قدر هزینه برداشت، مهم نیست! مهم این است که این مبارزه به پیروزی رسید. شاه مستبد، از جامعه رانده شد. مبارزان راه اسلام، آمدند سکان مدیریت کشور را به دست گرفتند. آنها خودشان ادعا داشتند که مبارزان راه اسلام اند. از اینرو، امیدوارم نرخ مالیات در خصوص من، به صورت خاص تغییر نکند! یعنی دو برابر یا چند برابر نشود. این مبارزان خستگیناپذیر بعد از پیروزی انقلاب اسلامی، خیلی حیران نماندند که چه کار کنند، زود دست به کار شدند و کارهای لازم را کردند. در قطار کارهای لازم، رسیدگی به مرزها بود. یک عده که حتا فرزندانشان شهید شده بودند، اعتراض کردند و گفتند که شما گفتید اسلام مرز ندارد، پس چرا مرزها را اولویت میبخشید؟ عرض شد که حق با شماست! اسلام حالا هم مرز ندارد. اما ایران چیز دیگری است؛ باید مرز داشته باشد.
اگر کمی نگاه لاتینی به این قضیه داشته باشیم، میبینیم که نام همان مبارزه، هنوز هم زنده است و از پیروزی آن هر ساله، تجلیل و نکوداشت میشود که به نظر من هم برای ادامهی کار یک طیف خاص، حیاتی و ضروری است. همین چند روز قبل، یعنی دستکم و روی هم رفته، چهارشنبه هفتهی گذشته، باز هم از آن تجلیل شد و انقلاب اسلامی، از تهران گرفته حتا تا کابل ما میان یک عده تقسیم شد. اما شعار آن، از همان ابتدا که به رحمت حق پیوست، تا حالا هیچ موردی دیده نشده که مثلاً واقعاً این پاسداران انقلاب اسلامی به آن معتقد باشند. ما هم توقع نداریم آنها پای این حرف خودشان بایستند! اصلاً ضرور هم نیست که بایستند، میتوانند راحت کنار این حرف خودشان تشکی پهن کنند و روی آن دراز بکشند، قلیون هم بزنند به طعم جگر افغانی! نوش جانشان! حرف اینجاست که افغانستان هم روزی به نام استقلال دارد. ما هم حق داریم از این روز تجلیل کنیم، شادیها برپا کنیم و در سفارتخانههای خود در تمام کشورها، برنامه بگیریم و استقلال خویش را با آنها شریک کنیم، یا به همان تعبیر بالا، تقسیم کنیم. اینکه میزان اشتراک مقامهای کشورهای دیگر در جشن استقلال ما به چه پیمانه و سویه از لحاظ مراتب قدرت است، مهم است. اینجا که فضل خدا تنها خوبیای که در مقامهای حتا بلندتر از عالیرتبههای دولتی ما دیده میشود، همان اشتراک در جشن استقلال یا پیروزی کشورهای دیگر در سفارتخانههایشان در کابل است. طوری که گزارشات فوتوفیسبوکینگ میرسانند، همه هم علاقه دارند برای درست تجلیل شدن از پیروزی مثلاً انقلاب اسلامی، سرپا بایستند. گفته میشود، اینگونه کثافت احترام بالا میرود! فقط نمیدانم چه خدا زده که در جشن استقلال کشور خود که خود در آن ایام مجاهد بوده، برنامه را طوری میگیرند که برای هر مجاهد اعلارتبه، یک کوچ میگذارند، برای مجاهدین نه چندان عالیمنزلت، یک چوکی! بعد همه مینشینند و گاهی پای راست روی پای چپ، گاهم هم پای چپ روی پای راست، هی فاژه بیرون میدهند و کسر شأن تلقی میشود که برای ادای احترام به آن استقلال، روی پا بایستند!
من که راز این مسئله را نمیفهمم. اگر به حد کافی پولدار شدم، میروم سه-چهار هفته روی قبر انشتین میخوابم، بلکم به خوابم به صورت کشف شده بیاید راز این معمای استقلالسوز! فقط دعا کنید که انشتین خیلی مصروف نباشد و یگان سر به خواب من هم بزند! بقیه چهارشنبههایتان که اگر احیاناً با بیستودوی دلو برابر شد، خوش! خدا یار و نگهدارتان! من بروم از لحاظ انگری بیرد موشکافی کنم که اسلام مرز دارد یا نه؟ شما هم تا چایتان سرد نشده، نوش جان کنید!
در اخیر، از خدای یگانه برای همه سلامتی آرزو دارم، نه پیروزی انقلاب انتزاعی را!