سلام بر پشت گوش‌تان!

هادی دریابی

متوجه شدید بعضی وقت‌ها آدم قلمش را پشت گوشش می‌گذارد و همین که حواسش به چیزی دیگری رفت، یادش می‌رود که قلمش را کجا گذاشته. هی کتاب‌ها و جیب‌هایش را می‌گردد تا قلمش را پیدا کند؛ اما پیدا نمی‌شود. به خودش مشکوک می‌شود. با خودش فکر می‌کند و می‌گوید، لامصب همین حالا همین جا بود، یک دفعه‌ای کجا گم شد؟ بعد از کلی جست‌و‌جو، متوجه می‌شود که قلمش را پشت گوشش گذاشته، خنده‌اش می‌گیرد و با خود می‌گوید، لاحول ولا، عجب کارهایی که در این دنیا اتفاق نمی‌افتند!

همین چند روز پیش، دلم مدام می‌خواست از درون سینه پرواز کند. هرچه با خود فکر می‌کردم که چرا این دل من این قدر عاشق پرواز شده، جوابش را نمی‌یافتم. حتا سه روز پیش متوجه شدم که دست‌هایم به میل خودشان، بدون این‌که با قلب و مغز من مشوره کنند، به سوی آسمان بلند می‌شوند. هرچه می‌خواستم کنترول کنم، میل پروازش بیش‌تر می‌شد. حیران مانده بودم که چه کار کنم، می‌ترسیدم بقیه‌ی اعضا و جوارحم یکی یکی از کنترول خارج شوند و هرکدام از خود حرکتی بکنند. مطمئنم شما هم اگر جای من بودید، نگران می‌شدید. پیش داکتر رفتم، داکتر هم نفهمید! البته داکتر صاحب هم مثل خودم جوان بود، اصلاً ریش نداشت و به این اساس، می‌توان گفت که او در چارچوب بنیادین، اصلاً ریش‌سفید نبود. نگران بودم، این نگرانی هر روز هم بیش‌تر می‌شد. تا این‌که خدا خیر بدهد دیروز را، دیروز متوجه شدم که نه دلم هوای پریدن از سینه را دارد و نه دست‌هایم میل چنگ انداختن به آسمان! کمی که عمیق‌تر دقت کردم، دیدم همه‌ی آن‌ها مربوط به آزادی ما و شور آزادی‌خواهی ما می‌شوند.

بدون شک، اگر از هر مجاهدی که بیست‌و‌شش سال پیش در بیرون راندن روس‌ها از افغانستان نقشی داشته، بپرسی آزادی یعنی چه؟ حق ماست! یعنی این سوال کردن حق ماست. آن‌ها هرکدام جوابی برای ما خواهند داشت. مثلاً یکی از این بزرگواران ممکن است به این عقیده باشد که آزادی، یعنی بیرون راندن روس‌ها از افغانستان! آزادی یعنی این‌که حکومت نباید مجاهدین را در تصمیم‌گیری‌های کلان، نادیده بگیرد. البته این سخنان با توجه به کارکرد و نگاه خود همین مجاهدین در سیزده سال گذشته، کمی پیچیده می‌شود و یک آدم به‌سختی می‌تواند معنای این سخنان گهربار را بفهمد. مخصوصاً اگر آدم سرش به حکومت کردن مصروف باشد و فکرش درگیر رسیدگی به خواسته‌ها و نگرانی‌های اصلاحات بار دوستانش باشد.

البته این سخن را می‌توان این‌گونه تعبیر کرد. جهادی که بیست‌و‌شش سال پیش به خروج نیروهای شوروی از افغانستان منجر شد، به دست همه‌ی مردم، هویت و اعتبار پیروزی را به خودش گرفت. درست است که یک عده حیثیت رهبر و فرماندهی جهاد را داشتند. میلیون‌ها نفر شهید و معلول شدند. میلیون‌ها نفر دیگر زنده ماندند! تعدادی از رهبران هم شهید شدند و تعداد‌ دیگری زنده ماندند. این‌که بعد از پیروزی مجاهدین چه‌گونه بر افغانستان حکومت کردند، به نظر من دیگر از مُد گذشته که در مورد آن سخن بگوییم. فقط همین قدر کافیست که بگوییم، مجاهدین، بیست‌و‌ششمین سالروز خروج قشون سرخ شوروی از افغانستان را در جایی جشن گرفتند که خود روس‌ها آن را ساخته بودند. البته این به این معنا نیست که مجاهدین هیچ چیزی نساخته‌اند، بلکه به این معناست که ممکن است بناها و زیرساخت‌های زیادی را خود مجاهدین ساخته باشند؛ اما مشکلی که گاه‌گاهی در افغانستان به وجود می‌آید، این است که ما بر سر افتتاح یک بنا یا ساختمان، توافق نمی‌توانیم. من می‌گویم باید به دست من افتتاح شود، تو می‌گویی نه! من باید افتتاحش کنم. اگر به من اجازه داده نشود، والله اگر بمانم که کس دیگری افتتاحش کند. بعد یک عالم غیرت و احساسات از چهار طرف گل می‌کند و این‌گونه، بنای مذکور افتتاح ناشده باقی می‌ماند و همه توافق می‌کنیم که تا وقتی که همه به توافق نهایی نرسیده‌ایم، دروازه‌اش را بسته کنیم و حوزه‌ هم لاک مهرش کند!

نه راستی، حرف حساب این بود که از آن جمله رهبران دوران جهاد که تا هنوز زنده‌اند و همواره سنگ پیروزی را به تنهایی به سینه می‌زنند، کم نیست. یک عده سال‌های سال در حکومت آقای کرزی، حضور پررنگ و باصلاحیتی هم داشتند. ما هم دیدیم که چگونه هوای خانواده‌های شهدای جهاد را دارند و چه قدر هم به فکر معلولان آن دوران هستند. فقط کافیست یکی از این رهبران را بشناسی و از زندگی مصرفی و تجملی‌اش آگاه باشی، آن‌وقت می‌فهمی که فرق میان یک رهبر جهادی با جهادی‌ای که فقط جهاد کرده، به چه سطح و پیمانه ا‌ست! حالا با توجه به تفاوت زندگی‌های یک رهبر جهادی و یک جهادی ساده، می‌توان حدس زد که چرا وقتی آدم قلمش را پشت گوشش می‌گذارد و یک دفعه فکر و حواسش طرف سخن یا کار دیگری می‌رود، دوباره آن را فراموش می‌کند و بعد از لحظه‌ای آن را کشف می‌کند و دلش شاد می‌شود.

هرچند به قول یکی از این بزرگواران، بنده حق ندارم در مورد هیچ جهادی‌ای حرف بزنم و قضاوتم را داشته باشم؛ اما با توکل به خدای یگانه، هنوز این مسئله برای من روشن نیست که چرا بعد از پیروزی جهاد افغانستان، وضع هر روز بد و بدتر شد، تا این‌که حالا جهادیان از به حاشیه رفتن‌شان گلایه دارند؟ چه کسانی مقصر اند؟ آیا خیر و صلاح مملکت و مردم، بعد از به پیروزی رسیدن جهاد افغانستان، مطرح بود؟ اگر مطرح بود، چه کسانی آن را به باد دادند؟ حالا داعیه‌ی صلاح و خیر مملکت به دست همین رهبران جهادی دیروز و امروز، چه قدر از نظر عموم منطقی خواهد بود؟ اگر حکومت به حرف‌های این بزرگواران وقعی ننهد، این بزرگواران با توجه به شعور جمعی و بلند رفتن میزان آگاهی مردم از زد و بند‌های سیاسی، چه کاری خواهند کرد؟ یعنی ممکن است ربطی به پشت گوش‌شان داشته باشد!
فکر نکنید جواب این سوال‌ها را نمی‌دانید و نمی‌دانم، فقط خواستم چند سوال بپرسم تا یادتان نرود که اگر قلم‌تان یک دفعه‌ای گم شد، حتماً آن را از پشت گوش‌تان کشف کنید!

از روزنامه‌نگاری مستقل حمایت کنید

محدودیت‌های گسترده بر رسانه‌ها و فضای عمومی در افغانستان، دسترسی شهروندان به اطلاعات مستقل را محدود کرده است. در چنین شرایطی، «اطلاعات روز» متعهدانه و مستقل به کار خود ادامه می‌دهد تا حقیقت قربانی خاموشی و فراموشی نشود.

ما وابسته به هیچ قدرتی نیستیم و تنها برای مردم می‌نویسیم.

مأموریت ما افشای فساد، بازتاب صدای سرکوب‌شدگان، تقویت پاسخگویی صاحبان قدرت، و پشتیبانی از چشم‌اندازی است که در آن همه شهروندان افغانستان از حقوق و آزادی‌های برابر برخوردار باشند و در صلح زندگی کنند.

خبرنگاران ما در شرایط دشوار و گاه خطرناک فعالیت می‌کنند تا گزارش‌های دقیق، منصفانه و مبتنی بر واقعیت منتشر شود و روایت‌های مردم به حاشیه رانده نشود. تداوم این کار، به حمایت مخاطبان و حامیان مستقل وابسته است.

هر کمک، فارغ از میزان آن، به ادامه روزنامه‌نگاری مستقل کمک می‌کند. اگر امکان کمک مالی ندارید، همرسانی این درخواست و تشویق دیگران به حمایت نیز سهمی مهم در تقویت این مسیر دارد.

در کنار حقیقت بایستید
از اطلاعات روز حمایت کنید

برای حمایت اینجا کلیک کنید
با دیگران به‌‌ اشتراک بگذارید
بدون دیدگاه