من: بلی!
او: سلام! اینجانب نه داعشم، نه طالبم، نه راهزنم، نه قاتلم، نه پولدارم، نه ریشسفیدم، نه متنفذ قومم، نه سیاستمدارم، نه تاجرم، نه پفیوزم، نه روشنفکرم، نه شاعرم، نه خرم، نه گاوم، نه سگ! من خودم هستم و به نمایندگی از کسانی که ما آنها را ربودهایم و دل ما که در کجا پنهانشان کردهایم، صحبت میکنم.
من: خُب! بفرمایید چه میخواهید به من بگویید؟
او: برو گمشو! تو چهکاره هستی که من چیزی به تو بگویم؟ من میخواهم با حکومت حرف بزنم.
من: ولی من حکومت نیستم! من، منم!
او: میدانم که تو، تویی! ما بارها به حکومت زنگ زدیم تا صدای ما را به گوش مردم برساند؛ اما این حکومت لعنتی که وظیفهاش رساندن صدای ما به گوش مردم است، به وظیفهاش عمل نمیکند.
من: به من چه؟ هیچ گوش نکنند. خاک بر سر حکومت هم بر سر تو هم…
او: اولاً که خاک بر سر خودت، اگر مردی طرف قندهار یا هرات بیا که تو را هم برباییم! آن وقت والله اگر به حکومت زنگ بزنیم که صدای ما را به گوش خانوادهات برساند. میبریمت به جایی که دیگران را بردهایم.
من: یعنی چه؟
او: یعنی اینکه اگر چیزی را که ما میگوییم به گوش چند نفر نرسانی و از آن چند نفر نخواهی که به گوش چند نفر دیگر برسانند، باز خواهی فهمید که چه میگویم.
من: من چه را باید به گوش کیها برسانم؟
او: خیلی ساده است. مدتی است که ما 31 نفر را ربودهایم. هرچه منتظر میمانیم که دولت صدای ما را به گوش مردم برساند، نمیرساند. این دولت غرق در فساد است. هیچ کارش را درست انجام نمیدهد. کاش ما به جای این 31 نفر، 500 نفر دیگر را میربودیم. این 31 نفر را 31 نفر نگو، بلا بگو! یک رقم زیاد نان میخورند که هیچ پرسان نکو. نزدیک است ورشکست شویم. در غم نان این 31 نفر ماندهایم. دولت یا پول نان اینها را ارسال کند تا ما همچنان آنها را در اختفا نگهداریم، یا به ما اجازه بدهد که آنها را آزاد کرده و کدام 31 نفر دیگر را اسیر کنیم. این 31 نفر هیچ کار ندارند، جز خوردن، ورزشکردن و چیزکردن.
من: خُب رها کنید، اینکه جای بحث ندارد.
او: شنیده بودیم که تو بیشرف، بیشعوری؛ اما فکر نمیکردم اینقدر بیشعور باشی.
من: منظورت چیست؟ بیشعوری یا خیلی بیشعوری من چه را ثابت میکند؟
او: ببین برادر! تو هم معلوم میشود که مثل همان 31 نفر، پُرمصرف هستی. من اینقدر کریدت از کجا کنم که تو را بفهمانم. صاف و ساده بگویم. ما پروژه داریم. هر پروژه از خود بودجهی مخصوص و معین میداشته باشد. مگر این پروژهی ما نزدیک است به بنبست مواجه شود. ما مکلفیم که مسافران هزاره را برباییم. قبلاً هزارهها خوب بودند به یک مشت لوبیا قانع بودند و روزانه خیلی کم نان میخوردند و زیاد گریه میکردند. اما این 31 نفر، نهتنها گریه نمیکنند، که خیلی نان زیاد میخورند. هر روز میگویند، ما را شامپو و صابون بدهید که حمام کنیم. ما خود ما هرسه ماه یکدفعه حمام نمیکنیم؛ اما اینها هر روز ادعا دارند که بدنشان بو گرفته، باید حمام کنند. ما میخواهیم که دولت صدای ما را به گوش مردم برساند تا مردم بفهمند که ما آنگونه که تصور میشود، مقصر هم نیستیم. ما از خود خانه و چوچه داریم. آنها به نان نیاز دارند. اگر ما کل بودجهی پروژه را مصرف کنیم، آنها چه بخورند؟
من: قول میدهم اینها را به حکومت برسانم!
او: نخیر! نمیخواهیم به حکومت برسانی. به حکومت برسانی که چه شود مثلا؟! تو باید به مردم برسانی. مردم حق دسترسی به اطلاعات دارند. ما اینقدر خر هم نیستیم که قانون را نفهمیم. مردم افغانستان، شریفترین مردم دنیا اند. مثلاً هفتهی پیش ما به صورت آزمایشی این 31 هزاره را حواله کردیم به قریهها که باید تا یک هفته طبق نوبت اینها را نان و خوراک بدهند، مردم از بس شریف بودند، بالای چشمشان نگهداشتند. بعد از یک هفته اصرار داشتند که ما اقامت گروگانها و حوالهی خود را تمدید کنیم، مگر شرف خود ما اجازه نداد؛ چرا که در جمع ما یک صوفی است که خیلی آدم باخداست و میگوید که این بسیار نامردی است؛ فردا در پیشگاه خداوند چه جواب بدهیم؟ آیا نکیر و منکر نمیپرسند که شما هم بودجه میگرفتید هم گروگانهای خویش را بالای مردم فقیر قریه حواله میکردید؟
من: خیلی خُب! من کوشش میکنم صدای اعتراض شما را به مردم برسانم.
او: چیز میخوری که کوشش میکنی! باید برسانی! ورنه اینقدر پارتی و رفیق داریم که تو را در کابل برباید.
من: چشم! من در خدمت آدمهای مثل شما هستم. امر و فرمایش دیگری اگر داشته باشید؟!
او: خوب شد یادم دادی. به مردم بگو که بیخود عملیات نظامی راه نیاندازند. کدام عملیات نظامی؟ کدام فرمانده ما کشته شده؟ بهتر است مردم کمی فکر کنند. یک آدم که پیدا شد و یک چیزی لاف زد، شما هم باور میکنید. به مردم بگو که متأسفانه دنیا را لافوک گرفته! یکی از قندهار بلند شده لاف میزند، دیگری از دفتر معاونت دوم ریاست جمهوری، یکتعداد دیگر هم در مراسم بزرگداشت از شهادت و مرگ بزرگان مرحوم!
من: اگر راستش را بپرسی، کمی گیج شدم.
او: فقط دعا کن که ضرورت نیافتد به قندهار یا هرات سفر کنی، آنهم زمینی! اگر نه باز این گیجی را برایت خلاصه میکنیم. والله اگر نان را به چشم ببینی! دلت که مردی یا زنده ماندی!
من: برو بابا! تو هم مثل رییس جمهور فقط بلدی مردم را بترسانی! معلوم میشه که هیچ کاری از تو پوره نیست! برو دستت خلاص تا خود ملا عمر و بن لادن و هر خر دیگری که پشت عنوانش قایم هستی!
او: خدا حافظ! باز میبینی بخیر!
من: اگر مردی بگو که 31 مسافر هزاره را کجا قایم کردی که شخصاً بیایم کلتان را قتل عام کنم؟ نامردِ پفیوزِ بیغیرت! (البته در این قسمت بعداً متوجه شدم که تماس قطع شده، یعنی او نشنید که من اینها را هم گفتم).