جمیله

شایعه، قضاوت، خودکشی

اطلاعات روز
اطلاعات روز

شاخه‌های درخت توت، که روزگاری بخشی از خاطرات جمیله در سایه‌ی آن‌ها شکل گرفته بود، حالا به گواهان خاموش آخرین ثانیه‌های غم‌انگیز زندگی‌ او بدل شده‌اند. او در ۲۸ سالگی، درحالی‌که مادر دو دختر و یک پسر بود، با لباس آبی تیره و روسری سیاه، طنابی به شاخه‌ی همان درخت توت بست و در پنجم ماه حوت، به زندگی‌اش پایان داد.

جمیله (که اسم واقعی‌اش در این‌جا تغییر داده شده) زنی از روستای «تپه‌قشلاق» در ولسوالی خواجه سبزپوش ولایت فاریاب بود. او قربانی شایعاتی شد که بی‌وقفه در میان مردم دهان‌به‌دهان می‌چرخید. ابتدا زمزمه‌هایی از تماس تلفنی او با مردی غریبه شنیده شد، بعد گفته شد که او گاهی تنهایی با زرنج مسافربری به سفر می‌رفت، لباس‌هایش را مرتب و تمیز می‌پوشید و برای رفتن به بازار آراسته می‌شد. اما ویرانگرترین شایعه از همه‌ی این‌ها تلخ‌تر بود؛ همسرش در ترکیه بود، اما جمیله باردار.

هیچ سندی مبنی بر ارتباط خارج از ازدواج او وجود نداشت، اما همین شایعه کافی بود تا شک و خشم از راه دور زهر خود را بریزد. وقتی این سخنان به گوش شوهرش رسید، صبرش لبریز شد. بدون تحقیق و بدون پرس‌وجو، گوشی را برداشت، به او زنگ زد و طلاقش داد. بستگان جمیله به روزنامه اطلاعات روز گفته‌اند که شوهرش پس از چندین حرف تند، از پشت تلفن فریاد زده بود: «طلاق استی! خانه‌ی مرا ترک کن و تا بازگشت من از ترکیه، به خانه‌ی مادرت برو. وقتی برگشتم، تکلیفم را با تو روشن می‌کنم.»

جمیله ۱۷ ساله بود که سرنوشتش در تفاهمی میان پدرش و خانواده‌ی پسر رقم خورد. داماد از اقوام دورشان بود و در یکی از روستاهای ولسوالی پشتونکوت فاریاب زندگی می‌کرد. اما نه او داماد را دیده بود و نه داماد او را. در دو سال دوران نامزدی‌اش داماد را دیده نتوانست، چرا که پسر برای کارگری به ایران رفته بود.

پس از پرداخت تویانه، بالاخره داماد از غربت برگشت، مراسم عروسی برگزار شد و جمیله به خانه‌ی شوهرش رفت. زندگی‌شان در سکوت و پذیرش ادامه یافت. نه پیوند عاشقانه‌ای در کار بود، نه شناختی عمیق. اما گذر زمان او را مادر کرد. حاصل این ازدواج دو دختر و یک پسر بود.

چند سال بعد، شوهرش برای تأمین نفقه، این‌بار راهی ترکیه شد. سفری که قرار بود برای خانواده آسایش بیاورد، اما در نهایت جمیله را در گرداب قضاوت‌های بی‌رحمانه فرو برد.

بی‌پناه در برابر شایعات سنگین

جمیله در تلاش بود از خود در مقابل شایعات دفاع کند، حقیقت را بگوید، اما هیچ‌کس گوش نمی‌داد. حتا خانواده‌اش، حتا نزدیک‌ترین دوستانش. انگار حقیقت دیگر اهمیتی نداشت؛ تنها چیزی که در ذهن مردم نقش بسته بود، همان شایعات تلخی بود که دهان‌به‌دهان می‌چرخید.

مادرشوهرش که زمانی او را عروس خانواده نامیده بود، حالا با تحقیر به او می‌گفت: «دیگر از خانه بیرون نرو! مردم تحقیرآمیز به ما نگاه می‌کنند، دیگر حتا ما را به مراسم عروسی‌شان هم دعوت نمی‌کنند.»

یک ماه از شروع شایعات گذشت و سرانجام شوهرش از ترکیه برگشت. اما این بازگشت، نه برای آرامش خانواده، بلکه برای روشن کردن تکلیف زنی بود که «متهم به خیانت» شده بود. این‌بار برخلاف دفعات قبل که دست پر از سفر بازمی‌گشت، هیچ هدیه‌ای برای همسر و فرزندانش نیاورده بود. او این بار فقط خشم آورده بود.

شوهر جمیله او و آخرین کودکش را از خانه بیرون انداخت. حالا او دیگر نه شوهر داشت و نه سقفی که در آن آرامش بیابد. چاره‌ای نداشت جز این که به خانه‌ی مادرش بازگردد، جایی که شاید پناهگاهی برای او باشد، اما نه برای دردهای بی‌پایانش.

اما آن‌جا هم چیزی تغییر نکرد. مادر و برادرانش سکوت کرده بودند، همسایه‌ها از در خانه‌ی‌شان رد می‌شدند، اما کسی زنگ نمی‌زد، کسی احوالش را نمی‌پرسید. این سکوت، سنگین‌تر از همه‌ی آن حرف‌هایی بود که پشت سرش زده می‌شد.

دفعه‌ی قبل که به خانه‌ی مادرش آمده بود، دختران کاکا و خواهرخوانده‌هایش شب بعد از شام به دیدنش آمدند، با هم خندیدند و از کودکی‌های‌شان گفتند. اما حالا، خانه‌ی مادر هم سوت‌وکور بود. هیچ‌کس نیامد.

مادرش، دل‌شکسته و درمانده، اشک می‌ریخت و با صدایی که از گریه می‌لرزید، به هر کس که می‌شنید، می‌گفت: «مردم خوشی‌های دخترم را دیده نتوانستند. مگر آدمی که تنها به بازار برود، گناهکار می‌شود؟ چطور توانستند چنین تهمت بزرگی به او ببندند؟»

اما برادرانش… او را حتا نگاه هم نمی‌کردند. شعله‌ی شایعات حالا دیگر مهارشدنی نبود. هر بار که کسی در گوش دیگری زمزمه‌ای درباره‌ی او می‌کرد، بار گناهی که هیچ‌گاه مرتکب نشده بود، سنگین‌تر می‌شد. و او، در میان این آتش، تنها و بی‌پناه، با کودک خردسالش در سایه‌ی همان درختان توت که روزگاری یادآور بازی‌های کودکانه‌اش بودند، می‌نشست و می‌گریست.

مادر جمیله هر روز می‌دید که دخترش بیشتر در خود فرو می‌رود. چهره‌اش رنگ باخته بود، روزبه‌روز لاغرتر می‌شد و حتا دیگر به کودک خردسالش هم توجهی نداشت. بیشتر وقتش را زیر درخت توتی که در گوشه‌ی حویلی بود، تنها می‌نشست و گریه می‌کرد. مادرش غمگین بود، اما هیچ‌گاه تصور نمی‌کرد که دخترش به فکر خودکشی باشد.

یک ‌شب، یک درخت، یک پایان

روز یک‌شنبه (۵ حوت) خانواده در مراسمی بیرون رفتند. در خانه فقط جمیله و مادرش مانده بودند و قرار بود بقیه‌ی اعضای خانواده شب را در همان مراسم بمانند.

آن شب، وقتی مادرش خوابید، جمیله فرصتی را که مدتی در ذهنش مرور کرده بود، مهیا دید. در حویلی، در زیر همان درخت توتی که کودکی‌هایش را در سایه‌ی آن گذرانده بود، ریسمانی را گره زد. یک بوشکه‌ی زرد ۱۸ کیلویی را زیر پایش گذاشت و خودش را حلق‌آویز کرد.

سحرگاه، اولین کسی که جسد جمیله را دید، مادرش بود. وقتی چشمانش به پیکر بی‌جان دخترش افتاد، فریادی از اعماق جانش برخاست. صدایش چنان دلخراش بود که همسایه‌ها یکی پس از دیگری سراسیمه به خانه‌ی‌شان آمدند. اما دیگر دیر شده بود.

چند ساعت بعد، نیروهای طالبان به محل رسیدند. آنان از جسد حلق‌آویزشده‌ی جمیله عکس‌برداری کردند و قصد داشتند برادرانش را بازداشت کنند. اما مادرش، با چشمانی که دیگر اشکی برای ریختن نداشت، شهادت داد که در خانه، جز او و جمیله، هیچ‌کس دیگر نبود.

او گفت که دخترش برای رهایی از تهمت‌های مردم، طعنه‌های خانواده و ننگی که هیچ‌گاه مرتکب نشده بود، تصمیم گرفت زندگی‌اش را پایان دهد.

در نهایت، سایه‌ی همان درخت توت که شاهد روزهای کودکی‌اش بود، گواه خاموش مرگی شد که می‌توانست هرگز رخ ندهد، اگر جمیله را باور کرده بودند.

از روزنامه‌نگاری مستقل حمایت کنید

حمایت می‌کنم

در افغانستان، جایی که آزادی رسانه‌ها، مانند بسیاری از آزادی‌های دیگر، سرکوب شده است، اطلاعات روز به ایستادگی در برابر سرکوب ادامه می‌دهد.

با دیگران به‌‌ اشتراک بگذارید
بدون دیدگاه