صائمه فتحی
نجیبه وقتی به کابل رسید، بیحوصلگی و خستگی بیچارهاش کرده بود. همین که چهار قدم دورتر از موتر روی چوکی پلاستیکی نشست، برقع گشاد آبیرنگ را داخل یک پلاستیک سیاه انداخت و دو دستش را برای مدت طولانی بر صورت خود گذاشت. داوود، همسرش، در این میان چند تا دستکول بزرگ و یک چمدان را از بالای موتر سفید نوع «580» که تازه از قندهار به کابل رسیده بود، پایین کرد. نجیبه و همسرش 186 روز قبل، به یکی از ولسوالیهای قندهار رفتند. آن زمان هر دو خوشحال بودند که نجیبه پس از هشت ماه بیکاری، در یکی از نهادهای معتبر بخش صحت در افغانستان، بهعنوان «قابله» کار پیدا کرده است.
روز اول که به آن ولسوالی دوردست قندهار رسیدند، با صحنهی غریبی روبهرو شدند: خانههای گلی با یک دریچهی بسیار کوچک و محصور در حویلی بسیار بزرگ که نشانی از محدودیت داشت. سرکها همه خاکی بود. در بازار زنان را به ندرت میدیدند. در نهایت به محل کار نجیبه که رسیدند تازه فهمیدند که این محدودیت شامل حال کارمندان مرکزهای صحی هم میشود: یکی از خانههای خالی را در وسط بازار ولسوالی، که حویلی بسیار کلان دارد، به مرکز صحی تبدیل کردهاند. در یک گوشه خانهی گلی کهنهی دیگری هم هست که کارمندان باید در آن زندگی کنند. در یک گوشه چاه آب است.
این حویلی کلان اسمش «مرکز صحی» است و فقط مربوط به زنان است. فعلا نجیبه و یک پرستار در آن کار میکنند. مردان وقتی زنان بیمار را به مرکز صحی میآورند، بیمار را دم دروازهی حویلی پایین میکنند و به خود اجازه نمیدهند داخل بروند، حتا اگر پای جان زنانشان در میان باشد. همانجا دم در جیغ و فریاد میکنند تا پرستار مرکز صحی بیاید و بیمار را به داخل ببرد. امکانات این مرکز صحی نیز کم است و مثل بسیاری از مرکزهای صحی کشور، با کمبود دارو و تجهیزات روبهرو است.
نجیبه؛ برقع و تحقیر
شش ماه کار بهعنوان قابله در قندهار کلافهاش کرده است. «شانزده سال درس خواندهام که برقع بپوشم.» وقتی این جمله را میگوید طوری رویش را بر میگرداند و حال و روزش تلخ میشود که انگار دنیا را از او گرفتهاند. روز سوم که به قندهار رسیدند، مادر یکی از فرماندهان طالبان که ساکن آن منطقه بود، برای نجیبه یک برقع آبی آورد. نجیبه که از وضعیت محل بودوباش در قندهار راضی نبود و هر لحظه دلش میخواست به کابل برگردد، برقع را گرفت و بیرون انداخت.
مادر فرمانده طالبان حرفهای زنستیزانهای به نجیبه زد و با عصبانیت خارج شد. یکی از حرفهایش به زبان پشتو، این بود: «زن باید هیچ دستوپایش معلوم نشود، موهای تو بیحیا را ببین.» پس از این اتفاق، نزدیک عصر بود که یکی از فرماندهان طالبان با موتر رنجر کنار داوود آمد. او به داوود گفت: «به زنت بگو اگر جانت را دوست داری وقتی بیرون میشوی برقع بپوش. اگر نه مردم این روستا تکه و پارهات میکنند.» پس از این رویداد نجیبه بود و برقهی آبی کلانی که وقتی به دکان برای خریدن چیزی میرفت، بر سرش سنگینی میکرد؛ «چند بار برقعام زیر پایم شده و با صورت بر زمین خوردهام و یک بار هم، وقتی باران میبارید، روبهرویم را دیده نمیتوانستم، با صورت به ناودان یک دکان خوردم و وسط بازار میان گل و لای افتادم و مردان قندهاری به من خندیدند.»
داوود؛ زیر تیغ طالبان
داوود مجبور بود با نجیبه به قندهار برود. طبق فرمان طالبان، زنان بدون «محرم» اجازهی بیرون شدن از خانه را ندارند. چند هفته بعد از اینکه او به قندهار رسید، در یکی از بعدازظهرها، چند نفر از اعضای گروه طالبان به محل اقامت داوود آمدند. آنان تمام وسایل دیجیتال مثل موبایل و کمپیوتر داوود را بررسی کردند و بدون هیچ حرفی بیرون شدند؛ «نهادی که ما در آن کار میکنیم، از سوی طالبان بارها مورد بررسی و انتقاد قرار گرفته است. آنان میگویند این نهاد با سازمانهای خارجی رابطه دارد و گزارشهای غلط میفرستد. یکی از مسئولان به من گفت که زمستان سال گذشته طالبان قصد داشتند نهاد را تعطیل کنند.»
داوود در قندهار «حال خوشی» ندارد و هیچ روزی را با آرامش آغاز نمیکند؛ «استخبارات طالبان به نهادهای خصوصی بدگمان اند و هر چند هفته یکبار سرزده وارد اتاق او میشوند.» طالبان وسایلش را میگردند، گوشی و کمپیوترش را چک میکنند و سؤالهایی میپرسند که معنایش روشن نیست. داوود سعی میکند خودش را نترسیده نشان بدهد؛ میداند اگر لرزش دستهایش را ببینند یا اضطراب را در صدايش حس کنند، به او شک میکنند و ممکن است او را با خود ببرند. همین وضعیت نگرانی او و نجیبه را دوچندان میکند. حالا که به کابل برگشتهاند برای رخصتی چند روزه، آنان هم مثل چهار قابلهای که پیش از نجیبه در همین مرکز صحی در کمتر از شش ماه استعفا دادهاند، به استعفا فکر میکنند؛ اما وضعیت سخت اقتصادی خانواده و بدهیهای مانده از عروسی برادر داوود مجبورشان میکند بمانند و کار کنند، حتا اگر هر روز با ترس تکرار شود.
بهگفتهی نجیبه، «شغل قابلگی در حال نابودی است.» در ولسوالیهای دوردست، افراد طالبان آزادی عمل زیادی دارند. این باعث میشود که محدودیتهایی خلق کنند که در شهرها آن محدودیتها دیده نمیشود. حالا سؤال خلق میشود، اگر وضعیت در ولسوالیها چنین است، در مرکز شهرها چگونه است؟
کابل، قابلهها و طالبان
صبحها وقتی هوا هنوز تاریک است از خواب بیدار میشود. چند لقمه نان خشک و چای میخورد و راهی شفاخانه میشود. کوچههای خاموش کابل را یکییکی پشت سر میگذارد و تلاش میکند دیر نرسد. در طول روز، تعداد بیماران آنقدر زیاد است که فرصت نمیکند یکبار درست بنشیند. از یک اتاق به اتاق دیگر میرود، فشار خون میگیرد، نسخه مینویسد، به مادران باردار اطمینان میدهد، و گاهی هم مجبور میشود با خانوادههای نگران گفتوگوهای طولانی داشته باشد. شب که به خانه برمیگردد، لباسهایش هنوز بوی دارو میدهد و از خستگی آنقدر سنگین است که چند بار شده نان نخورده خوابش برده است.

تیم داکتران سیار در حال معاینه یک زن برقعپوش (عکس از خامه)
سما یکی از قابلههایی است که در کابل کار میکند. دختری که دو سال قبل از یک دانشگاه خصوصی فارغ شده و هنوز با مدرک تازهاش نتوانسته سنگینی زندگی را از دوش خانوادهاش کم کند. او در یک شفاخانه خصوصی کار میکند. دستمزدش شش هزار افغانی در ماه است و هر بار که این رقم را به زبان میآورد، انگار از چیزی شرم میکند. بهگفتهی سما، شهرها بر خلاف ولسوالیها کمبود قابله ندارند بلکه به قول سما، «کابل پر از قابله است و هیچکس قدر هیچکس را نمیداند.»
مسئولان شفاخانههای خصوصی کابل معاش قابلهها و پرستاران را مطابق قانون نمیدهند؛ «معاش پرستاران پنج هزار افغانی است و معاش قابلهها بین شش تا نُه هزار.» سما میگوید در این شهر پر از گرانی، این رقم بیشتر به «شوخی تلخ» شبیه است. بعد آهسته اضافه میکند: «آدم هنر دستی مثل گلدوزی بلد باشد دو برابر این میگیرد. قابلگی شده یک ریشخند دردناک.»
اما مشکل تنها معاش نیست. قابلهها و پرستاران در کابل تقریبا همیشه زیر نگاه طالبان اند. مأموران امر به معروف هر چند وقت یکبار به شفاخانهها سر میزنند. روزهایی که میآیند، همه چیز تغییر میکند؛ راهرفتن، حرفزدن، حتا نگاه کردن به بیماران. سما میگوید طالبان چند بار آمدهاند و به او هشدار دادهاند که با داکتران مرد «زیاد صحبت نکند» یا روپوشش «آستین مکمل» ندارد و «اسلامی نیست.» وقتی مأموران امر به معروف طالبان میآید سما «حس میکند اینجا شفاخانه نیست بلکه یک جای دیگر است که باید بیشتر از بیماران، آدم مراقب خود باشد.»
کابل که چند سال قبل قرار بود برای زنان فرصت بیشتری داشته باشد، حالا برای قابلهها و پرستاران زن به جایی تبدیل شده که هم معاش کم دارند، هم امنیت شغلیشان مبهم است، هم احترام اجتماعیشان در حال فروپاشی است. شغلی که زمانی افتخار بود، حالا در روایت سما چیزی میان اضطراب روزانه و تلاش برای دوامآوردن است.
کاریابی قابلهها؛ از بستهای خالی تا زایمان در خانهها
قابلگی و پرستاری زنان، یک نیاز بشری است. قبل از به قدرت رسیدن طالبان این دو شغل از جمله شغلهای محبوب در میان مردم بود. اما بعد از به قدرت رسیدن طالبان همه چیز تغییر کرده است. یکی از این تغییرات در اعلانات کاریابی برای قابلگی است. در کابل، اعلان کاریابی برای قابلگی به چیزی شبیه یک کاغذ نازک و لرزان روی دیوارهای زبر شهر تقلیل یافته است؛ ورقی که روی آن نوشته است: «به چند قابله نیازمندیم.» و یک شماره تلفن در پایین ورق درج میشود. همین سادگی عجیب نشان میدهد که شغلی که زمانی برای خانوادهها احترام میآورد، حالا در پایتخت به کمارجترین کارهای ممکن شباهت پیدا کرده است.
با این همه، یک نهاد صحی بهتازگی ۶۰ بست قابلگی را برای ولسوالیهای کابل، بلخ و هرات اعلان کرده است؛ رقمی که خودش نشان میدهد نیاز به این رشته وجود دارد اما میل و امکان کار کردن کم شده است. وقتی با مسئول این نهاد تماس گرفتیم، از همان ابتدا با صدای خسته گفت که مشکل اصلی «فرار زنان از ولایتها» و «انباشت نیروی کار در شهرها» است. او میگوید: «بستهای ولسوالی اجرستان پنج ماه خالی بود. هیچکس پیدا نمیشد که برود. ما مجبور شدیم چند بار اعلان را تکرار کنیم.» او ادامه میدهد: «در هلمند اصلا کسی حاضر نیست برود. حتا برای معاش بلندتر هم نمیروند.» طالبان رفتن قابلهها و پرستاران زن را به ولسوالیها عملا ناممکن ساختهاند؛ «طالبان برای هر پرستار و قابله یک محرم مرد میخواهد که همراهش باشد. همین یک شرط، همه چیز را خیلی سختتر میسازد. دختر جوان از کجا یک نفر را پیدا کند که هر روز همراهش باشد؟»

بهگفتهی او، در شهرها قابله و پرستار زن زیاد است، ولی شفاخانههای خصوصی طوری رفتار کردهاند که این دو شغل عملا بدنام شده است. در ولسوالیها هم بهخاطر محدودیتهای شدید و ترس، کسی نمیرود. مسئول این نهاد میگوید: «همین حالا چندین مرکز صحی در ولایتهای تحت پوشش حتا یک داکتر زن ندارد. همهی داکتران مرد هستند. طفلان در خانه به دنیا میآیند. روزانه گزارش مرگ مادر و طفل میرسد. اما نمیتوانیم کاری کنیم. طالبان باعث شدهاند که ما در افغانستان به معنای واقعی کلمه نظام صحی در خدمت مردم نداشته باشیم. همچنان روش حکومت ملوکالطوایفیشان اجازه نمیدهد کس از شهر و دهات خود بیرون شود.» روایت او تصویری است از دو افغانستان موازی؛ یکی در شهرها با شغلهایی سبک، بیاعتبار، و دیگری در ولسوالیها با مراکزی خالی، مادرانی بیدسترس و کودکی که تولدش گاهی به بخت و دعا وابسته است.
طالبان و نابودی نظام صحی
طالبان در ماه قوس سال 1403، در انستیتوتهای آموزشی طبی را نیز بر روی زنان بستند؛ تصمیمی که مثل آخرین میخ بر تابوت آموزش صحی زنان بود. این ممنوعیت، در کنار دهها قیدوبندی که بر کار زنان وضع شده، ساختار ناتوان نظام صحی افغانستان را لرزانتر از همیشه کرده است. طالبان به نهادهای خصوصی بدگمان اند؛ هر پرونده، هر جلسهی آموزشی و هر رفتوآمد کارمندان زن، در ذهن مأمورانشان «نقض امر» یا «نفوذ خارجی» خوانده میشود. با وجود این بدگمانی و سختگیری، افغانستان دقیقا به همان چیزی نیاز دارد که طالبان راهش را بستهاند: قابلههای آموزشدیده.

در جدیدترین گزارش صندوق جمعیت سازمان ملل آمده است، وضعیت سلامت مادران در افغانستان در آستانهی فروپاشی کامل قرار دارد؛ این نهاد هشدار داده است که کشور فورا به 18 هزار قابلهی ماهر نیاز دارد. بهگفتهی آنها، نرخ مرگومیر مادران بهشدت بالا رفته و هر ساعت، زنی بهدلیل عوارض بارداری و زایمان جانش را از دست میدهد. نبود قابلههای آموزشدیده، یکی از دلایل اصلی این فاجعهی انسانی است؛ فاجعهای که با بستهشدن دروازههای آموزش طبی بر زنان، هر روز ژرفتر میشود.
صندوق جمعیت سازمان ملل میگوید که قابلهها میتوانند نقش حیاتی در کاهش مرگومیر مادران و نوزادان داشته باشند؛ اما طالبان با محدودکردن درس، کار، سفر و حتا حضور زنان در محیطهای آموزشی و درمانی، این نقش را فلج کردهاند. در بسیاری از ولسوالیها، کلینیکها بدون داکتر زن اداره میشوند و کودکان در تاریکی خانهها به دنیا میآیند؛ جایی که اگر مشکلی پیش بیاید، هیچکس نیست که مادر را نجات دهد.
سازمان ملل هشدار داده است که این وضعیت، چشماندازی «بسیار تاریک» برای زنان و دختران افغانستان رقم میزند. اما طالبان همچنان با بیباوری به نهادهای صحی خصوصی نگاه میکنند و هر روز حلقهی محدودیت را تنگتر میسازند؛ درست در زمانی که افغانستان بیش از هر زمان دیگری به قابله نیاز دارد.
شش ماه قبل، وقتی نجیبه و داوود در آن ولسوالی قندهار رفتند، مرکز صحی برای دو ماه قبل بسته مانده بود. آنان تصمیم دارند فقط دو ماه دیگر کار کنند و بعد از آن بهدلیل محدودیتهای شدید و ترس از رویارویی با بدگمانیهای طالبان، استعفا بدهند. اگر نجیبه استعفا بدهد، مرکز صحی دوباره بسته میشود. در آن ولسوالی فقط همین مرکز صحی برای زنان فعال است.