ما دوبار حکومت طالبان را دیدهایم. یک بار در دههی نود میلادی و باری دیگر در پنج سال بعد از آگست ۲۰۲۱ تا امروز. در این دو دوره رفتارها و گفتارهایی از طالبان دیدهایم که تا حالا میبایست عنصر «تعجب» را در ما کشته باشند. به این معنا که اکنون باید پذیرفته باشیم که هیچ رفتار غریبی از طالبان بعید نیست. اما وقتی در خبرها میخوانیم که «طالبان در بدخشان تنبانهای گشاد جوانان را آتش زدند»، باز آن تعجبی را تجربه میکنیم که گمان میکردیم دیگر ممکن نیست. ذهن ما با حیرت میپرسد: آتش زدن تنبان گشاد جوانان؟ آخر چرا؟ اما ورای این تعجب این پرسش باید پاسخ داده شود که طالبان چرا اینقدر دلمشغول کنترل ظاهر مردماند. چرا هرجا بروند و هر چهرهای ازخود نشان بدهند، سرانجام به همین کنترل تنبان و اندازهی ریش و رنگ لباس بر میگردند؟
خود طالبان قطعا این میل به کنترل را نشانهای از اقتدار حکومت خود میدانند و تعبیرشان این است که این گروه آنچنان بر جامعه مسلط است که حتی میتواند اندازه ریش، شکل لباس یا رنگ پوشش شهروندان را تعیین کند. اما از زاویهای دیگر این سطح از کنترل دقیقا از ضعفی پرده بر میدارد که در بنیاد هویت طالبانی و در خمیرهی ایدئولوژی طالبان مضمر است. به این شرح:
طالبان از فهم تنوع ناتواناند و از آن میترسند. یعنی برخلاف ظاهر پرصلابتشان در مواجهه با شهروندان، اضطرابی را با خود حمل میکنند که در ناتوانی در فهم و پذیرش تنوع انسانی ریشه دارد. حکومتی که به خود اطمینان دارد، با تفاوتها درگیر نمیشود؛ چرا که میداند که انسانها میتوانند متفاوت بیندیشند، متفاوت زندگی کنند و حتی متفاوت دیده شوند، بیآنکه این تفاوتها لزوما نظم اجتماعی را تهدید کنند. اما حکومتی که تنوع را نمیفهمد، در برابر تکثر دچار اضطراب میشود و از غلبه بر این اضطراب ناتوان است، هر تفاوتی را نشانهای از سرپیچی و تهدیدی برای اقتدار خود میبیند. برای ذهنیتی که جهان را تنها در قالب دوگانههای مطلق درست و نادرست، مؤمن و منحرف یا خودی و بیگانه میبیند، تنوع پدیدهای گیجکننده است و خارج از مدار فهم بدوی او. به همین خاطر، تنوع غالبا به عنوان تهدید تعبیر میشود و چیزی که تهدید تلقی شود، طبعا باید کنترل شود.
ترسی که طالبان از تنوع دارند، از ذهن بدویای میآید که با خود میگوید: «من که نمیتوانم بفهمم در مغز و ذهن میلیونها آدم چه میگذرد، من که از درک جهان گستردهی انسانی عاجزم، فقط میتوانم همان چیزی را کنترل کنم که میبینم و نمیپسندم.» به همین دلیل، طالبان به سراغ ناپسندهای ملموس و ساده و قابل رویت (از منظر همین گروه) میروند و انرژی عظیمی را صرف نظارت بر پوشش، آرایش، مدل مو یا شکل تنبان و پیراهن مردم میکنند.
آتش زدن تنبان گشاد جوانان محصول رفتاری ذهنیتی است که میکوشد واقعیتهای بسیار پیچیدهی اجتماعی را در حد فهم طالبان سادهسازی کند تا دیگر از آنها نترسد- تا دیگر خود را در برابر تهدیدی که نمیفهمد احساس نکند. هنگامی که یک حکومت نمیتواند به درون ذهنها راه یابد، میکوشد جهان بیرونی را یکدست کند. وقتی نمیتواند تفاوتها را بفهمد، تلاش میکند آنها را حذف کند و هنگامی که از مدیریت تکثر ناتوان است، به سراغ مهندسی ظواهر میرود.
اما در تاریخ بسیار دیدهایم که این یک بیراهه است. طرفه آن که هر بار که در تاریخ کشورها حکومتی از این راه رفته است، از همین کنترل ظواهر آسیب دیده است. دلیلش خیلی ساده است: یکدستی ظاهری تحمیلشده به معنای یکدستی واقعی نیست. ممکن است همه لباس مشابه بپوشند، اما همچنان متفاوت بیندیشند. ممکن است همه از قواعد یکسانی پیروی کنند، اما جهانهای ذهنی کاملا متفاوتی داشته باشند. حکومتی که تمام انرژی خود را صرف کنترل ظاهر میکند، در واقع با سایهها میجنگد و توانش در همین جنگ با سایهها تحلیل میرود. شاید یکی از دلایلی که حکومتهای ظاهربین استبدادی با «شوک» فروپاشی غیرمنتظره روبهرو میشوند همین باشد که سالها سایهها را کنترل میکنند، اما از دیدن واقعیتهای متفاوتی که رفته-رفته به یک سیل بنیانکن تبدیل میشوند، غافل میمانند. این همان پارادوکس دایمی حکومت جاهل استبدادی است که به صورت ناخواسته خود را در کنترل قوی میبیند که همان کنترل پایهی اقتدارش را میشکند. به بیانی دیگر، حکومت استبدادی به جای آن که با تنوع نازدودنی اجتماعی کنار بیاید و از طریق درک عمیق این تنوع به ثبات کشور و حاکمیت خود کمک کند، در برابر آن میایستد و گمان میکند که کاهش ظاهری اضطراب خودش (در برابر یک امر ناشناخته) خطر فروپاشیاش را هم کاهش میدهد. حقیقت آن است -و بارها تجربه و تکرار شده- که هیچ حکومتی بدون پذیرفتن تکثر و تنوع و انتخاب فردی شهروندان نمیتواند از زوال اقتدار خود بگریزد.