معمای ناپایداری قدرت در افغانستان

خوانش و نقد کتاب «پادشاه‌گردشی»، نوشته‌ی داوود ناجی

اطلاعات روز
اطلاعات روز

محمدحسین فیاض

پادشاه‌گردشی (واکاوی ناپایداری نظام‌های سیاسی در افغانستان)، اثر داوود ناجی، کتابی است که حدود سه ماه پیش در شهر بروکسل چاپ شده و دارای ۳۸۵ صفحه ‌است. ویرایش این کتاب را ایوب آروین، طرح جلد را حمید فیدل و صفحه‌آرایی آن را وحید عباسی انجام داده‌اند. نگارش و چاپ این اثر را به جناب ناجی گرامی تبریک می‌گویم.

کتاب با یک مقدمه آغاز شده؛ مقدمه‌ای که مانند کتاب‌های علمی به ضرورت تحقیق، شیوه تحقیق و اینکه به چه مباحثی پرداخته، آغاز نمی‌شود بلکه با یک خاطره‌ی نویسنده از سال ۱۳۸۰خ / ۲۰۰۱م، در کویته و خبرهای حمله به برج دوقلو در امریکا آغاز می‌شود و سرانجام پس از حمله‌ی امریکا به نیروهای طالبان، ناجی و دوستانش به کابل می‌روند و او به‌عنوان خبرنگار با بی‌بی‌سی شروع به فعالیت می‌کند. در عنوان دیگر (آگست ۲۰۲۱ فرودگاه دبی)، نویسنده خاطرات خارج شدن خود از افغانستان پس از تسلط دوباره‌ی طالبان را نوشته ‌است.

داوود ناجی از آن‌جا که ادبیات خوانده، ذوق و مطالعات کتب ادبی را در کارنامه‌ی خود دارد، گاه برخی مطالبش رنگ ادبی می‌گیرد و با ادبیات توصیفی، روز سقوط را چنین توصیف می‌کند: «خورشید کابل برای پنهان کردن چهره‌اش پشت کوه چهل‌دختران شتاب داشت. خورشید عبوس بود. انگار میلیون‌ها دل امیدوار را در آن دفن کرده باشی. چهره‌ی خورشید گرفته بود، ولی در رفتن شتاب داشت؛ انگار نمی‌خواست بیشتر از این بر فراز شهری که دیگر نمی‌شناختش، بماند- شهری که آن را سال‌های سال پرامید و پرتلاش و پرتقلا دیده بود، داشت فرومی‌ریخت» (ناجی، ص ۵۵).

داوود ناجی هدف خود از نگارش کتابش را چنین توضیح می‌دهد: «درباره‌ی این ۲۰ سال شاید بیشتر از هر مرحله‌ی دیگر تاریخ افغانستان، مقاله و کتاب نوشته شده باشد، اما تقریبا همه از زاویه دید ارگ و پنتاگون روایت شده ‌است و بیشتر آن‌ها را مقام‌های پیشین افغانستانی یا غربی نوشته‌اند که در نوع خود درست و قابل ستایش ‌اند.

در این کتاب اما نویسنده در پی این است که این ۲۰ سال را از زاویه دید شهروند روایت کند و نشان دهد تصمیم‌هایی که گرفته شدند، سررشته‌ها و سیاست‌هایی که اجرا شدند، چه تأثیری بر شهروندان گذاشت و، سرانجام، این‌که چرا بنای به ظاهر شکوهمند جمهوری اسلامی افغانستان چنین آسان فروپاشید. این کتاب چگونگی این فروپاشی را روایت نمی‌کند بلکه در پی چرایی آن است. افزون بر آن، در پی یافتن پاسخی به این سؤال مهم‌تر است که چرا افغانستان در کم‌وبیش نیم‌قرن گذشته سقوط بیش از هفت نظام سیاسی را تجربه کرده است؟ چرا افغانستان به لحاظ سیاسی تا این حد بی‌ثبات و ناآرام است؟» (همان، ص ۱۹).

در قسمت‌های اول کتاب با عنوان‌ کلی «گاه‌شمار سقوط» و زیرعنوان‌های «دسامبر ۲۰۱۸: بازگشت خلیل‌زاد»، «فبروری ۲۰۱۹: گفت‌وگو با طالبان»، «حاضران و غایبانِ میز گفت‌وگو»، «۲۹ فبروری ۲۰۲۰: توافق‌نامه‌ی دوحه»، «می ۲۰۰۴: این امریکا روزی خواهد رفت»، «۱۲ آگست ۲۰۲۱: در آستانه‌ی سقوط» و «۱۵ آگست ۲۰۲۱: روز سقوط»، برمی‌خوریم که تا صفحه ۵۹ کتاب را به خود اختصاص داده‌اند.

ناجی از آن جا که خود در متن حوادث بوده و تحولات سیاسی را از نزدیک دنبال کرده‌ است، روند به قدرت رسیدن طالبان، بازگشت خلیل‌زاد، توافق‌نامه‌ی دوحه و ضعف دولت اشرف ‌غنی را بررسی کرده ‌است.

در قسمت شروع مذاکرات دوحه می‌گوید: «با شروع مذکرات دوحه، در واقع طالبان به‌رسمیت شناخته شده و آنان با امریکایی‌ها رودررو نشستند. افزایش تلفات نیروهای مسلح از یک‌سو و حذف دولت افغانستان از گفت‌وگوهای دوحه و هم‌زمان سفرهای پی‌درپی هیأت طالبان به پایتخت‌های کشورهای منطقه، از نگاه تبلیغاتی و روانی این روایت را تقویت کرد که پس از این طالبان طرف اصلی امریکا هستند. این امر افزون بر افزایش تلفات نیروهای دفاعی و امنیتی افغانستان، فرار نفرات این نیروها را هم به‌‌شدت افزایش داد. در سوی دیگر، انگیزه برای پیوستن به صفوف طالبان از داخل افغانستان و مدارس دینی در پاکستان افزایش یافت» (همان، ص ۲۹).

نویسنده‌ی کتاب «پادشاه‌گردشی»، عمل نکردن طالبان به توافق «کاهش خشونت»، رفتن دولت به سمت وضعیت دفاع فعال، تقویت تئوری توطئه در درون نظام، پنهان‌کاری دولت راجع به نقطه‌ضعف‌های موجود به‌نام «غرور افغانی»، حضور ستون‌پنجمی‌ها در بدنه‌ی نظام، کاهش حملات هوایی امریکایی‌ها، خلع سلاح سیاسی، فساد گسترده و عدم دیدگاه واحد را به‌عنوان دلایلی ضعف شدید دولت می‌داند؛ مواردی که باعث شد روند موجود به نفع طالبان تمام شود (همان، صص ۲۸ تا ۳۲).

به نظر می‌رسد مباحث مهم‌تر کتاب از عنوان «اجلاس بن» آغاز می‌شود که به‌باور نویسنده‌ی کتاب، در آن اجلاس به منازعه‌ی قومی در افغانستان اعتراف شده است. او پس از بررسی این موضوع، «پیشینه‌ی منازعه‌ی قومی در افغانستان» و «خشونت در منازعه‌ی قومی» را بحث و تحلیل می‌کند. ناجی بررسی نظام‌های سیاسی افغانستان و منازعات قومی از زمان عبدالرحمان‌خان تا سقوط جمهوریت و حکومت اشرف‌ غنی را پی‌ می‌گیرد. به «جمهوری شاهانه» گریزی دارد و آن را تا نظام‌های ایدئولوژیک خلق و پرچم، دولت اسلامی و مطالب در خور توجه دیگر را تا زمان تشکیل دولت حامد کرزی، تشکیل لویه‌ جرگه و تدوین قانون اساسی را دنبال کرده و تحلیل می‌کند. بحث نقد قانون اساسی، نظام ریاستی و مشکلاتی که این نظام به‌وجود آورد در این کتاب پررنگ و خواندنی است.

نویسنده در زیرعنوان «می ۲۰۰۴: این امریکا روزی خواهد رفت»، خاطره‌ی جالبی را نقل می‌کند. ناجی که از قندوز برگشته و خبر شروع خلع سلاح را گزارش داده و ذوق‌زده‌ است، پدرش با پوزخند به پسر می‌گوید: «این امریکا روزی خواهد رفت». گویا او با خلع سلاح موافق نیست و با پسرش مخالفت می‌کند. داوود می‌گوید: «در ورزشگاه قندوز شمار زیادی از مردم عادی آمده بودند. رییس‌جمهور کرزی و هر دو معاونش از شروع یک “مرحله‌ی تازه” سخن گفتند. آنان تأکید کردند که سلاح پس از این تنها در اختیار ارتش و پولیس خواهد بود و گروه‌های سیاسی حق ندارند نیروهای مسلح داشته باشند.

پس از سخنرانی‌ها، خبرنگاران را به مقر فرماندهی جنرال داوود بردند. او مقداری نه چندان زیاد سلاح را به نشانه‌ی سلاح‌هایی که به مسئولان جمع‌آوری سلاح تحویل داده شد‌ است، نشان داد. بیشتر این سلاح‌ها روسی و زنگ‌زده بودند. بخشی از این سلاح‌ها خیلی قدیمی، غیرخودکار و به‌جامانده از دوران جنگ جهانی دوم بود. این سلاح‌ها را مردم در آغاز سال‌های جنگ با ارتش شوروی به کار گرفته بودند» (همان، ص ۳۹). از این دسته خاطرات که برخی دارای اطلاعات بسیار مهمی است، در این کتاب فراوان به چشم می‌خورد.

نویسنده در بررسی ریشه‌ی اختلافات داخلی در کشور دوباره به اجلاس بن در سال ۲۰۰۱ برمی‌گردد و با عنوان «اجلاس بن، ‌اعتراف به منازعه‌ی قومی» می‌نویسد: «در اجلاس بن تنها یک رویداد مهم اتفاق افتاد و آن این بود که همه‌ی طرف‌های سیاسی افغانستان برای اولین‌بار در حضور نمایندگان جامعه‌ی جهانی و سازمان ملل متحد به منازعه‌ی قومی قدرت به‌عنوان دلیل اصلی منازعه در افغانستان اعتراف کردند» (همان، ص ۶۰).

همچنین در ارتباط با همگرایی جهانی در ارتباط با افغانستان می‌نویسد: «همگرایی که پس از نشست بن به میان آمد، نه‌تنها در افغانستان بلکه در جهان بی‌پیشینه بود. روسیه راه انتقال تجهیزات ناتو به افغانستان از خاکش را باز کرد و جمهوری اسلامی ایران در پروژه‌ها به رهبری امریکا در یک قلم ۵۰۰ میلیون دالر برای بازسازی افغانستان کمک کرد. چین و هند نیز نه‌تنها مخالفتی نکردند بلکه برای سهم‌گیری در این توافق جهانی و مهم تلاش کردند» (همان، ص ۶۴).

اما به نظر ناجی، «عامل اصلی دوام منازعه در افغانستان، فرار از پذیرش این منازعه است. به‌ویژه افراد و گروه‌هایی که این منازعه را در زمان‌های مختلف رهبری کرده‌اند، از پذیرش این منازعه به‌عنوان یک واقعیت همواره فرار کرده‌اند» (همان، ص ۸۶).

داوود ناجی

داوود ناجی به ده سال آخر حکومت ظاهرشاه موسوم به دهه‌ی دموکراسی نگاه مثبت دارد و برآیند سیاست حکومت در این راستا را بر می‌شمارد. وی معتقد است که در آن زمان کشور مسیر توسعه را طی می‌کرد. اما «محمدظاهر شاه با همه‌ی این اصلاحات به نسبت بنیادی، تا حدودی به سنت سیاسی افغانستان، یعنی انحصار قدرت وفادار ماند. او فعالیت احزاب را در عمل آزاد گذاشت، اما قانون احزاب سیاسی را هرگز امضا نکرد تا هرگاه دلش خواست، بتواند از فعالیت احزاب جلوگیری کند» (همان، ص ۹۹).

او ردپای منازعه‌ی قومی را همچنان در حکومت احزاب خلق و پرچم دنبال کرده می‌نویسد: «اگرچه کشتمند دلیل اختلاف درون‌گروهی را ناشی از نگرش سیاسی-فلسفی اعضا و بنیان‌گذاران آن دانسته، اما در واقع، این اختلاف‌ها ریشه در منازعه‌ی قومی داشت. چنان‌ که در فصل گذشته توضیح داده شد، قومیت عنصر اصلی منازعه در افغانستان است. حزب دموکراتیک خلق با وجود گرایش‌های ایدئولوژیکش از این واقعیت سرسخت افغانستان به دور نمانده بود. اختلاف‌های درون‌گروهی این حزب تحت تأثیر همن واقعیت قرار داشت. صف‌بندی اعضای حزب در هر دو جناح خلق و پرچم به روشنی بیانگر این موضوع است» (همان، ص ۱۱۲).

داوود ناجی راجع به جهاد افغانستان و حمایت غرب با تکیه بر کتاب ترکی فیصل، جنرال پاکستانی، و چند منبع غربی اطلاعات خوبی را ارائه داده و این اطلاعات را تحلیل می‌کند. او به وضعیت نابسامان پاکستان در آن روزگار و این‌که گام بعدی شوروی پاکستان خواهد بود، می‌نویسد که پس از حمله‌ی شوروی، جنرال ضیاءالحق، حاکم نظامی پاکستان، به جنرال اختر وظیفه داد که فورا طرحی را برای مقابله با شوروی آماده کند. او در کم‌تر از یک هفته پس از «تحلیل وضعیت بسیار دقیق و موشکافانه مسائل و مواردی را برجسته کرد که هم منطق لازم را برای اقدام فوری و همه‌جانبه‌ی دولت‌های غربی داشته باشد و هم افکار عمومی در جهان اسلام را علیه شوروی بسیج کند. بنابراین، او طرح و تحلیلش را بر دو واقعیت جدی و مهم استوار کرد: مقابله با کمونیسم و دفاع از اسلام و مسلمانان در برابر تهاجم کفر. طرح جنرال اختر که مهم‌ترین عنصر آن حمایت همه‌جانبه از گروه‌های جهادی افغانستان در یک جنگ چریکی بود، از سوی دولت‌های غربی و کشورهای مسلمان به‌زودی پذیرفته شد. جنرال اختر برای اجرایی کردن این طرح وارد عمل شد. او در ماه جنوری، یعنی تنها دو هفته پس از هجوم ارتش سرخ به افغانستان، به عربستان سعودی، مهم‌ترین و ثروتمندترین کشور اسلامی رفت و با پادشاه و ولیعهد وقت عربستان سعودی و همچنین ترکی فیصل، همتای عربستانی خود، دیدار کرد…

…جنرال اختر دو روز در ریاض ماند و تیر را دقیقا به هدف زد و بازگشت. مقام‌های سعودی بدون درنگ دست به کار شدند و در کم‌تر از یک هفته احمد بادیب با دو میلیون دالر نقد، که در ۲۰ بوجی جابه‌جا شده بود، وارد اسلام‌آباد شد. ترکی فیصل می‌نویسد پول نقد به این دلیل انتخاب شد که هم کمک مالی عربستان توسط شوروی‌ها ردگیری نشود و هم این‌که “رهبران گروه‌های جهادی افغان عاشق اسکناس‌های ۱۰۰ دالری بودند”» (همان، ص ۱۲۴).

ناجی راجع به دوران حکومت مجاهدان با عنوان «دولت اسلامی؛ شکست در اوج پیروزی»، تحولات دهه‌ی هفتاد خورشیدی را پی ‌می‌گیرد و به دلایل ناکامی‌های این دولت اشاره می‌کند.

عنوان فصل دوره‌ی جمهوریت «در راه بازگشت به پادشاهی» است که در چند بخش آن را دنبال می‌کند. بحث اول را «لویه جرگه» تشکیل می‌دهد.
به نظر نویسنده، «بنیاد نظام جمهوری اسلامی افغانستان، که ۲۰ سال عمر کرد، در همین لویه جرگه گذاشته شد. از این‌رو، اگر بخواهم فرازوفرود این مرحله را بررسی و دلایل و عوامل سقوط نظام جمهوری اسلامی افغانستان را جست‌وجو کنم، باید از همین‌جا شروع کنم. این بررسی به ما امکان می‌دهد که ببینم بنیاد نظام جمهوری اسلامی افغانستان تا چه میزان مستحکم یا سست بود؟ قانون اساسی‌ای که این لویه جرگه تصویب کرد، چگونه بود؟ تا چه حدی با واقعیت‌های جامعه‌ی افغانستان همخوانی داشت؟ تا چه حد نواقصی‌ای که ساختارهای سیاسی گذشته‌ی افغانستان در خود داشت و باعث فروپاشی نظام‌های قبلی شده بودند، در این قانون رفع شده بودند؟» (همان، ص ۱۴۰). او افزون بر پرسش‌های یادشده، بیش از ده پرسش حقوقی، ساختاری و اجتماعی دیگر را مطرح کرده و تلاش می‌کند به همه یکایک جواب داده و نشان دهد که پَی‌سنگ دیوار نظام جمهوری در همان لویه جرگه و قانون اساسی ریخته شد. از همین‌رو است که وی هم در صفحات گذشته و هم در این‌جا آن چالش‌های بنیادی را برمی‌شمارد.

گفته شد که بحث بررسی قانون اساسی، از بخش‌های مهم این کتاب است. ناجی در این فصل می‌نویسد: «در این فصل به چند موضوع عمده نگاه خواهم کرد. در آغاز پایه‌های مشروعیت نظام را بررسی و سپس کارکردهای قانون اساسی را مرور خواهم کرد. در بخش پایانی اختیارات رییس‌جمهوری را در مقایسه با اختیارات پادشاه در قانون اساسی ۱۳۴۲ ارزیابی می‌کنم» (همان، ص ۱۶۷).

در ارتباط با نظارت درونی و بیرونی بر کارکرد نهادهای دولتی، بحث مفصلی را در این کتاب می‌خوانیم. نویسنده از این نظارت‌ها با عنوان «چرخه‌ی شکست نظارت» یاد کرده‌ است. او در این بحث نشان داده است که نظارت‌ها بر کارکرد نهادهای دولتی با چه چالش‌های قانونی و ضعف‌های دیگر همراه بوده ‌است که در نتیجه، آن‌گونه که باید در نظام دموکراتیک به وجود می‌آمد، اما در ۲۰ سال دوران جمهوریت به‌وجود نیامد.

بحث تطبیقی نظام قضایی افغانستان و نظارت بر اجرای قانون اساسی و مقایسه‌ی آن با نظام قضایی امریکا، فرانسه و غیره مطالب درخور توجه و نوی را با خود دارد و نشان می‌دهد که در افغانستان این نظارت بدون صلاحیت بوده ‌است. نویسنده پس از برشماری موارد ناکارآمدی نظارت‌ها در یک جمع‌بندی می‌گوید: «فشرده‌ی موضوع نظارت بر امور اجرایی نظام سیاسی این است که ساختار سیاسی افغانستان در دوران جمهوریت به‌گونه‌ای شکل گرفته بود که امکان نظارت اثرگذار و عملی در آن وجود نداشت. قوه مجریه به‌شدت متمرکز و قدرتمند بود و نظام نظارتی از کار افتاده بود، چرا که صلاحیت و صلابت لازم برای نظارت عملی در درون ساختار را نداشت» (همان، ص ۲۲۱).

در فصل «چرخه‌ی شکسته‌ی نظارت: نظارت بیرونی»، بحث نظارت برون‌ساختاری مانند احزاب سیاسی، جامعه‌ مدنی، رسانه‌ها و آزادی بیان را مطرح کرده، موانع ساختاری و مشکلات بی‌شماری که فراروی آن‌ها وجود داشته ‌است. به‌باور وی، از یک‌سو در نظام جمهوری برای ثبت قانونی احزاب سهولت ایجاد شده بود که باعث ریزش احزاب بزرگ شد و از سوی افراد زیادی حزب جدید به وجود آوردند، اما برای احزاب در انتخابات و نقش آنان در مجلس و غیره هیچ سهم قانونی وجود نداشت. از این‌رو بودونبود حزب در سرنوشت سیاسی کشور بی‌تأثیر بود.

در مورد رسانه‌ها و آزادی بیان، چالش‌های وجود داشت که آن‌ها را از کارآمدی لازم می‌انداخت. نویسنده در این ارتباط این پرسش‌ها را مطرح می‌کند: «آیا در دوران جمهوریت شاهد ایفای نقش واقعی رسانه‌ها به‌عنوان بخشی از چرخه‌ی نظارت بیرونی بر کارنامه‌ی حاکمیت بودیم؟ آیا رسانه‌ها در زمینه‌ی توسعه‌ی فرهنگی، نهادینه کردن فرهنگ نقد، تقویت تفکر انتقادی و شکستن تابوهایی که ذهنیت سنتی و قضاوت‌محور جامعه‌ی افغانستان بر آن استوار بود، موفق بودند؟ این سؤال پاسخ ساده‌ی آری یا نه ندارد بلکه یافتن پاسخ منصفانه نیازمند توضیح است» (همان، ص ۲۵۴).

نویسنده به پنج مورد مشکلاتی که در مسیر رسانه‌ها و آزادی بیان وجود داشته می‌پردازد و از جمله به «دیوارهای ضخیم سنت و مذهب» اشاره می‌کند که سنت و مذهب چه‌قدر مانع آزادی بیان شده بود. وی در این رابطه از سرنوشت پرویز کام‌بخش، علی محقق‌نسب، غوث زلمی و زمان احمدی یاد می‌کند که به کفرگویی، الحاد و ارتداد متهم شدند و برخی مانند زمان احمدی هفت سال زندان را سپری کردند.

فصل دیگر کتاب را «جنگ» تشکیل می‌دهد که با بحث «جایگزینی طالبان با طالبان» آغاز می‌شود. نویسنده، با آوردن بیانیه‌ی جورج بوش مبنی بر آغاز جنگ ۲۰ ساله‌ی امریکا و متحدان، ارائه‌ی آمار تلفات نیروهای ناتو، آمار تلفات نیروهای دولتی و مردم ملکی و هزینه‌ی سنگین جنگ، بحث این فصل را آغاز می‌کند و به تحلیل فرازوفرود جنگ ۲۰ ساله و این‌که چگونه طالبان دوباره به قدرت رسیدند می‌پردازد.

در بخش‌هایی از این بحث راجع به درک نکردن پیچیدگی‌های جامعه‌ی افغانستان از سوی ابرقدرت‌ها می‌گوید: «آنچه سبب شکست ابرقدرت‌ها در افغانستان می‌شود، ناتوانی نظامی آن‌ها نیست بلکه عدم درک پیچیدگی‌های جامعه‌ی افغانستان و بی‌اعتنایی‌شان به این پیچیدگی‌های منحصربه‌فرد است. این مسأله به‌ویژه در مورد شکست ارتش شوروی سابق در ۱۹۸۰ میلادی و شکست ناتو در ۲۰۲۱ بیشتر صدق می‌کند» (همان، ص ۳۲۱).

داوود ناجی سپس به بررسی عوامل کلیدی جنگ می‌پردازد و «جنگ بدون دشمن» را از عوامل سیاسی آن می‌داند. به‌باور او، «امریکا و ناتو در ظرف کم‌تر از سه ماه پس از آغاز حمله در خزان ۱۳۸۰، به هدف اول خود دست یافتند» (همان، ص ۳۲۲). از آن پس نیروهای امریکایی دنبال اسامه بن لادن و ایمن الظواهری به‌عنوان متهمان حمله‌ی یازدهم سپتامبر، ملا عمر و شماری از رهبران طالبان بودند و از سویی در پی گسترش حاکمیت حکومت جدید و تشکیل نیروهای مسلح افغانستان. از آن زمان به بعد است که مشکلات نیروهای ائتلاف آغاز می‌گردد.

پس از پیچیده شدن و گسترش جنگ «که دور از تصور نیروهای ناتو بود، کم‌کم این نیروها را دچار درماندگی و سرخوردگی کرد. وقتی طالبان کم‌کم به میدان‌های نبرد بازگشتند، وضعیت بدتر شد. سرانجام، کار به جایی رسید که در مواردی سربازان بریتانیایی در هلمند و سربازان استرالیایی در ارزگان به جنایات جنگی دست زدند» (همان، ص ۳۲۶). حامد کرزی که خود آشنا به فرهنگ قبیله و اوضاع جنوب بود در روز عید فطر گفت که طالبان «برادران ما هستند که از ما ناراضی ‌اند». او جست‌وجوی خانه‌به‌خانه و ورود نیروهای خارجی به خانه‌های مردم را ممنوع کرد. اما کرزی نتوانست منظورش را به جهانیان و مردم افغانستان به خوبی توضیح دهد. در نتیجه، «گفتمان برادران ناراضی» حامد کرزی در مورد طالبان، به‌صورت ناقص مطرح شد و این، موجب دوقطبی جامعه گردید (همان، ص ۳۲۸).

نویسنده‌ی کتاب «پادشاه‌گردشی» اظهار می‌دارد که «پس از کشته‌شدن بن لادن در سال ۲۰۱۱ میلادی، تعریف امریکا هم از دشمن و جنگ در افغانستان تغییر کرد. کار پایان یافته تلقی شد و آهنگ خروج و بازگشت به خانه نواخته شد. طالبان از رده‌ی جنگ با تروریسم در ادبیات رسمی امریکا بیرون شدند» (همان، ص ۳۳۴). اما پس از آن طالبان جنگ را به شاهراه‌ها و شهرهای بزرگ کشاندند. کنار جاده بمب‌گذاری کرده و حملات انتحاری را در شهرها افزایش دادند؛ هرچند قربانیان این اقدام‌ها بیشتر غیرنظامیان بودند. از این پس واقعا جنگی که با عنوان «مبارزه با تروریسم» آغاز شده بود، با وجود ادبیات دولت افغانستان، جنگ با «برادران ناراضی» بدون عنوان مانده بود. آنان دیگر «تروریست» نبودند؛ در حالی که در ادبیات امریکا «شورشی» تلقی می‌شدند.

عامل دوم ادامه‌ی جنگ، عامل نظامی و در واقع «ارتش امریکایی» است که به‌باور نویسنده، ارتشی که برای افغانستان ساخته شد، با سازوکار فرهنگی، اجتماعی و اقتصادی افغانستان سازگاری نداشت؛ چه این‌که همه‌ی امور ارتش براساس سیستم پیمانکاری راه‌اندازی شده و این هم موجب فساد شده بود و هم نیروهای مسلح افغانستان را همیشه وابسته نگه‌ داشت. به قول داوود ناجی، «درست است که سیستم پیمانکاری در امریکا نتیجه‌ی خوبی داده و ارتش امریکا حتا ساخت جت‌های جنگی خود را هم به شرکت‌های خصوصی سفارش می‌دهد، اما با توجه به زیرساخت‌های ابتدایی افغانستان و با توجه به ذهنیت و فرهنگ کار، تجارت و تولید، اعتقاد شخصی من بر این است که سیستم پیمانکاری در افغانستان جواب مثبت نمی‌دهد، چنان‌ که نداد. یادآوری یک نمونه می‌تواند این موضوع را به روشنی توضیح دهد. وقی خروج نیروهای امریکایی از افغانستان قطعی شد، دولت افغانستان از امریکایی‌ها درخواست کرد که اجازه دهند قراردادهای خارجی که کارشان تعمیر و حفظ و مراقبت تجهیزات هوایی است، در افغانستان بمانند. در آن زمان ارتش افغانستان به آن‌ها نیاز داشتند. پاسخ امریکایی‌ها این بود که آنان شهروندان امریکا هستند و نمی‌توانند آنان را در معرض خطر بگذارند. همه‌ی آنان به امریکا بازگشتند» (همان، ص ۳۳۹).

نویسنده‌ی کتاب راجع به عامل فرهنگی از «جنگ روایت‌ها» یاد می‌کند و بر این باور است که «طالبان مدعی بودند که برای “آزادی” کشور از “اشغال” نظامیان خارجی “جهاد” می‌کنند و جهاد نیز بر همگان “واجب” است». این در حالی بود که ناتو و نیروهای دولتی در خلق یک روایت متناسب با شرایط فرهنگی افغانستان ناتوان بودند. «ناتو و دولت افغانستان از دموکراسی، حقوق بشر، جامعه مدنی، نظام مردم‌سالار و حقوق شهروندی سخن می‌گفتند. این روایت به‌ویژه در سال‌های نخست برقراری نظام جمهوری و آغاز حضور ناتو برای درصد بالایی از مردم عادی جامعه‌ی افغانستان ناآشنا و دانستنش تا اندازه‌ای دشوار بود» (همان، ص ۳۴۵).

نویسنده پس از موشکافی دقیق آموزشی، فرهنگی و سیاسی ضعف روایت دولت جمهوری در نتیجه می‌نویسد: «بنابراین، دولت افغانستان و ناتو با همه یال و کوپالش در جنگ روایت‌ها شکست خوردند. جنجالی شدن انتخابات در نتیجه‌ی تقلب، دموکراسی و رأی و انتخابات را مسخره کرد. فراری شدن و زندانی شدن آدم‌ها برای نوشن مقاله‌ای، چهره‌ی کاریکاتوری آزادی بیان را به تصویر کشید…» (همان، ص ۳۵۱).

عنوان یا فصل دیگر کتاب «وابستگی» است که نویسنده در این فصل، وابستگی حکومت‌های افغانستان از زمان عبدالرحمان‌خان به بعد را نقد و بررسی می‌کند. سرانجام می‌نویسد: «پی‌آمد چنین وابستگی همه‌جانبه و گسترده فلج شدن جامعه است. جامعه‌ی افغانستان مانند جامعه‌های بدون دولت در کنترل کامل گروه تندرو است. این گروه با حاکم کردن نظام آپارتاید جنسیتی و سلطه‌ی مطلق‌العنان ایدئولوژیک و قشری همه‌ی آزادی‌ها و حقوق بنیادی مردم را سلب کرده و کشور را به انزوای کامل بین‌المللی کشانده است. از سوی دیگر، پس از سپری شدن چهار سال، هیچ اقدام یا حتا ابتکار عملی که بتواند این حاکمیت نامشروع و ضدانسانی را به چالش بکشد، دیده نمی‌شود» (همان، ص ۳۷۸).

نقد و بررسی

کتاب «پادشاه‌گردشی»، اگر نگویم بهترین کتاب در نقد شیوه‌های حاکمیت در افغانستان است، قطعا یکی از بهترین‌ها است. نویسنده‌ی کتاب، به شکل منسجم و متمرکز بر موارد چالشی انگشت گذاشته و ریشه‌های ساختار قدرت و نزاع سیاسی، اجتماعی و فرهنگی در افغانستان را بررسی کرده ‌است. در کنار برجستگی‌های خوب کتاب، لازم است به مواردی اشاره شود که اگر در این اثر رعایت می‌شد، کار بهتری ارائه می‌گردید.

الف، اشتباه تایپی
موقع خواندن کتاب، به چند مورد اشتباه تایپی برخوردم که اگر دقت شود احتمال آن وجود دارد بیشتر باشد. دو مورد از نظر می‌گذرد:
اشتباه تایپی کشتند/کشتمند، ص ۱۱۶.
نداشتد/نداشتند، سطر هفت، ص ۳۳۲.

ب، صفحه‌آرایی
پاراگراف اول، سطر پنجم، در صفحه‌آرایی، «ماست» (در عبارت “خط قرمز ماست”) از هم جدا آمده، «ما» در آخر سطر چهارم و «ست» در اول سطر پنجم آمده‌ است (همان، ص ۲۹۸).

پارگراف سوم، سطر دوم، «اهل‌ سنت» دو تقسیم شده ‌است، «اهل» در آخر سطر دوم و «سنت» در اول سطر سوم آمده‌ است (همان، ص ۲۹۸).
راجع به کشته‌ها و زخمی‌های نیروهای امریکا و متحدانش در یک جدول به ترتیب کشورها، فهرستی تهیه شده ‌است. در پایان کلمه‌ی «مجموع» آمده‌ است، اما آمارهای جدول، جمع نشده یا این‌که در صفحه‌آرایی افتاده ‌است (همان، ص ۳۱۸).

ج، ضعف ارجاعات کامل
راجع به آمار تلفات نیروهای مسلح افغانستان گفته شده که ۶۹ هزار نفر برآورد شده ‌است و ۸۰ درصد این آمار بین سال‌های ۲۰۱۴ تا ۲۰۲۱ بوده ‌است. اما تلفات غیرنظامیان برپایه‌ گزارش سازمان ملل متحد ۳۶۰ هزار نفر گزارش شده ‌است. آمارهای یادشده در حالی است که نویسنده هیچ رفرنسی نداده و منبعی را معرفی نکرده‌ است.

در مورد هزینه‌ی جنگ به سخنرانی جور بوش به آدرس «georgewbush-whitehouse.archive.gov» استناد شده که باز نمی‌شود (همان، ص ۳۱۵ و ۳۱۷).
جدا از موارد یادشده، در چندین جا لازم بود جناب ناجی سخنانش را مستند کند که راجع به آن بی‌توجهی شده ‌است. از جمله به متن سخنرانی خود در جنبش تبسم پیش از انتقال شهدای زابل به کابل اشاره کرده‌ است، اما صرفا گفته‌ است این سخنرانی را در اینترنت می‌توان یافت.

د، منابع
۱. در موارد زیادی کتاب «پادشاه‌گردشی» رویکرد پژوهشی و گاه نقل قول مستقیم دارد. لذا منابع آن در پاورقی آمده‌ است. بهتر بود منابع مورد استفاده به شکل کامل در آخر کتاب می‌آمد تا خواننده متوجه می‌شد کتاب از چه منابعی کمک گرفته ‌است و در پاورقی صرفا، شهرت، نام نویسنده و نام کتاب با شماره‌ی صفحه می‌آمد. افزون بر این‌که گاه این منابع به شکل ناقص آمده ‌است که در فهرست زیر موارد مسأله‌دار را بین پرانتیز آورده‌ام:
۲. کشتمند، سلطان‌علی، یادداشت‌های سیاسی و رویدادهای تاریخی، انتشارات نجیب کبیر، چاپ اول سال ۲۰۰۲ (نیاز به ذکر محل چاپ).
۳. وب‌سایت بی‌بی‌سی فارسی (نیاز به لینک خبر).
۴. فیصل، ترکی، دوسیه افغانستان، ترجمه‌ی عزیز حکیمی، چاپ انتشارات نبشت، سال ۲۰۲۱ (نیاز به ذکر محل چاپ).
۵. در دو مورد صرفا در پاورقی «فیصل، ترکی، دوسیه افغانستان» آمده، اما شماره‌ی صفحه بیان نشده ‌است.
۶. عبدالله شادان در مصاحبه ‌یحضوری با نویسنده. (در کجا و چه تاریخی؟)
۷. شرون، گری سی، مأموریت سقوط، نشر مرکز مطالعات صلح و توسعه، چاپ اول ۱۳۹۰ (در صفحه‌ی قبل که یادی از کتاب شده، پاورقی زده که این کتاب را اسدالله شفایی ترجمه کرده‌ است؛ در حالی که شکل درست آن چنین است: شرون، گری سی، مأموریت سقوط، ترجمه‌ی اسدالله شفایی، نشر مرکز مطالعات صلح و توسعه، چاپ اول ۱۳۹۰.
۸. مصاحبه‌ی حضوری نویسنده با محمدیونس قانونی (در کدام تاریخ و در کجا؟)
۹. دانش، محم سرور، درآمدی بر وضع و تصویب قانون اساسی، چاپ ۱۳۸۳ (نیاز به ذکر محل چاپ).
۱۰. قانون اساسی، منتشره‌ی وزارت عدلیه (کتاب است یا مجله؟)
۱۱. وزارت عدلیه، ۱۳۸۲: ( جریده رسمی). (این جریده رسمی هم باید با جزئیات بیشتر بیاید).
۱۲. احمدی، محم امین، مقاله، اساسی‌سازی در حقوق اساسی، مجله سینا، دانشگاه ابن سینا شماره ششم.
۱۳. جریده پکتیا، شماره سوم، سرطان ۱۳۵۱.
۱۴. بدخشی، محمدطاهر، مجموعه مقالات، ناشر: انستیتوت بدخشی، برلین، سال ۲۰۲۲.
۱۵. خلیل‌زاد، زلمی، فرستاده، از کابل تا کاخ سفید، ترجمه‌ی هارون نجفی‌زاده، انتشارات عازم، سال ۱۳۶۹ (نیاز به ذکر محل چاپ).

ه، دوگانگی تاریخ
نویسنده بیشتر تاریخ میلادی را مبنا قرار داده ‌است و کم‌تر اتفاق افتاده که براساس تاریخ خورشیدی و رسمی کشور، حوادث را درج کرده باشد. مثلا وقتی می‌نویسد: «در ۱۸ عقرب ۱۳۹۴ انتشار عکس‌های تکان‌دهنده‌ای در شبکه‌های اجتماعی، جامعه‌ی افغانستان و به‌ویژه هزاره‌ها را در شوک عظیم فرو برد. در میان عکس‌ها، عکس سر بریده‌ی یک دختر نُه‌ساله نیز بود» (همان، ص ۲۶۸)، خواننده تعجب می‌کند، چون ذهنش با تاریخ میلادی که غالبا در عنوان‌ها نیز آمده، عادت کرده‌ است. بهتر بود نویسنده‌ی کتاب، یک تاریخ را مبنا قرار می‌داد و یا در کنار آن معادل‌سازی می‌کرد. مانند: ۱۳۸۰ خ/ ۲۰۰۱م. یا ثور ۱۳۸۳خ/می ۲۰۰۴م، در عنوان: «می ۲۰۰۴: این امریکا روزی خواهد رفت».

اصولا ذکر تاریخ در عنوان شاید خیلی مناسب نباشد. می‌شد نویسنده چنین عنوانی بگذارد: «این امریکا روزی خواهد رفت»، اما در شروع پاراگراف اول می‌نوشت: در ماه ثور ۱۳۸۳ خ/می ۲۰۰۴م، خلع سلاح نیروهای مسلح غیرمسئول آغاز شد. یا اصلا روز دقیق تهیه خبر را می‌نوشت که مستند‌تر می‌شد.

و، نکته‌ی ویرایشی
کتاب مورد بحث روان و عالی ویرایش شده ‌است. اما من متوجه «واو عطف» بعد از «ویرگول»، بعد از آوردن حرف «که» و یا بعد کلماتی که آوردن آن غیرضروری به نظر می‌رسد در مثال‌هایی که خواهم آورد، نشدم. اتفاقا به نظر نگارنده، استفاده‌ی نامناسب از این‌گونه ویرگول در کتاب بسیار زیاد است. به چند نمونه توجه کنیم: «کتاب ترکی فیصل، جنرال پاکستانی، و چند منبع غربی اطلاعات خوبی را ارائه داده» (همان، ص ۱۲۴).

  • «شماری از دوستان من، که انگلیسی می‌دانستند» (همان، ص ۱۴).
  • «او، که در اصل پشتون و زاده‌ی ولایت لغمان در شرق افغانستان است» (همان، ص ۲۴).
  • «در دوحه، پایتخت قطر، بر سر سفره‌ی مشترکی نشستند» (همان، ص ۲۷).
  • «با هیجان تعریف کردم که، بالاخره» (همان، ص ۳۹)
  • «پرسش همه این بود که، سرانجام، چه خواهد شد» (همان، ص ۴۲)
  • «این زخم ناسور چنان فرساینده شد که، سرانجام، امریکا و هم پیمانانش…» (همان، ص ۶۵).

    روشن است که فلسفه‌ی به کاربردن ویرگول برای درنگ کوتاه، تفکیک دو نام، دو فعل پشت سر هم و غیره می‌باشد. اما مواردی که در این کتاب آمده، چیز جدید است که امیدوارم ویراستار محترم، توجیه و دلایل لازم را داشته باشد.

    ز، ساختار کتاب
    «پادشاه‌گردشی»، آمیخته‌ای از خاطره، تاریخ تحلیلی و نقد نظام‌های سیاسی افغانستان می‌باشد که تمرکز آن بیشتر روی نقد نظام جمهوری و بیان دلایل سقوط آن بوده ‌است. اما به نظر می‌رسد که بحث‌ها چینش لازم و یا ساختار منسجم را ندارد؛ هرچند درهم‌تنیدگی مطالب و گاه گریز لازم به تاریخ گذشته‌ی افغانستان این خلاء را پر می‌کند.

    چنان‌ که گفته شد، کتاب با عنوان «مقدمه» و بیان خاطره‌ی نویسنده از سال ۱۳۸۰خ/ ۲۰۰۱م آغاز می‌شود و او به کابل می‌رود، اما با عنوان فرعی دیگر، خاطرات سقوط را آنچه در کابل و فرودگاه دبی دیده، ادامه می‌یابد. بعد عنوان کلی «گاه‌شمار سقوط» می‌آید که در واقع یک فصل است، اما کتاب فصل‌بندی ندارد. این بحث با بازگشت خلیل‌زاد در سال ۱۳۹۷خ/ ۲۰۱۸م آغاز می‌شود و با ۱۵ آگست ۲۰۲۱ به پایان می‌رسد.

    عنوان بعدی «اجلاس بن» است که بر محور منازعه‌ی قومی می‌چرخد. آنگاه از عنوان کلی دیگر مانند: «جمهوری شاهانه» سخن می‌گوید که با زیرعنوان‌های: تجربه‌ی گذار به جمهوری در اروپا، زمینه‌ی تاریخی نظام جمهوری در افغانستان، تجربه‌ی مشروطیت در افغانستان و جمهوری شاهانه‌ی محمدداوود ادامه می‌یابد. سپس عنوان کلی «نظام‌های ایدئولوژیک؛ نبرد خدا و خلق» با زیرعنوان‌های: جمهوری دموکراتیک خلق، جهاد، دولت اسلامی؛ شکست در اوج پیروزی می‌آید .نقد و بررسی نظام جمهوری و حاکمیت ۲۰ ساله‌ی آن، بخش بزرگی از مباحث کتاب از صفحه‌ی ۱۳۷ تا صفحه‌ی ۳۸۵ را تشکیل می‌‌دهد.

    برداشت من این است که هم نویسنده خواسته ترتیب تاریخی را رعایت کند و هم رعایت نکند، اما از نظر محتوا، پیوندی میان مطالب برقرار کند. این کتاب اگر در دست من بود -با تأکید بر این‌که تخصص نگارنده، تاریخ است- حتما سیر تاریخی را رعایت می‌کردم. مثلا کتاب را با همان ذکر خاطرات رفتن از کویته به کابل شروع می‌کردم. از آن‌جا که ۲۰ سال یا خبرنگار و یا کنشگر سیاسی و فعال مدنی بودم، از نزدیک دستی بر آتش داشتم، بحث را از اجلاس بن شروع کرده و «گاه‌شمار سقوط» را در آخر می‌بردم که به‌صورت کلی، دولت افغانستان ضعف‌هایش را نشان داده بود. بعد خاطره‌ی سقوط را در آخر می‌آوردم و کتاب را به پایان می‌بردم. چنان که گفته شد، نویسنده به خوبی بین بحث‌ها ارتباط خوبی برقرار کرده‌ است و گاه به قول داستان‌نویسان، از تکنیک فلاش‌بک استفاده شده و یک‌باره خواننده را به عقب می‌برد.

    در پایان برای نویسنده‌ی کتاب آرزوی موفقیت می‌کنم و امیدوارم این سیاهه به درد چاپ بعدی بخورد و همچنین به‌زودی شاهد نگارش اثر دیگری از آقای ناجی باشیم.
با دیگران به‌‌ اشتراک بگذارید
بدون دیدگاه