آقا؛ تصویری از جایگاه سید در ولسوالی دولت‌یار

اطلاعات روز
اطلاعات روز

نبی ساقی

یادداشت نویسنده: این نوشته نه سیاسی است، نه قومی و نه نژادی، بلکه خاطره‌ای است که وضعیت اجتماعی و اعتقادی مردم یک محله را در برهه‌ای از تاریخ روایت می‌کند. امیدوارم کسی نتیجه‌ی قومی و سیاسی از آن نگیرد.

سید را در روستاهای ما، مردم عادی معمولا «اَغَه» یا «اَغَه‌ی جو» می‌گفتند و باسوادترها «آغا» یا «آغا صاحب» و اگر هم حاجی می‌بود، «حاجی آغا صاحب». البته کلمه‌ی «جان» نیز -ولو اگر آقا، سنش کلان می‌بود- بیشتر اوقات با اسم آقا، ترکیب می‌شد مثل «عبدالباقی جان آقا» یا «زلمی جان آقا». روستاهای ما سید نداشت. سیدها یا آقاها در دولت‌یار، سالی یک بار، معمولا از ولسوالی پُرچمن فراه می‌آمدند و به همین خاطر بسیار کمیاب بودند. پرچمن در گذشته‌ها بخشی از غور بوده، اما بعد از سال ۱۳۴۳ مربوط به ولایت فراه شده است. وقتی بزرگ‌تر شدم و جاهای بیشتری را بیرون از روستای خودمان دیدم، متوجه شدم که در دولت‌یار نیز یکی-دو خانواده سید زندگی ‌می‌کنند، اما راستش را بخواهید، مطابق همان ضرب‌المثل «آبِ درِ خانه»، مردم آقا/سید همان کسی را می‌دانستند که کم‌پیدا و دور از دسترس بود و فقط گاهی به روستا می‌آمد.

آقاها وقتی به روستاهای ما می‌آمدند، مردم پیشاپیش از طریق روستاهای دیگر خبر می‌شدند و تمام روستا، زن و مرد و کودک به استقبال آقا می‌رفتند. آقاها معمولا خلیفه‌ها و ملنگ‌هایی هم همراه خود داشتند که به صدای بلند و رسا و با اشعار عرفانی، بدون ساز و سرود، آواز می‌خواندند. این آوازخوانی‌ها در تحریک احساس و شور و جذبه‌ی مردم، نقش مهمی داشت. آقا و خلیفه‌ها و ملنگ‌ها معمولا سوار اسپ بودند و تعدادی از مردم هم البته پیاده دنبال‌شان می‌دویدند. مردم روستا، وقتی به آقاصاحب می‌رسیدند، دستانش را بوسه می‌دادند. آدم‌های مهم و سرشناس روستا، معمولا با آقا صاحب بغل‌کشی می‌کردند و بعد از آن دستان او را می‌بوسیدند، اما اطفال و جوانان و زنان فقط دست آقا را بوسه می‌کردند و بدون هیچ سلام‌وعلیکی، نوبت را به دیگران می‌دادند. کسی در مرحله‌ی اول، معمولا با ملنگ‌ها و خلیفه‌ها مانده نباشی نمی‌کرد، آنان فقط آواز می‌خواندند و وقتی مردم بیشتر شلوغ می‌کردند، شور و احساس آواز خود را بیشتر می‌کردند.

آقاها در هر روستا مریدان زیادی داشتند، اما برخی افراد و خانواده‌ها برای هر یک از آقاها، به‌صورت خاص و ویژه مرید بودند. کسی که مرید یک آقا بود، طبعا مرید آقای دیگری نبود. مریدهای خاص آقا، گاهی خودشان خلیفه هم بودند و گاهی ملنگ و گاهی هم از آدم‌های سرشناس روستا. خلیفه‌ها البته آدم‌‌های ملا و باسوادی بودند که در نبود آقا به مردم تعویذ و دعا هم می‌دادند و به‌صورت واقعی خلیفه بودند، اما ملنگ‌ها بیشتر آدم‌های بی‌سواد و متقی بودند که گاهی می‌توانستند باسواد هم باشند.

وقتی آقا به روستا می‌آمد تقریبا مشخص بود که به منزل چه‌کسی می‌رود چون این موضوع هرسال اتفاق می‌افتاد و مرید اصلی مشخص بود. خانواده‌ای که آقا به منزل آنان فرود می‌آمد البته میان روستا افتخار می‌کردند و بی‌نهایت خوشحال بودند.

خانه‌های ما در روستاها معمولا با قالین و گلم و توشک فرش شده بود. اما برای آقا صاحب، بالای توشک، لحاف یا کمپل جدید و پاکی هموار می‌کردند که محل نشستن آقا از دیگران متفاوت‌تر و بلندتر باشد. وقتی آفتابه و لگن می‌آمد تا دست‌های آقا را بشویند، آفتابه و لگن آقا جداگانه بود. بعد از شستن دست آقا، آبی را که به لگن ریخته بود، بدون این‌که با آب دستان دیگران آلوده کنند، می‌بردند پشت بام، یا جایی دور و محفوظ می‌ریختند تا زیر دست‌وپا نشود و مردم گناهکار نشوند. دست سایر مهمانان با لگن دیگر شسته می‌شد. غذا که می‌رسید، کاسه‌ی آقا به‌صورت خاصی، متفاوت از دیگران بود و معمولا گوشت بیشتری داشت. پیاله و چاینک آقا نیز خاص بود و برخی خانواده‌ها ظروفی داشتند که غیر از آقا برای کس دیگری از آن‌ها استفاده نمی‌کردند و از این سال تا سال دیگر، در جایی محکم نگه‌ می‌داشتند. یکی-دو شب دیگر که آقا در روستا می‌ماند، آدم‌های مهم و سرشناس روستا، یا مریدان دیگر، آقا و همراهانش را مهمان می‌کردند که تعدادی از بزرگان روستا نیز دعوت می‌شدند. هنگام رفتن آقا از روستا، بازهم خلیفه‌ها و ملنگ‌ها آواز می‌خواندند و مردم اشک می‌ریختند و گاهی یکی-دو کیلومتر زن و مرد و کودک، آقا را بدرقه می‌کردند. آقاهایی هم بودند که البته بدون خلیفه و ملنگ می‌آمدند و چندان تشریفات و کروفر نداشتند. اینان نیز در روستا، مریدانی داشتند و کسانی زیر دَم و دعای‌شان بود.

شب‌ها و گاهی حتا روزهایی که آقا در روستا بود، برنامه‌ای داشتند به اسم «حلقه بستن» و «جر رفتن». در این برنامه آقا در محل خود به‌صورت استوار می‌نشست و خلیفه‌ها و ملنگ‌ها شروع می‌کردند به آواز خواندن و «الله هو» گفتن. مردم روستا همه می‌آمدند و هرکدام‌شان پیش روی آقا زانو می‌زدند. آقا چیزی می‌خواند و سه بار با انگشت به سینه‌ی آن شخص می‌زد و الله می‌گفت که به آن «سبق تازه کردن» می‌گفتند. آدم‌ها جیغ می‌کشیدند و داخل اتاق غلت می‌زدند و الله می‌گفتند. خلیفه‌ها و ملنگ‌ها شور و جذبه را بیشتر می‌کردند. کسانی که غلت نمی‌زدند و جر نمی‌رفتند، می‌گریستند و زیر لب الله می‌گفتند. محافل حلقه بستن البته کاملا مردانه بود و زنان در آن راه نداشتند.

بعد از صبحانه، وقتی هواگرم‌تر می‌شد، زمانی بود که زنان و کودکان روستا، خانواده به خانواده می‌آمدند و آقا را در حضور خلیفه‌ها و ملنگ‌ها، از نزدیک زیارت می‌کردند و دستانش را می‌بوسیدند. وقتی دستان آقا را می‌بوسیدند معمولا بدون این‌که پشت خود را به‌سوی آقا بگردانند، عقب عقب می‌رفتند و از دروازه خارج می‌شدند. آقا، برای زنان و فرزندان هر خانواده حدود یکی-دو دقیقه یا بیشتر دعا می‌خواند و بعد بالای‌شان چُف می‌کرد که به آن «نثار کردن» هم می‌گفتند. برخی مردم مشکلات فرزندان یا زنان خود را نیز همین موقع با آقا در میان می‌گذاشتند که مثلا این پسرم درس‌های خود را خوب یاد نمی‌گیرد یا این پسرم شب در خواب راه می‌رود یا این دخترم مدتی است که سردرد دارد. آقا بالای آنان دعا می‌خواند و اگر لازم می‌دید تعویذ می‌داد و می‌گفت این تعویذ را چه تعداد و به چه رنگ‌هایی پوش کنند. کاغذهای دیگری نیز بود به اسم «آب کشیدنی» که گاهی تصویر پنجه‌ی انسان را هم با خود داشت و روی آن دعاها و اورادی نوشته شده بود. این آب کشیدنی‌ها را به مردم می‌دادند که آن را داخل پیاله‌ی آب بریزند و بنوشند.

یکی از مشکلات دائم روستا، در کنار کسانی که می‌گفتند جن و پری دارند، زنان یا زوج‌هایی بودند که اولاددار نمی‌شدند. اینان و خانواده‌های‌شان به‌صورت خاصی از آقاها می‌خواستند که دعا کنند تا خدا برای‌شان فرزند بدهد. آقاها به‌صورت ویژه این زنان را مورد توجه قرار می‌دادند و بالای‌شان می‌خواندند. زنی که از فلان آقا برای این منظور دعا و تعویذ گرفته بود، می‌گفتند زیر دَمِ فلانه آقا است. اگر این زن بعدا حامله می‌شد، مردم به کرامت و جایگاه این آقا، اعتقاد و باور بیشتری پیدا می‌کردند و به او احترام و قدر بیشتری انجام می‌دادند. یکی از فامیل‌های ما که زنش حامله نمی‌شد از آقایی دعا گرفته بود. بعدا وقتی صاحب فرزند شد، مثلا اسم پسر خود را شمس‌الله گذاشت. زنان خانواده، آن آقا را «آقای شمس‌الله» می‌گفتند. یعنی همان آقایی که باعث شده، خدا شمس‌الله را به آنان بدهد. من اسم اصلی آن آقا را نمی‌دانم چون او را به‌نام آقای شمس‌الله می‌شناختم.

همین آقای شمس‌الله، یک بار مرا گفت پسر فلانی، بیا مرید من شو. من چون در آن زمان طلبه بودم، برخی استادان ما که متأثر از سلفیت بودند، پشت سر آقاها حرف می‌زدند. شاید به همین دلیل بود که در محافل جر رفتن و حلقه بستن‌ نیز هیچ تغییری نمی‌کردم و جذب نمی‌شدم. وقتی آقای شمس‌الله به من گفت که بیا مرید من شو، بهانه آوردم که من از قبل مرید هستم. پرسید مرید کی هستی؟ یکی از آقا صاحب‌هایی را که در روستای ما خیلی به او ارادت داشتند و به کراماتاش باورمند بودند، نام گرفتم. آن آقا اتفاقا اندکی مریض‌احوال بود که برخی‌ها به زبان بی‌زبانی دور از مریدانش می‌گفتند کمی تکلیف اعصاب پیدا کرده، اما مردم روستاهای ما آن را به جمع کرامات و وجد و حالش حساب داشتند و نوعی بی‌خودی عرفانی درک می‌کردند. وقتی گفتم به فلانی مرید هستم، آقای شمس‌الله تبسم کرد و گفت «ای بچه‌ جو سخت ساده‌ای. او اگر چیزی می‌بود خدا اور نمی‌شرماند و دیوانه نمی‌کرد». این اولین‌باری بود که در زندگی از نظر اعتقادی در همان کودکی تکان خوردم. با خود گفتم ما با اینان این قدر اعتقاد داریم، اینان چرا پشت سر یک دیگر غیبت می‌کنند؟ هیچ وقت حرف او را نتوانستم فراموش کنم.

در کنار احترام و اعتقادی که مردم ما به سیدها داشتند، از نظر مالی نیز آمدن آقاها، برای‌شان مهم و معنادار بوده است. تمام خانواده‌ها قبل از رفتن آقا، همه به آقا پول یا گندم یا گوسفند یا گاو یا اسپ، هرکس قدر توانش، می‌آوردند که به‌نام «نیازی» یا «نیازی آقا صاحب» یاد می‌شد. برخی خانواده‌ها روغن زرد هم می‌آوردند که به آن «چراغی» می‌گفتند. وقتی آقا بالای افراد بیمار یا کسانی که اولاددار نمی‌شدند، می‌خواندند، پول یا چیز دیگری نیز می‌دادند که آن را به‌نام «پیش‌نَفَسی» یاد می‌کردند. خلیفه‌ها می‌گفتند هرقدر پیش‌نفسی بیشتر باشد، احتمال این‌که تعویذ و دعا فایده کند، بیشتر است. برخی از آقاها البته تعداد اندک شان، مردم را مجبور می‌کردند فلان چیز را به آنان نیازی بدهند. اگر مردم نمی‌دادند، آقاها می‌گفتند اگر ندهی ممکن است صدمه‌ای به مال و اولادت برسد. مردم اگرچه برخی اموال خود را خیلی دوست داشتند، اما از ندادن آن می‌ترسیدند. آقاهایی هم بوده‌اند و در دولت‌یار می‌آمده‌اند که به‌نام «آقاهای گرگ‌دار» معروف بودند. زمانی که من یادم می‌آید آنان دیگر نمی‌آمدند، اما نسل‌های قبل از ما، از آنان بسیار یاد می‌کردند. آقاهای گرگ‌دار به مردم روستا می‌گفتند فلان گوسفند خود را به من بده. اگر ندهی، گرگ‌های خود را می‌گویم شب به طویله‌ات بیایند. مردم حکایت می‌کردند که فلانی، فلان گوسفند خود را به آقا نداده بود، همان شب گوسفندش را گرگ خورد. روستا از آنان با احترامی آمیخته با ترس یاد می‌کرد. برخی آقاها هم نمی‌گفتند به شما صدمه می‌رسد، فقط می‌گفتند اگر فلان چیزرا ندهی، دعا نداده از خانه‌ات بیرون می‌شوم. دعا ندادن آقا، خودش برای مردم وحشتناک بود و احتمال می‌رفت که منجر به حوادث ناگواری شود. فقر هم البته بیداد می‌کرد و مردم لابد دچار تناقض محکمی می‌شدند. آقاها گاهی به آشتی دادن کسانی که در روستا از هم قهر بودند نیز همکاری می‌کردند. اسم گذاشتن به اطفالی که زمان حضور آقا در روستا تولد می‌شدند، یکی از فواید دیگر آمدن آقاها بوده است. من خودم هم زمانی تولد شدم که همان آقا، که به مصلحت گفتم مریدش هستم، به روستای ما آمده بوده. وقتی رفتند و به او گفتند نواسه‌ی ارباب را نام بگذارد، آقا گفته بود او را به‌نام یکی از فامیل‌های خود «غلام‌علی» نام می‌نهم. اما وقتی خبر را به خانه آورده بودند، خانواده این نام را به‌خاطر لفظ «علی» مخصوص مردم خاص دانسته و نپسندیده بودند. آقا صاحب هم به جای غلام‌علی، غلام‌نبی را انتخاب کرده بود. غلام‌علی و محمد‌علی و عبدالعلی در غور البته فراوان است و هر آقایی هم به هر حال فرزند «علی» شمرده می‌شود. هفت سال بعد وقتی برادرم تولد شده، بازهم همین آقاصاحب در روستای ما بوده و نام برادر مرا محمداحسان گذاشته که بعدا البته به احسان‌الله تغییر کرده است. امروزه در روستاهای ما نام‌های شاهنامه‌ای مثل فریدون و منوچهر و امثالهم بیشتر مروج است.

پسر این آقاصاحب، که در روستای ما تا حال طرفدارانی دارد، بعد از این‌که دانشگاه کابل را تمام کردم و به فیروزکوه به کار مشغول شدم، باری به روستای ما آمده بود. آقاها تمام مردم روستا را می‌شناسند و همیشه از احوال‌شان می‌پرسند. وقتی پرسیده بود که از فلانی چه‌کسی مانده. مردم مرا نام گرفته بودند که در مرکز ولایت است و فلان‌جا کار می‌کند. روزی که آقا صاحب به منزل مامای من در فیروزکوه آمده بود، گفته بود مرا هم پیدا کنند. من وقتی رفته بودم، دست آقاصاحب را بوسه نداده بودم که موجب ناراحتی و ناآرامی صاحب‌خانه و مردم شده بود. امروز می‌بود، شاید دست آقاصاحب را می‌بوسیدم، اما آن روز که هم جوان بودم و هم ملا و هم دانشگاهی، قضیه حتما فرق می‌کرده است.

چند سال بعد شبی در کابل در منزل کمشنر معاذالله دولتی مهمان بودم که آقاصاحب حریق، فرزند شاه محمدجان آقا که در فاریاب و غور و هرات و بادغیس خیلی شهرت دارد، هم آن‌جا مهمان بوده است. من و کوشانی آن شب زیاد گفتیم و خندیدیم. من وقتی فهمیدم مهمان، آقا است و توقع دارد که ما نزاکت‌ها را خیلی رعایت کنیم، بیشتر از پیش پر حرفی کردم و جوک گفتم و آقا صاحب را اصلا خوش نیامد. در همان هنگام که من و کوشانی و معاذالله دولتی در این کنج اتاق جروبحث داشتیم، در آن کنج اتاق مولوی عطامحمد فضلی، پسر جناب آقای احسان، رییس شورای ولایتی غور، به آقا صاحب و قاضی نجیب‌الله، زنگ زده بود. آقا صاحب که ما را گرم قصه دیده بود، به فضلی گفت کس دیگری هم از هم‌شهریان شما همین‌جا است ساقی می‌گویند چه می‌گویند، می‌شناسی؟ من صدای فضلی را شنیدم که از من تعریف کرد که بلی بلی استاد من است و چنین است و چنان است. آقا صاحب که شاید خیال می‌کرد من گرم قصه هستم، به فضلی گفت، استاد که این قدر ادب داشته باشد، شاگرد از او چه ادب یاد بگیرد!

بعدها من این قصه را جوک گفته، پیش رییس صاحب شورای ولایتی و دیگر دوستان آقاصاحب چندین بار حکایت کردم. گپ به آقاصاحب رسیده بود و دوستان لطف کرده بودند و از من به نیکی یاد کرده بودند. آقاصاحب سرانجام تلفونی به من تماس گرفت و خیلی قصه کردیم و گهگاهی هنوز محبت می‌کند و احوال می‌گیرد.

البته سلفیت و حنفیت متأثر از سلفیت سبب شده بود که پیروان آنان در غور خیلی در برابر سیدها موقف بگیرند. شاید در ولایت‌های دیگر هم همین‌طور باشد. این ملاهای حنفی متأثر از سلفیت که گاهی نزد مردم به‌نام ملاهای پاکستانی نیز یاد می‌شوند، در چند مسأله با سیدها مخالفت شدید کردند. یکی این‌که زنان چرا نزد آقاها می‌آیند و دست‌ آقا را می‌گیرند و می‌بوسند در حالی که محرم شرعی نیستند. مردان نیز به‌جز پدر و مادر و احیانا استاد، نباید دست کس دیگری را ببوسند که مخالف برابری انسان‌ها است. مالی که این‌ها به‌نام نیازی و چراغی و غیره از مردم می‌گیرند و گاهی مردم را مجبور می‌کنند، صبغه‌ی‌ شرعی ندارد. مردم فقیر و نادار هستند و گرفتن اموال‌شان، نادرست است. حلقه بستن‌ها و جر رفتن‌هایی که در روستاها خیلی مروج بود، این را نیز نوعی خرافات دانستند و علیه آن حرف زدند. برخی رفتارهای دیگر نیز در میان مریدان آقاها رواج یا شایعه بود که ملاهای جدید را خوش نمی‌آمد. مثلا وقتی من کودک بودم، در روستای ما آوازه بود که فلانه آقاصاحب، مریدهایی دارند که آتش می‌خورند و بالای آتش راه می‌روند اما نمی‌سوزند. کسان زیادی را می‌دیدم که می‌گفتند ما این صحنه‌ها را به چشم سر دیده‌ایم. البته در روستای ما هیچ وقت چنین اتفاقی نیفتاده و همان آقا نیز هیچ وقت به روستای ما نیامده است. اما آوازه و شایعه فراوان بود. این شایعات که نزد مردم نوعی کرامات پنداشته می‌شد، ملاهای جدید آن‌ها را خرافه می‌گفتند. در نهایت آمدن آقاها در روستاهای ما کم کم از میان رفت. من در مقام قضاوت نیستم که بگویم این اعمال خوب بودند یا بد بودند. یا این‌که مفید بودند یا مضر بودند. اما به هر حال بخشی از باورها و رسم و رواج مردم و بخشی از تاریخ سرزمین ما بودند. مردم همیشه باورها و عقاید خود را اصلاح و تعدیل می‌کنند. نسل‌های بعدی رفتار نسل‌های قبلی را فراموش می‌کنند و خیال می‌کنند در گذشته نیز همان باورهای وجود داشته که امروز رایج است. در حالی که باورها و نظام باورهای مردم سیال و متغیر است و اگر سرعت تحولات سیاسی و اقتصادی و علمی بیشتر باشد، تحولات و تعدیلات باورها نیز سریع‌تر انجام می‌شود.

با دیگران به‌‌ اشتراک بگذارید
بدون دیدگاه