مهاجرت؛ تداوم رنج یا راه رهایی؟

اطلاعات روز
Photo: Mehr

عاطفه سروری

در سال‌های اخیر، کم‌تر خانواده‌ای در افغانستان را می‌توان یافت که تجربه‌ی مستقیم یا غیرمستقیم مهاجرت را لمس نکرده باشند. مهاجرت دیگر یک پدیده استثنایی یا تصمیم فردی نیست، بلکه به بخشی از تجربه‌ی جمعی، سرنوشت تاریخی و حتا هویت اجتماعی مردم افغانستان بدل شده است. این واقعیت، ما را ناگزیر می‌کند که از سطح روایت‌های احساسی و روزمره فراتر برویم و به این پرسش بنیادی بیندیشیم که مهاجرت برای افغانستانی‌ها دقیقا چه معنایی دارد.

افغانستان امروز سرزمینی است که مهاجرت به بخشی از زیست روزمره و سرنوشت مردمش بدل شده است. از صف‌های طولانی پاسپورت در کابل گرفته تا قایق‌های کوچک و مرگ‌آفرینی که جوانان را در آب‌های مدیترانه می‌بلعد، مهاجرت دیگر یک انتخاب فردی نیست، بلکه یک وضعیت جمعی و جبری است. میلیون‌ها افغانستانی در ایران و پاکستان با هویت‌های شکننده، حقوق محدود و با خطر دائمی اخراج زندگی می‌کنند، صدها هزار نفر در اروپا و استرالیا در مهاجرت (تبعید) به‌سر می‌برند و شاید هزاران جوان در همین لحظه‌ای که این سطور نوشته می‌شود، برای یافتن راهی به بیرون از مرزها فکر می‌کنند یا آماده‌ی سفر می‌شوند. اما پرسش اساسی این است: آیا مهاجرت برای مردم افغانستان یک «رهایی» است یا تنها «تداوم زخم»؟ آیا خروج از سرزمین معنای آزادی دارد، یا صرفا تجربه‌ی بی‌ریشگی و تبعید را بازتولید می‌کند؟ برای فهم این وضعیت، نگاه اگزیستانسیالیستی و پسااستعماری می‌تواند ابزاری روشنگر و پاسخ‌گو باشند.

در فلسفه‌ی اگزیستانسیالیسم، به‌ویژه در اندیشه‌ی هایدگر، ریشه‌داشتن در «جهان» شرط اصلی برای معنا بخشیدن به وجود است. انسان تنها در پیوند با مکان، زبان و تاریخ خود می‌تواند «بودن» را تجربه کند. مهاجرت، از این منظر، تجربه‌ای از گسست است: فرد از بستر اصلی معنا‌بخش وجودی خود جدا می‌شود و در جهانی قرار می‌گیرد که به او نه به‌عنوان یک «خود»، بلکه به‌عنوان «دیگری» می‌نگرد. این تجربه‌ی بی‌ریشگی را امروز می‌توان در زندگی افغانستانی‌های مهاجر دید: جوانی که در ایران تنها تا پایان صنف ۱۰ حق آموزش دارد، کارگری که در پاکستان و ایران با کم‌ترین دستمزد و بیشترین تحقیر روزگار می‌گذراند، یا پناهنده‌ای که در اروپا در کمپ‌های موقت با برچسب «بی‌وطن» زندگی می‌کند. بی‌ریشگی در این‌جا نه یک استعاره، بلکه واقعیتی است که وجود فرد را تهدید می‌کند.

اما اگزیستانسیالیسم تنها بر فقدان ریشه تأکید نمی‌کند؛ در دل همین بی‌ریشگی، امکان بازتعریف معنا نیز نهفته است. سارتر می‌گوید انسان محکوم به آزادی است؛ یعنی حتا در تبعید و بی‌ریشگی، امکان انتخاب و معنا‌سازی دارد. افغانستانی‌های بسیاری این معنا را در مقاومت فرهنگی و تلاش برای بازسازی هویت یافته‌اند. مثلا، برنامه‌های فرهنگی و مذهبی، انجمن‌های فرهنگی مهاجران و شبکه‌های همبستگی که در تبعید، «خانه‌ای نمادین» می‌سازند. این‌ها نشان می‌دهد که مهاجرت اگرچه زخم است، اما می‌تواند به بستری برای زایش هویت تازه نیز بدل شود.

از سوی دیگر، نگاه پسااستعماری یادآوری می‌کند که مهاجرت مردم افغانستان را نمی‌توان صرفا در سطح فردی یا اگزیستانسیالیستی فهمید. مهاجرت امروز نتیجه‌ی مستقیم ساختارهای جهان نابرابر، حکومت نامشروع و میراث استعمار و مداخله‌های خارجی در افغانستان است. جنگ‌های نیابتی و اقتصاد وابسته به کمک خارجی، همه شرایطی را ساختند که در آن مردم افغانستان «شهروندان درجه‌دوم جهان» تلقی می‌شوند. در این منطق جهانی، بدن مهاجر افغانستانی همواره «دیگری» است: در ایران «اتباع بیگانه»، در اروپا تا مدت طولانی «پناه‌جوی غیرقانونی» و در کشورهای خلیج «کارگر موقت». بنابراین، مهاجرت نه‌تنها زخم داخلی افغانستان، بلکه نشانه‌ای از جایگاه حاشیه‌ای آن در نظم جهانی است.

این پیوند میان اگزیستانسیالیسم و پسااستعماری تصویری چندلایه ارائه می‌دهد: مهاجرت برای مردم افغانستان تجربه‌ی بی‌ریشگی است، زیرا آنان از زمین، زبان و تاریخ خود جدا می‌شوند. در عین حال، این بی‌ریشگی تنها نتیجه‌ی شرایط داخلی افغانستان نیست، بلکه در چارچوب نظام‌های جهانی نیز بازتولید می‌شود؛ نظام‌هایی که خواسته یا ناخواسته مهاجران افغانستان را سال‌ها در وضعیت انتظار، بی‌ثباتی شغلی و حاشیه‌نشینی نگه می‌دارند. از همین‌رو، مهاجرت مردم افغانستان را می‌توان هم تلاشی برای رهایی دانست و هم ادامه‌ی همان زخم‌های تاریخی، سیاسی و اقتصادی؛ رهایی از جنگ و تبعیض در وطن، اما مواجهه با تبعیض و حاشیه‌نشینی در دیار غربت؛ خروج از حصار طالبان، اما ورود به حصارهای حقوقی و فرهنگی مهاجرت.

نمونه‌های عینی این تناقض بسیار اند. خانواده‌ای که از افغانستان به ایران رفته است، از خطر مستقیم تهدید مرگ گریخته است، اما در حاشیه شهرها، بدون حق مالکیت و آموزش برای کودکانش، در فقر می‌ماند. جوانی که از کابل به آلمان می‌رسد، از دست طالبان رها می‌شود، اما سال‌ها در کمپ‌های پناهندگی یا بلاتکلیفی می‌ماند. این‌ها همه نشان می‌دهند که مهاجرت هرچند در لحظه‌ای رهایی‌بخش است، اما زخم‌های تازه‌ای می‌آفریند.

پرسش نهایی این است: آیا می‌توان فلسفه‌ی بی‌ریشگی را به نیرویی برای بازسازی بدل کرد؟ پاسخ آسان و مشخصی وجود ندارد. اما تجربه‌ی مردم افغانستان در مهاجرت نشان می‌دهد که در دل بی‌ریشگی، نوعی همبستگی نو و بازسازی هویت ممکن است. انجمن‌های فرهنگی، دانشگاه‌های آنلاین، حرکت‌های مدنی مهاجران در تبعید، برنامه‌های فرهنگی و مذهبی، همه نمونه‌هایی‌ اند از تلاش برای بازتعریف ریشه‌ها در شرایط بی‌ریشگی. این تلاش‌ها شاید نتوانند جایگزین کامل وطن شوند، اما می‌توانند نشان دهند که حتا در تبعید هم می‌توان معنایی تازه از «بودن» آفرید.

افغانستان امروز بیش از هر زمان دیگری با موج مهاجرت تعریف می‌شود. این موج را می‌توان به‌مثابه‌ی زخم دید: زخم جنگ، زخم تبعیض، زخم فقر. اما هم‌زمان، می‌توان آن را امکانی برای بازتعریف هویت نیز دانست. مهاجرت از افغانستان نه کاملا رهایی است و نه صرفا تداوم زخم و رنج، بلکه ترکیبی از هر دو است. فلسفه‌ی بی‌ریشگی در این‌جا ما را وادار می‌کند بپرسیم: افغانستانی بودن در قرن بیست‌ویکم یعنی چه؟ آیا در وطن بی‌سرزمین بودن، یا در مهاجرت بی‌ریشه زیستن؟

شاید پاسخ قطعی و ساده‌ای وجود نداشته باشد، اما آنچه روشن است این است که تجربه‌ی مهاجرت، امروز به بخش جدایی‌ناپذیر از هویت معاصر افغانستانی بدل شده است. افغانستانی بودن در قرن بیست‌ویکم، بیش از هر چیز، تجربه‌ی زیستن میان دو جهان است: میان خاطره وطن و واقعیت غربت، میان امید به رهایی و استمرار رنج. اگر این وضعیت را تنها به‌عنوان «فاجعه» ببینیم، بخشی از حقیقت را نادیده گرفته‌ایم؛ و اگر آن را صرفا «فرصت» بدانیم، باز هم از عمق زخم‌ها غافل مانده‌ایم.

از این‌رو، مهاجرت نه پایان رنج است و نه نفی کامل آن، بلکه عرصه‌ای است که در آن رنج و امکان، فقدان و بازآفرینی، هم‌زمان حضور دارند. شاید معنای افغانستانی بودن امروز، نه در داشتن یک جغرافیای ثابت، بلکه در توانایی بازساختن معنا در دل بی‌ثباتی‌ها باشد؛ تلاش پیوسته برای ریشه‌دواندن در زمینی که همواره در حال لغزش است.

از روزنامه‌نگاری مستقل حمایت کنید

محدودیت‌های گسترده بر رسانه‌ها و فضای عمومی در افغانستان، دسترسی شهروندان به اطلاعات مستقل را محدود کرده است. در چنین شرایطی، «اطلاعات روز» متعهدانه و مستقل به کار خود ادامه می‌دهد تا حقیقت قربانی خاموشی و فراموشی نشود.

ما وابسته به هیچ قدرتی نیستیم و تنها برای مردم می‌نویسیم.

مأموریت ما افشای فساد، بازتاب صدای سرکوب‌شدگان، تقویت پاسخگویی صاحبان قدرت، و پشتیبانی از چشم‌اندازی است که در آن همه شهروندان افغانستان از حقوق و آزادی‌های برابر برخوردار باشند و در صلح زندگی کنند.

خبرنگاران ما در شرایط دشوار و گاه خطرناک فعالیت می‌کنند تا گزارش‌های دقیق، منصفانه و مبتنی بر واقعیت منتشر شود و روایت‌های مردم به حاشیه رانده نشود. تداوم این کار، به حمایت مخاطبان و حامیان مستقل وابسته است.

هر کمک، فارغ از میزان آن، به ادامه روزنامه‌نگاری مستقل کمک می‌کند. اگر امکان کمک مالی ندارید، همرسانی این درخواست و تشویق دیگران به حمایت نیز سهمی مهم در تقویت این مسیر دارد.

در کنار حقیقت بایستید
از اطلاعات روز حمایت کنید

برای حمایت اینجا کلیک کنید
با دیگران به‌‌ اشتراک بگذارید
بدون دیدگاه