طبقه‌بندی رنج؛ سیاست نجات و منطق بشردوستانه

اطلاعات روز
Photo: AI Generated

نویسنده: روح‌الله طاهری


در آگست ۲۰۲۱، هواپیماهای تخلیه از کابل یکی‌یکی بلند می‌شدند. در همان لحظه، در پشت صحنه، دولت‌های غربی فهرست‌هایی را آماده کرده بودند؛ فهرست‌هایی از «شناخته‌شده‌ترین‌ها». کسانی که نام‌شان در ایمیل‌های سازمان‌های حقوق بشر آمده بود، در کنفرانس‌های بین‌المللی دیده شده بودند، یا وکیل، مشاور و ترجمان بودند. در یک کلام، کسانی که بلد بودند رنج را به زبانی ترجمه کنند که برای گوش غربی قابل فهم باشد. این پروسه تا کنون هم جریان دارد. کسانی که درون نهادها، واسطه‌ای دارند و یا زبان بشردوستانه را یاد می‌گیرند و می‌توانند رنج‌شان را ترجمه کنند، قابل نجات تشخیص داده می‌شوند. اما دختر خردسال که در ازدواج اجباری به عقد یک پیرمرد درمی‌آید، هیچ‌وقت قابل نجات شناخته نمی‌شود. و یا کسی سراغ دخترانی را که از کوچه‌ها ربوده شدند، نمی‌گیرد. ساختار، از پیش تعیین می‌کند که چه‌کسی در منطق بشردوستانه «دیده» می‌شود و چه‌کسی دیده نمی‌شود. این مقاله می‌کوشد منطق و سازوکار پروژه‌ی بشردوستانه در افغانستان را موشکافی کند.

منطق ترحم: چه‌کسی واجد شرایط است؟

دیدیه فاسون، جامعه‌شناس، در مفهوم «عقلانیت بشردوستانه» نشان می‌دهد که ترحم یک احساس خنثا نیست، بلکه نوعی رژیم حکمرانی است. ترحم نیاز به یک قربانی، یک روایت و یک رنج قابل ترجمه دارد. نوعی از سرمایه‌ای است که توسط یک عده، در ساختارهای جهانی توزیع می‌شود. این سرمایه، برای کسانی که آن را اداره می‌کنند، کار می‌کند. «قربانی مشروع» که فاسون از آن یاد می‌کند، خودش یک محصول است: محصولی که مداخله را تأمین بودجه و حضور را توجیه می‌کند. بدون قربانی قابل تشخیص، پروژه‌ای وجود ندارد. بدون پروژه، نهاد نخواهد بود. این چرخه به خودی خود انگیزه‌ای برای حفظ وضع موجود ایجاد می‌کند. سیستمی که برای ادامه‌اش، به قربانی نیاز دارد.

در افغانستان، این سرمایه به‌ شکل بسیار خاص و نابرابر توزیع شده بود. مدافع حقوق بشری که در کابل کار می‌کرد و با روزنامه‌نگاران غربی مصاحبه می‌داد، یاد گرفته بود چگونه رنج خود را در قالب‌هایی بیان کند که برای مخاطب اروپایی قابل فهم باشد: با مفاهیمی مانند «آزادی بیان»، «برابری جنسیتی» و «دموکراسی». این زبان را می‌دانست. در مقابل، معلم زنی که در روستاهای بدخشان، قندوز یا دایکندی به دختران درس می‌داد و هیچ‌گونه دسترسی به سازمان‌های بین‌المللی نداشت، این زبان را نمی‌دانست.

در همین چارچوب، بسیاری از خبرنگارانی که در ولایت‌های دوردست کار می‌کردند نیز نسبت به خبرنگاران شهرهای بزرگ، کم‌تر در فهرست‌های تخلیه قرار گرفتند. کار آنان و رنجی که متحمل می‌شدند، در معرض تهدید، سانسور و سرکوب، به‌هیچ‌وجه کم‌تر از کسانی نبود که «محافظت شدند». اما آنان هرگز در شبکه‌هایی قرار نداشتند که زبان بین‌المللی حقوق بشری را به آنان منتقل کند. به همین دلیل، رنج‌شان مرئی نبود؛ یعنی در تعریف نهادهای بشردوستانه و سفارت‌خانه‌ها قابل مشاهده و قابل شناسایی نبود. در نتیجه، امکان تبدیل رنج به سرمایه‌ی قابل ترحم را نداشتند.

انکار نمی‌شود که بسیاری از کسانی که از طریق نهادها تخلیه شدند، در معرض تهدید واقعی بودند. اما پرسش این است: در افغانستان چه‌کسی در خطر نبود؟ جز افرادی که با طالبان همکاری داشتند یا به آنان نزدیک بودند، تقریبا همه در وضعیت تهدید قرار داشتند. بنابراین، رابطه میان «در خطر بودن» و «محافظت شدن» ارتباط مستقیمی با میزان آسیب‌پذیری نداشت و ندارد. آنچه تعیین‌کننده است، قابلیت مرئی‌سازی رنج است؛ قابلیتی که محصول سال‌ها دسترسی به شبکه‌های بین‌المللی، آموزش، زبان و موقعیت اجتماعی است. این توانایی، محصول دسترسی نابرابر به شبکه‌ها و نهادهایی بود که خودشان زبان را تولید می‌کنند. در نتیجه، برخی گروه‌های اجتماعی، از جمله براساس طبقه، جنسیت یا موقعیت شهری، بیشتر در معرض دیده‌شدن و در نتیجه «نجات» قرار گرفتند و برخی حذف شدند؛ چه در سطح مذهبی و قومی و چه در سطح جنسیتی.

استرابیسم بشردوستانه

والنتینا ویرگوتنی، در پژوهش‌های مردم‌شناسانه‌اش در بنین آفریقا، از مفهوم «استرابیسم بشردوستانه» استفاده می‌کند؛ یعنی نهادهای بین‌المللی یا سلطه را می‌بینند یا عاملیت را، نه هر دو را باهم. مثلا یک زن را قربانی می‌بینند که منتظر نجات است، یا قهرمانی که نماد مقاومت است. آنچه نمی‌بینند، کسی است که نه قربانی محض است و نه قهرمان پرهیاهو؛ بلکه در سکوت، با محاسبه‌ی دقیق خطر، در دل روابط خانوادگی و ساختارهای پیچیده‌ی قدرت، تصمیم‌های سخت روزمره‌ی بقا را می‌گیرد. نمونه‌اش در افغانستان زنی است که می‌داند آرایشگری در فضای عمومی خطر دارد؛ آرایشگاه را به داخل خانه می‌برد، آن را از «فضای عمومی ممنوع» عبور می‌دهد، اما آرایشگری را رها نمی‌کند.

پیش‌تر از ویرگوتنی، لیلا ابولغد، مردم‌شناس فلسطینی-امریکایی در کتاب «آیا زنان مسلمان نیاز به نجات دارند؟» به این مسأله پرداخته بود. او این ساختار را «زبان نجات» می‌نامد. زبانی که هم قربانی می‌سازد و هم مداخله‌گر. قربانی‌ای که نیاز به نجات دارد و نجات‌دهنده‌ای که حق مداخله دارد. زنانی را که در دل روابط قدرت، سازوکارهایی برای بقا را خلق می‌کنند، نادیده می‌گیرد. بربنیاد تحلیل او، بعد از ۱۱ سپتامبر، وضعیت زنان افغانستان به استدلال اخلاقی مداخله‌ی نظامی تبدیل شد. این زبان، عاملیت زنان را حذف می‌کرد؛ چون خود ساختار به این حذف نیاز داشت. اگر زنان افغانستان کنشگر باشند، دیگر چه‌کسی نیاز به نجات دارد؟

در افغانستان، این کوری ساختاری اثرات مستقیم داشت؛ به‌خصوص در عملیات تخلیه. معیار انتخاب برای فهرست‌های تخلیه، به‌طور ضمنی، بربنیاد مرئی‌بودن در شبکه‌های بین‌المللی تعریف شده بود. سازمان‌های غیردولتی فهرست‌های‌شان را بربنیاد کارمندان و همکاران خود تهیه کردند. دولت‌ها افرادی را که با سفارت‌خانه‌ها در تماس بودند، در اولویت قرار دادند. در نتیجه، معیار واقعی انتخاب، به‌ جای این‌که «چقدر در خطر هستی»، «چقدر به ما نزدیک بوده‌ای» بود. این انتخاب یک تبعیض طبقاتی آشکار بود، اما با زبان بشردوستانه پنهانش می‌کرد. کسی که در دسترس خارجی‌ها بود و حقوق دالری دریافت می‌کرد، «مدافع حقوق بشر در خطر» لقب گرفت. کسی که در مکتب محلی تدریس می‌کرد و حقوق ناچیزی از دولت افغانستان می‌گرفت، در هیچ دسته‌بندی نگنجید.

این شکاف‌ها، کارکردهایی فراتر و حتا خطرناک‌تر نیز دارند. امروز زنانی که به نهادها و سفارت‌خانه‌ها دسترسی داشتند و موفق به خروج از افغانستان شدند، اکنون به تریبون‌های بین‌المللی راه یافته‌اند؛ در کشورهای مختلف سخنرانی می‌کنند و روایت‌های‌شان از خروج از افغانستان، آنان را به چهره‌هایی قهرمان، قابل تقدیر و شایسته‌ی جوایز تبدیل کرده است. در مقابل، در روایت همان رسانه‌ها و نهادهای غربی، زنان داخل افغانستان، به‌ویژه زنانی که با برقع و زیر شلاق زندگی می‌کنند، اغلب به‌عنوان چهره‌هایی منفعل و قربانیان نیازمند نجات بیرونی معرفی می‌شوند. این دو تصویر، با وجود ظاهر متضاد، در عمل یک کارکرد مشترک دارند: هر دو، زندگی روزمره، انتخاب‌های واقعی و شکل‌های پیچیده‌ی قدرت و عاملیت زنان را از دید خارج می‌کنند.

این الگو در بازنمایی زنان افغانستانی در رسانه‌های غربی به‌ روشنی قابل مشاهده است. زن افغا‌نستانی یا در قالب «قربانی تحت سلطه‌ی طالبان» ظاهر می‌شود، یا در قالب «مبارز شجاع» که باید مورد تقدیر و اعطای جوایز قرار گیرد. آنچه گم است، زن عادی‌ای است که در بازارهای هرات یا کابل، در میان محدودیت‌های اقتصادی و اجتماعی، در حال تصمیم‌گیری روزمره برای بقا است؛ زنی که نه در قالب قربانی می‌گنجد و نه در قالب قهرمان، بلکه کنشگری پیچیده در دل ساختارهای متعارض قدرت است.

این نامرئی‌سازی پی‌آمدهای سیاسی مستقیم دارد. زمانی که تنها زنانی که به تصویر «مبارز شجاع» نزدیک‌تر اند، واجد شرایط حمایت بین‌المللی شناخته می‌شوند، بخش بزرگی از زنان افغانستان عملا از میدان و حمایت کنار گذاشته می‌شوند. رد این سازوکار را می‌شود در جامعه‌ی دیاسپورا هم دید. وقتی یک کنفرانس بین‌المللی از یک زن افغانستانی دعوت می‌کند تا «صدای زنان افغانستان» باشد، این نمایندگی باز هم بربنیاد همان منطق نابرابر شکل می‌گیرد؛ بربنیاد همان روابطی که حضور خارجی‌ها در دوران جمهوریت تولید کرده بود. این فاصله فقط یک مسأله‌ی نمایندگی نمی‌تواند باشد؛ بلکه فاصله با واقعیت عینی یک جامعه است. آیا کسی که در دوران جمهوریت در دسترس خارجی‌ها، کارمندان دولت و واسطه‌های نهادهای بین‌المللی بوده، به زبان دادوستد این شبکه‌ها مسلط شده، و در بسیاری موارد پول و امکانات بیشتری در اختیار داشته، می‌تواند از زنان دوردست زابل تا بدخشان، از هرات تا کنر که زیر تیغ و شلاق طالبان زندگی می‌کنند، نمایندگی کند؟

برعکس، این افراد یک زبان خاص را یاد گرفته‌اند؛ زبانی که نهادهای بین‌المللی آن را تولید و بازتولید می‌کنند. این زبان، خودش بخشی از سازوکار تولید پروژه شده است؛ پروژه‌هایی که رنج را به کالای دادوستد و امتیاز سیاسی تبدیل می‌کنند. حتا در سطح روایت، راوی معمولا تحصیل‌کرده‌ترین، شهرنشین‌ترین و از نظر اقتصادی مرفه‌ترین بخش جمعیت است. اکثریت واقعی، همان‌هایی که رنج‌شان پیچیده‌تر، ساختاری‌تر و کم‌تر «داستانی» است، در این چرخه جایی ندارند؛ همان‌هایی که در برابر روابط قدرت و خشونت طالبان، فقط برای بقا دست‌وپا می‌زنند.

نتیجه: نقد بدون فرار

در مطالعات فمینیستی، جنبش عدالت بازتولیدی این درس را مدت‌ها است می‌داند: حق انتخاب بدون حق بقا، و حق بقا بدون شرایط مادی شایسته، معنا ندارد. در افغانستان، این درس شکل سیاسی‌تری پیدا کرد: حق نجات بدون توانایی بیان رنج، وجود نداشت. بشردوستی غربی این رنج را از سیاست تهی کرد. از یک مسأله‌ی ساختاری که ریشه در توزیع نابرابر زبان، دسترسی و موقعیت اجتماعی دارد، یک مسأله‌ی فنی ساخت: چه‌کسی در فهرست است، چه‌کسی واجد شرایط است. این قاب‌بندی از پیش تعیین می‌کرد کدام رنج اصولا قابل دیدن است. و آنچه در این قاب نمی‌گنجید، نادیده گرفته شد که اکنون در معرض حذف قرار دارد. این نقد، بشردوستی را رد نمی‌کند. اما نقد آن را ضروری می‌داند و نقد جدی آن، مستلزم بازتعریف معیارهای «آسیب‌پذیری»، صداقت درباره‌ی محدودیت نمایندگی، و مهم‌تر از همه، تغییر در خود پرسش است. به‌ جای پرسیدن این‌که «چه‌کسی قابل نجات است؟»، باید پرسید چه ساختاری تعیین می‌کند کدام رنج اصولا قابل دیدن، شنیدن و نجات‌دادن باشد.

اکنون، چند سال از آگست ۲۰۲۱ گذشته است. دخترانی که از کوچه‌ها توسط طالبان جمع‌آوری و به جای نامعلوم منتقل شدند، هنوز در هیچ فهرستی نیستند. کسی نمی‌داند در کجا هستند، با چه رنجی زندگی می‌کنند، یا اصلا زنده‌اند. رنج‌شان واقعی است، اما ترجمه‌ناپذیر مانده است. این ترجمه‌ناپذیری، بیرون از سیستم نیست؛ محصول همان نظمی است که رنج را طبقه‌بندی می‌کند.

از روزنامه‌نگاری مستقل حمایت کنید

محدودیت‌های گسترده بر رسانه‌ها و فضای عمومی در افغانستان، دسترسی شهروندان به اطلاعات مستقل را محدود کرده است. در چنین شرایطی، «اطلاعات روز» متعهدانه و مستقل به کار خود ادامه می‌دهد تا حقیقت قربانی خاموشی و فراموشی نشود.

ما وابسته به هیچ قدرتی نیستیم و تنها برای مردم می‌نویسیم.

مأموریت ما افشای فساد، بازتاب صدای سرکوب‌شدگان، تقویت پاسخگویی صاحبان قدرت، و پشتیبانی از چشم‌اندازی است که در آن همه شهروندان افغانستان از حقوق و آزادی‌های برابر برخوردار باشند و در صلح زندگی کنند.

خبرنگاران ما در شرایط دشوار و گاه خطرناک فعالیت می‌کنند تا گزارش‌های دقیق، منصفانه و مبتنی بر واقعیت منتشر شود و روایت‌های مردم به حاشیه رانده نشود. تداوم این کار، به حمایت مخاطبان و حامیان مستقل وابسته است.

هر کمک، فارغ از میزان آن، به ادامه روزنامه‌نگاری مستقل کمک می‌کند. اگر امکان کمک مالی ندارید، همرسانی این درخواست و تشویق دیگران به حمایت نیز سهمی مهم در تقویت این مسیر دارد.

در کنار حقیقت بایستید
از اطلاعات روز حمایت کنید

برای حمایت اینجا کلیک کنید
با دیگران به‌‌ اشتراک بگذارید
بدون دیدگاه