نویسنده: گ. متین
افغانستان سالها است که درگیر جنگهای نظامی و سیاسی است، اما شاید عمیقترین و خطرناکترین شکاف، نه در میدانهای نبرد، بلکه در ذهن و روان شهروندان این سرزمین ریشه دوانده است. «شکاف فرهنگی» -فاصله میان دو قطب اصلی هویتی کشور؛ یعنی زیستجهان فارسیزبانان و پشتوزبانان- میتواند در بلندمدت به مراتب خطرناکتر از هر سلاحی باشد؛ زیرا حضور همزمان این دو فرهنگ در جامعهی کمسواد افغانستان، به جای تعامل و پذیرش همدیگر، تهدید و خطر برای همدیگر تلقی گردیده است. این پدیده ضدفرهنگ، خود نیز به یک فرهنگ تبدیل شده است. اما امروز با بازگشت طالبان به قدرت، این شکاف دیگر فقط یک پدیده تدریجی نیست؛ بلکه به یک خط مقدم فعال و شتابدهندهی فاصله تغییر ماهیت داده است.
فرهنگ؛ نرمافزاری که رفتار ما را هدایت میکند
فرهنگ مجموعهی پیچیدهای از باورها، ارزشها، هنجارها، زبان، نماد و آدابورسومی است که انسان بهعنوان عضو یک جامعه فرا میگیرد. برخلاف تصور رایج، فرهنگ ارثی و ژنتیکی نیست؛ بلکه «نرمافزار ذهنی» جامعه محسوب میشود که، بدون آگاهی ما، به رفتارها جهت میدهد. فرهنگ تعریف میکند چه چیزی خوب یا بد، درست یا نادرست، ممکن یا ناممکن است.
تغییر فرهنگ دشوارترین اما بنیادینترین راه تغییر جامعه است. تجربهی زیستن سالهای اول زندگی، شبیه ساخت حجرههای بنیادین بیولوژیکی آدمی در شخصیت او، بهگونهی نهادینه میشود که حتا تحصیلات عالی و مطالعهی کتابهای بسیار نیز در بزرگسالی، تأثیر آن را خنثا نمیکند. اطلاعات به راحتی در حافظه ذخیره میشوند. تجربهی فرهنگی در جان و روان آدمی ریشه میدواند.
افغانستان؛ سرزمین دو جریان هویتی متفاوت
در جغرافیای افغانستان، دو هویت فرهنگی بزرگ در کنار هم جریان دارند.
۱. فارسیزبانان: میراث زبان فارسی با پیشینهای غنی در علم، تاریخ، فلسفه، هنر و تمدن که همچنان در حال تحول و ارتباط با جهان است. فارسیزبانان (تاجیکها، هزارهها و بخش بزرگی از اوزبیکها) در این بستر تنفس میکنند.
۲. پشتوزبانان: سوی دیگر این فرهنگ مبتنی بر زبان پشتو میباشد که، به دلایل تاریخی -از جمله قرارگیری مناطق پشتوننشین در مسیرهای دورافتاده، محرومیت از سرمایهگذاریهای آموزشی و توسعهای در دهههای اخیر و ساختار قبیلهای سنتی- نتوانسته همگام با تحولات جهانی پیش برود. بسیاری از مناطق پشتوننشین امروز، از نظر معیشتی و فکری، تفاوت چندانی با وضعیت ۱۰۰ سال قبل ندارند. این مسأله نه از سر تقصیر یا ذات فرهنگ پشتو، بلکه ریشه در عوامل تاریخی و سیاسی دارد. اما پیآمد آن واقعی و دردناک است: «دو جامعه در یک کشور، با دو سرعت متفاوت به آینده نگاه میکنند.»
وقتی بزرگان یک فرهنگ، حاکمیت طالبان را میپذیرند
اینجا به تناقضی آشکار برمیخوریم. بسیاری از رهبران و روشنفکران پشتون -از اشرف غنی و حامد کرزی گرفته تا زلمی خلیلزاد و محمدحنیف اتمر- در مرکزهای علمی برتر جهان تحصیل کردهاند. کتابهای بیشمار خواندهاند و با مدرنیته آشنا هستند. بااینحال، الگوی رفتاری آنان هنوز بهشدت متأثر از همان فرهنگی است که در کودکی تجربه کردهاند.
آنچه این تناقض را آشکار میکند، پذیرش حاکمیت طالبان توسط طیف وسیعی از نخبگان پشتون است. در حالی که بسیاری از آنان هرگز نمیتوانند بپذیرند یک شخصیت مدنی مثل داکتر عبدالله عبدالله از طریق انتخابات و رأی مردم به ریاستجمهوری برسد. این رفتار را به سادگی نمیتوان با «خیانت» یا «فروتنی سیاسی» توضیح داد. این تفاوت در باورهای بنیادین دربارهی مشروعیت قدرت است- دقیقا همان چیزی که فرهنگ، در اعماق ذهن برای ما تعریف کرده است.
آینده: شکافی که روزبهروز عمیقتر میشود
واقعیت تلخ این است که این دو جریان فرهنگی نه به هم نزدیک میشوند، بلکه هر روز از هم دورتر میگردند. فرهنگ فارسیزبانان بهدلیل ارتباط با جهان بیرون، دسترسی به منابع علمی و هنری و تحول در سبک زندگی، به جلو حرکت میکند. در مقابل، فرهنگ مسلط بر مناطق پشتوننشین فاقد ابزارهای لازم برای رشد و خودتجدیدی است.
نتیجهی طبیعی این روند، افزایش فاصلهی نسلها است. شکاف فرهنگی میان نسل امروز با نسل پیش از خود، از شکاف میان نسلهای گذشته بیشتر است. متأسفانه شکاف میان نسلهای آینده باز هم عمیقتر خواهد شد. چنین فرآیندی هر کشوری را به سمت چندپارگی و در نهایت تجزیه سوق میدهد.
بنزین بر آتش؛ حاکمیت طالبان و شتابدهی به تجزیه
اما آنچه شکاف فرهنگی را از یک «بیماری مزمن» به یک «التهاب ملی» تبدیل کرده، وضعیت کنونی افغانستان زیر حاکمیت طالبان است. امروز این گروه نهتنها هیچ اقدامی برای کاهش شکافهای فرهنگی انجام نمیدهد، بلکه هر روز بنزین بیشتری بر آتش میریزد.
نگاهی به واقعیتهای امروز کافی است:
«محرومیت سیستماتیک زنان از تعلیم و تحصیل»، دختران بالاتر از صنف ششم و دانشجویان زن از دانشگاهها طرد شدهاند. این یعنی نیمی از جامعهی فارسیزبان و پشتوزبان از حق بنیادین یادگیری محروم میشوند، اما ضربه به جوامعی سنگینتر است که به آموزش مدرن وابستهتر اند.
«افزایش تعصب قومی»، سیاستهای تبعیضآمیز در استخدام، انتصابات و تخصیص منابع، همگی به نفع یک قوم خاص (پشتونها) طراحی شده است. قومیتهای دیگر (تاجیک، هزاره، اوزبیک، ترکمن و…) به شهروندان درجهی دوم تبدیل شدهاند.
«افزایش تعصب مذهبی و قرائت افراطی از اسلام»، طالبان تفسیری خشونتآمیز، متحجر و ضدعلم از دین ارائه میدهند که با فرهنگ غنی و متعادل اسلامی بسیاری از مردم افغانستان در تضاد است. این تفسیر افراطی، هرگونه گفتوگوی فرهنگی را ناممکن میسازد.
«تمرکز مطلق قدرت در کنترل قوم پشتون»، تمام منصبهای کلیدی از رهبری طالبان (هبتالله آخوندزاده) تا کابینه، والیان، قوماندانان نظامی و حتا قاضیها، همگی از درون یک قوم و اغلب از یک شاخه قبیلهی خاص گزینش میشوند. این «انحصار قومی قدرت» پیام روشنی به سایر اقوام میدهد: «شما در کشور خود سهمی ندارید.»
نتیجهی این وضعیت، چیزی جز تشدید احساس تبعیض، بیگانگی و خواست جدایی نیست. هر روز که زنان از مکتب دور میمانند، هر روز که یک تاجیک یا هزاره برای یک شغل ساده رد میشود، هر روز که طالبان به نام اسلام خشونت میورزند، هر روز که قدرت بیش از پیش در یک قوم متمرکز میشود، «گرمای آتشی که افغانستان را خواهد سوزاند بیشتر میگردد».
جامعهشناسان میگویند زمانی که یک گروه قومی، قدرت را «مال خود» بداند و سایر گروهها را «رعیت» یا «بیگانه» تلقی کند، دیگر کشوری در کار نخواهد بود- فقط یک قلمرو تحت سلطه وجود دارد. و قلمروهای تحت سلطه، سرانجام یا با شورش فرو میپاشند یا با جدایی.
راهکارهایی برای گریز از فاجعه؛ آیا هنوز دیر نشده؟
اگر افغانستان میخواهد کشور یکپارچه باقی بماند -که در شرایط کنونی بسیار نامحتمل به نظر میرسد- باید اقدامات فوری و بنیادین انجام دهد:
۱. «پایان فوری محرومیت آموزشی زنان»، بدون حضور نیمی از جمعیت در نظام آموزش، نه پیشرفت ممکن است و نه همبستگی ملی.
۲. «تمرکززدایی از قدرت و توزیع عادلانهی منصبها میان همهی اقوام»، شکستن انحصار قومی تنها راه بازسازی اعتماد است.
۳. «برنامهی درسی ملی و متوازن»، که به جای تحمیل یک خوانش افراطی از دین، دانشآموزان را با غنای فرهنگهای گوناگون و اسلام معتدل آشنا کند.
۴. «سرمایهگذاری جدی در زیرساختهای آموزشی و رسانهای در مناطق محروم پشتوننشین»، نه برای برتریجویی فرهنگی، بلکه برای کاهش شکاف توسعهی تاریخی.
۵. «تشویق گفتوگوهای روشنفکری میان نخبگان اقوام مختلف»، بدون تابو و با پذیرش این واقعیت که هر فرهنگی، هم نقاط قوت دارد و هم ضعفهای تاریخی.
اما واقعیت تلخ این است: «حکومت طالبان نهتنها هیچیک از این راهکارها را دنبال نمیکند، بلکه دقیقا برخلاف جهت آن گام برمیدارد.»
سخن پایانی
تفاوت فرهنگی بهخودیخود بیماری نیست. بسیاری از کشورهای موفق جهان با تنوع قومی و زبانی زندگی میکنند. اما زمانی تفاوت به بیماری مهلک تبدیل میشود که با «باور به برتری یک فرهنگ بر دیگری»، «انحصار قدرت در دست یک قوم»، «تحمیل یک قرائت افراطی از دین» و «نابودی نسل تحصیلکرده (بهویژه زنان)» همراه گردد.
طالبان با سیاستهای کنونی خود، نهتنها شکاف فرهنگی را درمان نمیکنند، بلکه هر روز با سرعت بیشتری کشور را بهسوی تجزیهی حتمی پیش میبرند. شاید سؤال دیگر این نباشد که «آیا افغانستان تجزیه خواهد شد؟» بلکه این باشد: «کی و چگونه؟»
امروز، روشنفکران، سیاستمداران و شهروندان عادی -بهویژه آنانی که خارج از کشور زندگی میکنند و صدایی دارند- با یک پرسش اساسی روبهرو هستند: آیا میتوان جلو ریختن بنزین بر آتش را گرفت؟ یا اینکه باید برای روزی آماده شد که این آتش نقشهی افغانستان را برای همیشه تغییر دهد؟