نویسنده: مهشید نجار
صورت نخست: آگاهی و زایش خصومت
در جهان خام طبیعت، هیچ موجودی از «بودن» دیگری رنج نمیبرد. درخت کنار درخت میروید، بیآنکه حضور هم را توهینی متافیزیکی تلقی کنند. حیوان، دیگری را یا طعمه میبیند یا خطر؛ رابطهاش مستقیم، غریزی و عاری از پیچیدگی آگاهی است. اما انسان، از لحظهای که توانست خود را در آیینه ذهن مشاهده کند، وارد قلمروی شد که در آن، وجود دیگران دیگر صرفا یک واقعیت بیرونی نبود، بلکه مسألهای برای هستی او شد. آنچه انسان را از طبیعت جدا کرد، فقط عقل نبود؛ بلکه زخمی بود که عقل بر پیکر هستی وارد کرد. آگاهی، پیش از آنکه روشنایی باشد، شکافی بود در آرامش بودن.
از همینجا، دیگری به بحران دائمی بدل میشود. انسان نه در تنهایی، بلکه در برخورد با نگاه دیگری از خویش آگاه میشود. هگل این لحظه را همچون میدان نبردی میبیند که در آن هر آگاهی میکوشد مرکزیت خود را تثبیت کند. «من» فقط زمانی معنا مییابد که از سوی «تو» تصدیق شود، اما همین تصدیق، همزمان استقلال مطلق «من» را ویران میکند. در اعماق هر خودآگاهی، میلی پنهان به مطلقبودن وجود دارد؛ میلی که میخواهد جهان از منظر او تعریف شود. حضور دیگری، این میل را محدود میکند. از همین رو، خصومت نه انحرافی در روابط انسانی، بلکه یکی از شرایط بنیادین آن است.
نفرت، پیش از آنکه هیجان باشد، تجربهای وجودی است؛ لحظهای که انسان درمییابد جهان، کاملا در اختیار او نیست. دیگری، همچون دیواری در برابر ارادهی ما قد میکشد. او خواست خود را دارد، سکوت خود را دارد، رنج خود را دارد، و همین استقلال، برای آگاهی انسانی تحملناپذیر میشود. شوپنهاور، این وضعیت را نه با زبان اخلاق، بلکه با زبان نیرو توصیف میکند. در دستگاه فکری او، زندگی چیزی جز تپش بیامان اراده نیست؛ ارادهای که هیچگاه آرام نمیگیرد و هر حضور تازهای را به میدان تزاحم تبدیل میکند. انسانها به یکدیگر نزدیک میشوند، اما نه از سر هماهنگی ناب، بلکه از دل کمبود. هر فرد، در ژرفای وجود خود، شکافی حمل میکند و میپندارد دیگری قادر است آن را پر کند. اما همین انتظار، بذر فروپاشی را از آغاز در خود دارد؛ زیرا هیچ انسانی نمیتواند بار ناتمامی متافیزیکی انسان دیگر را بر دوش بکشد.
به همین دلیل، نزدیکی انسانی همیشه حامل خشونت خاموش است. انسان، در رابطه، فقط با دیگری روبهرو نمیشود؛ او با محدودیت خویش نیز مواجه میشود. دیگری، هرچقدر هم محبوب باشد، در نهایت یادآور این حقیقت است که ما کافی نیستیم. این ناکافیبودن، سرچشمهی بسیاری از رنجهای پنهان انسانی است. ما اغلب تصور میکنیم از افرادی بدمان میآید که با ما تفاوت دارند، در حالی که نفرت عمیقتر معمولا از دل شباهت و نزدیکی زاده میشود. فرد دور، هنوز وارد قلمرو درونی ما نشده است؛ اما انسان نزدیک، به بخشهایی از ما دسترسی پیدا میکند که حتا خودمان نیز از آنها میگریزیم.
در همین نقطه، نیچه وارد صحنه میشود؛ نه همچون روانشناس احساسات، بلکه همچون کالبدشکاف غرور انسانی. او نشان میدهد که بسیاری از دشمنیهای انسان، از زخمیشدن ارادهی معطوف به قدرت سرچشمه میگیرند. انسان، غالبا از کسانی متنفر میشود که امکان دیگری از بودن را پیش چشمش میگذارند. فرد نیرومند، ضعف ما را عریان میکند؛ فرد خلاق، سترونی ما را؛ فرد بیباک، ترس ما را. در چنین لحظهای، نفرت به واکنشی علیه حقیقت بدل میشود. انسان، بیش از آنکه از شرارت بترسد، از افشا شدن میترسد.
صورت دوم: صمیمیت و ویرانی تصویر
عشق، در آغاز، بیش از آنکه مواجهه با یک انسان باشد، آفرینش یک افسانه است. ما دیگری را کشف نمیکنیم؛ او را تفسیر میکنیم، بازسازی میکنیم، و در سکوت ذهن خویش از او پناهگاهی برای نجات خود میسازیم. انسان، وقتی عاشق میشود، در واقع بخشی از امیدهای گمشدهی خود را بر چهرهای بیرونی میافکند. معشوق، در نخستین لحظهها، بیشتر شبیه امکان است تا واقعیت؛ امکانی برای فرار از تنهایی، برای خاموشکردن اضطراب، برای التیام شکافهایی که آگاهی در وجود ما ایجاد کرده است.
اما واقعیت، دیر یا زود، از زیر این معماری خیال سر برمیآورد. انسان نزدیک، اندکاندک از وضعیت نمادین خود خارج میشود و دوباره به موجودی متناهی بدل میگردد؛ موجودی با ضعفها، تردیدها، تناقضها و فرسودگیهای خویش. آنچه در این لحظه فرو میریزد، فقط تصویر دیگری نیست؛ بخشی از ساختار معنایی ما نیز ویران میشود. از همین رو، بسیاری از نفرتهای عاطفی، در اصل واکنشی اند به مرگ یک توهم.
انسان معمولا نمیتواند بپذیرد که خود سازندهی آن تصویر بوده است، بنابراین، ویرانی رویا را به گردن دیگری میاندازد. او تصور میکند معشوق تغییر کرده، در حالی که اغلب این تصویر ذهنی او بوده که دیگر توان مقاومت در برابر واقعیت را ندارد. صمیمیت، همان فرآیندی است که طی آن، فاصله میان خیال و حقیقت کمتر و کمتر میشود، تا جایی که هیچ پناهی برای توهم باقی نمیماند. در این مرحله، رابطه وارد قلمرو خطر میشود. زیرا انسان، تا زمانی که بتواند بخشی از خویش را پنهان کند، احساس امنیت میکند. اما نزدیکی واقعی، مرزهای پنهانکاری را از میان میبرد. فرد صمیمی، آرامآرام به تاریکترین اتاقهای روان ما راه پیدا میکند؛ به ترسهایی که هرگز بیان نشدهاند، به حسادتهایی که پشت نجابت پنهان ماندهاند، به اضطرابهایی که سالها در سکوت رسوب کردهاند. همین شناخت متقابل است که رابطه را هم عمیق میکند و هم خطرناک.
سارتر، رابطهی انسانی را صحنهای میبیند که در آن، انسان دائما میان سوژهبودن و ابژهشدن در نوسان است. نگاه دیگری، ما را از مرکز جهان شخصیمان بیرون میکشد و در برابر داوری قرار میدهد. شرم، محصول همین لحظه است؛ لحظهای که انسان ناگهان خویش را از بیرون تجربه میکند. در روابط نزدیک، این تجربه دائمی میشود. انسان صمیمی فقط ما را نمیبیند؛ او ما را به خاطر میسپارد، تفسیر میکند و در حافظهی خویش حمل میکند. هیچ چیز برای آگاهی سنگینتر از این دوام دیدهشدن نیست. از همین رو، صمیمیت گاه به جای آرامش، احساس خفگی تولید میکند. انسان، پس از مدتی، از شفافیت بیش از حد خسته میشود. او نیاز دارد بخشی از وجودش همچنان ناشناخته بماند، زیرا راز، آخرین سنگر فردیت است. هنگامی که فرد احساس میکند دیگری بیش از اندازه به او نزدیک شده، میل به فاصله آغاز میشود؛ نه لزوما از سر بیعلاقگی، بلکه برای حفظ بقای روانی خویش.
روانکاوی، این وضعیت را صرفا مسألهای مربوط به اکنون نمیداند. رابطههای عاطفی، اغلب میدان بازگشت گذشتهاند. انسان، در مواجهه با فرد نزدیک، فقط با او روبهرو نیست؛ او دوباره با ترسهای اولیهی خود مواجه میشود: ترس طردشدن، ترس رهاشدگی، ترس بیارزشبودن. به همین دلیل، شدت خشم در روابط صمیمی، اغلب نامتناسب با اتفاقات ظاهری است. آنچه فوران میکند، فقط یک رنج لحظهای نیست؛ تاریخ دفنشدهای از اضطراب است که ناگهان راه خروج پیدا کرده است.
صورت سوم: نفرت بهمثابهی آیینه
در عمیقترین سطح، انسان از دیگری متنفر نیست؛ او از آن بخشی از خویش بیزار است که دیگری آشکار میکند. دیگری، آیینهای است که انسان در آن، محدودیتهای خویش را میبیند. این محدودیت، صرفا اخلاقی یا روانی نیست؛ ساختار خود هستی انسانی است. ما موجودات متناهی، وابسته و آسیبپذیریم، اما آگاهی هرگز با این وضعیت آشتی کامل نمیکند. در درون هر انسان، میلی خاموش به فرارفتن از محدودیت وجود دارد؛ میلی که میخواهد کامل باشد، کافی باشد، شکستناپذیر باشد. حضور دیگری، این رویا را نابود میکند.
هایدگر انسان را موجودی «افکنده» مینامد؛ موجودی که بدون انتخاب وارد جهانی شده که معنای نهاییاش را نمیداند. این افکندهبودن، نوعی بیخانمانی بنیادین ایجاد میکند. ما در جستوجوی پناه بهسوی یکدیگر میرویم، اما هیچ انسانی نمیتواند خانهی نهایی انسان دیگر باشد. از همینرو، رابطهی انسانی همیشه ترکیبی است از اشتیاق و ناکامی.
در سطح زیستی نیز، انسان برای پیوند ساخته شده است. علوم اعصاب نشان دادهاند که طرد اجتماعی همان نواحی مرتبط با درد جسمانی را فعال میکند. رهاشدگی، برای مغز، فقط استعارهای شاعرانه نیست؛ زخمی واقعی است. اما آنچه انسان را از حیوان متمایز میکند، این است که او فقط درد را تجربه نمیکند؛ او معنای درد را نیز حمل میکند. همین معنا، رنج انسانی را عمیقتر میسازد. نفرت، در نهایت، نوعی مقاومت در برابر حقیقت است؛ حقیقت نابسندگی. ما از کسانی بیزار میشویم که ضعفهای خاموش ما را برملا میکنند یا امکانی از زیستن را نشان میدهند که جرأت تحققش را نداشتهایم. به همین دلیل، نزدیکترین انسانها گاه خطرناکترین آیینهها میشوند. آنها بیش از هر فرد دیگری توانایی دارند تا لایههای دفاعی ما را کنار بزنند و ما را در برابر خویش قرار دهند.
انسان، موجودی است که بدون دیگری فرومیپاشد، اما در کنار دیگری نیز هرگز به آرامش مطلق نمیرسد. او میان دو میل متضاد معلق است: میل به یکیشدن و میل به حفظ فاصله. عشق، تلاشی برای عبور از تنهایی است، اما همین عبور، خطر ازدستدادن خویشتن را در خود حمل میکند. به همین دلیل، در سایه هر صمیمیتی، اضطرابی خاموش حرکت میکند.
بلوغ، نه نابودی نفرت، بلکه فهم منشأ آن است. انسان بالغ کسی نیست که هرگز از دیگری خشمگین نشود؛ بلکه کسی است که بداند بسیاری از دشمنیهایش ادامهی نبرد درونی اند. او درمییابد که نزدیکترین دشمنانش، اغلب حامل حقیقتهایی دربارهی خود او بودهاند؛ حقیقتهایی که سالها از دیدنشان گریخته است.
و به نظرم انسانبودن چیزی جز همین تعلیق نیست: زیستن میان نیاز به دیگری و ترس از او؛ میان میل به لمس و اضطراب بلعیدهشدن؛ میان عشق و سایهای که همواره پشت عشق حرکت میکند.