در باب بن‌بست نفرت از دیگری

اطلاعات روز

نویسنده: سید حسیب‌الله سادات

متن‌های بسیاری کوشیده‌اند نفرت را به ژرف‌ترین لایه‌های وجود انسان پیوند دهند. آنها میگویند انسان از دیگری متنفر نیست؛ بلکه از بخشی از خویش نفرت دارد که دیگری آن را آشکار می‌کند. دیگری آیینه‌ای است که محدودیت‌ها، ترس‌ها و شکست‌های پنهان ما را پیش چشم‌مان می‌آورد. این تفسیر در نگاه نخست عمیق و قانع‌کننده به نظر می‌رسد. اما شاید درست در همان نقطه‌ای که می‌خواهد به ژرف‌ترین حقیقت برسد، به بن‌بست خود نزدیک می‌شود.

بن‌بست فلسفی

نخستین مشکل آن است که این نگاه، از یک امکان انسانی، یک ضرورت وجودی می‌سازد. این‌که انسان توانایی نفرت‌ورزیدن دارد، به این معنا نیست که نفرت بنیاد روابط انسانی است. انسان می‌تواند دروغ بگوید، اما ذاتا دروغ‌گو نیست. می‌تواند خشونت بورزد، اما ذاتا خشونت‌طلب نیست. ظرفیت یک چیز، حقیقت نهایی آن نیست.

قرن‌ها پیش ارسطو نوشته بود که فضیلت و رذیلت هر دو از امکانات وجود انسان‌ اند. انسان نه با خشم تعریف می‌شود و نه با مهربانی؛ بلکه با توانایی حرکت میان آن‌ها. از این رو، از متناهی بودن و آسیب‌پذیر بودن انسان نمی‌توان نتیجه گرفت که نفرت سرنوشت ناگزیر او است. همان شرایطی که امکان حسادت و دشمنی را فراهم می‌کنند، امکان محبت، دوستی و فداکاری را نیز پدید می‌آورند.

مشکل دیگر آن است که این نگاه تقریبا همه‌ی نفرت‌ها را به تعارض‌های درونی فرو می‌کاهد. گویی هر دشمنی صرفا پژواک زخم پنهان در روان ما است. اما جهان بیرون نیز وجود دارد. تحقیر، خیانت، بی‌عدالتی و خشونت واقعیت‌هایی هستند که نمی‌توان آن‌ها را تنها به فرافکنی‌های روانی فروکاست.

شاید بتوان در این‌جا سخن آیزایا برلین را به یاد آورد که هشدار می‌داد زندگی انسانی با یک اصل واحد توضیح داده نمی‌شود. خطای بسیاری از نظریه‌ها آن است که بخشی از حقیقت را کشف می‌کنند و سپس همان بخش را به تمام حقیقت تبدیل می‌کنند. نفرت بی‌شک یکی از تجربه‌های عمیق انسانی است، اما آیا می‌تواند کلید تفسیر همه‌ی روابط انسانی باشد؟

بن‌بست عرفانی

اما نقد عرفانی از این نیز فراتر می‌رود. تمام این روایت بر این فرض استوار است که انسان همان «من» جداافتاده‌ای است که با دیگری در کشمکش است. اما اگر خود این جدایی بخشی از مسأله باشد، چه؟

عارفان بارها گفته‌اند که انسان بیش از آنچه گمان می‌کند به دیگران پیوسته است. مولانا ریشه‌ی درد انسان را نه در حضور دیگری، بلکه در دور افتادن از اصل خویش می‌دید:

«هر کسی کو دور ماند از اصل خویش

باز جوید روزگار وصل خویش»

در این نگاه، اضطراب و نفرت انکار نمی‌شوند، اما حقیقت نهایی انسان نیز به شمار نمی‌آیند. آن‌ها نشانه‌های گم‌گشتگی‌ اند، نه تعریف وجود.

ابن عربی نیز از وحدتی سخن می‌گفت که در پس همه‌ی تفاوت‌ها جریان دارد. از این منظر، دیگری فقط آیینه‌ی ضعف‌های ما نیست؛ آیینه‌ی همان حقیقتی است که خود نیز از آن برخاسته‌ایم. اگر چنین باشد، نفرت نه ژرف‌ترین لایه‌ی وجود انسان، بلکه نشانه‌ی دوری او از آن ژرفا خواهد بود.

در این‌جا شاید خطای اصلی آن باشد که زخم را با ماهیت اشتباه بگیریم. رنج واقعی است. حسادت واقعی است. خشم واقعی است. اما همان‌گونه که تاریکی جوهری مستقل از نور ندارد، این تجربه‌ها نیز لزوما حقیقت نهایی انسان نیستند.

بن‌بست عاشقانه

شاید آشکارترین ضعف این نگاه در فهم عشق ظاهر شود.

در این روایت، عشق همواره در سایه‌ نفرت حرکت می‌کند؛ گویی هر نزدیکی مقدمه‌ی یک شکست است و هر دلبستگی شکلی از اضطراب. اما آیا تمام تجربه‌ی عاشقانه را می‌توان به ترس از طردشدگی فروکاست؟

عشق فقط جایی نیست که انسان زخم‌هایش را ملاقات می‌کند. گاه جایی است که برای اولین‌بار از حصار خویش فراتر می‌رود. گاه دیگری نه آیینه‌ی کمبودهای ما، بلکه آیینه‌ی امکانات فراموش‌شده‌ی ما است.

مارتین بوبر معتقد بود که انسان در برخی رابطه‌ها، دیگری را نه به‌عنوان ابزار و نه به‌عنوان تهدید، بلکه به‌عنوان «تو» ملاقات می‌کند. در چنین لحظه‌ای، رابطه صرفا میدان کشمکش نیست؛ بلکه شکلی از حضور است؛ حضوری که انسان را از زندان خودمحوری بیرون می‌آورد.

اریک فروم نیز عشق را صرفا پاسخی به کمبود نمی‌دانست. از نگاه او، عشق بالغ بیش از آن‌که تلاشی برای گرفتن باشد، توانایی بخشیدن است. اگر عشق فقط تلاشی برای پر کردن خلاءهای درونی باشد، به وابستگی تبدیل می‌شود. اما در شکل پخته‌تر خود، راهی برای گسترش وجود انسان است.

البته هیچ عشقی کامل نیست. هیچ انسانی نمی‌تواند خانه‌ی نهایی انسان دیگر باشد. اما از این حقیقت نمی‌توان نتیجه گرفت که رابطه‌ی انسانی صرفا عرصه‌ی ناکامی است. فاصله‌ میان انسان‌ها فقط سرچشمه‌ی رنج نیست؛ سرچشمه‌ی اشتیاق، گفت‌وگو، آفرینش و رشد نیز هست.

فرجام سخن

شاید حقیقت انسان نه نفرت باشد و نه عشق؛ بلکه امکان هر دو.

انسان موجودی است که می‌تواند از ترس، دیگری را به دشمن تبدیل کند و می‌تواند از همان ترس عبور کند و به محبت برسد. او هم ظرفیت بستن دارد و هم ظرفیت گشودن. هم می‌تواند در آیینه‌ی دیگری زخم‌های خود را ببیند و هم می‌تواند در همان آیینه افقی فراتر از خویش را کشف کند.

مشکل اصلی روایت‌هایی که نفرت را بنیاد وجود انسان می‌دانند آن نیست که دروغ می‌گویند؛ بلکه آن است که تنها نیمی از حقیقت را می‌بینند. آن‌ها سایه را با تمام منظره اشتباه می‌گیرند.

شاید انسان بودن نه معلق ماندن میان عشق و نفرت، بلکه توانایی پاسخ دادن به هر دو امکان باشد. ما تنها موجوداتی نیستیم که می‌توانیم از دیگری بترسیم؛ ما همچنین می‌توانیم به‌سوی او برویم، او را بفهمیم و در حضورش چیزی فراتر از خودمان شویم.

از روزنامه‌نگاری مستقل حمایت کنید

محدودیت‌های گسترده بر رسانه‌ها و فضای عمومی در افغانستان، دسترسی شهروندان به اطلاعات مستقل را محدود کرده است. در چنین شرایطی، «اطلاعات روز» متعهدانه و مستقل به کار خود ادامه می‌دهد تا حقیقت قربانی خاموشی و فراموشی نشود.

ما وابسته به هیچ قدرتی نیستیم و تنها برای مردم می‌نویسیم.

مأموریت ما افشای فساد، بازتاب صدای سرکوب‌شدگان، تقویت پاسخگویی صاحبان قدرت، و پشتیبانی از چشم‌اندازی است که در آن همه شهروندان افغانستان از حقوق و آزادی‌های برابر برخوردار باشند و در صلح زندگی کنند.

خبرنگاران ما در شرایط دشوار و گاه خطرناک فعالیت می‌کنند تا گزارش‌های دقیق، منصفانه و مبتنی بر واقعیت منتشر شود و روایت‌های مردم به حاشیه رانده نشود. تداوم این کار، به حمایت مخاطبان و حامیان مستقل وابسته است.

هر کمک، فارغ از میزان آن، به ادامه روزنامه‌نگاری مستقل کمک می‌کند. اگر امکان کمک مالی ندارید، همرسانی این درخواست و تشویق دیگران به حمایت نیز سهمی مهم در تقویت این مسیر دارد.

در کنار حقیقت بایستید
از اطلاعات روز حمایت کنید

برای حمایت اینجا کلیک کنید
با دیگران به‌‌ اشتراک بگذارید
بدون دیدگاه