شکیبا حمید
«دهانت را میبویند، مبادا گفته باشی دوستت دارم» احمد شاملو
سید، امشب دوباره از تو مینویسم؛ هرچند در سرزمینی که عشق را نفی کردهاند، نوشتن هم جرم است. اولینبار نام تو را از زبان خواهرت شنیدم. روزی بارانی بود؛ از آن روزهایی که صدای باران با صدای دل یکی میشود. او از تو میگفت، شمرده و آرام، از مردی که بیشتر سکوت میکرد تا سخن بگوید، از نگاهی که در آن غم سالها خانه داشت. باران به شیشه میکوبید و من میان هر واژه چهرهای را میدیدم که هنوز نمیشناختم و از همان روز نامت مثل باران در ذهنم ماند و بعدها دانستم که آشنایی ما بیش از آنکه حاصل تقدیر باشد، شبیه تصادف بود؛ دختری که نادیده در عشق تو ماند. هیچ نقشهای در میان نبود، فقط لحظهها و اتفاقها که مسیر ما را به هم گره زد.
اولینبار که تو را دیدم، روزی سرد و بارانی بود. در دهلیز شفاخانه بوی رطوبت و دارو در فضا پیچیده بود و پدرت در بستر خوابیده بود. دستت روی شانهاش قرار داشت و گاهی سر تکان میدادی- از اندوه خاموش و درد جانسوزی که در نگاهت موج میزد. آن روز همچنان باران میبارید و قطرهها روی شیشه میلغزیدند، مانند ضربان قلبی کوچک روی شیشه، و من از دور به تو نگاه میکردم. لحظهای بود که میفهمیدی هر چیز کوچک میتواند آغازگر اتفاقی بزرگ باشد. در سکوت آن لحظه، صدای خواهرت، قصههایش و خاطراتی که از تو شنیده بودم ناگهان معنا پیدا کرد. فهمیدم که عشق ممکن است پیش از دیدار آغاز شود، اما دیدار است که آن را واقعی میکند.
شاید عشق ما همانجا در دهلیز سرد شفاخانه زاده شد؛ میان بوی دارو و صدای نفسهای پدرت. هنوز لرزش دستانت وقتی پتو را مرتب میکردی یادم است. من از دور نگاهت میکردم؛ چشمانت پر از حسی بود که نمیشد نامش را اندوه گذاشت، شبیه یک التماس خاموش به جهان بود. لحظهای نگاهت به من افتاد و تمام صداهای درونم خاموش شد. از همانجا و از همان لرزش، هیچچیز دیگر در درونم مثل قبل نشد.
کمکم دیدارهای ما ادامه یافت؛ مخفی و پنهان، در لحظههایی که هیچکس نمیدانست. وقتی از کار برمیگشتم، مسیر و مکانی را داشتیم که میتوانستیم یکدیگر را ببینیم، اگرچه کوتاه و گذرا. گاهی وقتها بوی نان تازه از کوچه میآمد و ما کنار همان دیوار گلی ایستاده بودیم. همدیگر را نمیدیدیم، اما همان سایهی روی خاک کافی بود. گاهی صبح زود، وقتی همه هنوز در خواب بودند، در کوچهها قدم میزدیم و از آینده و رویاهای ما میگفتیم. در درون همین ممنوعیتهای سخت طالبانی، در دل ترس و فشار جامعه، عشق ما آرام و بیصدا رشد میکرد.
فرمان تازهی ملا هبتالله بهتاریخ ۳۰ آگست همه جا پیچید: شعر عاشقانه ممنوع! در کوچهها، در کتابفروشیها، حتا در نجواهای مردم. سید، مگر میشود با فرمان کسی دل عاشق نشود و چشم در برابر رنگ چشم معشوق ندرخشد؟ مگر میشود کوهها را از بارش برف بازداشت یا رودخانه را از جاری شدن؟
باران هنوز میبارید و پاییز قهوهای و نمناک روی پیادهرو پهن شده بود، وقتی ما در کتابفروشی کوچک کنار کوچه پنهان میشدیم. قفسهها پر از دیوانها و دفترچههای خطخطی بودند و کسی جز ما آنجا نبود. مردی پشت پیشخوان با ریش خاکستری و نگاه آرام، گاه کتابها را ورق میزد. حس میکردم چیزی در نگاهش است؛ گویا سکوتش پناهی بود برای ما. ما بیصدا شعر میخواندیم. گاهی تو دستی روی صفحههای کتاب میگذاشتی و گاهی چیزی زمزمه میکردی که تنها خودت میفهمیدی. او سکوت میکرد و لبخندی کمرنگ داشت و اجازه میداد لحظههای کوچک ما میان کلمات، باران و پاییز آرام و بیصدا زندگی کنند.
اما دفترهایی که جوانان در آن نام معشوقشان را مینوشتند، حالا جرم اند و ممنوعه؛ حتا زمزمهی یک بیت هم خطر به بار میآورد. اما مگر قلب به دستور و فرمان بند است که میگویند: عاشقی نکنید، شعر نخوانید، نامی از محبوب نبرید؟ امروز بسیاری شبیه من و تو هستند؛ دو دلدادهی دور که در سکوت و انتظار زندگیشان سپری میشود و کلمات تنها پناه این روزهای ما، زبان و احساس مشترک ما است.
در آن دوردستها قلبم پیش تو است. تو در بدخشانی، در میان کوههای همیشه سرد با قلههای پربرف. تصور میکنم صبح زود که برای کار میروی، نفسهایت در سرما بخار میشود، دستانت میلرزند، اما بار آرزوی ما را از دوش خود پایین نمیگذاری. هر قطره عرقی که از پیشانیات میچکد، گامی است برای ساختن خانهی مشترک ما. هر سنگی که بلند میکنی، هر باری که جابهجا میکنی، برای فردایی است که در آن من و تو کنار هم باشیم.
و من اینجا، در شهری پرخفقان، بیقرار و چشمانتظار به آسمان نگاه میکنم؛ به همان ماهی که میبینم بر کوههای بدخشان هم نور میپاشد. همین اندک همدلی آسمان آرامم میکند؛ حداقل هیچکس نمیتواند فرمان دهد که آسمان میان مرد و زن تقسیم شود.
چشمهایم را میبندم و تو را میبینم: قامت بلندت، موهای طلاییات که در آفتاب میدرخشد و نگاه همیشه آرامت. پس چگونه این فرمان را بپذیرم وقتی زندگیام با یاد تو میتپد؟ چگونه میتوانم از تو ننویسم و حضورت را در صفحههای دفترچهام زنده نسازم؟ با آنکه گوشهی ذهنم با ترسی زمزمه میکند که اگر کسی بفهمد چه، اما ادامه میدهم، چون اگر ننویسم میمیرم.
سید جان، بیرون از دایرهی کوچک عشق ما، جهان سرد و بیرحم است. طالبان میخواهند نهتنها شعر، که عشق را ممنوع کنند و دلها را در قفس بگذارند. عرف جامعه هم همصدا با طالبان، عشق را ناپسند میخواند، گناهی نابخشودنی. اگر دختری از دلدارش بنویسد یا پسری در کوچه بیتی را زمزمه کند، باید شرمنده باشد. رنجآورتر از فرمان طالبان، این ناسازگاری جامعه است. چقدر سخت است وقتی عشق جرم شود و نفرت پاداش داشته باشد.
یادم از قصهی عشق هنگامه آمد. چند روز قبل در محفل نکاحش دعوت بودم. تعداد کمی از مردم جمع شده بودند، بدون لباس پرزرقوبرق و با اخم عمیق؛ اصلا شبیه محفل نبود. دلم به لرزه افتاد؛ دو عاشق به هم برسند و همه چیز اینقدر سوت و کور باشد؟ هنگامه چهرهاش مثل آسمان ابری بود، بینور و خسته. هرچند لباس نکاح بر تن داشت، اما هیچ نشانی از شادی در او نبود. آرام پرسیدم: هنگامه، این روز نکاح است یا عزا؟ چرا همه چیز اینقدر سنگین و سرد است؟
ناگهان اشکهایش بیوقفه بارید، مثل بارانهای بیامان چاریکار که همه چیز را با خود میبرند. در آغوشم گریه کرد و گفت: مرا به نکاح مرد دیگری آوردهاند. صدای بغضآلودش شیشهای بود که شکست امیدهایش، رویاهایش و فرداهایش را انعکاس میداد.
اما سید، نورچشمم، قصهی هنگامه تنها مورد نیست. این سرزمین بارها دختران و پسرانی را که تنها بهدلیل عشق ورزیدن دلهایشان را سپردند، در خود بلعیده است. کسانی که در سکوت، در دل محدودیتها و فرمانهای بیرحم، تنها خواستند عشق بورزند. حالا مأموران وقتی از کوچه میگذرند، صدای پایشان از نفس من بلندتر است و من حتا نامت را در دل خود زمزمه نمیکنم از ترس. این قصهها به هم گره میخورند و گلویم را میفشارند. من از تو میپرسم: اگر عشق جرم است، پس زیبایی در کجا است؟ اگر عشق گناه است، پس رهایی و آرامش چه معنایی دارد؟
سید، قشنگی زندگیام، من با همهی این سختیها هنوز امید دارم؛ امید به روزی که از این زمستان عبور کنیم. روزی که فرمانها کاغذپارههایی بیش نباشند و ما در روشنایی دشتهای آزاد با هم قدم بزنیم. میدانم راه دشوار است، کوهها بلند اند و زمستانها سرد، اما هیچ چیز قویتر از عشق ما نیست.
حتا اگر شعرها را بسوزانند، خاکسترشان بر شانههای ما مینشیند، مثل بوسهای از آینده، و من باور دارم روزی دوباره در آغوش آزادی، بیهراس از هیچ فرمانی، عاشقانه زندگی خواهیم کرد و تا آن روز هر تپش قلبم نام تو را تکرار میکند.