آگاهی، همبستگی و سازماندهی در برابر سلطه

گفت‌و‌گوی اطلاعات روز با محمدعلی واعظی، مردم‌شناس

اطلاعات روز

 گفتگوکننده: فرزاد شریف


اشاره:

نزدیک به پنج سال از بازگشت طالبان به قدرت در افغانستان می‌گذرد. این‌ پنج سال‌ با گسترش شدید محدودیت‌ها بر زندگی روزمره، به‌ویژه بر زنان و اقلیت‌ها، همراه بوده است. با این حال، جامعه افغانستان در برابر این وضعیت یک‌دست و منفعل نمانده است. در کنار سرکوب گسترده اعتراضات و محدودیت‌های شدید بر زندگی مردم از سوی طالبان، اشکال مختلفی از نافرمانی مدنی، مقاومت‌های روزمره، اعتراضات و کنش‌های پراکنده اجتماعی همچنان جریان دارد.

در یکی از تازه‌ترین نمونه‌ها، در شهرک جبرئیل هرات، تجمعی اعتراضی در واکنش به بازداشت زنان از سوی نیروهای امر به معروف طالبان شکل گرفت که معترضان با شعار «تحصیل، کار، آزادی» و «مرگ بر دیکتاتور» به خیابان آمدند. این اعتراض با خشونت شدید طالبان مواجه شد؛ نیروهای طالبان با شلیک گلوله و سرکوب فیزیکی، تجمع را متفرق کردند و گزارش‌ها از کشته و زخمی شدن شماری از معترضان، از جمله یک کودک، حکایت دارد.

در همین زمینه‌ی تاریخی و اجتماعی، پرسش از نسبت میان سلطه و مقاومت و سرنوشت کنش‌های اعتراضی در افغانستان امروز، بیش از پیش اهمیت پیدا می‌کند. به‌ویژه در شرایطی که تجربه‌ی پنج سال اخیر نشان می‌دهد هم‌زمان با تشدید سازوکارهای سرکوب و کنترل اجتماعی، اشکال متنوعی از کنش‌های اعتراضی و نافرمانی نیز در سطوح مختلف جامعه تداوم یافته است. از همین رو، برای واکاوی این وضعیت و فهم بهتر نسبت میان نظم مسلط و اشکال متکثر مقاومت، با محمدعلی واعظی گفت‌وگو کرده‌ایم.

محمدعلی واعظی، پژوهشگر، مترجم و دانشجوی مقطع دکترا در رشته مردم‌شناسی در مؤسسه عالی مطالعات علوم اجتماعی فرانسه (EHESS) است.  تمرکز اصلی پژوهش‌های دوره‌ی دکترای آقای واعظی بر روی «سیاست فرودستان در غرب کابل» قرار دارد. او با استفاده از روش‌های نوین قوم‌نگاری، از جمله «خودمردم‌نگاری» و «قوم‌نگاری از راه دور»، به بررسی عمیق ساختارهای اجتماعی و سیاسی در افغانستان پرداخته است. محور اصلی مطالعات ایشان بر روی خلاقیت‌های فردی و جمعی، همبستگی‌های مدنی و به‌ویژه اشکال مختلف مقاومت اقلیت‌های به حاشیه رانده شده به‌خصوص جامعه هزاره در منطقه دشت برچی کابل استوار است. نقطه عطف دیدگاه پژوهشی واعظی، نقد ساختارهای نخبه‌گرایانه (سیاست‌های دولتی، احزاب سنتی و جامعه مدنی نخبگان) و همچنین آسیب‌شناسی پدیده «سازمان‌زدگی» (NGO-zation) است. او تلاش می‌کند تا صدای لایه‌های زیرین جامعه و منطق مقاومت‌های روزمره و مردمی را در برابر کلان‌روایت‌های سیاسی و ساختارهای سرکوب بازتاب دهد.


شریف: خیلی ممنون که وقت گذاشتید جناب واعظی. دوست دارم از این‌جا شروع کنیم: در نزدیک به پنج سال گذشته، مردم افغانستان با محدودیت‌های گسترده از سوی طالبان روبه‌رو بوده‌اند. از یک‌سو طالبان کوشیده‌اند سلطه‌ی خود را بر عرصه‌های مختلف زندگی اجتماعی، فرهنگی و سیاسی گسترش دهند و از سوی دیگر، اشکال گوناگونی از اعتراض، نافرمانی و مقاومت در جامعه افغانستان شکل گرفته است؛ هرچند بسیاری از آن‌ها کمتر در معرض دید قرار دارند. خوانش شما از این وضعیت و از نسبت میان مقاومت جامعه و سازوکارهای سلطه‌ی طالبان چیست؟

واعظی: هر جا که روابط سلطه برقرار باشد، مقاومت هم هست. هر چند که این مقاومت‏ها ممکن است به شکل فردی، پنهانی و در مقیاس کوچک باشند. مهم این است که عنصر آگاهی در آن دخیل است. هر کنشی که از روی آگاهی انجام شود و به نحوی روابط سلطه و قدرت را، در هر سطحی، به چالش گیرد، می‏توان آن را کنش مقاومتی نامید. در دوران برده داری در آمریکا، آموختن سواد برای بردگان سیاه ممنوع بود. از نظر برده داران، خطرناکترین بردگان آنهایی بودند که سواد داشتند چون می‏توانستند جواز آزادی خود را با امضای مالک برده‏دار جعل کنند. کنترل شدیدی اعمال می‏شد که بردگان مزرعه سواد یاد نگیرند. اما بردگان در خفا سواد یاد می‏گرفتند. این تلاش‏ها در راستای مبارزه با ستم برده‏داری و معطوف به ایده‌ی رهایی بودند. بردگان همینطور خاطره وطن‏شان در آفریقا و داستان اجداد به بردگی گرفته‌شده‌ی خود را نسل در نسل به فرزندان خود بازگو می‏کردند. با این کار، آنها خاطره جمعی مردم را انتقال می‏دادند و در کار خلق تاریخ شفاهی خود بودند.

پژوهشگری مثل جیمز اسکات مدعی است که «در بیشتر طول تاریخ و برای اکثر انسان‌ها، زندگی سیاسی عمدتا در قالب مقاومت‌های روزمره جریان داشته است. نادیده گرفتن این مبارزه دائمی، به معنای نادیده گرفتن بخش عمده‌ای از زندگی سیاسی انسان‌ها است». بر اسکات انتقاد شده است که مفهوم «مقاومت رومزه» بیش از حد جدی گرفته است و آن را رمانتیزه کرده است. این انتقاد درست است. نباید چنین فرض کرد که هر جا ستمی هست، در برابرش حتما مقاومتی هم شکل می‏گیرد و همه ستمدیدگان مقاومت می‏کنند. همیشه چنین نیست. اما در برابر نظام‏های سلطه، مقاومت‏هایی هست که همیشه هم آشکار و مرئی نیستند. آنها در درون زندگی روزمره انجام می‏شوند. آنها در ظاهر امر، ممکن است کنش‏های مقاومتی محسوب نشوند اما چون این کنش‏های رومزه به نحوی در گفتمان مسلط  شکاف می‏اندازند، معنای سیاسی به خود می گیرند. این همان جایی است که معنای سیاست بسط پیدا می‏کند.

شریف: اگر بخواهیم از سطح نظریه کمی فاصله بگیریم، آیا می‌توانید از تجربه‌های مشخصی که در پژوهش خود با آن‌ها مواجه شده‌اید مثال بزنید؛ تجربه‌هایی که در نگاه اول شاید عادی به نظر برسند اما از نظر شما واجد معنای مقاومت‌اند؟

واعظی: در علوم سیاسی، سیاست معمولا حوزه دولت و احزاب سیاسی است. یک رفتار زمانی سیاسی تلقی می‏شود که به دولت یا احزاب سیاسی ربط پیدا کند وگرنه خارج از این حدود، رفتارهای آدمی فاقد معنای سیاسی است. این در سنت چپ و در مردم‏شناسی سیاسی است که معنای سیاست بسط پیدا کرده است و با زندگی روزمره افراد پیوند یافته است. تلقی رفتار مردمان عادی فاقد قدرت سیاسی به عنوان کنش سیاسی در دل این سنت معنا پیدا می‏کند. به همین معنا است که ما آموزش زیرزمینی، برگزاری کلاس‏های موسیقی، حلقه‏های دورهمی دختران و حتی شبکه‏های بازاریابی آنلاین آنها در افغانستان زیر سلطه طالبان را مقاومت تلقی می‏کنیم و آنها را ذیل سیاست فرودستان قرار می‏دهیم.

شریف: ممکن است برخی بگویند این فعالیت‌ها بیشتر راه‌هایی برای بقا و سازگاری با وضعیت موجودند تا مقاومت سیاسی. چه چیزی باعث می‌شود شما این کنش‌ها را نه صرفاً راهبردهای بقا، بلکه اشکالی از مقاومت بدانید؟

واعظی:  رژیم طالبان قوانین سختگیرانه‏ای وضع کرده که هدف آن کنترل جامعه است. از این طریق می‏کوشد سلطه خود را در تاروپود جامعه گسترش دهد. اما در جاهایی این سیاست سلطه فراگیر نقض می‏شود یا با چالش مواجه می‏گردد. مرد جوانی که  ریش خود را می‏تراشد، دختران دشت برچی که روسری رنگی و مانتوی کوتاه می‏پوشند و مهمتر این که در خیابان ظاهر می‏شوند، به کافه می روند. در یک وضعیت عادی، اینها رفتارهای عادی رومزه‏اند اما در زندگی زیر سایه رژیم طالبان، نوعی مقاومت‏اند.

علی واعظی

مطابق سیاست طالبان، جامعه از افراد برابر تشکیل نشده است. همه حقوق برابر ندارند. بعضی حقوق بیشتر دارند بعضی کمتر و بعضی فاقد حق‏اند. عده‏ای حق حضور در جامعه را دارند، حق کار را دارند، حق دیده شدن را دارند، عده‏ای تا اینها را تا حدودی دارند اما عده‏ای دیگر مثل زنان اصلا ندارند. امر مطلوب طالبان این است که زنان، شیعیان و هزاره‏ها و سیک‏ها نامرئی باشند. این سانسور، طرد کردن، به حاشیه راندن و نامرئی‏سازی با مکانیسم‏های پیچیده‏ای اعمال می‏شوند که ترکیبی از مکانیسم‏های ایدئولوژیک و سرکوب عریان است. اما کسانی هستند که در برابر این مکانیسم‏های سلطه مقاومت می‏کنند. آنها کدهای شرعی و قانونی وضع شده را نقض می‏کنند، در جاهایی قدم می‏گذارند که مطابق قانون نباید واردشان شوند. آنها رفتارهایی می‏کنند که نباید بکنند. سیاست در همین بزنگاه ها آغاز می‏شود؛ در جایی که این تصور که تنها بعضی افراد و گروهها حق پرداختن به بعضی کارها را دارند و بعضی ندارند، نقض می‏شود.

به تعبیر ژاک رانسیر، در جایی که تخصیص جایگاه‏ها بر اساس هویت افراد و گروه‏ها مشخص می‏شود، وقتی کسانی می‏آیند و آن نظم سلسلسه‏مراتبی را زیر سوال می‏برند، لحظه تولد سیاست است. نظم حاکم طالبانی می‏گوید جایگاه زنان در خانه ماندن و فرزند زاییدن است. زنان و دختران جوانی که با برگزاری کلاس‏های زیرزمینی، با دایر کردن آرایشگاه‏های مخفیانه، با راه اندازی تجارت‏های کوچک، با روی آوردن به یادگیری موسیقی و کلاس‏های نقاشی زیرزمینی در برابر نظام سلطه می‏ایستند. یک نمونه عینی دیگر، روی آوردن جامعه هزاره به آموزش به مثابه اهرم رهایی در سال‏های پس از ۲۰۰۱ است. در طی دهه‏ها، حتی در فرهنگ عمومی افغانستان، پذیرفته شده بود که هزاره‏ها مردمی هستند که برای انجام کارهای شاقه مناسب‏اند. مردم «زحمتکش» هزاره صفتی محترمانه برای هزاره به مثابه فیگور «جوالی» یعنی باربر بود. جنبش آموزشی هزاره‏ها با وجود نقدهایی که بر آن وارد است، نوعی سیاست مردمی رهایی‏بخش برای شکستن آن کلیشه و عبور از موانع تبعیض‏های ساختاری بود.

شریف: در مثال‌هایی که مطرح کردید، از زنان تا هزاره‌ها، مقاومت بیشتر در سطح افراد و گروه‌های پراکنده رخ می‌دهد. این نوع مقاومت‌ها چگونه می‌توانند از سطح کنش‌های فردی و روزمره فراتر بروند و به نیرویی برای تغییر اجتماعی تبدیل شوند؟

واعظی: سیاست ستمدیدگان نه به یک شکل خاص بلکه به صورت طیفی گسترده است. مقاومت‏های روزمره پنهان و آشکار در یک سر طیف قرار می‏گیرد. ساده‏ترین شکلش مقاومت‏های معمولا انفرادی است. جیمز اسکات بعضی موارد را در جوامع دهقانی جنوب شرق آسیا شناسایی کرده است: سرپیچی‏های جزئی دهقانان از اربابان خود، کم‏کاری، خراب‏کاری، شایعه پخش کردن. مصداق‏ها فراتر از این موارد محدود است. این مقاومت‏ها مهم اند اما حتی اگر تعدادشان زیاد باشد، باز موجب تغییرات اساسی در ساختار قدرت یا سرنگونی نظم مستقر نمی‏شوند. اهمیت‏شان از این جهت است که ممکن است در طی زمان به تقویت فرهنگ مقاومت و سنت اعتراض بیانجامد. فرهنگ و سنت اعتراض امر جمعی است که شکل‏های پیچیده‏ای از کنش‏های سیاسی خلق می‏کند از حفظ و احیای خاطره جمعی، روایت مقاومت‏های گذشته، هنرهای اعتراضی، تظاهرات، اعتصاب، اشغال فضاهای عمومی و خلق فضاهای خودمختار و شبکه همیاری و همبستگی. اقدامات جمعی مانند ایجاد شبکه‏های همبستگی، خلق فضاهای خودمختار، راه‏اندازی اعتصاب، اشغال فضاهای عمومی و رویارویی آشکار با نظم سرکوبگر کارهایی نیستند که بتوان یک دفعتا انجام داد. اینها مستلزم آگاهی و سازماندهی اند. شبکه‏های همبستگی محلی و کلکتیوهای مقاومت مردمی در سطح محله‏های شهری و روستایی مهم‌تر از تظاهرات خیابانی یا نشر یک مقاله آشکار با دستگاه سرکوب است. اعتراضات خیابانی محدود و پراکنده به اسانی سرکوب می‏شوند چنان که در طی حدود پنج سال اخیر شاهدش بوده‏ایم.

 شاید سوال پیش بیاید که شبکه‏های همبستگی مردمی و سازماندهی محلی چیست؟ شبکه‏های همبستگی شبکه‏های روابط همکاری متقابل میان اعضای جامعه بر اساس اعتماد و همکاری متقابل است. اعضای شبکه‏ها ممکن است اقدامات جمعی و مشارکتی گوناگون انجام دهند، از گروه‏های داوطلبی که با هدف حمایت  خانواده‏های فقیر، افراد آسیب‏پذیر یا کودکان خاص شکل می‏گیرند تا حلقه‏های کتابخوانی، جلسه‏های بحث و گفتگو، آشپزخانه‏های گروهی و توزیع غذای رایگان به مستمندان یک محله، تیم‏های داوطلبی که ممکن است خدمات رایگان پزشکی و درمانی به افراد و خانواده‏های فقیر ارائه می‏دهند مانند کلینیک‏های سیار تا گروه‏های داوطلب دفاع از محله در برابر تهدیدهای بیرونی. شبکه‏های مردمی محلی نشانه توانمندی یک جامعه است. این شبکه‏ها افقی، مشارکتی و دموکراتیک‏اند یعنی خود اعضای شبکه به طور جمعی تصمیم می‏گیرند و اقدام می‏کنند بدون دخالت نهادهای بیرونی مانند احزاب سیاسی، ان‏جی‏اوها یا نخبگان قدرت. شبکه‏های همبستگی هم نشانه توامندی جامعه است و هم وجودشان به تقویت اعتماد و همکاری اعضای جامعه و خلق فرهنگ مقاومت در برابر سلطه کمک می‏کند. اهمیت واقعی این شبکه‏های به ظاهر غیرسیاسی در لحظات بحران مانند شورش‏ها یا سقوط حکومت که خلا قدرت  ممکن است به حرج‏ومرج منجر شود، بهتر درک می‏شود. در سراسر جنوب جهانی این نوع شبکه‏های همبستگی را می توان یافت. در بسیاری از جوامعی که با شکل‌های درهم تنیده تبعیض‏های هویتی، سرکوب سیاسی و ستم طبقاتی مواجه‏اند، سیاست گروههای فرودست نه سیاست براندازی یا تسخیر دولت بلکه تغییر جامعه از پایین است. استراتژی تغییر از پایین از طریق خلق و گسترش شبکه های همبستگی و مقاومت‏های محلی تعریف می‏شود.

شریف: با این تعریفی که از مقاومت ارائه می‌کنید، به نظر می‌رسد بخش مهمی از آنچه امروز در افغانستان جریان دارد، یک ظرفیت بالقوه برای ایجاد مقاومت است. اگر از این مورد گامی جلوتر برویم و به تجربه افغانستان در این چند سال نگاه کنیم، مقاومت در برابر طالبان چه سیر و تحولی را پشت سر گذاشته است؟

واعظی: جامعه‏ای نمی‏توان یافت که در برابر سلطه کاملا مطیع و منفعل باشد. هر جا سلطه و ستمی هست، اشکالی از مقاومت را هم می‏توان دید. من روی سیاست فرودستان (Subaltern Politics) در غرب کابل تحقیقی انجام می‏دهم که بخش عمده آن به سیاست طردشدگان در دوره جمهوری اسلامی افغانستان مربوط است. از این منظر، اقبال جامعه هزاره به عنوان یک جامعه سرکوب‏شده و در معرض تبعیض‏های ساختاری، نوعی سیاست بود. به این معنا که هزاره‏ها فکر می‏کردند از طریق تحصیل و کسب سرمایه فرهنگی و نمادین می‏توانند از موانع تبعیض بگذرند، و خود را از وضعیت فرودستی برهانند. آموزش از نظر آنها نوعی پروژه رهایی بود و لذا واجد معنای سیاسی بود. این نوعی از مقاومت بود.

 اما اگر منظور شما از مقاومت، ایستادگی در برابر دستگاه سرکوب طالبان باشد، ما در چند ماه اول استقرار رژیم طالبان، شاهد اعتراضات خیابانی بودیم مخصوصا اعتراضات زنان. اما به دو دلیل عمده، این اعتراضات به تدریج ضعیف شد و تداوم پیدا نکرد: اول سرکوب اعتراضات به دست رژیم بود. دوم خروج عده زیادی از کنشگران اجتماعی و سیاسی از کشور بود. منظور من در اینجا رهبران قومی، سیاستمداران حرفه‏ای یا فعالان مدنی سابق که مهارت‏شان در پروپوزال‏نویسی و پروژه گرفتن بود، نیست. منظورم کنشگران مستقل، دانشجویان و کسانی است که تجربه‏های سازماندهی و کار با مردم را از قبل داشتند. کسانی که کارهای داوطلبانه آموزشی می‏کردند، در رسانه‏ها می‏نوشتند یا کمپاین‏های مردمی کمک به نیازمندان راه می‏انداختند. نمونه‏اش سازماندهی‏های محلی در دوره کوید-۱۹ است. روند تخلیه که در دو هفته آخر ماه اگوست ۲۰۲۱ با شدت تمام انجام شد و بعد با شتابی کمتر ادامه پیدا کرد، هم مطلوب طالبان بود و هم به نظر من، به نام برنامه «نجات»، وجهی استعماری داشت. در هر صورت، به نفع رژیم طالبان تمام شد. با خروج آن کنشگران، افغانستان بخش مهمی از نیروهای اجتماعی خود را از دست داد. اگر آنها در کشور می‏ماندند، امروز می‏توانستند در سازماندهی مبارزه مردمی موثر باشند.

طالبان به تدریج راه های کنترل و سرکوب را آموختند. بازداشت‏ها، اعترافات اجباری، نصب دوربین‏های نظارتی، و سرکوب خشونت بار اعتراضات، فضا را امنیتی کرد و هزینه‏های اعتراض را افزایش داد. طی سه سال اخیر ما به ندرت شاهد اعتراضات محدود در خیابان بوده‏ایم. در عوض، مقاومت زیرزمینی شد. منظور من شبکه‏های آموزشی و مکاتب زیرزمینی است که در بسیاری از ولایات جریان دارد. مقاومت‏های زیرزمینی به شکل‏های دیگر هم کم‏و‏بیش هست که با عاملیت زنان و دختران جوان پیش می‏رود مثل آرایشگاه‏های مخفی زنانه، موسیقی، نقاشی و همینطور تجارت‏های غیررسمی‏ای که دختران جوان محروم از تحصیل راه انداخته‏اند. همه این اقدامات برای مقابله با سیاست نامرئی‏سازی زنان توسط رژیم است. در نبود جبهه علنی مبارزه، مکاتب زیرزمینی و شبکه‏های مرتبط با آن، مهم‏ترین کانون‏های مقاومت مردمی به ویژه زنان علیه طالبان است. علاوه بر این در بعضی نواحی شهری در کابل و در ولایات مرکزی، بعضی جوانان فضاهای خودمختاری ایجاد کرده‏اند که به تعبیر نانسی فریزر، نقش پادعمومی‌های فرودست (subaltern counterpublics) را ایفا می‏کنند. زنان یعنی طردشدگان از عرصه عمومی مردانه، در این فضاها همدیگر را ملاقات می‏کنند، مبادله پیام می‏کنند و هویت و گفتمان خود را می‏سازنند.

همه این اقدامات مهم‏اند. حتی اگر آنها را  کاملا سیاسی ندانیم، به زبان جیمز اسکات می‏توان آنها را  در ذیل مفهوم فروسیاست (infrapolitics) یا شکل مقدماتی از سیاست صورتبندی کرد. این اقدامات پنهانی در واقع سازنده مصالح کنش‏های سیاسی پیچیده‏تری است که بدون این مصالح و مقدمات، آن سیاست علنی نمی‏تواند وجود داشته باشد زیرا «در شرایط استبداد و سرکوب که بیشتر انسان‌ها در طول تاریخ در آن زیسته‌اند، فرو‌سیاست عین زندگی سیاسی است. وقتی که امکان‌های نادر زندگی سیاسیِ علنی محدود یا نابود می‌شوند، چنان ‌که به کرات رخ داده است، فرو‌سیاست به مثابه پوشش دفاعی برای بی‌قدرتان باقی می‌ماند». آنچه ما در افغانستان زیر سلطه طالبان می‏بینیم، نه مخالفت علنی بلکه مقاومت‏های روزمره یا ‏اقدامات زیرزمینی از نوع فروسیاست است.

علی واعظی

شریف: بر اساس مشاهدات میدانی‌، زندگی در داخل افغانستان مدام با تحقیر و ترس از سوی طالبان همراه است. به عبارتی دیگر بزرگترین و فراوان‌ترین مشخصه زندگی در حاکمیت طالبان سرکوب است و این سرکوب احساساتی مانند خشم و ترس را تولید می‌کند. این خشم چرا به یک نیروی سیاسی و اجتماعی کارساز تبدیل نمی‌شود؟

واعظی: احساساتی مانند ترس و خشم واکنش‏های طبیعی آدمی در برابر تحقیر و سرکوب است اما لزوما به واکنش مخالفت‏آمیز آشکار نمی انجامد. این احساسات تا زمانی که در سطح فردی باقی بماند، برای نظم سرکوبگر چندان خطری ندارد. خشم و ترس وقتی زمانی که به خشم جمعی و اجتماعی بدل شوند، به تهدید بدل می‏شوند. در افراد اتمیزه شده یا در جامعه‏ای که اعتماد جمعی در آن ضعیف شده است، امکان مهندسی احساسات جامعه در جهتی خاص یا علیه همدیگر وجود دارد. رژیم‏های سرکوبگر فقط با زور حکومت نمی‏کنند بلکه از ترکیب زور و اجماع استفاده می‏کنند. من دیده‏ام کسانی اصطلاح راناجیت گوها، «سلطه بدون هژمونی» را در مورد رژیم طالبان به کار می‏برند که دقیق نیست. راناجیت گوها این عنوان را در زمینه هند استعماری وضع کرده است که آن هم مورد مناقشه است. سلطه طالبان بر زور و اجماع توأم استوار است. تلقی خاصی از شریعت مبنای قانون‏شان است. مساجد و مدارس دینی را در اختیار دارد. بسیاری از علما از رژیم دفاع می‏کنند. حتی شورای علمای شیعه با سیاست طالبان در زمینه حجاب و کنترل زنان مشکلی ندارد. اگر هم ملاحظه‏ای داشته باشد در مورد کیفیت اجرای امر به معروف و نهی از منکر است نه در اصل مساله. زبان دینی طالبان باعث شده است که بخش‏هایی از جامعه که مخالف طالبان‏اند، در زمینه سیاست حجاب و کنترل زنان با رژیم همسو شود یا در قبال رفتار خشن ماموران با زنان و دختران سکوت پیشه کند. در مورد دیگر، ستمی که رژیم بر هزاره‏ها و شیعیان اعمال می‏کند، برای همه مساله نیست. بخشی از جامعه که از تبلیغات بنیادگرایی وهابی و سلفی متاثر است، با دیدن آزار و اذیت هزاره‏ها، در بهترین حالت شادمان می‏شوند و در بدترین وضعش بی‏تفاوت‏اند.

این موارد تا حدی توضیح می‏دهد که چرا در برابر طالبان، مخالفت و اعتراض گسترده وجود ندارد اما این تمام مساله نیست. بی‏اعتمادی و بدبینی در جامعه، در بین گروه‏های قومی مانع دیگر است. سیاست هویت در قالب ناسیونالیسم‏های قومی شکاف‏های قومی را تشدید کرده است. این ناسیونالیسم‏های قومی گرچه در واکنش به سلطه ناسیونالیسم افغانی به مثابه ایدئولوژی دولت-ملت پدید آمده‏اند و هر کدام هم ادعای رهایی یک گروه خاص را دارد، اما نگاه نوستالژیک و اسطوره‏ای آنها به تاریخ و تلقی ذاتگرایانه‏شان از هویت، از آنها بیشتر، ایدئولوژی‏های واپسگرا ساخته است تا رهایی‏بخش. پیروان آنها گاهی تا سر حد نفرت‏پراکنی، هیولاسازی و انکار همدیگر پیش می‏روند. گاهی جلوه‏های مضحکی هم دارد مثلا وقتی گروهی مدعی مالکیت انحصاری یک زبان یا تاریخ می‏شود.

شریف: در همین زمینه امکان رهایی از وضعیت موجود افغانستان، شما بارها تأکید کرده‌اید که مبارزه با طالبان بدون نقد همزمان اسلام‌گرایی، ناسیونالیسم قومی، امپریالیسم و سیاست هویت ممکن نیست. چگونه می‌توان از دل مقاومت‌های امروز به آلترناتیوی رسید که نه به اسلام‌گرایی طالبان ختم شود، نه به ناسیونالیسم قومی، نه به سیاست‌های هویتی انحصارگرا و نه به وابستگی به قدرت‌های خارجی؟

واعظی: یکی از دغدغه‏های ذهنی من این است که اگر یک روز رژیم طالبان به هر دلیلی- با حمله خارجی، فروپاشی درونی یا شورش مردمی- سقوط کند، در آن لحظه و بعدش چه اتفاق خواهد افتاد؟ چه نیرویی به قدرت خواهد رسید؟ آن لحظه برای خودم هولناک است چون به نظرم محتمل‏ترین سناریو این است که رهبران فراری سابق و بقایای بدنام رژیم قبلی برگردند و قدرت را تصاحب کنند. این بازگشت به گذشته، بیش از هر چیز، برای من یادآور آریستوکراسی دوره جمهوری اسلامی افغانستان، باندهای فساد، احیای پدرسالاری و روابط حامی‏پروری است؛ بازگشت به همه آنچه که ویژگی‏های عصر جمهوریت بود منهای پروژه توسعه نئولیبرالی و ان‏جی‏اویی آن.

 بنابراین مساله تنها رفتن طالبان نیست. اندیشیدن به آلترناتیو طالبان به همان اندازه مهم است. گزینه دیگر می‏تواند جنگ داخلی باشد. با توجه با شکاف‏های هویتی که دایم شدید می‏شود و بازار ایدئولوژی‏های هویت‏محور روز به روز گرمتر، گزینه جنگ داخلی در فردای پس از طالبان دور از ذهن نیست. هر کدام از این دو گزینه تحقق پیدا کند، نتیجه‏اش برای مردمان عادی ساکن این سرزمین فاجعه‏بار خواهد بود.

برای این که به گذشته برنگردیم، باید به آلترناتیو فکر کنیم، دایما آن را تخیل کنیم و برای تبدیل آن تخیل به واقعیت مبارزه کنیم. اهمیت بحث شبکه‏های همبستگی و سازماندهی افقی در همین جاست. سازماندهی افقی و مشارکتی تنها نیاز امروز ما برای مبارزه با رژیم طالبان نیست بلکه مقدمه خلق آلترناتیو آینده است. به نظر من درس مهمی که همه ما از دوره جمهوریت، فروپاشی حکومت و جهنمی که طالبان خلق کرده است، یاد بگیریم این است که هرگز نباید به جریان‏های سیاسی که دو دهه در قدرت بودند و زمینه بازگشت طالبان را فراهم کردند، اجازه بدهیم دوباره به قدرت برسند. اجازه ندهیم که به نام دموکراسی و جامعه مدنی، قدرت‏های امپریالیستی برای ما نسخه بپیچند. نیروهای مرتجع به نام دین، کشور ما را به شکنجه‏گاه بدل کنند و از زنان انسان‏زدایی کنند، و نخبگان قومی به نام دفاع از حقوق قوم، حکومت را به شرکت سهامی بدل کنند تا سلطه طبقاتی خود را به نام نمایندگی از اقوام بنا کنند.

زمانی فرانتس فانون درباره طبقه بورژوا-ناسیونالیست جوامع پسااستعماری، آن «کاست کوچک با دندانهای بلند، حریص و لئیم، دارای روحیه ریزه‏خواری و قانع به سهمی از سود که قدرت استعماری سابق به او می‏دهد» هشدار می‏داد که نباید اجازه داد «شرایط حیات و شکوفایی» این طبقه با کسب قدرت فراهم شود. این توصیف و این هشدار در مورد نخبگان قدرت پیش از طالبان نیز صدق می‏کند. از نظر فانون، کوشش مشترک توده‏های آگاه سازمان‏یافته و روشنفکران آگاه و انقلابی سد راه به قدرت رسیدن این طبقه است.

 فانون بر سه عنصر مردم، روشنفکران و سازماندهی اشاره می‏کند. روشنفکر مد نظر فانون «روشنفکر ارگانیک» آنتونیو گرامشی را در ذهن تداعی می‏کند؛ نه آن موجود دانای همه چیزدان که با زبانی پیچیده و دشوارفهم قرار است توده عوام نادان را هدایت کند بلکه کسی که آگاهی دارد اما خود را بر فراز جامعه تصور نمی‏کند. او دانش و تجربه خود را برای سازماندهی جامعه به کار می‏گیرد و همزمان از جامعه می‏آموزد. رابطه او با جامعه نه عمودی بلکه افقی است. رابطه او با جامعه نه رابطه یک‏طرفه‏ای که در آن او اندرز می‏دهد و دیگران گوش می‏دهند، بلکه رابطه برابر و گفتگومحور است. روشنفکر به این معنا موجود عجیبی نیست. او می‏تواند معلم گمنامی باشد که در روستایی دورافتاده به کودکان آموزش می‏دهد و همگام با مردم در امر سازماندهی دخیل است یا جوانان تحصیل کرده گمنامی که همین حالا در بعضی محله‏های کابل با ایجاد حلقه‏های کوچک اما مخفیانه، درگیر کار شبکه‏سازی و آموزشی است. در وضعیت خفقان کنونی، این شبکه اقدامات محدودند. ایده‏ال این است که این شبکه‏های همبستگی محلی و سازماندهی افقی در سطح محله‏ها در سراسر کشور تکثیر شوند و دامنه فعالیت‏هایشان گسترش یابد و به کیفیت کمیته‏های مقاومت محلی در تجربه سودان، فضاهای خودمختار در جنبش زاغه‏نشینان آفریقای جنوبی، یا مجامع خودمختاری  که در جوامع به حاشیه رانده آمریکای لاتین می‏بینیم، برسد.

شریف: بر سازماندهی افقی و تجربه‌هایی خودسازماندهی محلی و شبکه‌های همبستگی تأکید می‌کنید. آیا در افغانستان امروز نیز امکان شکل‌گیری اشکالی از خودسازماندهی محلی و شبکه‌های همبستگی وجود دارد، یا شرایط سرکوب و پراکندگی اجتماعی و خروج نیروهای اجتماعی در پنج سال گذشته چنین امکانی را محدود کرده است؟ همچنان آیا سازماندهی پیش‌شرط مقاومت است یا خود مقاومت در جریان عمل، سازماندهی را تولید می‌کند؟

واعظی: شکل‏های ساده‏ای از سازماندهی‏های محلی و فضاهای خودمختار همین حالا وجود دارد. اما آنها محدود و پراکنده‏اند و اهدافی را که دنبال می‏کنند اغلب در سطح استراتژی‏های بقای جوامع محلی هستند. مشکل این است که ما فاقد یک سنت رادیکال در جوامع محلی خود هستیم. احساس خودبسندگی، قیاس‏ناپذیری، استثنایی‏بودن و همینطور سطح سواد پایین سبب شده است که به آموختن از تجربه‏های مبارزاتی جوامع دیگر رغبتی نشان ندهیم.

سنت‏های رادیکالی که در جوامع دیگر برجسته است، تا حد زیادی میراث چپ است. منظور من از چپ، مارکسیسم ارتودوکس به مثابه ایدئولوژی تسخیر قدرت دولتی نیست، بلکه مراد یک سنت غنی مردمی اعتراض و عدالت‏خواهی است که در هنر، ادبیات، فرهنگ عمومی و زندگی روزمره تبارز می‏یابد. مواجهه مردم افغانستان با چپ از نوع مارکسیسم جزمی و اقتدارگرا بود که کارنامه‏ای ناکام از خود برجا گذاشت. از طرفی، سایه مذهب رسمی بر زندگی ما چنان سنگین بود که جایی برای پذیرش ایده‏های نو مخصوصا ایده‏های چپ باقی نمی‏گذاشت.

در دوره نظام جمهوری تحت حمایت غرب و توسعه ان‏جی‏اویی، نیز ما شاهد ترویج مدلی از توسعه به مثابه «ماشین ضد سیاست» به تعبیر جیمز فرگوسن، بودیم که نه فقط جامعه را طبقاتی کرد بلکه سنت‏های همبستگی محلی ما را تضعیف کرد و جایش را با روابط حامی‏پرورانه (clientelistic relationship) پر کرد.

در بطن چنین جامعه سیاست‏زدایی شده‏ای، امکان رشد روشنفکران ارگانیک دشوار شده بود. تحصیل‏کردگانی که از پایین‏ترین طبقات اجتماعی می‏آمدند و می‏باید بستر ظهور روشنفکران ارگانیک طبقه خود می‏شدند، برای یافتن لقمه نانی در خدمت نخبگان قدرت درمی‏آمدند یا به کارمندان مطیع سازمان‏های بین‏المللی و ان‏جی‏اوها بدل می‏شدند. در مورد جامعه هزاره کلیشه‏ای وجود داشت مبنی بر این که طبقه‏ای از نخبگان دانشگاهی را پرورانده است که در انتقال و ترویج دانش مدرن اشتغال دارد. واقعیت این است که آنها طلبه‏هایی بودند که مدارک دانشگاهی داشتند اما اکثریت آنها به هیچ زبانی به جز زبان مادری خود آشنایی نداشتند. منابع اصلی آنها متونی بودند که از سنت مسلط دانش غربی به فارسی ترجمه شده بودند؛ متونی که مملو از ایده‏های اوریانتالیستی، محافظه‏کارانه و پوزیتیوستی است. جز این، آنها از متونی که ذیل دانش انتقادی و معرفت‏شناسی‏ها و روش‏شناسی‏های استعمارزدایانه در سنت‏های پسااستعماری (postcolonial) و استعمارزدا (decolonial) توسط متفکران جنوب جهانی تولید می‏شوند، عمدتا بی‏خبر بودند.

همه این عوامل دست به دست، فضای محافظه‏کارانه‏ای را ایجاد کرد که بستر مناسبی برای رشد افراط‏گرایی‏دینی، هویت‏گرایی، و بی‏مسئولیتی اجتماعی شد اما ظرفیت رشد دانش انتقادی، نقد روابط قدرت و شکل‏های پنهان سلطه در آن نبود.

 وضعیت امروز ما تا حد زیادی ریشه در آن دوره دارد. اما این ضعف سبب سلب مسئولیت از کسی نمی‏شود. آگاهی، سازماندهی و مقاومت در طول همدیگر قرار نمی‏گیرند. آنها در هم تنیده‏اند. گفتگو، شنیدن سخن همدیگر و آموختن از تجربه‏های مردمان دیگر منابع و مجراهای کسب آگاهی است. بدون آگاهی و سازماندهی، مبارزه دشوار است. دانش رهایی‏بخش، استراتژی‏ها و تاکتیک‏های سازماندهی در روند مبارزه غنی‏تر و پخته‏تر می‏شوند. ما به‌طور مداوم نیازمند آموختن نقادانه از دانش و تجربه جوامع دیگر هستیم. جوامعی که نظام‏های استبدادی، راسیسم، استعمار و سلطه امپریالیستی را از سر گذرانده‏اند، دارای سنت‏های غنی مقاومت مردمی‏اند. دانش‏هایی که در این بستر تولید شده‏اند، برای ما بسیار راهگشایند. با خواندن آثار فرانتس فانون و پائولو فریره بهتر می‏توانیم وضعیت خودمان را فهم کنیم تا با خواندن متون درجه چندم بسیاری از نویسندگان غربی. متفکران رادیکالی چون چاندرا موهانتی و فرانسواز ورژس چشم‏اندازهای روشن‏تری برای شناخت ساختارهای سلطه برای زنان فمینیست ما ارائه می کنند تا نظریه‏پردازان فمینست سفید لیبرال. همینطور محققانی مانند اریک ولف و میشل-رالف ترویو فهم محافظه‏کارانه ما از تاریخ را دگرگون می‏کنند. در عرصه تجربه مبارزه، از مبارزات دالیت‏ها در هند، جنبش شورایی خلق ترکم صحرا در آستانه انقلاب ایران، جنبش روژاوا در سوریه، مبارزات زاغه‏نشینان در افریقای جنوبی، جنبش خودمختاری زاپاتیستی جوامع بومی جنوب مکزیک و مقاومت دیرینه مردم فلسطین و خاورمیانه می‏توانیم درس‏های ارزشمند بیاموزیم و در سازماندهی خود به کار ببریم.

شریف: این تجربه‌ها واقعا ارزش‌مندند اما در افغانستان بسیاری از اعتراضات و مقاومت‌ها به‌خصوص در دوران جمهوریت و طالبان، در کوتاه‌مدت به نتیجه سیاسی نرسیده‌اند. از نظر شما مهم‌ترین میراث این مقاومت‌ها و اعتراضات چیست؟ آیا آنچه برای آینده باقی می‌ماند، تغییر قدرت سیاسی است یا شکل‌گیری حافظه، همبستگی و سوژه‌های تازه‌ای که ممکن است در آینده تاریخ دیگری را رقم بزنند؟

واعظی:فکر می‏کنم به بخش اول این پرسش تا حدی پاسخ داده‏ام. میراث مقاومت‏های شکست‏خورده می‏تواند سرخوردگی، در خودفرورفتن و ناامیدانه میدان را خالی کردن باشد یا این که درس‏آموختن از شکست‏ها از طریق نقد گذشته و تلاش برای فهم این که عامل شکست در ایده‏ها و آرمان‏ها بوده یا در استراتژی‏ها و تاکتیک‏های مبارزه. مانند ملت‏های دیگر، ما هم در تاریخ خود مبارزات مردمی داشته‏ایم. مقاومت‏های مدنی شهری و قیام‏های دهقانی در درون جوامع روستایی، هنوز در یادها حضور دارد و بخشی از خاطره جمعی ما را شکل داده است. بر خلاف آنچه که از چشم‏اندازهای اروپامحور و نخبه‏گرایانه، مردم افغانستان را استثنایی و قیاس ناپذیر با جوامع دیگر قلمداد می کنند، تاریخ این مردم تفاوت ویژه‏ای با تاریخ دیگر مردمان منطقه ندارد. مردم افغانستان هم در برهه‏های تاریخی بارها عاملیت خود را نشان داده است اما ضعف‏های بزرگی هم وجود داشته است. بی‏سوادی گسترده، ضعف نظام آموزشی، سلطه فرهنگ پدرسالاری، سرکوب و ستم دولتی و استعمار داخلی اجازه نداده است فرهنگ دموکراتیک در جامعه رشد کند.

 زبان روشنفکران ما زبانی نخبه‏گرا است. آنها به مردم عادی فاقد قدرت نهادی و گروه‏های به‏حاشیه‏رانده نگاهی تحقیرآمیز دارند و عاملیت و سوژگی برای‏شان قائل نیستند. همه مشکلات را به نادانی مردم و فرهنگ سنتی جامعه حواله می‏کنند اما از قصور و مسئولیت‏گریزی خود حرف نمی‏زنند. نگاه محافظه‏کارانه و غیر‏انتقادی روشنفکران به عرصه‏های ثبت خاطره و تاریخ‏نگاری هم سرایت کرده است. تاریخ‏نگاری ما تاریخ‏نگاری نخبگان است. رد پای گروه‏های به حاشیه‏رانده در آن مفقود است. به طور نمونه، جامعه هزاره در طی قرن گذشته، شاهد شورش‏های دهقانی بوده که بیشتر آنها ثبت نشده، وارد تاریخ نشده و از خاطره شفاهی یا فولکلور فراتر نرفته است. شورش‏های دهقانی جوامع حاشیه‏ای یکی از شکل‏های مرسوم سیاست ستمدیدگان در برابر سلطه بوده است و بخش مهمی از تاریخ و حافظه مقاومت مردمان ستمدیده را تشکیل می‏دهد. ما باید خاطره مقاومت‏های گذشته طوری ثبت، بازخوانی و تفسیر کنیم که منبع الهام مبارزات امروز شود. برای این کار، باید نگاه نوستالژیک و اسطوره‏ای به گذشته را کنار بگذاریم و تاریخ را طوری بخوانیم که در آن، مقاومت‏های گذشته نه حاصل نبوغ شخصیت‏های استثنایی بلکه نتیجه عاملیت جمعیت‏های کثیری است با تمام نقاط قوت و ضعف‏شان، رویدادهای زمانه خود را شکل دادند. به رسمیت شناختن عاملیت و سوژگی بی قدرتان گذشته، ارج نهادن به مبارزات امروز و فردا است. اهمیت این موضوع بیشتر از تغییر قدرت مستقر است.

امروزه ما در عصر افول اتوپیا به سر می بریم. تخیل برای خلق اتوپیا در ما ضعیف شده است. این یک روند جهانی است. منظور از اتوپیا خلق جامعه انسانی عادلانه‏تری است که در آن، انسان‏ها زیر ستم مذهبی، پدرسالاری، راسیستم، ستم ملی و سرمایه‏داری له نشوند. به تعبیر انزو تراورسو «جهان بدون اتوپیا ناگزیر به گذشته روی می‏آورد». چنگ زدن به جهان اسطوره، باستان‏گرایی، توسل به جعل تاریخ و جستجو برای یافتن ریشه‏های نژادی در بین مردمان ستمدیده، معلول فقدان اتوپیا است. این که بعضی جوامع دچار نوعی «وسواس حافظه‏ای» می‏شوند یعنی درگیری ذهنی و عاطفی با گذشته و در گذشته متوقف ماندن، چنان اهمیت می‏یابد که خاطره جمعی دردناک گذشته جای نگاه انتقادی به تاریخ و نگریستن به افق سیاسی آینده را می‏گیرد. پیامد این وسواس حافظه‏ای این است که میل مفرط به قربانی‏بودن و تقدیس قربانیان گذشته، جایی برای به رسمیت‏شناسی عاملیت و سوژگی زندگان باقی نمی‏گذارد. همه چیز به فیگور قربانی بدل می‏شود. هویت آنهایی که در تاریخ مقاومت کردند اما شکست خوردند به قربانیان محض بدل می شود. «خاطره شکست‏خوردگان» که باید الهام بخش مبارزه حال و آینده باشد، جای خود را به ضجه‏و‏ناله، و آداب‏و‏مناسک جمعی برای قربانیان منفعل می‏دهد. سیاست هویت  بیشتر از این که دغدغه خاطره مقاومت شکست‏خوردگان را داشته باشد، درگیر تقدیس فیگور قربانی و آیین‏ها و مناسک آن است.

شریف: خیلی ممنون که وقت گذاشتید، واعظی عزیز.

از روزنامه‌نگاری مستقل حمایت کنید

محدودیت‌های گسترده بر رسانه‌ها و فضای عمومی در افغانستان، دسترسی شهروندان به اطلاعات مستقل را محدود کرده است. در چنین شرایطی، «اطلاعات روز» متعهدانه و مستقل به کار خود ادامه می‌دهد تا حقیقت قربانی خاموشی و فراموشی نشود.

ما وابسته به هیچ قدرتی نیستیم و تنها برای مردم می‌نویسیم.

مأموریت ما افشای فساد، بازتاب صدای سرکوب‌شدگان، تقویت پاسخگویی صاحبان قدرت، و پشتیبانی از چشم‌اندازی است که در آن همه شهروندان افغانستان از حقوق و آزادی‌های برابر برخوردار باشند و در صلح زندگی کنند.

خبرنگاران ما در شرایط دشوار و گاه خطرناک فعالیت می‌کنند تا گزارش‌های دقیق، منصفانه و مبتنی بر واقعیت منتشر شود و روایت‌های مردم به حاشیه رانده نشود. تداوم این کار، به حمایت مخاطبان و حامیان مستقل وابسته است.

هر کمک، فارغ از میزان آن، به ادامه روزنامه‌نگاری مستقل کمک می‌کند. اگر امکان کمک مالی ندارید، همرسانی این درخواست و تشویق دیگران به حمایت نیز سهمی مهم در تقویت این مسیر دارد.

در کنار حقیقت بایستید
از اطلاعات روز حمایت کنید

برای حمایت اینجا کلیک کنید
با دیگران به‌‌ اشتراک بگذارید
بدون دیدگاه