گزارشگر: اسلامالدین جرأت
وقت نماز دیگر بود که او را دیدم. بشارت مارکیت حیاتآباد پشاور زیر آفتاب میسوخت. گرما فقط از آسمان نمیآمد؛ از آسفالت هم بالا میزد. چند دکاندار در سایهی دیوارها نشسته بودند. موترها آرام از میان بازار عبور میکردند.
احمد احمدی زیر یک چتر ایستاده بود.
چند کندهی یخ روی کراچی فلزی چیده شده بود. آب از گوشههایشان میچکید، روی آسفالت راه میافتاد و در شکافهای سنگ گم میشد. مشتری داشت. مشغول بود. من برای خرید یخ رفته بودم. وقتی نگاهمان به هم افتاد، پیش از آنکه چیزی بپرسم، به فارسی گفت: «چقدر وقت شده در پاکستان زندگی میکنی؟»
کنار کراچی ایستادم. مشتری دیگری آمد. احمد تکهای یخ برید، پول را گرفت و دوباره رو به من برگشت. اسمش احمد احمدی است. اهل ولایت وردک. اما بیشتر عمرش را در کابل گذرانده است؛ آنقدر که وقتی از زندگیاش حرف میزند، بیشتر نام نواحی کابل را به یاد دارد تا روستای زادگاهش. احمد سالها در آشپزخانهی یک نهاد بینالمللی کار کرده بود. معاش ثابتی داشت. زندگی مجلل نبود، اما قابل پیشبینی بود. وقتی از آن سالها یاد میکند، یک جمله را تکرار میکند: «آدم میدانست فردا چه میشود.»
پس از سال ۲۰۲۱، آن زندگی پایان یافت. بستگانش که سالها در ولسوالیهای وردک زندگی کرده بودند، به کابل آمدند. سابقهی کاری احمد معنای دیگری پیدا کرده بود. میگوید نه راهی به وردک دارد و نه راهی به کابل. به پاکستان آمد. گفتند منتظر بماند. گفتند پروندهاش بررسی میشود. برنامهی پی۲ قرار بود راهی برای انتقال باشد.
چهار سال گذشت.
بیشتر این سالها را در راولپندی سپری کرد؛ در اتاقهای اجارهای و با پساندازی که کمکم کمتر میشد. شش ماه پیش، با تشدید روند اخراج مهاجران افغانستانی، به پشاور آمد. حالا در محلهی شاکس زندگی میکند؛ یک اتاق، یک دهلیز و چهار فرزند که به مکتب دسترسی ندارند.
هر روز صبح زود از خانه بیرون میشود. کندههای یخ میخرد. آنها را روی کراچی میچیند و به بشارت مارکیت میآورد. چتر را نصب میکند و منتظر مشتری میماند.
پرسیدم: «کار و بار چطور است؟» لبخند کوتاهی زد. گفت: «خوب است. هفته سه چهار روز.» بعد مکث کرد. نگاهش به سمت یخها رفت. گفت: «اما هر هفته یکی دو روز پولم آب میشود.» این جمله را آرام گفت.
چند دقیقه بعد، به کندههای یخ خیره شد؛ نه به من، نه به کوچه؛ فقط به یخ. بعد پارچهای برداشت و با احتیاط روی آنها کشید. آرام و دقیق. گفت: «خودم مهم نیستم. آیندهی فرزندانم مهم است.» عرق از پیشانیاش پایین میآمد. زیر پارچه، قطرههای آب از گوشهی یخها میچکیدند.
پروندهی پی۲ او هنوز در انتظار بررسی است. ویزای پاکستانش منقضی شده و مدرک اقامتی معتبری ندارد. هر روز با خطر بازداشت از خانه بیرون میرود.
پرسیدم: «وضعیت ترس از پولیس چگونه است؟» لحظهای سکوت کرد. گفت: «هر روز با این ترس بیدار میشوم. اما اگر نروم، فرزندانم چه بخورند؟» بعد از چند لحظه افزود: «برگشت ناممکن است. ماندن در پاکستان ناممکن است. رفتن به امریکا هم ناممکن است. نمیدانم در کجا و چگونه زندگی کنم.»
احمد تنها نیست. در پشاور، بسیاری از متقاضیان برنامههای انتقالی سالها است در انتظار پاسخ ماندهاند. بعضی پروندهها هنوز بررسی نشده و بسیاری از خانوادهها با اسناد منقضیشده زندگی میکنند.
آفتاب پایینتر رفته بود. بشارت مارکیت کمکم پرازدحام میشد. احمد پارچه را مرتب کرد و دوباره مشغول کار شد. پرسیدم از کابل چه بیشتر به یادش مانده است. نگاهش به جایی دور رفت. گفت: «معاش خوب بود. آدم میدانست فردا چه میشود.» بعد به کندههای یخ نگاه کرد. زیر پارچه، آرام و بیصدا، یخ داشت آب میشد.
یادداشت: این گزارش با رضایت کامل احمد احمدی نوشته شده و براساس گفتوگوی مستقیم و مشاهدهی میدانی در پشاور تهیه شده است.