نویسنده: سین شاهد
زیستن در جوامع انسانی، الزامهای اخلاقیای فراهم میآورد که بدون این الزامها، حیات «فرهنگی» جامعه ناممکن است. قاعدههای اخلاقی عمومی، در امر واقع، قرارداد زیست اجتماعی است که با صورت شریعت و خلق عمل مشروع یا با تکوین قانون و خلق عمل مسئولانه، جامعهی بشری را به اینجای حیاتش رسانده است. حالا اگر طالبان بهمثابهی رژیم حاکم بر جغرافیای اخلاقی افغانستان، نظام اخلاقی مختص این جغرافیا و اخلاق عمومی را از اساس نقض کند، وضعیتی که خلق میشود «استبداد» و «فساد سیاسی» است. به بیان ساده، عمل مستبدانه و فساد سیاسی زمانی ممکن میشود که فرد، گروه یا دولتی غیراخلاقی عمل کند. دولتها ابزار استبداد را برای هدفی که در نظر دارند، به کار میبرند. کردار سیاسی طالبان میرساند که این گروه با ابزار استبداد، هدف «ناسیونالیسم افغانی» را دنبال میکند. استبداد دولتی، ممکن نیست مگر با نقض هدفمند قرارداد اجتماعی؛ ولو این قرارداد تا کنون مکتوب نشده یا ملغا شده است. از نظرگاه انسانی، نظام سیاسی یا حلقهی کارشناسان نیست که قانون میسازند؛ بل جامعه و التزامهای آن است که «پیشتر»، قانون ساخته است. با چنین پیشدرآمدی، که بهمثابهی نگاه سیاسی-اخلاقی به «خود» و «انسان» اجتماعی است، چگونه میتوان اخلاقی زیست؟ یعنی با چه راهکاری میتوان در وضعیت شیوع «فساد سیاسی»، که استبداد طالبان ابزار تحقق آن است، امکان عمل اخلاقی پیدا کرد؟
برای بیان مسأله، استبداد طالبان بر جامعه برای دستـبازـداشتن در فسادپیشگی سیاسی، جهت تحقق امیال آیدیالوژیک، «امر مسلم» است که نیازی به اثبات ندارد؛ زیرا هر گونه استدلالآوری در مورد خاصِ مسلمنگرفتن استبداد و فساد سیاسی طالبان، تلاشی است در جهت خلق فضای محو سیاسی، خلق منطق استتار و سیاست اندیشه. وضعیت جامعه، ضمیر جمعی یا عقل عمومی، ساختار رژیم و سیاستهای آن، شاهد و نمود برحال این مدعاست. جامعه روح ناظر و داوریکننده دارد؛ یعنی خود شاهد خود است و از رهیافت همین گواهبودگی جامعه، هر فرد اجتماعی با اندکی درنگ درمییابد که به پیمانهی وسیع، در حد شکنجهی یک جامعه، بهصورت نظاممند، استبداد حاکمیت میکند. برای ثابتکردن مسألهبودنِ مسأله باید دید که مسألهی «استبداد» و «فساد سیاسی»، بیرون از این نوشتار واقعیت دارد یا نه؛ زیرا اعتبار مسأله از فهم و تثبیت مسأله در زندگی هر روزهی جامعه میآید. فعالیت تروریسم بینالمللی در کشور، منع آموزش دختران، نقض گستردهی حقوق اساسی شهروندان، حکومت تکفکری، سیاست یکسانسازی و تحکیم سلطهی قومی، رویاهای آیدیالوژیک و پیآمد آن، استبداد و فساد سیاسی حسابشده است که جامعه هر روز تجربه میکند.
اصطلاح «فساد سیاسی» به مقتضای شدت «بحران» انتخاب شده است. انتخاب نام و اصطلاح، تعیین مرزهای زبان و مهار فهم پدیدههاست؛ یعنی پدیدهها را تا آنجا میفهمیم که نام اجازه میدهد. انتخاب این اصطلاح، دقت در ادبیات سیاسی بوده، بهطور انضمامی نشان میدهد که سالهای بعدی، موعد فرورفتن جامعه در کام «فاجعه» است. فساد سیاسی، درست در مقابل اخلاق عقلانی سیاسی میایستد. اخلاق سیاسی نه بهمعنای سیاسیسازی اخلاق، که بهمعنای قاعدهی انسانیِ سیاست است که جامعهی عمومی با فهم عامیانه به آن اعتنا میکند و نخبگان جامعه با فهم از دانش سیاست و اندیشیدن/اندیشهی سیاسی.
تمرکز این نوشته بر موضع «ما» با «ثابت» استبداد در ذیل دو عنوان «بحران عضویت» و «مواجهه با کلانروایت طالبان» است: چگونه میتوان با جستوجوی عمل اخلاقی ممکن، اخلاقی زیست؟ این پرسش در هوا سیر نمیکند؛ پرسش شیک، بیربط به زندگی و واعظانه نیز نیست. تا آنجا که نظر میرسد، پاسخ این پرسش دستکم یک توقف در خویشتن انسانی است که در چنبرهی چنین رژیمی ممکن است مبتلا به فساد و استبدادی شود که خود علیه خود انجام میدهد. در وضعیت همهگیری فساد سیاسی، توسل به اخلاق سیاسی کمازکم آگاهی تکثیرنکردن کلانروایت طالبان و نبودنِ بخشی از استبداد را در پی دارد. مهمتر اینکه «عدم همراهی»، خود تبدیل به مقاومت میشود. پیشازپیش، اگر این تلاش کوچک بتواند پرسش اساسیاش را از طریق خوانندگانش به وجدان بخشی از جامعه تحویل دهد، به نیت خود رسیده است: با چه راهکاری میتوان در وضعیت «شیوع» فساد سیاسی، امکان عمل اخلاقی پیدا کرد. این پرسش اگر هم به امکان مبارزهی عملی علیه طالب نرسد، دستکم با دایرکردن محکمهی اخلاقی در درون فرد، دستکم زمینهی بهخودآمدن فرد و عدم همراهی را فراهم میکند.
با تثبیت مسأله از رهیافت ضمیر جمعی، فهمیده میشود که جامعه از تشخیص مسألهی خود عاجز نیست. تشخیص درست مسأله، امکان حل مسأله را نیز به دنبال دارد. ممکنترین و نخستین راهحلی که جامعه میتواند علیه چنین استبدادی بهصورت کمهزینه روی دست گیرد، عدم عضویت و بیاعتبارکردن کلانروایت طالب است. با نگاه به وضعیت حاکم و انجماد بخشی از جامعه، راهکاری جز «عدم همکاری آشکارا» با رژیم در دست نیست. عدم همکاری «آشکارا»، اثرگذارترین سرآغاز مقاومت علیه چنین ساختاری است؛ زیرا بهمحض عدم همکاری، این امکان فراهم میشود که شهروندان از انجماد، بیحسی و عادت نکبتپذیری خارج شده، به وضعیت تکاندهندهای که در آن گرفتارند پی ببرند. انسان در موافقت و مخالفتی که در غیبت سنجش شکل بگیرد، بنابر ماهیت کارکرد روحش نمیتواند واقعیت را خارج از حباب شخصی و اجتماعیاش درک کند. برای درک واقعیت، لازم است تا آنجا که در توان انسانی ماست، از نظرگاه دیگر و بیرون از ترس و میل، و وابستگیهایمان نگاه کنیم. انسان زمانی میتواند به شر و شدت آن پی ببرد که با شر، عادی برخورد نکند. در بیحسی، در انجماد و انفعال، در همسویی، در فریب خود، در امیدهای واهی و در مخالفتهای تبلیغاتی سیاسی، ما نمیتوانیم به شدت، هدف و هویت شرارت سلطهی طالب پی ببریم. «فعالیت تروریسم بینالمللی در کشور، منع آموزش دختران، نقض گستردهی حقوق اساسی مردم، حکومت تکفکری، سیاست یکسانسازی و تحکیم سلطهی قومی، و رویاهای آیدیالوژیک» این گروه، شر در مقیاسی است که مبارزه را همچون راهحل، حتمی میکند. دیکتاتوریها با برخورداری از قدرت سیاسی، قدرت بینظیری در خلق و پیشبرد شر دارند. میزان درآمیختن جامعه با طالبان، نشانهی وضعیت وجدانی جامعه است و نباید از کنار این مسأله رد شد. عدم عضویت و ایستادن در برابر کلانروایت طالبان میتواند هم مقاومت مدنی عاری از خشونت و هم مقاومت مسلحانه را کلید بزند.
بحران عضویت در امارت طالبان
مسئولیت فرد: در جامعههایی که میزان فقر اقتصادی بالاست و درک از کار و بیکاری، فراتر از معاش ماهانه نیست، بهطور طبیعی آگاهی عمومی و خرد سیاسی پایین است. با پایینبودن شاخصهای یادشده، صرف عضویت در دستگاه بروکراسی دولتی، امتیاز و برتری پنداشته میشود. در افغانستان، به علت نبود نهادهای مردمسالار و خودکامگی طولانیمدت نهاد قدرت، نگاه مردم به دولت، نگاهی از پایینبهبالا درونی شده است؛ ازاینرو، بهرغم شهادت عقل عمومی، یک نوع تلاش مذبوحانه برای عضویت در حکومتها، حتا برای عضویت در رژیم طالبان، در نگاه بخشی از مردم وجود دارد. از باب نمونه و برای کاربردیکردن این استدلال، برخیها توجیه میکنند که عضویت در همین رژیم هم به نفع مردم است و میتوان از درون رژیم، علیه رژیم و به نفع مردم کار کرد، و محرومیت مطلق به حذف بیشتر میانجامد. این نگاه، یک واقعیت عمده را در نظر نمیگیرد؛ اینکه، فرد در درون نظامی که چگونگی ساختار و محدودهی عملش از رأس هرم قدرت تعیین میشود، نهتنها شانسی برای مبارزه پیدا نمیکند، که خود به مراقب سیستم تبدیل میشود.
اگر عدم عضویت بهمثابهی تحریم رژیم درک شود، قابلیت تبدیلشدن به سرآغاز مقاومت همگانی و عملی را دارد. بقای هر رژیمی، رابطهی مستقیم با میزان حمایت یا انفعال مردم دارد. انفعال در مقابل سیاست سلطه به نهادینهشدن آن کمک میکند و حساسیت روح جامعه در مقابل استبداد و فساد سیاسی فرومیریزد. انسان در چنین وضعی در مقابل سرنوشت و کرامت موجودیت خود احساس مسئولیت و قدرت نمیکند. از سوی دیگر، تجربهی افغانستان نشان داده که مقاومت مردم در برابر یک رژیم میتواند محاسبات کشورهای منطقه و حامیان خارجی حکومتها را تغییر دهد.
درست است که منفعت فرد، کردار اجتماعی-سیاسیاش را تعیین میکند و حمایت از حکومت برای ثبات سیاسی، نظر به تشخیص شخصی، حق هر شهروند است؛ اما منفعت مقطعی فردی نباید افق منفعت کلان و راهبردی جمعی را تار کند. منفعت جامعه، متضمن منفعت فرد است و زیان جامعه، خواهینخواهی به فرد برمیگردد. با درنظرگرفتن شاخصهای میزان مشارکت عمومی و توازن اجتماعی، حکومت قانون، مدیریت توسعه، تقدم توسعه بر دولت، آزادی شهروندی، رشد اشتغال و جذب سرمایه، و سازوکار پاسخدهی دولت که ضرورتهای گریزناپذیر ثبات سیاسی در کشور است، حمایت از امارت طالبان، حمایت از ثبات سیاسی نیست؛ زیرا امارت طالبان حداقل شاخصهای متوسطـبهـپایین ثباتمحوری را هم در سیاست خود ندارد. افراد در درون یک وضعیت عمومی بهتنهایی قادر به تأمین مصونیت خود نیستند. نگاه به رنج جمعی بهمثابهی «رنج دیگران» و «دور از ما»، رنج همسایه، رنج فلانی، رنج هزاره یا رنج پنجشیر، نگاهی است که در غیبت آگاهی از دو واقعیت شکل میگیرد: اول، جامعه سیستمی است که کارکرد آن پیآمد عمومی دارد؛ دوم، خیر و شر حکومتها به جامعه و از این طریق به افراد برمیگردد. دور از وقوع نیست ستمی که بر هزارهها و پنجشیر میرود، بر دیگر ملیتها و ولایتهای افغانستان روا داشته شود. اگر طالبان دختر همسایه را با خود بردهاند، هیچ بعید نیست که دیر یا زود دختر ما را نیز با خود ببرند؛ زیرا عوامل و پیشزمینهی جنایت فراهم است. فرد در درون جامعه وقتی منفعت پایدار و راهبردی خود را تشخیص داده نتواند، دچار عدم سنجش میشود. پیآمد عدم سنجش، خیانت به خویشتن است و خیانت به خویشتن آشکارا عمل غیراخلاقی است. از منظر فلسفهی اخلاق سیاسی، انسان اجازه ندارد به کرامتش خیانت کند. تمام دولتهای مدرن، قانون، سازمان ملل، سازمانهای بینالمللی کیفری و حقوق بشری از همین اصل ناشی میشود. عضویت در گروه طالبان نسبت خود را با این واقعیت موجود گم میکند که این رژیم در بنمایهی فکری و جهانبینیاش ظرفیت تبدیلشدن به دولت ملت را بنابر نوعیت تجربهی سیاسی و سرشت استخباراتیـتروریستیاش ندارد. اگر به ساختار، سیاستها، دورنما و کل ماهیت چنین رژیمی از سر مسئولیت در برابر خود و جامعه، سنجش وجدانی یا نگاه انتقادی شود، بحران عضویت در چنین رژیمی حل میشود. انسان، هستندهی وجدانی است که اخلاق سیاسی او، هم بر پایهی وجدانش استوار است و هم در تکوین وجدانش عاملیت دارد. وجدان بشر در برابر حقوقی که از انسانبودن ناشی میشود، عمل یکسان دارد و تفاوتهای جزیی از انحرافهای آیدیالوژیک برمیخیزد. امارت طالبان با استبداد و فساد سیاسی ـ که فقط نمونههای بارز آن، دو بار ذکر شد و فهرست آن طولانی میشود و طولانیتر آنچه نمیدانیم ـ برای تحقق سیاسی ناسیونالیسم قومی، مرتکب حکومتی میشود که وجدان انسانی این نقطهها را همچون شرارت سیاسی نشانهگذاری کرده است. وقتی وجدان بشری، مختصات شرارت سیاسی را به ما داده است، بحران عضویت در امارت طالبان حل میشود؛ زیرا با مراجعه به وجدان خود، اگر به مبارزه برنخیزیم، دستکم از حمایت شر خودداری میکنیم. این نگاه، برخورد ساده و یکدست با امر و انسان اجتماعی درهم و تودرتو نیست؛ این نگاه، گزارهی مبتنی بر ماهیت روحی انسان اخلاقمداری است که در جامعهی با سلامت اخلاقی متوسط زندگی میکند. افغانستان جامعهای است که شاید سلامت اخلاقی سیاسیاش کمتر است؛ اما نسل جوان و نیروهای آموزشدیده، نمونهی چنان انسانی است. این انسان و جامعهی ماحول او زمانی که از آدرسهای علمی، فرهنگی، سیاسی و دینی آگاهی واقعی به دست آورد، علیه شر میایستد.
مسئولیت جامعه: جامعه این قابلیت را دارد که عضویت در گروه طالبان را تحریم کرده، طالبشدن را هزینهدار کند. اگر اجتماعهای محلی، با سازوکار جمعی و برنامهریزیشده بتوانند بازخواست، هزینه، تهدید و محرومیت اجتماعی ایجاد کنند، عملا مقاومت در برابر طالب شروع میشود. در دستبهدستشدن قدرت سیاسی، برخی از شهروندان گاهی خلقی شدهاند، گاهی دموکرات و گاهی طالب. این تغییر بُز اجتماعی، نتیجهی تغییر در دیدگاه سیاسی نیست؛ زیرا در فردای پس از طالبان، همین ضایعات جامعه رنگ عوض میکنند. در کنار بیدیرگی اخلاقی شخص که عامل اصلی چنین بیشهامتیای است، کممسئولیتی جامعه و نبود سازوکار تحمیل هزینه و تقلیل حیثیت اجتماعی، عامل دیگر است.
تصور میشود عامل عمده در عدم حساسیت جامعه، درک معیوب حکومتهای پس از دور اول طالبان از عدالت انتقالی است که از یک سو جامعه را فاقد قدرت بازدارندگی کرده است، از سوی دیگر طالبشدن را بیمه. نکتهی مبهم دیگر این است که در اجتماعهای محلی افغانستان هر عملی مخالف اخلاق عمومی هزینهدار بوده؛ اما طالبشدن هزینهی جدیای در پی نداشته است؛ چرا؟ آیا جامعه به نوعی فراموشی گرفتار است یا طالبشدن در وجدان جامعه امر مذموم نیست؟ در محل زندگی نگارنده، همان گروهها و کسانی طالب شدهاند که در دور اول طالبان، طالب بودهاند. جالب اینکه همین نیروها در حکومت جمهوری دارای سمت رسمی بودهاند. این بحران هویتی، سرنخ چیست و چه نشانههای جامعهشناختی به ما میدهد؟ آیا وجدان جمعی ما عاجز از تشخیص مرزهای اخلاقی است؟ چگونه ممکن است اندیشههای یک دموکرات یا یک کمونیست -به اصطلاح وطنی: خلقی- با طالبانیسمی جمع شود که هیچیک از موازین آن مکتبهای سیاسی را برنمیتابد؟ این پرسشها در ادامهی پرسش محوری میتواند جامعه را به فهم مسألهی اخلاقیاش کمک کند. آنچه میتوان گفت این است که یا این بخش جامعه دچار فروپاشی معنویت سیاسی است که نمیتواند نشستن دور سفرهی خون و برداشتن از خوان لعنت را بهعنوان عمل غیراخلاقی درک کند یا جواز چنین شیادیای از سوی جامعه با نوعی عدم حساسیت و فراموشی صادر میشود. دو عامل اساسی دیگر سردرگمی این نیروها، عادت روزمرگی عموم جامعهی افغانستان و عدم فهم دقیق کلانروایت طالبان است.
مواجهه با کلانروایت طالبانی
تمام جریانهای سیاسی و دولتها برای کار سیاسی و حکومتکردن در یک جامعه ناگزیر از خلق کلانروایتی هستند که مردم، خود و آیندهیشان را در درون آن روایت جذاب و امیدبخش ببینند. کلانروایت حکومتها آن روایت مسلطی است که در بازهی زمانی بلندمدتتر قرار است سرنوشت جامعه را با مدیریت دولتی بر مبنای آن رقم بزند. در واقع کلانروایت قدرتها برنامهای است برای خلق جامعه و انسان بر مبنای همان کلانروایت که در دولتهای مدرن، کلانروایتها معطوف به توسعهی همهجانبه و مدیریت توسعه است.
برای مواجههی مسئولانه با کلانروایت طالبان لازم است این کلانروایت بهدقت شناخته شود. طالبان توانستهاند کلانروایت امیدبخش برای یک قشر مشخص جامعه خلق کنند. کلانروایت طالبان را میشود از ساختار حکومت، سیاستها، فرمانهای امیرالمؤمنین، تطبیق شریعت و مرجعهای قضایی این گروه پیدا کرد. تجربهی پنجساله نشان داده که خاستگاه اکثریت فرمانها و سیاستهای این گروه، ارادهی تحکیم ناسیونالیسم افغانی است و برای ایجاد فریبندگی، جذابیت و خلق بازار آیدیالوژیک با نوعی از اسلام ترکیب میشود. نیاز آیدیالوژیک و روحانی غیرافغانها هم درست در همین نقطه، یعنی با تأکید بر اسلام، تأمین میشود؛ اما اسلام طالبان با اسلام بخش بزرگی از جامعه، آنگونه که اختلافها میرساند، در کارکرد و اهداف غایی خود فرق دارد. اسلامیت ناب طالبانی، رستگاری دینی را فقط در سنت قبیلوی ممکن میداند. برایند چنین کلانروایتی، جامعه و انسانی است که در محدودهی سلطهی قومی به رستگاری میرسد. یعنی اگر مقاومتی نشود، یک دهه بعد، طالبان در خلق انسان طالب و جامعهی طالبانی براساس کلانروایتشان موفق خواهد بود. ساختار حاکمیت طالبان نیز در خدمت همین هدف کار میکند. ساختار عمودی که امر و نهی آن واجبالاجراست و هرچه میل کند، از هیبت نظام، اراده ایجاد میشود. ناسیونالیسم یا کلانروایت طالبان سه ضلع دارد: اسلام ناب طالبانی، افغانیت و پشتو.
اسلام ناب طالبانی: اگر به پیشینهی تاریخی طالبان نگاه شود، سرمایهگذاری عربستان سعودی و برخی از کشورهای خلیج روی طالبان میرساند که رگههایی از وهابیت و سلفیت در هویت دینی طالبان برجسته است. آموزههای دیوبندی که رهبران و نیروهای طالبان در خاک پاکستان فراگرفتهاند، جمع نیتهای استخباراتی امریکا، میراث استعمار بریتانیا و شوروی سابق که به خلق نابهسامانیهای اجتماعی انجامید، جمع فرهنگ قبیلهای، سرشت طالبان است. همین اشاره به تاریخ و ماهیت عملکرد طالبان مؤید این است که طالبان در فقه حنفی نمیگنجند و اسلام ناب طالبانی یک فرقهی جدید است. اعتراضها از آدرسهای متفاوت نشان میدهد که پیروان فقه حنفی غیرپشتون و برخی پشتونها خود را در یک اقلیم مذهبی با طالبان نمیبینند. عالمان دینی مسلمان و مرجعهای دینی معتبر جهان اسلام نیز عملکرد طالبان را تأیید نمیکنند. اینها همه نشانهی یک فرقهی جدید است که مقصد نهایی آن، آنطور که عملکرد طالبان میرساند، نهادینهکردن ناسیونالیسم افغانی است. تحقق ناسیونالیسم افغانی بهوجودآمدن این فرقه را لازم میکند. ناسیونالیسم افغانی رویای تمام حکومتهای افغانستان بوده که در تحقق آن موفقیت زیادی نداشتهاند؛ اما بیشتر حکومتها دستکم یک زمینه برای تحقق آن فراهم کردهاند. از باب نمونه، حکومت کرزی به تلاش شخص کرزی توانست طالبان را به یک آدرس سیاسی ارتقا دهد و از تصمیم قاطع دولت اوباما علیه طالب جلوگیری کرد. حکومت غنی با صحنهسازی توانست دستیافتن دوبارهی آخرین نیروی رویای قومی دیرینه را به قدرت سیاسی ممکن کند. ناسیونالیسم افغانی میداند که اگر با طالبان نتواند نهادینه شود، با هیچ نیروی دیگری نهادینه نمیشود. پس از برگشت طالبان، صفبندیهای بیباکانه نشان داد که یک قشر خاص، تمام رویاهای آیدیالوژیکشان را در چهرهی طالب میبینند. همین قشر، در مصافهای گوناگون از طالب حمایت بیدریغ میکند.
پشتو: تحقق ناسیونالیسم افغانی تنها با زبانی عملی است که از آن برخاسته، در درون آن زبان سکونت دارد و با آن جهان را میبیند. پشتو مجموعهی خاطره و تعیینکنندهی خصلت، رویا و فهم پشتوزبانهاست؛ زیرا هر زبانی، انسان مختص به خود را تولید میکند. اگر ناسیونالیسم افغانی میراث استعمار انگلیس است، رویای نهفته در زبان پشتو نیز است. پشتو زبان سنت و مردمی است که خود را برتر از دیگران میداند. در این زبان آنها مالکان افغانستان هستند و شریعت را در سیمای سنت قبیله تطبیق میکنند. رسوم قبیله مختص به قبیله نیست و باید همگانی شود. از اساس، ناسیونالیسم افغانی بر این عادت استوار است که دیگران را شبیه خود کند. پشتوزبانهایی که با فرآوردههای فرهنگی زبانهای دیگر آشنایند، میدانند که متأسفانه زبان پشتو در فقر اندیشه، بهخصوص در فقر اندیشهی سیاسی به سر میبرد و زبانی است که اندکترین بدهبستان با زبانها و فرهنگهای دیگر را هم ندارد. بدون زبان پشتو، ناسیونالیسم افغانی امکان عملیشدن ندارد. طالبان و نیروهای ناسیونالیست محاسبه میکنند که کسی افغان است که بتواند به زبان پشتو زندگی کند؛ وگرنه ناسیونالیسم افغانی فرومیریزد. به تکرار، تحقق ناسیونالیسم افغانی تنها با زبان پشتو ممکن است؛ زیرا بدون پشتوزبانبودن، ناسیونالیسم افغانی در واقع عملی نشده است. برای بررسی زبان پشتو بهعنوان یک ضلع ناسیونالیسم افغانی لازم است از ستیز و تملق بیجا با این جهانزیست خودداری شود. پشتو برای کسی که «مادرش» را «موری» صدا میزند، از تمام زبانهای دنیا شیرینتر است؛ اما در فضای عمومی، زبانها باید در این آزمون قرار بگیرند که چه گفتمانها، فرهنگ رفتاری و مدل انسانی خلق کردهاند. زبانهای ملی باید استعداد خلق گفتمانهای سیاسی-اجتماعی روز جامعه را دارا باشند. رسمیت اجباری زبان پشتو در بخشی از ادارههای دولتی و حذف نمادهای فرهنگی دیگر زبانهای افغانستان ریشه در همین سیاست دارد. طالبان میدانند که بهیکباره نمیتوان یک زبان را تعطیل کرد و میشود با دورکردن از منابع قدرت، حذف نمادهای فرهنگی و بریدن از پشتوانههای معنوی، کمکم زمینهی محنت یک زبان را فراهم کرد. این تلاش عملا جریان دارد.
افغانیت: افغانیت غرض نهایی ناسیونالیسم افغانی است. اسلام طالبانی و زبان پشتو در خدمت همین ضلع کار میکند. افغانیت بیشتر از دو قرن پروژهی حکومتهای افغانی بوده که بلااستثنا در تلاش خلق «افغانستانی» فراتر از مرزهای رسمی کنونیاش بودهاند. انگیزهی الحاق قسمتی از خاک پاکستان به افغانستان از این میآید که اکثر باشندگان اراضی مورد ادعا افغان هستند و الحاق آنها به افغانستان، به علت جمعیتی، تحقق ناسیونالیسم افغانی را بیشتر از هر سیاستی ممکن میکند. در یک جمله، افغانیت یعنی حکومت افغانی بر مبنای سنت قبیله بر ملت افغان که اساس آن بر تصفیهی هویتهای دیگر استوار است.
با فهم ناسیونالیسم افغانی بهمثابهی کلانروایت طالبانی، تنها امکان مواجههی اخلاقی، مبارزه با آن است. هیچ غیرپشتونی نمیخواهد یک پشتون باشد و هیچ پشتون آگاهی نمیخواهد بر مبنای سنت قبیله زندگی کند. نتیجهی این کلانروایت همانقدر که به زیان دیگر ملیتهای کشور است، به زیان پشتونهایی است که از سنت قبیله عبور کردهاند. آتش ناسیونالیسمی که بر مبنای سنت قبیله شکل بگیرد، دامن افغانها را نیز میگیرد؛ زیرا این کلانروایت به خلق جامعهی یکدست، بسته و بدوی میانجامد.
اگر کارکرد، هویت و نیت کلانروایت طالب بهدقت درک شود، مبارزه با آن با هر روشی امکان دارد. از منبر تا دانشگاه، از مجلسهای محلی تا صحبت در موتر و گفتوگوهای شخصی، از گوشزد اعضای محلی طالبان تا اعمال هزینهی اجتماعی، از اندکترین فرصت تا مبارزهی جدی به شکل نوشتن، هنر، صحبت رسمی، ایجاد حلقههای کتابخوانی، تولید محتوای رسانهای و هر ابزار دیگر، همه به بیاعتبارکردن کلانروایت طالبان کمک میکند و منجر به خلق عمل آگاهانه میشود. اگر جامعه، بهویژه جوامع محلی، علیه کلانروایت طالبان بسیج اخلاقی شود، شکست روایت طالب حتمی است و موج دوم مقاومت علیه طالب را ممکن میکند. تا زمانی که کلانروایت طالبان از سر آگاهی در ضمیر جوامع محلی بیاعتبار نشود، مبارزه علیه طالب دشوار است. مواجههی اخلاقی با کلانروایت طالبان، مبارزه علیه ناسیونالیسم افغانی را حتمی میکند؛ زیرا جامعه نمیتواند به خود خیانت کند. دیر یا زود، جامعه مجبور است که علیه طالب ایستاد شود و کمهزینهتر است که مبارزه را هماکنون با هر روشی، از جمله عدم همکاری آشکارا (تحریم عضویت و مبارزهی فکری علیه کلانروایت طالبان)، آغاز کنیم. در واقع نوعیت مواجهه با کلانروایت طالبان را نفس کلانروایت طالبان تعیین میکند. جامعه توانایی بیاعتبارکردن سه ضلع ناسیونالیسم افغانی را در اختیار دارد. سازمانها و متولیان دینی با داشتن تریبون کافی مسئولیت دارند که علیه اسلام طالبانی مبارزه کنند. دستاندرکاران فرهنگی مسئولیت هرچه بیشتر برای حفظ و توسعهی پشتوانههای فرهنگی و معنوی زبانهای کشور دارند. عموم جامعه ابزار کافی برای تحمیل هزینه بر کسانی که طالب میشوند و کلانروایت طالبان را نمایندگی میکنند، در دست دارد.
در نتیجه، امکان اخلاقیزیستن در همین رژیم استبدادی هم میسر است؛ به شرطی که جامعه به وجدان خود مراجعه کند و تهدید را بشناسد. با تحریم عضویت و مبارزه با کلانروایت طالبان، جامعه به اخلاق سیاسی عمل میکند. جامعه چون بافتار سیاسی است، عمل اخلاقی آن اخلاق سیاسی است. اخلاقیزیستن جامعه در رعایت اخلاق سیاسی محقق میشود که در بسیجهای اخلاقی میتواند بنیاد شرارت سیاسی و دیکتاتوریها را بلرزاند. عدم همکاری آشکارا و مبارزهی فکری علیه کلانروایت طالب، مؤثرترین، ممکنترین، کمهزینهترین و مناسبترین مبارزه علیه طالبانی است که با ظلم و تعدی، فساد سیاسی را در چهرهی سیاستهایی مرتکب میشود که برایند آن تحکیم سلطهی قومی یا ناسیونالیسم افغانی است؛ ابزار و هدفی که جز بربادی، چیزی نه برای غیرپشتونها دارد، نه برای پشتونهایی که از سنت قبیله عبور کردهاند و نه برای غیرحکومتیهای پشتونی که از آن حمایت میکند.