گذار هزاره‌ها؛ از زخم‌های تاریخی تا طرحی برای فردا

اطلاعات روز
© British Library

احسان عنان

در دشت‌ برچی در غرب کابل، به‌ دشواری می‌توان خانواده‌ای یافت که دست‌کم یکی از بستگان یا داغ از دست دادن عزیزی را بر دل نداشته باشد؛ روزی که انفجار، مکتب دخترانه‌ای را به کام مرگ کشید، روزی که گلوله، زایشگاهی را به میدان کشتار بدل کرد، روزی که صنف درس مکتب و مراکز آمادگی کانکور به گورستان دانش‌آموزانش مبدل شد. این توصیفی دقیق از واقعیتی است که در دودهه‌ی اخیر بارها تکرار شده است. و با این‌ همه، دشت‌ برچی، در همان بازه زمانی، یکی از بالاترین نرخ‌های ثبت‌نام دختران در دانشگاه و یکی از پرشمارترین جمعیت کاربران اینترنت افغانستان را هم داشته است. این تضاد -میان رنج مکرر و پیشرفت مقاوم- شاید بهترین توصیف از وضعیت جامعه‌ی هزاره در افغانستان امروز باشد.

اکنون، نزدیک به پنج سال پس از بازگشت طالبان به قدرت، پرسشی که در محافل تحلیلی افغانستان، در گفت‌وگوهای خانوادگی دیاسپورای هزاره در ملبورن و لندن و امریکا، و در ستون‌های نظرخواهی رسانه‌های افغانستانی به‌طور جدی مطرح است این است: آیا هزاره‌ها بار دیگر باید منتظر بمانند تا فاجعه‌ای دیگر رخ دهد و سپس واکنش نشان دهند، یا می‌توان از همین امروز، از دل این دوره‌ی سخت، طرحی برای گذار ساخت؟ گذار به چه معنا است؟ گذار از چه به چه؟ و مهم‌تر از همه، آیا تاریخ اقوام دیگری که مسیر مشابهی را پیموده‌اند، نقشه راهی در اختیار ما می‌گذارد؟

این نوشته تلاشی است برای پاسخ به این پرسش‌ها؛ نه از موضع قربانی‌نمایی و نه از موضع خوش‌بینی ساده‌لوحانه، بلکه از موضع تحلیل. نخست به وضعیت امروز نگاه می‌کنیم، سپس به تاریخ، آنگاه به تجربه‌ی جهانی، و در پایان به طرح و راهبرد.

نکته‌ای که باید روشن شود این است که این نوشته قصد ندارد سخن‌گوی هیچ جریان یا حزب سیاسی خاصی در درون جامعه‌ی هزاره باشد، و همچنین قصد ندارد رنج این جامعه را در برابر رنج اقوام دیگر افغانستان به رقابت بگذارد. بحران افغانستان، بحرانی چندلایه و فراقومی است که پشتون، تاجیک، اوزبیک، ترکمن و بلوچ را نیز به درجات متفاوت درگیر کرده است. این متن، تلاش برای نگاه تحلیلی و راهبردی به سرنوشت یک جامعه‌ی مشخص است؛ رویکردی که می‌تواند الگویی برای سایر اقوام و گروه‌های آسیب‌پذیر افغانستان نیز باشد.

هزاره‌ها کی هستند؛ نگاهی کوتاه به هویت و جایگاه تاریخی

پیش از هر تحلیلی، شناخت دقیق موضوع لازم است. هزاره‌ها یکی از چهار قوم بزرگ افغانستان در کنار پشتون‌ها، تاجیک‌ها و اوزبیک‌ها هستند و سرزمین بومی‌شان، هزارستان یا هزاره‌جات، در ارتفاعات مرکزی کشور -از جمله بامیان، دایکندی، غور و بخش‌هایی از میدان‌وردک و غزنی- قرار دارد. برآورد دقیق جمعیتی از آن‌ها به‌دلیل نبود سرشماری رسمی و قابل‌اعتماد در افغانستان دشوار است؛ رقم‌های منتشرشده در منابع گوناگون از ده تا بیش از سی درصد جمعیت کشور در نوسان است، اما آنچه بیشتر پژوهشگران بر سر آن توافق دارند این است که هزاره‌ها سومین یا دومین گروه قومی پرجمعیت افغانستان‌ اند.

از نظر زبانی، اکثریت هزاره‌ها به گویش هزاره‌گی سخن می‌گویند که شاخه‌ای از زبان فارسی است و با واژگانی وام‌گرفته از مغولی همراه است؛ نکته‌ای که نظریه‌ی ریشه مغولی بخشی از این جامعه را تقویت کرده، هرچند مؤرخان بر سر خاستگاه دقیق نژادی هزاره‌ها اجماع کامل ندارند. از نظر مذهبی نیز تصویر رایج -که هزاره را مترادف تشیع می‌داند- کامل نیست. بخش عمده‌ی هزاره‌ها شیعه اثناعشری‌ اند، اما جمعیت قابل‌توجهی نیز اسماعیلی‌مذهب و گروهی دیگر سنی‌ حنفی هستند. هزاره‌های اهل‌سنت که در ولایت‌هایی چون بادغیس، بغلان و پنجشیر پراکنده‌اند، در سال‌های اخیر حتا نهاد مستقلی برای بازتاب صدای خود بنیان گذاشته‌اند، چون خود را «اقلیت درون اقلیت» می‌دانند. این چندلایگی هویتی نکته‌ای کلیدی است که هر طرح یا راهبردی درباره‌ی آینده‌ی این جامعه باید آن را در نظر بگیرد: هزاره‌ها یک بلوک یکدست نیستند و هر راهبرد گذار موفق باید بتواند این تنوع درونی را در خود جای دهد، نه آن‌که آن را نادیده بگیرد.

از عبدالرحمان‌خان تا امروز؛ مروری بر آسیب‌های تاریخی

قتل‌عام قرن نوزدهم و ریشه‌های شکاف قومی

نقطه عطف تاریخی که بیشتر پژوهشگران آن را آغاز سرکوب سازمان‌یافته‌ی هزاره‌ها می‌دانند، به دوران امیر عبدالرحمان‌خان در دهه‌ی ۱۸۹۰ میلادی بازمی‌گردد. در آن دوره، حکومت مرکزی کابل با هدف یکپارچه‌سازی اجباری سرزمین‌های مرکزی افغانستان، مجموعه‌ای از لشکرکشی‌ها را به هزارستان روانه کرد. بر پایه روایت‌های تاریخی موجود، این کارزارها با کشتار گسترده، غصب زمین، به بردگی گرفتن بخشی از جمعیت و کوچ اجباری همراه بود؛ برخی برآوردهای تاریخی می‌گویند که در نتیجه‌ی سه شورش و سرکوب پی‌درپی در آن دهه، نزدیک به دوسوم جمعیت هزاره یا کشته شدند یا مجبور به مهاجرت به ایران و هند بریتانیایی شدند. عبدالرحمان‌خان برای مشروعیت‌بخشی به این سرکوب، از فتوای تکفیر علیه هزاره‌های شیعه بهره گرفت- الگویی که ترکیب هویت قومی و مذهبی را به ابزار سیاسی سرکوب بدل کرد و اثر آن تا امروز در ساختار اجتماعی افغانستان باقی مانده است.

این رویداد را نمی‌توان صرفا یک حادثه‌ی تاریخی مجزا دانست. پژوهشگرانی که به این دوره پرداخته‌اند تأکید می‌کنند که شکاف‌های قومی امروز افغانستان، تا حد زیادی در همان دهه پی‌ریزی شد؛ دورانی که سیاست تصرف زمین از طریق هویت قومی، برای نخستین‌بار به‌صورت نظام‌مند اجرا شد. نکته‌ای که در ارزیابی‌های تاریخی اهمیت دارد این است که قیام‌های هزاره در آن دوره، بر پایه طرح یا راهبرد از پیش تعیین‌شده‌ای شکل نگرفته بودند، بلکه عمدتا واکنشی به رفتار خشن مأموران حکومتی بودند. همین نبود طرح راهبردی از پیش، یکی از دلایل اصلی شکست آن مقاومت‌ها بود؛ درسی که -همان‌طور که در ادامه‌ی این نوشته خواهیم دید- همچنان برای امروز اعتبار دارد.

قرن بیستم؛ از حاشیه‌نشینی تا نخستین رهبری سیاسی منسجم

در طول قرن بیستم، هزاره‌ها همچنان در حاشیه ساختار قدرت افغانستان باقی ماندند، هرچند برخی تحولات مانند روی‌کارآمدن حکومت‌های چپ‌گرا در دهه‌ی ۱۳۵۰ خورشیدی، فرصت‌های محدودی برای مشارکت اجتماعی بیشتر فراهم کرد. نقطه عطف بعدی، شکل‌گیری نخستین رهبری سیاسی منسجم هزاره در دهه‌ی ۱۹۹۰ میلادی بود؛ زمانی که عبدالعلی مزاری، دبیرکل حزب وحدت اسلامی، برای نخستین‌بار گفتمانی مبتنی بر «حق» و «حقوق برابر شهروندی» را جایگزین گفتمان قربانی‌محور پیشین کرد. این دوره، به‌رغم کوتاهی‌اش، در حافظه‌ی سیاسی هزاره‌ها جایگاهی ویژه دارد، زیرا نشان داد که رهبری منسجم و گفتمان روشن می‌تواند جامعه‌ای پراکنده را در زمانی کوتاه بسیج کند.

اما این دوره با کشته شدن مزاری به‌دست طالبان در سال ۱۳۷۳ خورشیدی به‌طور ناگهانی به پایان رسید؛ رویدادی که به‌گفته‌ی بسیاری از تحلیل‌گران، شوکی عمیق به پیکر سیاسی جامعه‌ی هزاره وارد کرد که آثار آن تا امروز باقی است. یک سال بعد، طالبان با تصرف مزار شریف، با مقاومت گسترده‌ی مردمی روبه‌رو شد و ده‌ها نفر از افراد خود را در آن نبرد از دست داد؛ واکنشی که به محاصره و قحطی هدفمند هزارستان انجامید. سرانجام در سال ۱۹۹۸ میلادی، طالبان بار دیگر مزار شریف را تصرف کردند و براساس روایت روزنامه‌نگارانی که آن دوره را از نزدیک پوشش دادند، در کوتاه‌مدتی بیش از دو هزار غیرنظامی هزاره را کشتند؛ رویدادی که در ادبیات حقوق بشری بین‌المللی از آن با عنوان یکی از آشکارترین مصداق‌های نسل‌کشی قومی-مذهبی در افغانستان معاصر یاد می‌شود.

دو دهه‌ی جمهوریت؛ جهش اجتماعی در سایه خشونت مداوم

دو دهه‌ی میان سقوط نخستین حکومت طالبان در ۲۰۰۱ و بازگشت آنان در ۱۴۰۰ خورشیدی، برای جامعه‌ی هزاره دورانی متناقض بود. از یک‌سو، ساختار سیاسی جدید هرگز هزاره‌ها را به‌طور کامل و متناسب با جمعیت‌شان در قدرت سهیم نکرد و خشونت و حملات تروریستی هدفمند علیه آنان ادامه یافت. از سوی دیگر، همین دوره شاهد یکی از چشم‌گیرترین جهش‌های اجتماعی در تاریخ معاصر افغانستان بود. مناطق هزاره‌نشین از امن‌ترین بخش‌های کشور شدند، نرخ باسوادی به‌ویژه در میان زنان جوان هزاره به‌طور محسوس افزایش یافت، و بخش بزرگی از رسانه‌های مستقل، جنبش‌های مدنی و فضای مجازی افغانستان -از تلویزیون و روزنامه‌ها گرفته تا جنبش‌های اعتراضی تبسم و روشنایی- به دست نسل تحصیل‌کرده‌ی هزاره شکل گرفت. کابل، هرات و مزار شریف شاهد مهاجرت گسترده‌ی هزاره‌ها از مناطق کوهستانی محروم به‌سوی مراکز شهری بودند؛ روندی که هم فرصت اقتصادی و آموزشی ایجاد کرد و هم -نکته‌ای که در بخش‌های بعدی این نوشته به آن بازمی‌گردیم- در برخی مناطق مقاومت اجتماعی گروه‌های دیگر را برانگیخت.

با این‌ همه، این پیشرفت هرگز از خشونت هدفمند در امان نبود. حملات مکرر به مراکز آموزشی، مساجد و مجالس هزاره‌ها در دشت‌ برچی کابل، به الگویی آشنا بدل شد: انفجار در مرکز آموزشی موعود در سال ۱۳۹۷ که ده‌ها دانش‌آموز را کشت؛ حمله به مراسم سالگرد مزاری در حوت ۱۳۹۸ که با کشته و زخمی‌شدن حدود صد نفر همراه بود؛ و حمله به بخش زایمان یک زایشگاه در همان منطقه در ماه حمل ۱۳۹۹ که در آن مهاجمان به‌طور هدفمند به‌سوی مادران باردار و نوزادان تازه‌متولد شلیک کردند و دست‌کم ۲۴ نفر -از جمله هجده مادر- را کشتند. بر پایه یک جمع‌بندی مستند، تنها در فاصله‌ی چند سال، نوزده حمله‌ی بزرگ با محوریت هدف‌گیری هزاره‌ها در افغانستان ثبت شده که در مجموع بیش از ۵۰۰ کشته و ۱۰۰۰ زخمی برجای گذاشته است. این آمار نشان می‌دهد که حتا در «بهترین دوره» دودهه‌ی اخیر افغانستان، امنیت جانی برای هزاره‌ها هرگز تضمین‌شده نبود.

همچنان، تجلی عینی آگاهی انباشته اما فاقد سازماندهی منسجم را می‌توان در جنبش‌های مدنی بزرگ دوران جمهوریت ردیابی کرد. «جنبش تبسم» که در پی سر بریدن گروگان‌های بی‌گناه هزاره شکل گرفت، پتانسیل میلیونی و فراقومی عظیمی را به نمایش گذاشت. بااین‌حال، این خشم مردمی به‌دلیل بی‌اعتمادی عمیق توده‌ها به ساختارهای نمایندگی و ناتوانی در سازماندهی نهادی، به سرعت رو به افول گذاشت و عقیم ماند.

به همین ترتیب، «جنبش روشنایی» که در اعتراض به تغییر مسیر خط انتقال برق (توتاپ) پدید آمد، نشانه‌ای از پختگی و حق‌طلبی مدنی بود. اما این جنبش نیز به‌دلیل عدم انسجام رهبری، رخنه احساسات خام توده‌ای و در نهایت فعال شدن هراس‌های ناخودآگاه تاریخی در دل نخبگان، پیش از دستیابی به یک دست‌آورد پایدار ساختاری متوقف شد و به فاجعه‌ی خونین دهمزنگ منتهی گردید. این خلاء تشکیلاتی، فضا را برای جولان نخبگان کاذب رسانه‌ای و هیجانی هموار ساخت تا با سوار شدن بر موج احساسات خام مردم، سکان هدایت جامعه را در جهت منافع و منزلت‌های فردی خود به‌دست گیرند.  

ژئوپلیتیک وابستگی؛ رابطه‌ی هزاره‌ها با ایران

یکی از آسیب‌رسان‌ترین کلیشه‌ها و برچسب‌های سیاسی علیه جامعه‌ی هزاره، بازنمایی آنان به‌عنوان «نیروهای نیابتی یا ستون پنجم جمهوری اسلامی ایران» در افغانستان بوده است. این روایت نادرست، که توسط حلقات شووینیستی قومی و برخی رسانه‌ها دامن زده شده، شرایطی را پدید آورده که مطالبات مدنی و شهروندی هزاره‌ها برای عدالت اجتماعی، همواره به‌عنوان یک پروژه‌ی امنیتی وابسته به بیگانگان تفسیر و سرکوب شود.  

واقعیت میدانی نشان می‌دهد که مناسبات هزاره‌ها و ایران، یکی از پیچیده‌ترین و یک‌طرفه‌ترین روابط سیاسی در منطقه است. برخلاف ادعاهای ایدئولوژیک تهران مبنی بر «همبستگی شیعی»، سیاست خارجی ایران در قبال افغانستان کاملا تابع اصول «واقع‌گرایی امنیتی» (رئالیسم امنیتی) و منافع ژئوپلیتیک مقطعی بوده است. ایران در مقاطع مختلف تاریخی، همواره از بازیگران غیرشیعه حمایت کرده است، هرگاه که این حمایت‌ها منافع استراتژیک ملی‌اش را بهتر تأمین می‌کرده است.  

روابط تنگاتنگ سال‌های اخیر تهران با طالبان، بارزترین گواه بر این مدعا است. جمهوری اسلامی با علم کامل به ماهیت تندروانه و ضدشیعی طالبان، به حمایت‌های مالی، تسلیحاتی و سیاسی از این گروه مبادرت ورزید تا حضور ایالات متحده در مرزهای شرقی خود را به چالش بکشد. در این میان، امنیت، جغرافیا و حقوق اساسی هزاره‌ها به‌عنوان برگ بازی در معاملات بزرگ‌تر میان ایران و طالبان قربانی شد. هزاره‌ها در موقعیتی تناقض‌آمیز قرار گرفتند؛ از یک‌طرف از سوی افراطیون داخلی به اتهام نزدیکی به ایران هدف حملات انتحاری قرار می‌گرفتند و از سوی دیگر، دستگاه امنیتی ایران به‌طور هم‌زمان از عاملان همین حملات پشتیبانی لجستیکی می‌کرد.  

مداخلات مخرب ایران در ساختار سیاسی هزاره‌ها ریشه در دهه‌های گذشته دارد. پس از قیام مردم افغانستان علیه دولت کمونیستی در سال ۱۳۵۷، جریان‌های جهادی شیعی متعددی شکل گرفتند. در دوران جنگ هشت‌ساله با عراق، سپاه پاسداران دفتری تحت عنوان «واحد نهضت‌های آزادی‌بخش» به مدیریت سید مهدی هاشمی تأسیس نمود. مهدی هاشمی نقش بسیار برجسته و تاریکی در دامن زدن به جنگ‌های داخلی خونین و پرتلفات میان احزاب جهادی هزاره ایفا کرد.  

هدف دستگاه امنیتی ایران، تحمیل یک رهبری ایدئولوژیک و مقلد محض بر جامعه‌ی هزاره بود. تلاش‌های بعدی شخصیت‌های برجسته‌ای چون عبدالعلی مزاری برای ایجاد یک تشکل مستقل ملی و دموکراتیک (مانند حزب وحدت اسلامی) با مخالفت و کارشکنی شدید مقامات ایرانی روبه‌رو شد. ایران تلاش کرد با تقویت چهره‌های سنتی و جریان‌های رقیب، مانع از شکل‌گیری صدایی مستقل در میان شیعیان افغانستان شود. فرار ناگزیر مزاری از ایران به افغانستان پس از تهدیدهای مرگ از سوی عناصر امنیتی تهران، گواهی تاریخی بر تضاد ماهوی میان خواسته‌های استقلال‌طلبانه‌ی هزاره‌ها و طرح‌های تسلط‌‌جویانه‌ی جمهوری اسلامی است.  

نمود عینی و دردناک این سیاست ابزاری را می‌توان در تشکیل و به‌کارگیری «لشکر فاطمیون» در جنگ داخلی سوریه مشاهده کرد. نیروی قدس سپاه پاسداران با سوءاستفاده‌ی سازمان‌یافته از وضعیت قانونی به‌شدت آسیب‌پذیر و فقر مطلق میلیون‌ها مهاجر بی‌سند افغانستانی در ایران، اقدام به استخدام نظامی آنان برای جنگ در سوریه نمود.  

بسیاری از جوانان و حتا کودکان افغانستانی با وعده‌ی دریافت کارت اقامت دائم برای خانواده‌های‌شان، حقوق‌های ناچیز ماهیانه، و یا رهایی از زندان و دیپورت، به جبهه‌های داغ سوریه فرستاده شدند تا به‌عنوان پیاده‌نظام و پیش‌قراول در خطرناک‌ترین محورهای عملیاتی بجنگند. گزارش‌های مستند بین‌المللی نشان می‌دهند که در این نبرد نیابتی، بیش از دو هزار افغانستانی جان باخته و بالغ بر هشت هزار نفر دیگر مجروح و معلول شده‌اند.  

این تراژدی انسانی، علاوه بر هزینه‌های مستقیم جانی، پی‌آمد استراتژیک بسیار مخربی برای کل جامعه‌ی هزاره در داخل افغانستان داشت. بازگشت اعضای سابق فاطمیون به کشور و هراس از شکل‌گیری هسته‌های نظامی وابسته به ایران، بهانه‌ای طلایی به دست گروه‌های افراطی سنی و نیروهای امنیتی منطقه داد تا کل هزاره‌ها را به‌عنوان یک تهدید امنیتی قلمداد کرده و رفتارهای خشن و حذف سیستماتیک آنان را مشروعیت بخشند.

وضعیت امروز هزاره‌ها زیر حاکمیت طالبان

غیبت از ساختار قدرت و تبعیض نهادینه

با بازگشت طالبان به قدرت در تابستان ۱۴۰۰، یکی از نخستین و آشکارترین نشانه‌های ماهیت این حکومت، غیبت تقریبا کامل هزاره‌ها از کابینه و ساختار تصمیم‌گیری بود. حتا در میان تحلیل‌گرانی که در سایر زمینه‌ها دیدگاه‌های متفاوتی دارند، این نکته اجماعی است: طالبان نظامی است که فراگیر بودن را نه بر پایه تناسب جمعیتی اقوام، بلکه بر مبنای وابستگی جناحی و مذهبی خود تعریف می‌کند. نتیجه‌ی عملی این رویکرد، تداوم و در مواردی تشدید رفتارهای تبعیض‌آمیز، مصادره غیرقانونی زمین، بازداشت‌های خودسرانه و محدودیت بر مناسک مذهبی شیعیان بوده است. گزارش‌های سازمان‌های حقوق بشری بین‌المللی، از جمله گزارش سالانه‌ی عفو بین‌الملل که در بهار سال ۲۰۲۴ میلادی منتشر شد، اذعان کرد که در ولایت بامیان، که به‌عنوان کانون تاریخی و فرهنگی جامعه‌ی هزاره شناخته می‌شود، استادان دانشگاه، رؤسای ادارات محلی و حتا کارمندان رده‌پایین خدمات ملکی، به بهانه‌های گوناگون نظیر عدم همسویی عقیدتی یا بازسازی ساختاری، از وظایف‌شان اخراج و کادرهای غیربومی جایگزین آنان شده‌اند. این روند، عملا به معنای قطع دسترسی جامعه‌ی هزاره به منابع عمومی، تصمیم‌گیری‌های محلی و درآمدهای دولتی است و پدیده «حاشیه‌نشینی مضاعف» را رقم زده است.  

بحران کوچی‌ها و منازعات سرزمینی در هزارجات

یکی دیگر از ابعاد نگران‌کننده‌ی وضعیت کنونی، احیای مجدد و سازمان‌یافته‌ی بحران کوچی‌ها در مناطق مرکزی و هزارجات است. از اواخر قرن نوزدهم، ساختارهای حاکم همواره از ادعاهای ارضی کوچی‌های پشتون به‌عنوان ابزاری برای تحت فشار قرار دادن و کنترل دموگرافیک هزاره‌ها استفاده کرده‌اند. امروزه، با پشتوانه‌ی دادگاه‌ها و مقام‌های محلی طالبان، پرونده‌های حقوقی چند ده‌ساله مجددا گشوده شده‌اند تا اراضی زراعتی و چراگاه‌های حیوانی ولسوالی‌هایی چون بهسود، دای‌چوپان و ناور به نفع کوچی‌ها مصادره شوند.  

این هجوم فصلی، فراتر از یک تنش معیشتی ساده میان ساکنان بومی و کوچی‌ها است؛ این روند یک «پاک‌سازی اراضی سیستماتیک» است که در آن دهقانان فقیر هزاره مجبور به پرداخت غرامت‌های سنگین تاریخی، واگذاری زمین‌های پدری و در نهایت کوچ اجباری از جغرافیای آبا و اجدادی خود می‌شوند.  

خشونت هدفمند که همچنان ادامه دارد

برخلاف تصور رایج که با سقوط جمهوریت و برقراری «امنیت» طالبانی، حملات تروریستی کاهش یافته، جامعه‌ی هزاره همچنان هدف حملات مرگ‌بار بوده است. تفاوت اصلی نسبت به گذشته این است که اکنون، با فروپاشی رسانه‌های مستقل و جامعه مدنی داخلی، ثبت و پوشش این رویدادها به‌ مراتب دشوارتر شده و دیاسپورای هزاره در خارج از کشور نقش فزاینده‌ای در مستندسازی و اطلاع‌رسانی این حوادث ایفا می‌کند.

نمونه‌ی دیگری که ابعاد نهادینه‌ی این تبعیض را نشان می‌دهد، تفاوت آشکار در برخورد طالبان با اجرای فرمان‌های خود در مناطق مختلف است. براساس گزارش‌های داخلی و ارزیابی‌های هیأت معاونت سازمان ملل در افغانستان (یوناما)، اجرای دستورهای مربوط به حجاب و همچنین برخورد با مراسم عزاداری محرم، در محله‌های هزاره‌نشین همچون دشت‌ برچی و محله‌ی تاجیک‌نشین خیرخانه، با شدت و خشونت بیشتری نسبت به سایر مناطق کابل صورت گرفته است.

بحران اقتصادی و موج بازگشت اجباری مهاجران

سال ۲۰۲۵ میلادی برای همه‌ی افغانستانی‌ها، از جمله هزاره‌ها، سالی دشوار از نظر اقتصادی بود. بر پایه گزارش بانک جهانی، رشد اقتصادی افغانستان در این سال به ۴.۳ درصد رسید، رقمی که با وجود بهبود نسبی نسبت به سال قبل، در کنار کاهش شدید کمک‌های بین‌المللی، خشک‌سالی مداوم و بازگشت اجباری بیش از دو میلیون و نیم مهاجر افغانستانی از ایران و پاکستان، عملا به معنای فشار اقتصادی فزاینده بر خانوارهای آسیب‌پذیر بود. بخش بزرگی از این مهاجران بازگشته را هزاره‌هایی تشکیل می‌دهند که دهه‌ها در ایران زندگی کرده بودند و اکنون بدون شبکه حمایتی، زمین یا سرمایه، به مناطقی بازمی‌گردند که از نظر زیرساخت شهری -از آب آشامیدنی گرفته تا مسیرهای مواصلاتی- همچنان از کم‌برخوردارترین نقاط کشور به شمار می‌روند.

زنان هزاره؛ در تقاطع دو نوع تبعیض

هیچ تحلیلی از وضعیت امروز هزاره‌ها بدون توجه ویژه به موقعیت زنان این جامعه کامل نیست. زنان هزاره در دودهه‌ی گذشته، پیشگام حضور زنان در فضای عمومی، دانشگاه‌ها و جنبش‌های مدنی افغانستان بودند؛ روندی که اکنون آماج مضاعف سیاست‌های طالبان علیه زنان از یک‌سو، و تبعیض قومی-مذهبی از سوی دیگر قرار گرفته است.

زنان و دختران هزاره در نظم کنونی حاکم بر افغانستان، در تقاطع دو لایه از ستم قرار گرفته‌اند: ستم جنسیتی اعمال‌شده بر تمامی زنان کشور، و تبعیض قومی-مذهبی تحمیل‌شده بر جامعه‌ی هزاره. در دوران جمهوریت، زنان هزاره پیشتازترین گروه در حوزه‌های آموزش عالی، اشتغال، روزنامه‌نگاری و فعالیت‌های سیاسی-مدنی بودند. آنان با شکستن هنجارهای سنتی، به‌عنوان داکتران، استادان دانشگاه، فعالان حقوق بشر و حتا سربازان و افسران امنیتی ایفای نقش می‌کردند.  

با سقوط نظام پیشین، این بدنه‌ی پویا به‌شدت سرکوب و منزوی گردید. بسیاری از زنان شاغل هزاره به‌دلیل تهدیدات امنیتی مستقیم به زندگی زیرزمینی روی آورده یا ناگزیر به فرار به کشورهای همسایه شده‌اند. انسداد مکاتب و دانشگاه‌ها بر روی دختران، ضربه‌ی مهلکی بر استراتژی تاریخی جامعه‌ی هزاره فرود آورد؛ استراتژی‌ای که رهایی از فقر و حاشیه را از مجرای علم‌آموزی فرزندان خود جست‌وجو می‌کرد. امروزه، محرومیت دختران هزاره از تحصیل، به معنای بازگشت اجباری آنان به ساختارهای سنتی، ازدواج‌های زودهنگام ناشی از فقر شدید اقتصادی و ناامیدی ژرف از آینده است.  

روان‌کاوی اجتماعی تروما: پرخاشگری درون‌گروهی

فشارهای مستمر ساختاری و زخم‌های تاریخی بازشناسی‌نشده در ناخودآگاه جمعی جامعه‌ی هزاره، پدیده‌ای روان‌شناختی تحت عنوان «سوژه زخمی» را پدید آورده است. جامعه‌ای که هویت خود را همواره براساس «فقدان، محرومیت و طرد» تعریف می‌کند، افق‌های خلاقانه و ایجابی «امکان» را در ذهن خود مسدود می‌یابد. زمانی که این تروماها نمادینه و ترمیم نشوند، به منبعی برای حساسیت‌های افراطی و رفتارهای واکنشی هیجانی تبدیل می‌شوند.  

برای فهم چرایی تشتت درونی جامعه‌ی هزاره، می‌توان از دو منظر روان‌کاوانه به موضوع نگریست:

  • نظریه‌ی فروید (بازگشت پرخاشگری سرکوب‌شده): به‌دلیل تفاوت شدید موازنه‌ی قوا در سطح بیرونی، جامعه‌ی هزاره قادر نیست پرخاشگری و خشم انباشته‌ی ناشی از سال‌ها سرکوب را به سمت عاملان اصلی بیرونی (ساختار سرکوبگر استبداد) روانه کند. در نتیجه، این نیروی مخرب تغییر جهت داده و به‌صورت افقی در درون جامعه تخلیه می‌شود. بازتاب عینی این پدیده، اتهام‌زنی‌های بی‌پایان اخلاقی، ترور شخصیت نخبگان، تکفیر فکری یکدیگر و فرسایش شدید سرمایه‌ی اجتماعی درون‌گروهی است.  
  • نظریه‌ی لاکان (بحران در نسبت با دیگری بزرگ): از آن‌جا که ساختار حاکم استبدادی به‌عنوان «دیگری بزرگ» شکست‌ناپذیر و دست‌نیافتنی ادراک می‌شود، سوژه هزاره برای حفظ توهم قدرت و کنشگری خود، ناچار به ساختن «دیگری‌های کوچک در دسترس» در درون جبهه خودی می‌شود. حمله به این اهداف در دسترس (مانند تفاوت‌های فکری، نسلی و مذهبی جزئی)، جایگزین کنش واقعی سیاسی شده و میدان نبرد را از بیرون به درون منتقل می‌سازد.

گسست میان سرمایه‌ی فرهنگی و میدان قدرت

یکی از پارادوکس‌های شگفت‌انگیز جامعه‌ی هزاره در دودهه‌ی اخیر، رشد خیره‌کننده‌ی سرمایه‌ی فرهنگی بدون تبدیل آن به سرمایه‌ی عینی سیاسی و اقتصادی بود. براساس نظریه‌ی پیر بوردیو، جامعه‌ی هزاره توانست حجم عظیمی از «سرمایه‌ی فرهنگی مجسم» (دانش، تخصص، مدارک تحصیلی عالی) را به‌دست آورد. دانشگاه‌های خصوصی و دولتی در مناطق مرکزی و کابل سرشار از جوانان پرانگیزه‌ی هزاره بود.  

اما این سرمایه‌ی فرهنگی عظیم هرگز نتوانست وارد مدار قدرت عینی و چرخه‌های تاریخی تصمیم‌گیری شود. علت این امر، وجود گسست عمیق میان «میدان دانشگاه» و «میدان اجتماعی-سیاسی» بود. نهادهای آکادمیک هزاره به جای آن‌که به‌عنوان واسطی میان دانش و ساخت قدرت عمل کنند، به ابزارهایی برای ارتقای فردی و طبقاتی اشخاص تبدیل شدند. در نتیجه، تحصیل‌کردگان هزاره به سوژه‌های منفرد، منزوی و بریده از بدنه‌ی توده‌ها تقلیل یافتند که در بزنگاه‌های تاریخی، فاقد توانایی لازم برای هدایت عقلانی و سازماندهی توده‌ها در جهت اهداف استراتژیک جمعی بودند.  

چرا «گذار» مفهوم کلیدی آینده‌ی هزاره‌ها است؟

پیش از پرداختن به تجربه‌ی جهانی، لازم است روشن شود که در این نوشته، «گذار» به چه معنا است. گذار در این‌جا به معنای یک رویداد واحد -مانند سقوط یک حکومت یا امضای یک توافق‌نامه- نیست، بلکه فرآیندی چندلایه و درازمدت است که در آن یک جامعه‌ی آسیب‌دیده، هم‌زمان در سه سطح حرکت می‌کند: نخست، بقای فیزیکی و حفظ حداقل امنیت در شرایط کنونی؛ دوم، بازسازی و تقویت سرمایه‌ی اجتماعی، اقتصادی و نهادی جامعه، مستقل از این‌که چه کسی در کابل حکومت می‌کند؛ و سوم، آماده‌سازی طرحی سیاسی برای مشارکت مؤثر در هر ساختار آینده‌ای که در افغانستان شکل بگیرد. این سه سطح لزوما پشت‌سرهم اتفاق نمی‌افتند؛ بلکه در بهترین حالت، به‌صورت موازی پیش می‌روند. همان‌طور که در بخش‌های بعدی خواهیم دید، اقوام و ملت‌هایی که در تاریخ معاصر توانسته‌اند از دوره‌های سرکوب شدید عبور کنند، دقیقا به این دلیل موفق شده‌اند که این سه سطح را هم‌زمان مدیریت کرده‌اند، نه آن‌که منتظر بمانند تا یکی پیش از دیگری تکمیل شود.

الگوهای گذار اقوام مشابه در جهان؛ چه می‌توان آموخت

هیچ دو تجربه‌ی تاریخی کاملا یکسان نیستند و مقایسه مکانیکی میان زمینه‌های متفاوت فرهنگی و سیاسی همواره با احتیاط باید صورت گیرد. بااین‌حال، مطالعه‌ی تطبیقی چند نمونه شاخص از اقوام و جوامعی که تجربه‌ای مشابه از سرکوب سازمان‌یافته را از سر گذرانده‌اند، می‌تواند الگوهای عمومی -و نه دستورالعمل‌های عینی- در اختیار بگذارد.

کردهای عراق؛ از سرکوب صدام تا فدرالیسم

کردهای عراق دهه‌ها زیر حکومت مرکزی بغداد سرکوب شدند؛ از سیاست‌های عربی‌سازی اجباری گرفته تا کارزار موسوم به «انفال» در دهه‌ی ۱۹۸۰ میلادی که به کشتار گسترده و از جمله استفاده از سلاح شیمیایی علیه غیرنظامیان کرد در حلبچه انجامید. نقطه عطف مسیر آن‌ها، تصویب قانون اساسی جدید عراق در سال ۲۰۰۵ میلادی پس از سقوط صدام حسین بود که برای نخستین‌بار، ساختاری فدرال با خودمختاری رسمی برای اقلیم کردستان به رسمیت شناخت. این دست‌آورد یک‌شبه به دست نیامد؛ حاصل ده‌ها سال سازمان‌دهی نظامی و سیاسی موازی، حفظ نهادهای شبه‌دولتی در مناطق تحت کنترل خود، و مهم‌تر از همه، بهره‌گیری هوشمندانه از فرصت‌های ژئوپلیتیک منطقه‌ای -به‌ویژه در دوره‌ی جنگ‌های خلیج فارس- بود. کردها همچنین بر سرمایه‌گذاری در آموزش، رسانه و برندسازی هویت فرهنگی خود، مستقل از تحولات سیاسی بغداد، تمرکز کردند؛ اربیل امروز به شهری با ساختار اداری و اقتصادی نسبتا مستقل بدل شده است.

با این‌همه، این تجربه بدون درس هشداردهنده نیست. همه‌پرسی استقلال سال ۲۰۱۷ کردستان عراق، که بدون هماهنگی کافی با قدرت‌های منطقه‌ای و بین‌المللی برگزار شد، با واکنش تند بغداد و همسایگان روبه‌رو شد و به از دست رفتن بخشی از مناطق و امتیازات پیشین اقلیم انجامید. درس این بخش از تجربه‌ی کردها روشن است: دست‌آوردهای خودمختاری، هر اندازه هم نهادینه‌شده به نظر برسند، در غیاب مدیریت دقیق روابط با قدرت‌های همسایه و فقدان اجماع داخلی، شکننده باقی می‌مانند.

توتسی‌های رواندا؛ از نسل‌کشی ۱۹۹۴ تا بازسازی هویت ملی

در فاصله‌ی اپریل تا جولای ۱۹۹۴، در کم‌تر از صد روز، نزدیک به ۸۰۰ هزار نفر از توتسی‌ها و هوتوهای میانه‌رو رواندا در یکی از سریع‌ترین و سازمان‌یافته‌ترین نسل‌کشی‌های قرن بیستم کشته شدند. آنچه پس از آن اتفاق افتاد، یکی از مطالعه‌شده‌ترین نمونه‌های بازسازی پساتروما در جهان است. جبهه میهنی رواندا به رهبری پل کاگامه، پس از پایان دادن نظامی به نسل‌کشی، به‌ جای سیاست انتقام یا بازتولید مرزبندی‌های قومی پیشین، راهبردی متمرکز بر «هویت ملی واحد» را در پیش گرفت که در آن، دسته‌بندی رسمی شهروندان بر مبنای قومیت هوتو یا توتسی از اسناد دولتی حذف شد. برای رسیدگی به انبوه پرونده‌های جنایت -که ظرفیت نظام قضایی رسمی از رسیدگی به آن‌ها عاجز بود- رواندا به یک نظام قضایی محلی و سنتی موسوم به «گاچاچا» روی آورد که در کنار دادگاه کیفری بین‌المللی رواندا، تعادلی میان عدالت کیفری و آشتی اجتماعی برقرار کرد.

نتیجه‌ی این رویکرد، هرچند با انتقادهایی نیز همراه بوده -از جمله نگرانی برخی ناظران درباره‌ی سرکوب آزادی بیان به‌بهانه‌ی جلوگیری از احیای گفتمان قومی نفرت‌محور- اما رواندا امروز از نظر رشد اقتصادی، ثبات نهادی و شاخص‌های حکمرانی، در میان کشورهای موفق آفریقا قرار دارد. درس مرکزی این تجربه برای هر جامعه آسیب‌دیده‌ی دیگری، از جمله هزاره‌ها، این است: تمرکز افراطی بر هویت قربانی‌محور، هرچند از نظر احساسی قابل درک است، در بلندمدت می‌تواند مانع بازسازی و توسعه شود؛ در حالی‌ که سرمایه‌گذاری در ساخت روایتی جامع‌تر از هویت ملی یا اجتماعی، ظرفیت بیشتری برای جذب منابع، مشارکت و توسعه فراهم می‌کند.

آفریقای جنوبی؛ عدالت انتقالی به‌ جای انتقام

گذار آفریقای جنوبی از نظام آپارتاید نژادی -که از سال ۱۹۴۸ حاکمیت اقلیت سفیدپوست را بر اکثریت سیاه و رنگین‌پوست قانونی کرده بود- به دموکراسی، یکی از شناخته‌شده‌ترین نمونه‌های گذار مسالمت‌آمیز در تاریخ معاصر است. نلسون ماندلا، پس از ۲۷ سال زندان، به‌ جای دنبال‌کردن مسیر انتقام، بر گفت‌وگو با رهبران سفیدپوست حاکم تأکید کرد؛ رویکردی که با حمایت گسترده‌ی داخلی و بین‌المللی همراه شد و در سال ۱۹۹۴ به برگزاری نخستین انتخابات آزاد و تصویب قانون اساسی دموکراتیک انجامید. کمیسیون «حقیقت و آشتی» که در سال ۱۹۹۵ به ریاست اسقف دزموند توتو تأسیس شد، ابزار اصلی مدیریت میراث خشونت آپارتاید بود؛ نهادی که به‌ جای اولویت‌دادن به مجازات کیفری، بر افشای حقیقت، عذرخواهی رسمی و جبران خسارت تمرکز کرد. بسیاری از فرماندهان و مقام‌های ارشد دوران آپارتاید، از جمله رییس‌جمهور پیشین فردریک دو کلرک، ناچار به عذرخواهی علنی از قربانیان شدند.

آنچه این تجربه را برای بحث ما مهم می‌کند، عنصر رهبری و زمان‌بندی است. موفقیت گذار آفریقای جنوبی، تنها به وجود یک رهبر کاریزماتیک مانند ماندلا وابسته نبود، بلکه به هم‌زمانی آن با پایان جنگ سرد و تغییر اولویت‌های ژئوپلیتیک جهانی نیز مرتبط بود؛ عاملی که حمایت بین‌المللی از جنبش ضدآپارتاید را از حاشیه به کانون توجه جهانی منتقل کرد. این نکته یادآور می‌شود که گذار موفق، معمولا محصول ترکیب دو عامل است: آمادگی و انسجام داخلی از یک‌سو، و بهره‌گیری از پنجره فرصت بین‌المللی از سوی دیگر.

روهینگیای میانمار؛ هشداری از هزینه‌ی نبود سازمان‌دهی

در نقطه مقابل این دو نمونه‌ی نسبتا موفق، تجربه‌ی مسلمانان روهینگیا در میانمار قرار دارد؛ جامعه‌ای که دهه‌ها با انکار رسمی تابعیت، محرومیت نظام‌مند از حقوق شهروندی و در نهایت موج گسترده‌ی کشتار و آوارگی در سال‌های ۲۰۱۶ و ۲۰۱۷ روبه‌رو شد. بر پایه گزارش‌های سازمان ملل، این خشونت‌ها -که برخی نهادهای حقوق بشری بین‌المللی از آن با عنوان نسل‌کشی یاد کرده‌اند- میلیون‌ها نفر را به کمپ‌های آوارگی در بنگلادش راند. برخلاف کردها یا حتا جامعه‌ی هزاره، روهینگیا هرگز نتوانست پیش از اوج بحران، یک رهبری سیاسی منسجم، شبکه دیاسپورای سازمان‌یافته یا ساختار مستندسازی حقوق بشری ایجاد کند. نتیجه‌ی این خلاء، واکنش دیرهنگام جامعه‌ی بین‌المللی بود؛ توجه جهانی زمانی جلب شد که بحران انسانی از مرز فاجعه گذشته بود، نه در مراحل اولیه هشدار.

درس این تجربه‌ی تلخ برای هر جامعه‌ی در معرض خطر، از جمله هزاره‌ها، این است: انتظار برای واکنش جهانی، بدون سرمایه‌گذاری پیشینی در مستندسازی، سازمان‌دهی دیاسپورا و ایجاد کانال‌های ارتباطی با نهادهای بین‌المللی حقوق بشر، به معنای واگذاری سرنوشت جامعه به چانس و تصادف است.

دیاسپورای ارمنی و یهودی؛ قدرت نرم بدون تکیه بر سرزمین

نمونه‌ی پنجم و متفاوت از چهار مورد پیشین، تجربه‌ی دیاسپوراهایی است که حتا در غیاب کنترل بر یک سرزمین مشخص یا در دوره‌های طولانی پیش از تأسیس دولت مستقل، توانسته‌اند از طریق شبکه‌سازی جهانی، هویت جمعی خود را حفظ و حتا بر سیاست‌های کشورهای قدرتمند تأثیر بگذارند. دیاسپورای ارمنی، پس از فاجعه‌ی سال ۱۹۱۵ و بدون داشتن دولت مستقل تا سال ۱۹۹۱، توانست از طریق شبکه‌‌ای جهانی از کلیساها، مدارس و نهادهای فرهنگی، هویت جمعی خود را در کشورهای میزبان حفظ کند. این سازمان‌دهی، ثمره سیاسی ملموسی نیز داشت؛ برای نمونه، دیاسپورای ارمنی-امریکایی در سال ۱۹۹۲ با فعالیت لابی‌گری سازمان‌یافته موفق شد کنگره امریکا را به محدود کردن کمک‌های مالی به آذربایجان در چارچوب یک قانون فدرال متقاعد کند. تجربه‌ی دیاسپورای یهودی نیز، با شبکه‌ای گسترده از نهادهای آموزشی، اقتصادی و سیاسی در سراسر جهان، نمونه‌ی دیگری از تبدیل «قدرت معنایی» پراکندگی جغرافیایی به «قدرت مادی» و نفوذ سیاسی است؛ پدیده‌ای که پژوهشگران روابط بین‌الملل آن را ظرفیت دیاسپورا برای تأثیرگذاری هم‌زمان بر کشور میزبان و کشور یا جامعه‌ی مبدأ می‌نامند.

نکته کلیدی این دو نمونه برای جامعه‌ی هزاره -که خود صاحب یکی از فعال‌ترین و تحصیل‌کرده‌ترین دیاسپوراهای افغانستان در استرالیا، اروپای غربی، امریکای شمالی و ایران است- این است: نبود کنترل سیاسی بر داخل افغانستان، به معنای بی‌قدرتی مطلق نیست. سازمان‌دهی هدفمند دیاسپورا می‌تواند در غیاب دسترسی به قدرت رسمی، ابزار مؤثری برای دفاع از حقوق جامعه در داخل باشد.

جمع‌بندی الگوها؛ چه چیزی گذار موفق را از ناموفق جدا می‌کند

مرور این پنج تجربه، به‌رغم تفاوت‌های بنیادین در بستر تاریخی و فرهنگی هرکدام، چند عامل مشترک را آشکار می‌کند که می‌توان آن‌ها را به‌عنوان معیارهای عمومی گذار موفق در نظر گرفت:

  1. رهبری منسجم و پایدار؛ در هر پنج نمونه، وجود یک رهبری -هرچند نه لزوما یک فرد واحد- که بتواند یک گفتمان روشن و پایدار را حفظ کند، عامل تعیین‌کننده بود. تجربه‌ی کردها، رواندا و آفریقای جنوبی نشان می‌دهد که این رهبری باید بتواند از یک نسل‌ به‌ نسل بعدی منتقل شود، بدون آن‌که گفتمان اصلی رقیق یا فراموش شود.
  2. مستندسازی و حافظه‌ی تاریخی سازمان‌یافته؛ جوامعی که توانستند در نهایت به شکلی از عدالت یا شناسایی بین‌المللی دست یابند -از رواندا تا آفریقای جنوبی- پیش از آن، سرمایه‌گذاری قابل‌توجهی در ثبت و مستندسازی جنایات انجام داده بودند. در نبود این مستندسازی، همان‌طور که در نمونه‌ی روهینگیا دیده شد، واکنش جهانی همواره با تأخیر همراه است.
  3. توازن میان هویت قربانی‌محور و هویت رو به آینده؛ تجربه‌ی رواندا به‌ویژه نشان می‌دهد که تثبیت جامعه در جایگاه صرفا «قربانی» می‌تواند در بلندمدت مانع توسعه و جذب سرمایه‌ی اجتماعی و اقتصادی شود.
  4. بهره‌گیری هوشمندانه از پنجره‌های فرصت بین‌المللی؛ هیچ‌کدام از این گذارها در خلاء اتفاق نیفتاد؛ همه‌ی آن‌ها با تغییری در معادلات قدرت منطقه‌ای یا جهانی هم‌زمان بودند و رهبران موفق، این پنجره‌ها را شناختند و از آن بهره گرفتند.
  5. سرمایه‌گذاری موازی در اقتصاد و آموزش، مستقل از تحولات سیاسی؛ چه در اقلیم کردستان و چه در جامعه‌ی یهودی و ارمنی، توسعه‌ی اقتصادی و آموزشی هرگز منتظر حل مسأله‌ی سیاسی نماند، بلکه به‌ موازات آن پیش رفت.

آسیب‌های گذشته‌ی هزاره‌ها؛ درس‌هایی که هنوز آموخته نشده‌اند

ایجاب می‌کند، در کنار مرور آسیب‌هایی که از بیرون بر جامعه‌ی هزاره تحمیل شده، به کاستی‌های درونی نیز پرداخته شود. کاستی‌هایی که بدون رویارویی صادقانه با آن‌ها، هیچ طرح گذار و راهکاری واقع‌بینانه نخواهد بود.

نخستین و شاید مهم‌ترین این کاستی‌ها، فروپاشی گفتمان منسجم پس از دوران مزاری است. به‌گفته‌ی برخی از پژوهشگرانی که با رویکرد جامعه‌شناسی تاریخی به این موضوع پرداخته‌اند، رهبران سیاسی هزاره در نسلی پس از مزاری -از محمد محقق تا کریم خلیلی و سرور دانش- به‌ جای تداوم و تعمیق گفتمان «حق و حقوق شهروندی برابر» که مزاری بنیان گذاشته بود، عملا آن را در ازای سهم در قدرت اجرایی جمهوری، رقیق و کم‌رنگ کردند. نتیجه‌ی این روند، ورود جامعه‌ی هزاره به دوران طالبان دوم، بدون یک گفتمان سیاسی واحد و شناخته‌شده بود؛ خلائی که در مقایسه با انسجام گفتمانی رهبران کرد یا آفریقای جنوبی در برهه‌های مشابه، به‌ وضوح به چشم می‌خورد.

دومین کاستی، وابستگی بیش از حد به بازیگران بیرونی برای تضمین امنیت و جایگاه سیاسی، به‌ جای سرمایه‌گذاری موازی در ساختارهای مستقل داخلی جامعه است. تجربه‌های جهانی که مرور شد نشان می‌دهد که حمایت بین‌المللی، هرچند می‌تواند نقشی تسهیل‌گر ایفا کند، هرگز نباید جایگزین ساختار سازمانی مستقل داخلی شود.

سومین نکته، که کم‌تر به آن پرداخته می‌شود، تنش‌های درون‌جامعه‌ای است؛ از رقابت‌های ناسالم میان رهبران سیاسی سنتی هزاره تا فاصله‌گیری نسل جوان و تحصیل‌کرده -به‌ویژه در دیاسپورا- از ساختارهای رهبری قدیمی که هنوز بر پایه شبکه‌های حزبی و منطقه‌ای دهه‌ی ۱۹۹۰ عمل می‌کنند. این شکاف نسلی و ساختاری، اگر مدیریت نشود، می‌تواند در آینده به مانعی جدی برای شکل‌گیری یک صدای واحد بدل شود.

چهارمین نکته، هشداری است که باید با احتیاط بیان شود: برخی گزارش‌ها از رشد سریع جمعیت هزاره در کلان‌شهرهایی مانند کابل و مقاومت اجتماعی گروه‌های دیگر در برابر این تغییر توازن جمعیتی سخن گفته‌اند. این الگو -که در آن، پیشرفت مرئی یک اقلیت می‌تواند واکنش و حتا خشونت را برانگیزد- در تاریخ بسیاری از جوامع دیگر نیز دیده شده است. درس این نکته آن نیست که جامعه‌ی هزاره باید از پیشرفت پرهیز کند -که پیشنهادی غیرمنطقی و مخرب خواهد بود- بلکه آن است که پیشرفت اجتماعی باید با راهبردی همراه شود که در آن، رفاه و امنیت یک قوم به‌عنوان تهدیدی برای اقوام دیگر تصویر نشود، بلکه در چارچوب گفتمانی فراگیرتر از منافع مشترک همه‌ی شهروندان افغانستان قرار گیرد.

طرح و راهبرد گذار؛ چارچوبی برای آینده

با تکیه بر تحلیل تاریخی، وضعیت امروز، و تجربه‌ی تطبیقی اقوام مشابه، می‌توان طرحی سه‌لایه برای راهبرد گذار جامعه‌ی هزاره پیشنهاد داد. این طرح ادعای جامعیت مطلق ندارد و طبیعتا باید توسط نهادها، نخبگان و جوانان خود این جامعه پرداخته و بومی‌سازی شود؛ اما می‌تواند نقطه آغاز یک گفت‌وگوی جدی باشد.

راهبرد کوتاه‌مدت؛ بقا و مستندسازی هوشمندانه

در شرایط کنونی که دسترسی به قدرت رسمی عملا ناممکن است، اولویت نخست باید حفظ جان، امنیت نسبی و حافظه‌ی جمعی باشد.

  • مستندسازی نظام‌مند حوادث خشونت‌آمیز و تبعیض، با استانداردهای قابل‌قبول برای نهادهای حقوقی بین‌المللی؛ نمونه‌ی صدور قرار بازداشت دادگاه کیفری بین‌المللی برای رهبران طالبان در تابستان ۲۰۲۵ -هرچند مستقیما درباره‌ی هزاره‌ها نبود- نشان داد که مستندسازی دقیق، حتا سال‌ها بعد، می‌تواند به ابزار پاسخ‌گویی حقوقی بدل شود.
  • حفظ و گسترش شبکه‌های غیررسمی آموزش، به‌ویژه برای دختران، از طریق مدارس خانگی، آموزش آنلاین و همکاری با نهادهای آموزشی دیاسپورا؛ ادامه‌ی مسیری که در دودهه‌ی گذشته، هزاره‌ها را به یکی از پیشگامان آموزش در افغانستان بدل کرده بود.
  • مدیریت ریسک مهاجرت، به‌ویژه برای مهاجران بازگشته از ایران و پاکستان که در معرض آسیب‌پذیری اقتصادی و اجتماعی شدید قرار دارند؛ از طریق شبکه‌های حمایتی محلی و کمک دیاسپورا.

راهبرد میان‌مدت؛ بازسازی نهادهای مدنی و اقتصادی

مستقل از تحولات سیاسی کابل، جامعه‌ی هزاره می‌تواند و باید در سطح نهادهای غیررسمی خود سرمایه‌گذاری کند.

  • تنوع‌بخشی اقتصادی فراتر از اقتصاد سنتی کشاورزی کوهستانی؛ گسترش مهارت‌های دیجیتال، فریلنسینگ بین‌المللی و کارآفرینی کوچک که کم‌تر به زیرساخت فیزیکی داخل کشور وابسته است.
  • سازمان‌دهی رسمی دیاسپورا در قالب نهادهای هماهنگ‌کننده در کشورهای میزبان اصلی -استرالیا، آلمان، بریتانیا، کانادا، ایران- با الگوبرداری از تجربه‌ی شبکه‌سازی دیاسپورای ارمنی و یهودی، اما با بومی‌سازی متناسب با ظرفیت‌های موجود.
  • بازسازی رسانه و فضای مدنی مستقل، با تمرکز بر پلتفرم‌های دیجیتال که کم‌تر در معرض سانسور مستقیم داخلی هستند؛ تداوم نقشی که رسانه‌های هزاره پیش از ۱۴۰۰ در فضای مدنی افغانستان ایفا می‌کردند.
  • توانمندسازی اقتصادی زنان، به‌طور خاص، به‌عنوان اولویتی که هم از نظر اخلاقی و هم از نظر راهبردی، ظرفیت بازسازی اجتماعی جامعه را دوچندان می‌کند.

راهبرد بلندمدت؛ ائتلاف‌سازی سیاسی فراقومی

تجربه‌ی تاریخی -از شکست شورش‌های پراکنده قرن نوزدهم تا انزوای سیاسی امروز- نشان می‌دهد که هیچ راهبردی که صرفا بر مبنای قومیت هزاره بنا شود، در بلندمدت پایدار نخواهد بود.

  • ساخت ائتلاف‌های سیاسی با سایر اقوام -به‌ویژه تاجیک‌ها و اوزبیک‌ها- حول محور مشترک عدم تمرکز قدرت و ساختار غیرمتمرکز اداری، به‌ جای تکیه صرف بر هویت قومی هزاره؛ الگویی که می‌تواند از تجربه‌ی فدرالیسم کردستان عراق درس بگیرد، بی‌آن‌که لزوما همان مدل را کپی کند.
  • بازتعریف گفتمان سیاسی از «مطالبه‌ی سهم» به «طرح جایگزین حکمرانی»؛ به این معنا که نخبگان هزاره، به‌ جای تمرکز صرف بر درخواست کرسی‌های بیشتر در ساختار موجود، برنامه‌های مشخصی برای حکمرانی محلی، اداره‌ی منابع طبیعی هزارستان و مدل توسعه‌ی منطقه‌ای ارائه دهند که بتواند در هر دوره‌ی گذار سیاسی آینده‌ی افغانستان، آماده و قابل‌ارائه باشد.
  • حفظ کانال‌های ارتباطی با نهادهای بین‌المللی حقوق بشری و دیپلماسی، بدون افتادن در دام وابستگی کامل به یک بازیگر منطقه‌ای یا جهانی واحد؛ نکته‌ای که تجربه‌ی دهه‌های گذشته‌ی هزاره‌ها -و وابستگی مذهبی و زبانی به ایران که گاه به ابزار بی‌اعتمادسازی غرب نسبت به آنان بدل شده- به‌ روشنی نشان داده است.

نقش روایت، رسانه و دیپلماسی عمومی در گذار

یکی از عناصری که در بحث‌های داخلی جامعه‌ی هزاره کم‌تر با همان جدیتی که به مسائل امنیتی یا اقتصادی پرداخته می‌شود مورد توجه قرار می‌گیرد، مسأله‌ی «روایت» است؛ این‌که چه‌کسی داستان این جامعه را برای جهان بیرون تعریف می‌کند و آن داستان چه شکلی دارد. تجربه‌ی هر پنج نمونه‌ای که در بخش پیشین مرور شد، نشان می‌دهد که کنترل بر روایت، به‌ اندازه‌ی کنترل بر منابع اقتصادی یا نظامی اهمیت دارد. کردها با سرمایه‌گذاری در رسانه‌های چندزبانه و روابط عمومی منظم با خبرنگاران و اندیشکده‌های غربی، توانستند تصویری از خود بسازند که با تصویر رایج از خاور میانه جنگ‌زده متفاوت بود. آفریقای جنوبی، با پخش گسترده و علنی جلسات کمیسیون حقیقت و آشتی از رسانه ملی، روایت گذار خود را به یک رویداد جهانی و الگوساز بدل کرد.

برای جامعه‌ی هزاره، این حوزه هم یک آسیب‌پذیری تاریخی و هم یک فرصت رو به رشد است. از یک‌سو، با فروپاشی رسانه‌های مستقل داخلی افغانستان پس از ۱۴۰۰، بخش بزرگی از ظرفیت روایت‌گری حرفه‌ای که پیش‌تر در دست روزنامه‌نگاران و تحلیل‌گران هزاره بود، یا به سکوت اجباری کشیده شده یا به مهاجرت. از سوی دیگر، همین جامعه اکنون در دیاسپورا از تعداد قابل‌توجهی روزنامه‌نگار، پژوهشگر و فعال حقوق بشر برخوردار است که می‌توانند، اگر هماهنگ‌تر عمل کنند، یک اکوسیستم رسانه‌ای مستقل و چندزبانه -فارسی، انگلیسی و در صورت امکان عربی و اردو برای مخاطب منطقه‌ای- شکل دهند. تفاوت میان صرفا «اطلاع‌رسانی درباره‌ی یک فاجعه پس از وقوع آن» و «ایجاد یک روایت پیوسته و قابل پیگیری درباره‌ی وضعیت یک جامعه»، دقیقا همان تفاوتی است که میان واکنش دیرهنگام جهانی به بحران روهینگیا و توجه نسبتا پیوسته‌تر بین‌المللی به وضعیت هزاره‌ها در سال‌های اخیر دیده می‌شود.

دیپلماسی عمومی، در این چارچوب، به معنای ارتباط مستقیم و پیوسته با نهادهای تصمیم‌گیر بین‌المللی -از کمیته‌های حقوق بشری پارلمان‌های اروپایی گرفته تا گزارشگران ویژه سازمان ملل- است؛ نه به‌صورت واکنشی و تنها پس از وقوع یک فاجعه‌ی تازه، بلکه به‌صورت برنامه‌ریزی‌شده و مستمر. نهادهای مدنی هزاره در دیاسپورا که در سال‌های اخیر گزارش‌های تفصیلی درباره‌ی وضعیت این جامعه در سالگرد بازگشت طالبان منتشر کرده‌اند، نمونه‌ای هرچند نوپا از این رویکرد را نشان می‌دهند؛ رویکردی که با گسترش و نهادینه‌شدن بیشتر، می‌تواند به یکی از ستون‌های اصلی راهبرد میان‌مدت این جامعه بدل شود.

تشخیص فرصت‌ها در دل بحران

با وجود تصویر تیره‌ای که از وضعیت امنیتی و سیاسی ترسیم شد، نگاه دقیق به واقعیت‌های امروز نشان می‌دهد که جامعه‌ی هزاره از چند ظرفیت واقعی و کم‌تر دیده‌شده برخوردار است که می‌تواند پایه هر طرح گذار قرار گیرد.

نخست، سرمایه‌ی انسانی دیاسپورا؛ جمعیت قابل‌توجهی از هزاره‌های تحصیل‌کرده در دانشگاه‌های استرالیا، اروپا و امریکایی شمالی، در رشته‌های فنی، طبی، حقوق و علوم اجتماعی فارغ‌التحصیل شده‌اند؛ سرمایه‌ی انسانی‌ای که در صورت سازمان‌دهی، می‌تواند نقش مشابهی به آنچه دیاسپورای هندی یا چینی برای کشورهای مبدأ خود ایفا کرده‌اند، برای هزارستان بازی کند.

دوم، زیرساخت دیجیتال نوظهور؛ با وجود محدودیت‌های اقتصادی افغانستان، نفوذ اینترنت و گوشی‌های هوشمند در میان جوانان هزاره -به‌ویژه در مناطق شهری- نسبت به بسیاری از مناطق دیگر کشور بالاتر است؛ ظرفیتی که می‌تواند زیربنای آموزش آنلاین، کارآفرینی دیجیتال و مستندسازی حقوق بشری باشد.

سوم، پول ارسالی مهاجران (حواله)؛ با وجود بحران اقتصادی، جریان مستمر حواله از دیاسپورا به داخل افغانستان، یکی از معدود منابع پایدار ارزی برای خانوارهای هزاره است؛ منبعی که در صورت سازمان‌دهی هدفمندتر -مثلا از طریق صندوق‌های خرد جمعی برای آموزش یا کارآفرینی محلی- می‌تواند اثرگذاری چندبرابری بیابد.

چهارم، جایگاه نمادین و بین‌المللی رو به رشد؛ توجه رسانه‌ای و حقوقی بین‌المللی به وضعیت هزاره‌ها -از گزارش‌های منظم عفو بین‌الملل و یوناما تا پوشش رسانه‌های بین‌المللی از حملات دشت‌ برچی- در مقایسه با دهه‌های گذشته به‌طور محسوسی افزایش یافته است؛ روندی که با سرمایه‌گذاری هدفمند در دیپلماسی عمومی و ارتباط با نهادهای حقوق بشری، می‌تواند تقویت شود.

پنجم، تجربه‌ی انباشته‌شده در مدیریت بحران؛ جامعه‌ای که در سه‌دهه‌ی اخیر بارها میان جنگ، مهاجرت، بازگشت و بازسازی حرکت کرده، ظرفیت سازگاری بالایی کسب کرده است؛ ظرفیت نامرئی اما واقعی که در ادبیات توسعه‌ی اجتماعی از آن با عنوان «تاب‌آوری جمعی» یاد می‌شود و می‌تواند در طراحی هر برنامه‌ی بازسازی آینده، به‌عنوان یک دارایی و نه صرفا یک آسیب در نظر گرفته شود.

آینده‌نگری؛ سه سناریوی محتمل

هر تحلیل مسئولانه درباره‌ی آینده باید حداقل چند مسیر محتمل، نه یک پیش‌بینی قطعی، ترسیم کند. براساس روند‌های کنونی، سه سناریوی کلی برای مسیر پیش روی جامعه‌ی هزاره در افغانستان قابل تصور است.

سناریوی نخست: تداوم وضع موجود؛ در این مسیر، طالبان به همین شکل کنونی به حکومت ادامه می‌دهند، بدون تغییر اساسی در سیاست‌های فراگیربودن. هزاره‌ها در انزوای سیاسی باقی می‌مانند، اما همچنان از طریق آموزش، مهاجرت و اقتصاد غیررسمی، مسیر بقا و پیشرفت نسبی محدود خود را دنبال می‌کنند. این سناریو محتمل‌ترین مسیر کوتاه‌مدت به شمار می‌رود.

سناریوی دوم: تشدید فشار و انزوا؛ در این مسیر، بحران اقتصادی عمیق‌تر، فشارهای بین‌المللی و رقابت‌های داخلی طالبان، به سیاست‌های سخت‌گیرانه‌تر علیه اقلیت‌های قومی و مذهبی می‌انجامد؛ روندی که می‌تواند موج تازه‌ای از مهاجرت اجباری و کاهش بیشتر امنیت را در پی داشته باشد. این سناریو، اگرچه محتمل‌تر از سناریوی سوم است، اما با توجه به هزینه‌های سیاسی و بین‌المللی فزاینده برای طالبان، لزوما گزینه‌ی ارجح رهبری این گروه نخواهد بود.

سناریوی سوم: گذار سیاسی و مشارکت مذاکره‌شده؛ این سناریو، خوش‌بینانه‌ترین اما نه غیرممکن‌ترین مسیر است؛ ترکیبی از فشار اقتصادی داخلی، تحولات ژئوپلیتیک منطقه‌ای و بازتولید فشار داخلی از سوی جوانان و جامعه مدنی، می‌تواند در میان‌مدت به گشایش نسبی یا حتا گذار سیاسی در افغانستان بینجامد. تحقق مثبت این سناریو برای هزاره‌ها، دقیقا به میزان آمادگی راهبردی‌ای بستگی دارد که در بخش‌های پیشین این نوشته ترسیم شد؛ جامعه‌ای که در چنین لحظه‌ای، طرح، رهبری منسجم و مستندات آماده داشته باشد، می‌تواند سهم به‌ مراتب بهتری از هر گذار سیاسی آینده به دست آورد نسبت به جامعه‌ای که غافل‌گیر می‌شود.

نتیجه‌گیری

تاریخ هزاره‌ها، تاریخ تکرار یک الگوی آشنا بوده است: دوره‌ای از سرکوب شدید، پس از آن بازسازی و جهشی چشم‌گیر، و سپس بار دیگر سرکوب. این الگو، اگر بدون تغییر راهبردی تکرار شود، در بلندترین نگاه ممکن، جامعه‌ای را می‌سازد که همواره در واکنش زندگی می‌کند، نه در طرح‌ریزی. آنچه تجربه‌ی کردها، رواندا، آفریقای جنوبی و حتا هشدار روهینگیا به‌ روشنی نشان می‌دهد، این است که مسیر خروج از این چرخه، نه در انتظار برای معجزه سیاسی و نه در تسلیم به سرنوشت، بلکه در سرمایه‌گذاری هم‌زمان و پیگیر در سه جبهه بقا، بازسازی نهادی و طرح سیاسی نهفته است.

هزاره‌های افغانستان امروز، در عین رنج و آسیب‌دیدگی مستمر، سرمایه‌ای که بسیاری از جوامع مشابه در آغاز مسیر گذار خود از آن محروم بودند را در اختیار دارند: نسلی تحصیل‌کرده، دیاسپورای فعال، تجربه‌ای انباشته از مدیریت بحران، و -شاید مهم‌تر از همه- خاطره‌ای روشن از این‌که یک رهبری منسجم، حتا در کوتاه‌ترین دوره، چه اندازه می‌تواند سرنوشت یک جامعه را تغییر دهد. پرسش نهایی این نیست که آیا فاجعه‌ی دیگری در راه است یا نه؛ تاریخ افغانستان هرگز چنین تضمینی به هیچ قومی نداده است. پرسش واقعی این است که آیا این‌بار، جامعه‌ی هزاره با طرح، مستندات و رهبری آماده به استقبال آن لحظه خواهد رفت، یا بار دیگر غافل‌گیر خواهد شد. پاسخ به این پرسش، نه در دست تاریخ، که در دست همین نسل است.

منابع

  1. Amnesty International. The State of the World’s Human Rights 2023/24. April 2024.
  2. UNAMA )United Nations Assistance Mission in Afghanistan).  Human Rights in Afghanistan — periodic reports.
  3. SIGAR  (Special Inspector General for Afghanistan Reconstruction). Quarterly Report to the United States Congress. 2023-2025.
  4. Afghanistan Analysts Network  (AAN).  Pastures of Heaven: A New Report on the Kuchi-Hazara Conflict on the Eve of Spring. 2024.
  5. Mousavi, Sayed Askar. The Hazaras of Afghanistan: An Historical, Cultural, Economic and Political Study. Curzon Press, 1998.
  6. Poladi, Hassan. The Hazaras Mughal Publishing, 1989.
  7. International Criminal Court, The Hague — arrest warrants against Taliban leadership, July 2025.
  8. World Bank. Afghanistan Development Update 2025.
  9. روزنامه اطلاعات‌ روز، ۸صبح- گزارش‌های میدانی و تحلیلی، ۱۴۰۱-۱۴۰۴ خورشیدی.
  10. گزارش‌های تطبیقی درباره‌ی کمیسیون حقیقت و آشتی آفریقای جنوبی و نظام قضایی گاچاچای رواندا، نشریات دانشگاهی حقوق و علوم سیاسی.

از روزنامه‌نگاری مستقل حمایت کنید

محدودیت‌های گسترده بر رسانه‌ها و فضای عمومی در افغانستان، دسترسی شهروندان به اطلاعات مستقل را محدود کرده است. در چنین شرایطی، «اطلاعات روز» متعهدانه و مستقل به کار خود ادامه می‌دهد تا حقیقت قربانی خاموشی و فراموشی نشود.

ما وابسته به هیچ قدرتی نیستیم و تنها برای مردم می‌نویسیم.

مأموریت ما افشای فساد، بازتاب صدای سرکوب‌شدگان، تقویت پاسخگویی صاحبان قدرت، و پشتیبانی از چشم‌اندازی است که در آن همه شهروندان افغانستان از حقوق و آزادی‌های برابر برخوردار باشند و در صلح زندگی کنند.

خبرنگاران ما در شرایط دشوار و گاه خطرناک فعالیت می‌کنند تا گزارش‌های دقیق، منصفانه و مبتنی بر واقعیت منتشر شود و روایت‌های مردم به حاشیه رانده نشود. تداوم این کار، به حمایت مخاطبان و حامیان مستقل وابسته است.

هر کمک، فارغ از میزان آن، به ادامه روزنامه‌نگاری مستقل کمک می‌کند. اگر امکان کمک مالی ندارید، همرسانی این درخواست و تشویق دیگران به حمایت نیز سهمی مهم در تقویت این مسیر دارد.

در کنار حقیقت بایستید
از اطلاعات روز حمایت کنید

برای حمایت اینجا کلیک کنید
با دیگران به‌‌ اشتراک بگذارید
بدون دیدگاه