هیچکس عزیز سلام!
دنیا جایی است که نه در دارد و نه دیوار. هرجایی که چشمت را بازکنی، همان جا دنیاست و هرچقدر هم راه بروی، نمیتوانی دنیا را تمام کنی. اصلا خدا دنیا را به شکل کرهای آفریده است تا از هرطرف که راه بروی، بازهم به دنیا برسی و هیچوقت نتوانی از دروازهی دنیا خارج شوی. اگر پنچرهی اتاقت را باز کنی، تمام آن چیزهای بلند و کوتاه، تمام آن چیزهای بزرگ و کوچک و همهی رنگهای زیبا و زشتی که در داخل دنیا هستند، هیچکدام آن چیزها خارج از سلطهی دنیا نیستند. دنیا جایی است که همهی آدمها مجبورند تا آخرین دم در آن زندگی کنند و وقتی هم که عمرشان به پایان رسید و کتاب بودنشان بسته شد، باز بدن یخزده و سنگیشان را در جایی در همین دنیا میگذارند تا شاید بتواند از دل ِ تاریکِ خاک راه بیرون رفتن از این دنیا را پیدا کنند. مردن شاید تنهاترین راه برای فرار از دنیا باشد. اگر چنین باشد، تمام مردهها راه بیرون رفتن از دنیا را میدانند. همهی مردهها از زینههای دنیا بالا رفتهاند و آنقدر رفتهاند تا به پایان راه رسیدهاند. اگر میشد به سراغ یکی از این مردگان رفت و راه و چاه پایان دنیا را از او پرسید، مشکل ما حل میشد؛ اما مسئلهی اصلی در این است که هیچمردهای زبان زندهها را نمیفهمد یا شاید هیچزندهای زبان مردگان را نمیفهمد. بنابراین بین ما و مردگان همهی پلهای رابطه قطع شده است. زبان زندگان چیزی نیست که مردگان را بتواند از خواب بیدار کند. مردگان برای خودشان و فقط با خودشان حرف میزنند و هیچوقت دلشان برای دنیا تنگ نمیشود. اگر دل مردگان برای کسانی که در زندانِ بزرگِ زندگی زندانیاند تنگ میشد، یکشان، حداقل یکشان راه بیرون رفتن از دنیا را به یکی از زندگان نشان میداد.
هیچکس عزیز!
میگویند کسی که میمیرد از این دنیا کوچ میکند و میرود. اگر این قضیه درست باشد، مردگان باید به یک دنیای دیگر رفته باشند. نمیشود که این همه آدم از این دنیا به هیچکجا رفته باشند. به نظر تو دنیای مردگان چگونه دنیایی میتواند باشد؟ من فکر میکنم که دنیای مرگان باید دنیای فوقالعاده قشنگی باشد. البته بعضیها میگویند که داخل قبر خبری از برق و انترنت نیست. یعنی مردگان نمیتوانند سری به صفحهی فیسبوکشان بزنند و خط و خبر زندگان را بخوانند؛ اما من فکر میکنم که این یک تبلیغات شیطانی است. برعکس این تبلیغات زهرآگین، من خیال میکنم که دنیای مردگان دنیای تلاش و تکنولوژی است. انشتین، ادیسون، استیوجابز و… وقتی که به این دنیا آمدند، تنها بودند، تنها خودشان بودند. با هزار مشکل نظریاتشان را طرح کردند و بعد با صدها هزار مشکل توانستند حرفشان را به کرسی بنشانند. خودشان که رفتند، مردم کم کم به آنها پی بردند. حالا همهی این غولها، همهی این نابغهها باهم، در یکجا و در یک جهان زندگی میکنند. همهی این نامهای بزرگ زیر بام جهان مردگان آرام و خوش، سرگرم سپری کردن جاودانگیشان هستند. حالا چه کسی باور میکند که همهی این غولها نتوانند مشکل برق قبر را حل کنند یا این که نتوانند انترنت را در کنار جوی شیر و در حوالی حور و غلمان وصل کنند؟ نه، این دروغ وحشیانهای است که برای داغ کردن بازار دنیا ساخته شده است. همهی جویهای شیر، همهی سایهسارهای سبز بهشتی، در کنار هرجام شراب و در لب هرحوض طلا شبکههای قوی انترنت دنیای بهشتیان را با زمین خوردههای این دنیای خاکی وصل میکند. اگر ادیسون توانست یکتنه مشکل برق این دنیا را حل کند، چگونه نمیتواند در کنار انشتین و دیگران مشکل روشنی بهشت را حل کند؟
هیچکس عزیز!
میبینی که ما آدمها برای دیدن نیاز مبرم به چشم داریم. نمیتوان چشمهایمان را جای دیگر بگذاریم و بعد بتوانیم بدون حضور چشم، از چشمهای آب بنوشیم. اصلا آب با چشم است که آب دیده میشود و اگر چشم نباشد، آب هم دیگر معنای آب ندارد. با چشم میشود آب را معنا کرد و روی لذت آن حساب کرد و آن را بهشدت وصفناپذیری نوشید. اما چشم که نباشد، همهی چشمهها بیمعنا میشوند. دستهای ما نیز به شکل فوقالعادهای عمیقاند. کسی که دست ندارد، نمیتواند دست کسی را بگیرد و قدم بزند. کسی که دستهایش را در نقطهی دوری جا گذاشته است، نمیتواند روی زیبایی شکوهمند یک گل خم شود و زیباترین شعر جهان را برایش بخواند.
چشم، دست، پا و… تنها در این دنیا میتوانند چشم، دست، پا و… باشند. اگر ادیسون نتواند دستهایش را به کار بیاندازد، هیچبرقی روی اعصاب سیمها راه نخواهد رفت و انترنت مجال جر و بحث نخواهد داشت. این دنیا نه در دارد و نه پنجره؛ اما دست و پای ما بهسرعت برق و به شیوایی انترنت کار میکنند و همین برای ما کافی است.