نویسنده: مشتاق شهامت
لیسه عالی معرفت یکی از شناختهشدهترین مکتبهای خصوصی افغانستان است که در سالهای دشوار جنگ و مهاجرت تأسیس شد و برای هزاران خانوادهی افغانستانی، نماد امید به آموزش بود. اگر به تاریخچهی این مکتب نگاه کنیم، نمیتوان نقش آن را در گسترش آموزش برای مهاجران افغانستانی و سپس در کشور انکار کرد. بسیاری از فارغان آن وارد دانشگاههای معتبر شدند و در دورهای که امکانات آموزشی کشور بسیار محدود بود، معرفت در میان مکتبهای خصوصی جایگاه قابلتوجهی داشت.
من نیز یکی از هزاران دانشآموز بودم و هشت سال از عمر خود را در این مکتب سپری کردم. اما امروز، وقتی به گذشته نگاه میکنم، نخستین چیزی که به ذهنم میآید، کیفیت درسی نیست؛ بلکه ترس، تحقیر و زخمهایی است که هنوز هم با من ماندهاند.
پیش از هر چیز میخواهم نکتهای را روشن کنم. این نوشته از روی عقده، تنبلی یا شکست تحصیلی نوشته نشده است. من از آن دسته دانشآموزانی نبودم که درس نمیخواندند یا همیشه در آخر صنف مینشستند. برعکس، من توانستم تا حد دومنمرگی خود را در معرفت برسانم و همیشه تلاش میکردم دانشآموز موفقی باشم. بنابراین، این نقد از زبان کسی است که نظام آموزشی این مکتب را از درون تجربه کرده، در آن تلاش کرده و با وجود موفقیتهای درسی، آسیبهای روحی آن را نیز با تمام وجود لمس کرده است.
همچنین نمیتوانم امروز دربارهی کیفیت آموزشی آن سالها قضاوت قطعی کنم. زمانی که در این مکتب درس میخواندم، کودک بودم و معیار علمی برای مقایسه نداشتم. اکنون نیز به نظام آموزشی امروز افغانستان دسترسی ندارم تا مقایسهای منصفانه انجام دهم. حتا ممکن است بتوان گفت که در سالهای نخست فعالیت، با توجه به پایین بودن سطح عمومی آموزش در افغانستان و کمبود مکتبهای باکیفیت، معرفت براساس معیارهای همان زمان، واقعا یکی از مکتبهای خوب کشور محسوب میشد.
اما آنچه هیچ معیار آموزشی و هیچ موفقیت علمی نمیتواند توجیه کند، فرهنگی بود که خشونت، تحقیر و ترساندن کودکان را به بخشی از آموزش تبدیل کرده بود.
برای چند دقیقه دیر رسیدن به مکتب، با خطکش لتوکوب و تنبیه میشدیم. تنبیه بدنی یک اتفاق نادر نبود؛ بخشی از زندگی روزمرهی ما بود. گاهی تنها بهخاطر اینکه موهایمان را کمی بلندتر از سلیقهی مسئولان نگه داشته بودیم، بدون هیچ اطلاع قبلی، ما را در صف صبحگاهی، مقابل صدها دانشآموز، نگه میداشتند، موهایمان را با قیچی کوتاه میکردند و با سیلی به صورتمان میزدند.
در آن لحظه شاید همه چیز چند دقیقه بیشتر طول نمیکشید، اما احساس تحقیر، سالها در ذهن انسان باقی میماند.
اعلام عمومی نمرات نیز بخشی دیگر از این فرهنگ بود. دانشآموزانی که ناکام یا مشروط میشدند، نهتنها نتیجهی امتحانشان، بلکه شخصیت و عزتنفسشان نیز در برابر دیگران شکسته میشد. شکست تحصیلی، به جای آنکه فرصتی برای یادگیری باشد، به ابزاری برای تحقیر تبدیل شده بود.
یکی از صحنههایی که هرگز از ذهنم پاک نمیشود، مربوط به یکی از استادان مضمون خط است؛ نام او را عمدا ذکر نمیکنم، زیرا هدف من حمله به یک فرد نیست، بلکه نقد یک فرهنگ است. هنوز به یاد دارم که او آنقدر با خطکش فلزی دست یکی از دانشآموزان را زد که دستهایش خونآلود شد و آن دانشآموز روی زمین افتاد. شاید آن روز صنف تمام شد و زندگی ادامه پیدا کرد، اما آیا کسی از خود پرسید که دیدن چنین صحنهای برای دهها کودک و نوجوان زیر ۱۸ سال چه اثری بر روانشان میگذارد؟
من هنوز هم همصنفیهایی را به یاد دارم که از ترس آموزگاران، شبها خوابهای وحشتناک میدیدند.
البته باید منصف بود. این فرهنگ خشونت تنها به معرفت محدود نبود. در آن سالها، متأسفانه در بسیاری از مکتبهای افغانستان تنبیه بدنی امری عادی تلقی میشد و بسیاری از خانوادهها نیز آن را بخشی از تربیت میدانستند. اما عادی بودن یک رفتار، هرگز آن را درست و اخلاقی نمیکند.
حتا اگر کیفیت آموزشی این مکتب بسیار خوب بوده باشد، آموزش زمانی ارزشمند است که همراه با امنیت، احترام و کرامت انسانی باشد. وقتی دانشآموز هر روز با ترس وارد صنف شود، یادگیری دیگر معنای واقعی خود را از دست میدهد. مکتب باید جایی باشد که کودک در آن احساس امنیت کند، نه جایی که هر لحظه نگران تحقیر، تنبیه یا شکستن شخصیت خود باشد.
امروز بسیاری از مدیران و استادان آن سالها در کشورهای غربی زندگی میکنند؛ کشورهایی که اگر دانشآموزی موهای بلند داشته باشد، چند دقیقه دیر برسد یا حتا ناخنهایش بلند باشد، هیچ آموزگار یا مدیری حق ندارد او را بزند، تحقیر کند یا شخصیتش را در برابر دیگران خرد کند. آنان امروز از کیفیت آموزش، آزادی، حقوق دانشآموز و فضای سالم آموزشی این کشورها سخن میگویند و از دیدن موفقیت دختران و پسران افغانستانی در همین نظامهای آموزشی لذت میبرند.
اما پرسشی که در ذهن بسیاری از ما باقی مانده، این است: آیا هرگز به یاد میآورند که با نسل ما چه کردند؟
آیا به این فکر کردهاند که برخی از ما هنوز آثار آن سالها را با خود حمل میکنیم؟ اضطراب، ترس از اشتباه، کاهش اعتمادبهنفس و خاطراتی که با گذشت سالها هنوز فراموش نشدهاند. شاید همه دچار آسیب روانی شدید نشده باشند، اما انکار اینکه خشونت مداوم میتواند زخمهای عمیقی بر روان کودکان بگذارد، ممکن نیست.
به همین دلیل است که من معتقدم مدیریت و رهبری معرفت باید صادقانه از دانشآموزان خود عذرخواهی کنند.
شاید عدهای بپرسند چرا فقط از معرفت چنین انتظاری داریم، در حالی که در بسیاری از مکتبهای افغانستان نیز چنین رفتارهایی وجود داشت؟
پاسخ من این است که ما از همهی مکتبها چنین مطالبهای نداریم، زیرا بسیاری از آنها هرگز خود را بهعنوان یک الگو معرفی نکردند. اما معرفت همیشه خود را یک مکتب پیشرو، ممتاز و الگو معرفی میکرد. مدیران و استادان این مکتب نیز امروز در کشورهایی زندگی میکنند که احترام به حقوق کودک، کرامت انسانی و سلامت روان دانشآموز، بخشی از اصول غیرقابلمذاکرهی آموزش است.
دقیقا به همین دلیل، انتظار ما از آنان نیز متفاوت است. از کسانی که امروز ارزشهای آموزش مدرن را از نزدیک دیدهاند، انتظار میرود با همان صداقت، به گذشتهی خود نیز نگاه کنند.
یک عذرخواهی صادقانه، نشانهی ضعف نیست؛ بلکه نشانهی مسئولیتپذیری، بلوغ و شجاعت اخلاقی است. هیچکس نمیتواند گذشته را تغییر دهد، اما هر انسانی میتواند مسئولیت اشتباهات گذشته را بپذیرد و از کسانی که از آن اشتباهات آسیب دیدهاند، دلجویی کند.
من این را برای انتقام ننوشتهام و هدفم تخریب معرفت یا نادیده گرفتن خدمات آموزشی آن نیست. تاریخ این مکتب بخشی از تاریخ آموزش افغانستان است و موفقیتهای آن نیز باید دیده شود. اما همانگونه که از موفقیتهایش سخن گفته میشود، رنج دانشآموزانش نیز نباید فراموش شود.
آرزوی من این است که روزی مدیریت و رهبری معرفت با شجاعت در برابر دانشآموزان دیروز خود بایستند و بگویند:
«ما در برخی روشهای تربیتی و آموزشی خود اشتباه کردیم. تنبیه بدنی، تحقیر، شکستن شخصیت کودکان و ایجاد ترس، هرگز نباید بخشی از آموزش میبود. از تمام دانشآموزانی که در آن سالها از این رفتارها آسیب دیدند، صمیمانه پوزش میخواهیم.»
شاید چنین عذرخواهیای گذشته را تغییر ندهد و زخمهای ما را کاملا درمان نکند، اما دستکم به نسلی که سالها با آن خاطرات زندگی کرده است، این احساس را میدهد که رنجش دیده شده، شنیده شده و انکار نشده است.
هیچ مکتبی، هرقدر هم از نظر علمی موفق باشد، نباید موفقیت خود را با سلامت روان و کرامت انسانی کودکان معامله کند. این، درسی است که امیدوارم نهتنها معرفت، بلکه همهی نهادهای آموزشی افغانستان برای آینده بیاموزند.
با سپاس از نویسنده محترم.
تحقیر و تنبیه، رشد عاطفی کودک را مخدوش کرده و آسیبهای روانی ماندگاری تا بزرگسالی به جای میگذارد. عذرخواهی رسمیِ یک نهاد پیشرو، نشانهی ضعف نیست؛ بلکه مسئولیتپذیری اخلاقی و گامی ضروری برای التیام تجارب تلخ گذشته است.
پذیرش اشتباهات تربیتی گذشته از سوی رهبری معرفت، نهتنها دستاوردهای آن ها را زیر سؤال نمیبرد، بلکه میتواند استاندارد و الگویی اخلاقی برای تمام نهادهای آموزشی باشد.