از جغرافیای خشونت تا بازپس‌گیری اختیار

نگاهی به رمان «فرار از قندهار»

اطلاعات روز

نویسنده: احسان عنان


«چشمش به فروشگاه کوچکی افتاد که کرکره آهنی‌اش پایین بود و تعطیل. تابلوی کوچکی هم سرش دیده می‌شد که رویش نوشته شده بود «خرازی قندهاری». ضربان قلبش تند شد و داشت از قفسه‌ی سینه‌اش می‌زد بیرون. دلش می‌خواست آن نوشته را ببوسد. تمام آن کرکره را که روی ویترین و در ورودی فروشگاه پایین آمده بود در آغوش بکشد، ببوسد و زیارت کند. احساس می‌کرد به گوشه‌ای از خاک وطن خود رسیده است و آن را خانه‌ی خود می‌دانست، دیگر تنها و بی‌یاور نبود. آن فروشگاه کوچک پناهگاه امنی برای او به شمار می‌رفت و صاحب آن و خانواده‌اش، عزیزان و امید تازه‌ای او بودند. مست از خوشی این احساس و امنیتی که در نزدیکی خود می‌دید، جلو فروشگاه ایستاد، نگاهی از سر مهر و شوق به آن کرد و نفس‌های عمیق کشید.»

این یکی از صحنه‌های کلیدی رمان «فرار از قندهار» است. رمانی از «شهره قائم‌مقامی» که نشر «قدیانی» آن را منتشر کرده و سرگذشت دختری به‌نام «بلور» را روایت می‌کند. بلور از قندهار می‌گریزد. از معامله‌ای که پدرش بر سر زندگی‌اش بسته، از ازدواج اجباری، از خشونتی که در خانه شروع می‌شود و در طول راه بارها شکل عوض می‌کند. اما آنچه این رمان را از یک روایت ساده‌ی فرار متمایز می‌کند، پرسشی است که در پس‌زمینه‌ی هر بخش شنیده می‌شود. آیا عبور از یک مرز جغرافیایی، به معنای عبور از آنچه انسان از آن می‌گریزد نیز هست؟ فاصله میان قندهار و تهران، و بعدتر وین، آیا واقعا بلور را از ترس، از اجبار، از باورهایی که زندگی‌اش را شکل داده، دور می‌کند؟

نویسنده‌ی رمان، به این پرسش جواب ساده‌ای نمی‌دهد. بلور از قندهار فرار می‌کند، اما گذشته‌اش همراهش سفر می‌کند. چیزی که در نهایت او را از چرخه‌ی ترس بیرون می‌کشد، صرفا تغییر مکان نیست. چیزی کندتر و دشوارتر است. یاد گرفتن این‌که برای زندگی خودش تصمیم بگیرد.

معامله‌ای به نام خانواده

بلور دوازده‌ساله است که پدرش او را به مردی به‌نام سلیم مرغی می‌فروشد. به مردی با سابقه‌ای در گروه‌های افراطی و شهرتی در کشتن آدم‌ها. پدر از این معامله پول می‌گیرد تا بتواند خودش با دختری کم‌سن‌وسال دیگر ازدواج کند. این معامله، نه یک اتفاق نادر در داستان، بلکه بازتاب واقعیتی است که در بخش‌هایی از افغانستان هنوز جریان دارد. در جغرافیایی که دختر به‌عنوان کالا، به‌عنوان وسیله‌ای برای حل مشکل مالی خانواده یا ابزاری برای تأمین خواسته‌های دیگران دیده می‌شود.

بلور اما ساکت نمی‌ماند. وقتی سلیم مرغی در غیاب پدر به خانه می‌آید، بلور بیل را برمی‌دارد و بر سرش می‌کوبد. این ضربه فقط یک واکنش دفاعی نیست؛ اولین‌باری است که بلور خودش درباره‌ی سرنوشت خودش تصمیم می‌گیرد. با علم به این‌که ممکن است هزینه‌اش را بدهد. بعد از آن، برای فرار از خشم خانواده، خودش را در جعبه‌ای برای نگهداری نان خشک پنهان می‌کند. این یکی از تلخ‌ترین تصویرهای کتاب است. دختری که باید اندازه‌ی خودش را کوچک کند تا بتواند زنده بماند.

از همین‌جا فرار آغاز می‌شود. مسیری از قندهار به کراچی، از کراچی به چابهار، و از آن‌جا به تهران. هیچ‌کدام از این مراحل سفر عادی یک مهاجر نیست. در هر ایستگاه، خطر تازه‌ای منتظر است. راه‌های قاچاق، وسیله‌های ناامن، آدم‌هایی که معلوم نیست پناه‌ اند یا تهدیدی تازه.

وقتی زن بودن، خودش خطر می‌شود

در کراچی، زنی به‌نام گوهربیگم به او پناه می‌دهد. همین زن پیشنهادی می‌دهد که شاید برای خواننده در شرایط عادی عجیب به نظر برسد، اما برای بلور در آن لحظه می‌تواند تنها راه بقا باشد: «موهایت را کوتاه کن و لباس مردانه بپوش». بلور این کار را می‌کند. نه از سر میل و انتخاب آزاد، بلکه از سر ضرورت. او برای ادامه‌ی مسیر ناچار است بخشی از ظاهر و هویت زنانه‌ی خود را پنهان کند تا بتواند از نگاه‌ها و خطرهایی که در مسیر انتظارش را می‌کشند، در امان بماند.

در مسیرهای قاچاق انسان، در شناورها، در اتوبوس‌ها و در واگن‌های مترو، بدن زنانه می‌تواند به یک نقطه‌ی آسیب‌پذیر تبدیل شود. بلور با ظاهر پسرانه تلاش می‌کند خود را از نگاه شکاری مردان پنهان کند. این تغییر ظاهر، فقط یک تدبیر برای فرار نیست؛ در لایه‌ای عمیق‌تر، نقدی تلخ به جامعه‌ای است که در آن صرف زن بودن می‌تواند به عاملی برای افزایش خطر تبدیل شود. دختری که باید برای زنده ماندن، نشانه‌های زن بودن خود را پنهان کند، در واقع با ساختاری روبه‌رو است که امنیت را نه‌ به‌عنوان یک حق، بلکه به‌عنوان امتیازی محدود و نابرابر تجربه می‌کند.

از خشونت برادر تا همیاری زنان

بلور سرانجام به تهران می‌رسد، به خانه‌ی برادرش خلیل در باقرآباد. بعد از آن همه راه، طبیعی است که خانه‌ی برادر را نقطه پایان کابوس تصور کند. اما امنیت این‌جا هم دوام نمی‌آورد. نویسنده با اشاره به آسیب‌شناسی زیست مهاجران افغانستانی در ایران به این می‌پردازد که خانه‌ی خلیل در باقرآباد، بازتولید حاشیه‌نشینی و تحقیر ساختاری است. خلیل به‌دلیل ناکامی‌های اقتصادی و راز سرپوشیده‌ی عقیم بودنش، دچار سرخوردگی شدید است. این ناکامی، خشمی در او انباشته که راهی برای بیرون ریختنش پیدا نمی‌کند. او این عقده‌ها و فشار تحقیر را با خشونت ناموسی علیه خواهر بی‌گناهش تخلیه می‌کند تا به گمان خود، اقتدار مردانه‌ی آسیب‌دیده را در برابر فامیل بازیابد. برای پاک کردن این لکه، اتو را داغ می‌کند و روی بدن خواهرش می‌گذارد. این صحنه، شاید خشن‌ترین لحظه‌ی کتاب باشد. نه به این خاطر که وحشتناک توصیف شده، بلکه به این خاطر که واقعی است. خشونتی که نامش «ناموس» است اما هدفش کنترل است.

به‌دنبال آن، بلور از شفاخانه می‌گریزد و به امام‌زاده صالح در تجریش پناه می‌برد. آن‌جا، در فاصله‌ای از خانه و گذشته، چیزی در او تکان می‌خورد. داغی که روی بدنش مانده دیگر فقط نشانه‌ی درد نیست. همان‌جا است که وابستگی‌اش به مناسباتی که بارها او را قربانی کرده‌اند، برای اولین‌بار زیر سؤال می‌رود.

از سوی دیگر، اگر بلور تنها می‌گریخت، شاید هیچ‌وقت به مقصد نمی‌رسید. پریشاد، همسر جوان پدرش، با یک تلفن راه فرار را باز می‌کند. بلقیس، زن برادرش، با ترس از خلیل ولی بی‌درنگ، آخرین پس‌انداز و چادرش را به بلور می‌دهد. گوهربیگم در کراچی پناه و راه می‌دهد. در تهران حاج‌خانم شمس و انیس‌خانم کمکش می‌کنند. در وین، نوریه، خانم بارتون و کلارا ادامه‌دهنده‌ی همین زنجیره‌ اند.

هیچ‌کدام از این زن‌ها قهرمان به‌ معنای رایج کلمه نیستند. خودشان هم در همان جهان نابرابر زندگی می‌کنند و امکان برهم زدن مناسبات اجتماعی/خانوادگی را ندارند. اما هرکدام، در لحظه‌ای مشخص، دست‌شان را به‌سوی زنی دیگر دراز کرده‌اند. شاید انسانی‌ترین لایه رمان همین باشد: در جهانی که خشونت می‌تواند از نزدیک‌ترین آدم‌ها سر بزند، نجات هم گاهی از کسانی می‌رسد که خودشان چیز زیادی برای بخشیدن ندارند.

از نجات‌یافتن تا تصمیم گرفتن

بلور بالاخره به وین می‌رسد، به خانه‌ی خانم بارتون. این‌جا، خواننده انتظار دارد داستان به پایان خوش برسد. اما نویسنده این راه ساده را انتخاب نمی‌کند. سلیم مرغی و خلیل، همان دو مرد، در پاتوق‌های مهاجران افغانستانی در وین دوباره سر‌وکله‌ی‌شان پیدا می‌شود. این بخش از رمان، شاید مهم‌ترین حرفش را همین‌جا می‌زند که فرار از یک جغرافیا، به‌ تنهایی از شر خشونت خلاص نمی‌کند. تعصب همراه آدم می‌آید. فرهنگ خشونت و خشونت ناموسی، مرز نمی‌شناسد.

ازاین‌رو، تغییر واقعی بلور فقط این نیست که از افغانستان بیرون آمده و به اروپا رسیده است. در قندهار حتا اجازه نداشت صنف سوم مکتب را تمام کند؛ در وین زبان آلمانی یاد می‌گیرد، با کامپیوتر کار می‌کند، باغبانی می‌کند، رابطه می‌سازد و کم‌کم مسئولیت زندگی روزمره‌اش را خودش به دست می‌گیرد. این جزئیات شاید کوچک به‌ نظر برسند، اما برای کسی که بخش بزرگی از زندگی‌اش را دیگران درباره‌اش تصمیم گرفته‌اند، معنای بزرگی دارند.

او همچنین با احساس گناهی روبه‌رو می‌شود که سال‌ها روی دوشش بوده است، در جهانی که فرار زن حتا می‌تواند نافرمانی خوانده شود. اما آرام‌آرام یاد می‌گیرد که نجات جان خودش گناه نیست، و ارزش او را نمی‌شود با معیار قضاوت طایفه سنجید.

داستان در خیابان‌های برفی وین به اوج می‌رسد. سلیم مرغی و خلیل، دو مردی که سایه‌ی‌شان تا آن‌سوی مرزها دنبال بلور آمده بود، سرانجام در برابر هم قرار می‌گیرند و هر دو از میان می‌روند. نه به دست بلور، بلکه حاصل همان خشونتی که خودشان ساخته بودند و در نهایت به خودشان بازگشت. هم‌زمان، در گوشه‌ی دیگری از داستان، فرزند کلارا و یوسف به دنیا می‌آید. کنار پایان یک خشونت، زندگی تازه‌ای شروع می‌شود؛ و همین هم‌زمانی، رنگ پایان رمان را عوض می‌کند. بلور دیگر همان دختری نیست که از قندهار گریخت. هنوز گذشته‌ای دارد که به این راحتی پاک نمی‌شود، اما دیگر زندگی‌اش را فقط در واکنش به آن گذشته تعریف نمی‌کند.

جمع‌بندی

در ظاهر «فرار از قندهار» داستان فرار یک دختر است. در لایه‌ای عمیق‌تر اما، داستان تلاش یک انسان است برای پس گرفتن اختیار زندگی خودش. بلور در ابتدای داستان دختری است که دیگران برایش تصمیم می‌گیرند. پدر شوهر انتخاب می‌کند. سلیم مرغی او را مایملک خودش می‌بیند. برادرش می‌خواهد با خشونت کنترلش کند. حتا در مسیر مهاجرت، دیگران اند که درباره‌ی ظاهر و لباس و نحوه حرکتش تصمیم می‌گیرند. پاسخ رمان به این پرسش که آیا تغییر مکان به‌ تنهایی آزادی می‌آورد، منفی است. جغرافیای امن می‌تواند فرصت بدهد، اما گذشته را از ذهن آدم پاک نمی‌کند. برای رهایی واقعی چیز دیگری هم لازم است. تغییر نگاه انسان به خودش، و درک تازه‌ای از حق انتخاب.

بااین‌همه، بلور زنجیره‌ای ذهنیت گذشته را آرام‌آرام برهم می‌زند. او زبان می‌آموزد، مهارت پیدا می‌کند، رابطه می‌سازد، مسئولیت می‌پذیرد. و از همه مهم‌تر، دیگر ارزش خودش را با قضاوت کسانی که می‌خواستند زندگی‌اش را کنترل کنند، نمی‌سنجد. این مسیر دگرگونی برای «بلور» در سه محور اصلی شکل می‌گیرد:

عبور از محرومیت از آگاهی و آموزش: بلور که در قندهار از تحصیل در صنف سوم محروم شده بود، در خانه‌ی گوهربیگم با مطالعه‌ی کتاب‌ها و مجلات و سپس در وین با حضور منظم در صنف‌های زبان آلمانی و کامپیوتر، افق‌های فکری خود را می‌گسترد. او آگاهی را به‌عنوان ابزار اصلی رهایی درمی‌یابد.

دست‌یابی به استقلال اقتصادی و توانایی اداره‌ی زندگی اجتماعی: او از یک فردی که اختیار از او گرفته شده است و نیازمند ترحم، به فردی مولد و مستقل تبدیل می‌شود که مدیریت امور خانه، باغبانی و ارتباطات اجتماعی را بر عهده می‌گیرد و حتا در آستانه‌ی پذیرش مسئولیت‌های بزرگ‌تر قرار می‌گیرد.

رهایی از احساس گناه: بزرگ‌ترین گام آزادی بلور، زدودن احساس گناهی است که فرهنگ پدرسالار بر گرده‌ی او بار کرده بود. او فرار برای حفظ شرف و جان را گناه نمی‌داند و درمی‌یابد که ارزش انسانی او بر پایه قضاوت‌های طایفه‌ای تعیین نمی‌شود.

از روزنامه‌نگاری مستقل حمایت کنید

محدودیت‌های گسترده بر رسانه‌ها و فضای عمومی در افغانستان، دسترسی شهروندان به اطلاعات مستقل را محدود کرده است. در چنین شرایطی، «اطلاعات روز» متعهدانه و مستقل به کار خود ادامه می‌دهد تا حقیقت قربانی خاموشی و فراموشی نشود.

ما وابسته به هیچ قدرتی نیستیم و تنها برای مردم می‌نویسیم.

مأموریت ما افشای فساد، بازتاب صدای سرکوب‌شدگان، تقویت پاسخگویی صاحبان قدرت، و پشتیبانی از چشم‌اندازی است که در آن همه شهروندان افغانستان از حقوق و آزادی‌های برابر برخوردار باشند و در صلح زندگی کنند.

خبرنگاران ما در شرایط دشوار و گاه خطرناک فعالیت می‌کنند تا گزارش‌های دقیق، منصفانه و مبتنی بر واقعیت منتشر شود و روایت‌های مردم به حاشیه رانده نشود. تداوم این کار، به حمایت مخاطبان و حامیان مستقل وابسته است.

هر کمک، فارغ از میزان آن، به ادامه روزنامه‌نگاری مستقل کمک می‌کند. اگر امکان کمک مالی ندارید، همرسانی این درخواست و تشویق دیگران به حمایت نیز سهمی مهم در تقویت این مسیر دارد.

در کنار حقیقت بایستید
از اطلاعات روز حمایت کنید

برای حمایت اینجا کلیک کنید
با دیگران به‌‌ اشتراک بگذارید
بدون دیدگاه