نویسنده: جمعه احمدی
مفهوم نقد
یک کلیشهی مشهور، ولی درست، سر زبانها است که میگوید: «همه را میتوان نقد کرد.»
یکی از برداشتهای ضمنی از این کلیشه این است که گویی نقد پدیده ماهیتا عام است و به همین دلیل نقادی هم کار عموم؛ یعنی هر کس هر چیزی را هر طوری میخواهد نقد کند، میتواند نقد کند. طبق این معنا، نقد یک مفهوم دقیق و مرزبندیشده نیست، حتا یک مفهوم نیست، بلکه عنوان و نامی است برای یک طیف یا یک ژست گفتاری و رفتاری که بیشتر در عیبجستن، ایراد گرفتن، نق زدن، مخالفت کردن، تاختوتاز زبانی کردن، اعتراض کردن و امثال اینها تبارز میکند.
در عین حال، معنای دیگر این کلیشه در آن فعل «میتوان» مستتر است؛ فعلی که عمل نقد را کمی دچار مشکل مینماید. مشکلی که خلق میکند این است که نقد را از حد اسم برای یک ژست گفتاری به سطح یک مفهوم ارتقا میبخشد و به این ترتیب کنش نقد را با محدودیت مواجه میسازد. به این معنا که وقتی کسی میخواهد در موضع نقد بایستد و زبان نقد بگشاید، آن «میتوان» حداقل محدودیتی که پیش رویش قرار میدهد این است: تو که میخواهی این موضوع را نقد کنی، در این زمینه دانش، تخصص، زبان، بیان، اسناد/دلایل و اهداف موجه و روشن داری؟
از اینجا است که در نقد غیرعامیانه همواره این سؤال مطرح است که چهکسی توان نقد را دارد و میتواند نقد کند؟ توان نقد شامل همان چند محدودیت است که گفتم: دانش، تخصص، زبان، بیان، اسناد، دلایل و اهداف روشن و موجه.
حال، طبق این معنا، نقد یک مفهوم است. هر مفهوم یک ساختار دارد. این ساختار به شکل بسیار مبتدی شامل تهداب، تنه و هدف میشود. براساس این، ساختار مبتدی مفهوم نقد این است که تهداب آن دانش، تفکر و تخصص است. سپس از خلال زبان و بیان، با تکیه بر دلایل، اسناد و شواهد و شیوههای بیانی، تنهی آن ساخته میشود که همان استدلال است؛ در نهایت، از پیوند دانش و استدلال، وجه مستتری را در یک موضوع آشکار میسازد که هدف نقد را میسازد.
براساس این؛ اگر بپذیریم که نقد یک مفهوم است و این مفهوم ساختاری دارد، در این صورت مهم است توجه کنیم که در مواجهه با یک نقد، ما هم با دانش و تخصص منتقد سروکار داریم و هم با زبان، بیان، شیوه بیانی، دلایل، شواهد، اسناد و در یک کلام، استدلال فرد سروکار داریم و هم با هدف روشن نقد.
پس، تا اینجا میتوانیم نتیجه بگیریم که نقد یک موضوع از دانش نسبت به آن موضوع آغاز میشود، با زبان و بیان و شواهد و استدلال عینیت میپذیرد و در آشکارکردن وجه/وجوه مستتر یک موضوع محقق میشود.
مثال نقد کاتب
فیضمحمد کاتب یک تاریخنویس تثبیتشده و معروف کشور است. او در دستگاه سلطنتی و دربارهای دستکم سه سلطنت کابل (عبدالرحمانخان، حبیباللهخان و اماناللهخان) جایگاههای متفاوت داشت؛ از منشی گرفته تا معلم.
جذب صاحبان علم و فضل و هنر و فن در دربارها خاص سلطنتهای کابل نبوده است. از قدیم، دربارهای سلطنتها از سمرقند و بخارا گرفته تا کابل و غزنی و از غور و هرات گرفته تا نیشابور و بغداد، پر بودند از اهل فن، هنر، شعر، موسیقی، علم، فلسفه و فقه و امثال اینها. مشهور است که ابن سینا یکی از بهترین اثرهایش در زمینهی فلسفه، الاهیات و ریاضیات (دانشنامهی علایی) را به فرمایش علاءالدوله، بنیانگذار آلکاکویه، نوشت و به او هم تقدیم کرد و نام اثر را هم با نام سلطان پیوند داد و در دربار او از امنیت و مصونیت و بزرگی و حمایت لازم برای کار فکری و علمی برخوردار بوده است. همینطور دربار سلطان محمود غزنوی در تجمع شعرا و فضلا و ادبا و علما شهره تاریخ است که اینجا نیازی نیست به جزئیات همهی آنها بپردازیم. یک نگاه گذرا به تاریخ سلطنتهای گذشته نشان میدهد که جلبوجذب اهل علم و دانش و فن و هنر و شعر و ادب و قلم در دستگاه سلطنت، یک نیاز مستمر و در رابطهی سلطنتها با جامعه، یک سنت مهم تاریخی بوده است.
از سوی دیگر، نباید نادیده انگاشت که در گذشته، دسترسی به منابع علم و دانش و آموزش و فکر و فلسفه مثل امروز همگانی و عمومی نبوده است. دربارها یکی از مهمترین نهادهایی بوده است که امکان دسترسی به منابع مهم اسنادی، علمی، تاریخی، فلسفی و غیره را برای کسانی که اهل قلم، فکر و نوشته و دانش و فلسفه بود، فراهم میساخت. نمونهی برجسته و شناختهشدهی آن همین فیضمحمد کاتب است. او اگر در دربار برایش جایگاه و پایگاهی دستوپا نمیکرد، دستکم ما با این وسعت از اطلاعات مرتبط به تاریخ معاصر افغانستان که اکنون به لطف او دسترسی داریم، دسترسی نمیداشتیم.
به هر حال، طبق سنت یادشده، جذب کاتبان، خوشنویسان، اهل دانش و فن و هنر و امثال اینها در دستگاه سلطنتهای کابل، پیش از آنکه نیاز شخصی افراد بوده باشد، نیاز اداری و دیوانی دستگاه حاکمیت و سلطنت بوده است. به همین دلیل، سلطنت برای رفع این نیاز دستگاهی، نسبت به ملاحظات تبار و قوم و مذهب و امثال اینها کمتر توجه داشت و بیشتر بر توان انجام مأموریتهای اداری و دیوانی افراد متمرکز بود. بهطور مثال، در بخش اداری و دیوانی دستگاه سلطنت دوستمحمدخان، قزلباشها، جمشیدیها، قاجاریها و غیره با وجود تفاوتهای بارز مذهبی و قومی، نه فقط نقش بسیار فعال داشتند، بلکه افراد محترم بودند. برحسب استمرار همین سنت جذب کاتب در دستگاه دیوانی و اداری سلطنت عبدالرحمانخان و سپس حبیباللهخان و تداوم کارش در سلطنت اماناللهخان، در آن زمان برای او بهمثابهی یک آدم فاضل و باسواد قلمبهدست و نویسنده و خوشنویس و تحصیلکرده، یک توفیق شخصی و برای دولت به معنای پرکردن یک خلاء اداری و دیوانی محسوب میشد.
با توجه به نکات فوق، برای هر آدمی مثل کاتب، جذبشدن در دستگاه سلطنت، آن هم در حلقهی نزدیک دربار، پیش از هر چیز دیگر به معنای دسترسی پیدا کردن به نادرترین منابع و برخوردارشدن از نادرترین فرصتها و قرارگرفتن در کوره پختهترکردن مهارت و دانش و فکر و فن و هنر بود.
اما در مورد کاتب خرده میگیرند که گویا او در زمانی که بر مردم قوم و تبارش از جانب دستگاه سلطنت اوج بدبختی جریان داشت، تلاش میورزید تا به دربار سلطنتی راه یابد. اولا باید متذکر شد که قرار معلوم، ورود نخستین کاتب به دستگاه سلطنتی عبدالرحمان در سال ۱۸۸۸ م. برابر با ۱۲۶۷ هـ.ش و ۱۳۰۶ هـ.ق صورت گرفته است. اگر معیار تعریف بدبختی همتباران کاتب (هزارهها) را لشکرکشی نظامی عبدالرحمان و قتلعام و غارت و چپاول و ستم رفته بر آنان را در نتیجهی این لشکرکشیها در نظر بگیریم، بین ورود کاتب در دستگاه و رخداد بدبختی مورد نظر، دستکم سه سال فاصله وجود دارد. دوم، شیوه ورود او به دستگاه سلطنتی از طریق واسطه صورت گرفته است. برخیها واسطهی این ورود را معلماش، ملا محمدسرور اسحقزایی، و برخی دیگر از کسی به نام جعفر علیخان جاغوری نام میبرند. ولی جزئیاتی که نشان دهد کاتب برای ورود به دستگاه سلطنتی علیرغم آگاهی از سیهروزی و بدبختی همتبارانش از ظلم و ستم حاکمیت، تلاش متملقانه میکرد، وجود ندارد. اگر وجود دارد، بر عهده ناقدان کاتب است که باید آنها را عمومی کنند. در غیر آن، تنها استناد به اینکه او یک «درباری» بود و متعهد به دربار ماند، و در آنجا زیست و کار کرد، نه به لحاظ اخلاقی، رذیلت اخلاقیای را در شخصیت کاتب ثابت میکند و نه به لحاظ معرفتی اسبابی را برای تردیدکردن در اعتبار و اهمیت کار تاریخنگاری او فراهم میکند.
از سوی دیگر، باید دقت کرد که کاتب در دستگاه عبدالرحمان تا زمان مرگ امیر به کارهای دیوانی مانند کتابت نامهها، فرمانها، نسخهبرداری خطی از متون، گزارشها و حتا به یک معنا نگاشتن و نشر و پخش برخی اخبار و تبلیغات دولتی مصروف بوده است. از اینرو، کار او در بخش اداری و دیوانی، مثل سایر همتایانش، ثبت و نگارش و نوشتن تمامی آن چیزهایی بود که نیاز اداره و دیوان بود. این نیاز گاهی نوشتن یک نامهی ساده در دفتر بود و گاهی نسخهبرداری خطی از یک متن تاریخی مانند نسخهبرداری خطی از فرمانهای اورنگزیب در سفر به جلالآباد در هیأت همراه با حبیباللهخان در سال ۱۹۹۴-۱۹۹۳ و گاهی هم نوشتن گزارشهای مرتبط به جنگ، قتل، کشتار و غارت و غصب و آوارگی و سیهروزیهای مردم (چنانکه در جلد سوم سراجالتواریخ میبینیم).
بنابراین، ادعایی که میگویند «کاتب دقیقا در زمانی تلاش میکند که به وساطت مولوی محمداسحق وارد دربار عبدالرحمان و حبیبالله شود که اوج بدبختی هزارهها جریان دارد»، حتا در کنتکست «هزارهها در ایجاد بدبختیها و مصیبتهای جمعیشان خود نیز نقش ایفا کردهاند»، نه منافات اخلاقیای را در شخصیت کاتب ثابت میکند و نه مشکلی را در اعتبار کار تاریخنویسی کاتب روشن میسازد.
ضمن دلایلی که در فوق متذکر شدم، میخواهم به این نکته تأکید کنم که خود کار تاریخنویسی کاتب و هر آدم دیگری در این راستا صرفا اهمیت اطلاعاتی و علمی ندارد، بلکه به همان میزان اهمیت اخلاقی نیز دارد. یکی از برجستهترین وجوه اخلاقی کار کاتب و کسانی مثل کاتب این است که مردمان یک سرزمین را صاحب یک گذشتهی مکتوب، آن هم با جزئیات کمنظیر، ساخته است. اعتبار اخلاقی شخصیت کاتب زمانی مورد سؤال بود که کاتب بهمثابهی کسی که هم توان و هم موقف و هم امکانات نوشتن داشت، ولی رنج و شادی مردم را میدید اما نمینوشت. ظلم و عدل رفته بر مردم را میدید ولی نمینوشت. وقتی او یا امثال او ادای مسئولیت کرده و نوشته و برای مردمان یک سرزمین سرگذشت مکتوب خلق کرده و بهخاطر این کار اگر در دورهای از مزیتهایی مستفید گردیده، در یک دورهی دیگر بهخاطر کارش طرد شده، تحقیر شده و تا سرحد مرگ شکنجه شده، کجای این کار و این ادای مسئولیت گرفتار نقص اخلاقی یا معرفتی است؟ اگر هم هست، شما نمیتوانید صرف به استناد اینکه فلانی در فلان جای گفته که «ما رفتیم تا تبریک فتح بگوییم» نتیجه بگیرید که جایگاه اخلاقی و معرفتی او همتراز با جایگاه آن فرمانروا و فرمانده و سربازانی است که مستقیم در ارتکاب قتل، غارت، تجاوز، آوارهکردن، شکنجه و بیخانمانسازی مردم، نقش داشته است. این نوع نتیجهگیری نه از صلابت دانش، نه از سلاست زبان و بیان و نه از فهم دقیق و روشن از مفهوم نقد، بلکه ناشی از دانش مغلوط، زبان و بیان سبکسرانه، هدف مبهم و رویکرد سادهسازی مسائل است.