در باب خطابه‌ی کاتب‌کوبانه‌ی جواد سلطانی

اطلاعات روز

نویسنده: محمدشریف سعیدی


یادداشت اطلاعات روز: اطلاعات روز دیدگاه‌های مختلف در مورد مسائل گوناگون جامعه‌ی افغانستان را بازتاب می‌دهد. این دیدگاه‌ها لزوما منعکس‌کننده‌ی نظر و موضع اطلاعات روز و گردانندگان آن نیستند. اطلاعات روز فقط مجالی برای بیان دیدگاه‌ها فراهم می‌کند و درباره‌ی دیدگاه‌های وارده نفیا و اثباتا موضع‌گیری نمی‌کند. تمام دیدگاه‌های بیان‌شده در مقالات و یادداشت‌ها و صحت‌وسقم ادعاهای مطرح‌شده به خود نویسندگان مربوط است. اطلاعات روز از نقد دیدگاه‌های منتشرشده در بخش مقالات وارده نیز استقبال می‌کند]

جواد سلطانی در منظر اکثریت اهل فکر و فرهنگ مردم هزاره، شخصیت جاافتاده و تثبیت‌شده است. او در دو عرصه‌ی مدیریت آموزشی، به‌ویژه تدریس در دانشگاه و فن سخنوری، جایگاه ثابت‌تری دارد. از ایشان کتاب یا مقالات فراوان نخوانده‌ام و ایشان را بیشتر یک سخنور و خطیب می‌دانم. کار ایشان بر مبنای منطق سخنوری یا ریتوریک درست است، چون این منطق بر مبنای قناعت ظاهری و اخذ آرای عمومی برای مدت کوتاه استوار است و بیشتر به درد دوره‌های انتخاباتی می‌خورد. اهمیت ریتوریک در یونان قدیم هم به‌خاطر به‌دردخوردن آن در انتخابات‌های دموکراسی مستقیم یونان بود که مردم را از طریق خطابه‌های هیجانی و پرشور قناعت می‌دادند تا رأی دهند. روی آوردن جواد سلطانی به ریتوریک تبلیغی برای اشرف غنی و راه‌اندازی روزنامه جامعه باز نیز گویای این گرایش او است.

این گرایش، با درهم‌آمیزی آن با روح زمان و شرایط انفجاری ما، باعث می‌شود که سلطانی هرازگاهی وسط سخنرانی خود بمبی منفجر یا مثل شهید ابوذر تفنگچه‌اش را کشیده، شلیک کند و بگوید: سخنانم را با سفیر گلوله‌ها آغاز می‌کنم.

اگر به یادمان باشد، گفت‌وگوی داغ سلطانی با یک شخص بسیار سطحی از قوم پشتون درباره‌ی دایره المعارف افغانستان و مدخل هزاره‌ها که در آن نوشته بودند بین پاها و زیر بغل‌های زنان هزاره مو ندارد بحث داغ سلطانی بر مبنای تئوری ریتوریک استوار بود و جالب این‌که در آن بحث، سلطانی به افتخار گفت: مادران هزاره ملا عمر و عبدالرحمان‌خان نمی‌زایند، بلکه ملا فیض‌محمد کاتب و اسماعیل مبلغ و شهید مزاری می‌زایند.

در گفت‌وگوی اخیر سلطانی با «سایه» حضرت عباس (عارفی)، پستی‌ها و بلندی‌های بسیاری وجود دارد؛ اما به شخصه باور دارم که پرسپکتیو و نگاه کلان سلطانی در دسته‌بندی کردن نیروها و پتانسیل‌های مردم هزاره در عصر کنون، بسیار خوب و چشم‌گشا است. سلطانی در تحلیل گذشته و اوضاع فامیلی و شخصی‌سازی امور ملی بچه‌های سید حسین انوری تا خانواده‌ی اشرف غنی و همه‌ی اهالی سیاست و حکومت در افغانستان نیز سخنان برحق دارد.

جان ماجرایی که از سخنان او ساخته شده است، مربوط به سخنان او در رابطه با کاتب است که در این مورد موافقان و مخالفان سخنان و نظریات خویش را نوشته‌اند. اما طرح این موضوع که کاتب کارمند دولت بود و براساس شغل دولتی خود می‌نوشت، دو سه نکته دارد:

مشکلات در لحن و ادعاهای سلطانی

۱. لحن سخن سلطانی نسبت به کاتب لحن تحقیرآمیز قوماندانی است. می‌گوید کاتب تاریخ دولت افغانی را نوشته نه تاریخ هزاره‌ها را. این سخن در حقیقت خلط کردن مسأله است. نوشتن تاریخ خونبار و جنایتبار دولت‌های افغانستان (که یکسره پشتونی بوده‌اند) بهترین گواه بر مظلومیت اقوام دیگر از جمله هزاره‌ها است. پس وقتی کاتب تاریخ سلطه‌ی افغانی را می‌نویسد، تاریخ مردم هزاره را نیز نوشته است. لحن تند سلطانی نسبت به کاتب اصل بی‌طرفی در قضاوت را زیر سؤال می‌برد و مسائل را خلط و شلغم‌شوربا می‌کند. اگر فرض کنیم که کاتب وفادار به دولت وقت است، دولتی بودن کاتب به نوشته و قلم او اعتبار والاتر می‌دهد؛ زیرا آن دولت و آن پادشاه کلمه‌به‌کلمه نوشته‌ی کاتب را خوانده و تأیید کرده است. اگر قرار باشد هزاره‌ها و تاریخ هزاره‌ها را بخوانیم، باید کانتکست آن قوم و تاریخش را بخوانیم و چه خوش که خودمان بنویسیم و دولت تصدیق کند.

۲. برخلاف لحن زننده‌ی سلطانی نسبت به علامه و متفکر بزرگ تاریخ ما، حضرت ملا فیض‌محمد کاتب ارواحنا فداه -که اگر او نبود تاریخ قتل عام ما نانوشته بود- لحن سلطانی به بزرگان هزاره نیز زننده و به عبدالرحمان‌خان مشفقانه و متدینانه است. سلطانی می‌گوید عظیم‌بیگ اول از عبدالرحمان‌خان خواست که خواهر عظیم‌بیگ دوم، رقیبش را که در زندان عبدالرحمان بود، به عقد عظیم‌بیگ هزاره اول در بیاورد ولی عبدالرحمان‌خان گفت این کار حرام است و اختیار ازدواج و عقد آن دختر به عهده‌ی خود و متولیان او است. در این‌جا عظیم‌بیگ دوم در حقیقت یک بی‌ناموس و ظالم است و عبدالرحمان‌خان یک فرد متدین و مدرن و قایل به حقوق بشر و حقوق زنان که چنین چیزی مخالف عملکردهای غیرانسانی و زن‌ستیزانه‌ی عبدالرحمان‌خان است.

یکی از پرسش‌های مهم که هرازگاهی به ذهنم سرک می‌کشد این است که سلطانی وقتی از وقایع تاریخی سخن می‌گوید چرا مدارک و مآخذ و شواهدات راستی‌آزمایی‌شده‌اش را نشان نمی‌دهد و صرف به نقل شفاهی ادعاهایش می‌پردازد. در واقع این نوع گفت‌وگوها در بخش گفت‌وگوهای تخصصی جای دارد که ژورنالیستان ما متأسفانه در این بخش گفت‌وگوی تخصصی به‌صورت عوام ظاهر شده و به دهان باز و گوش شنوا تبدیل می‌شوند و میدان را برای تاخت‌وتاز خطیب هموار می‌کنند. این‌که سلطانی ادعایی به این اهمیت را مستند نمی‌کند و ما نمی‌دانیم که کدام منبع راست‌آزمایی‌شده‌ی این ادعاها را به زبان سلطانی انداخته است گمراه‌کننده است.

عاطفه‌زدایی از کاتب

سلطانی جنایت قتل‌عام و فروش کودکان و زنان و مردان هزاره و سهمیه داشتن گروه‌ها و حلقات سیاسی و مذهبی در تقسیم بردگان هزاره را طوری نام می‌برد که انگار کاتب و بیگ‌ها و خوانین هزاره‌ها در آن جمع مشغول رقص و پاکوبی اند؛ در حالی که قانون عاطفه‌ی حیوانی و انسانی چنین داوری را نمی‌پذیرد؛ زیرا اگر گوساله‌ی گاوی را از او دور کنند، آن گاو ماغ می‌کشد و زنجیر را کش می‌کند چه برسد به بزرگان یک ملت که شاهد قتل‌عام مردم خود باشند؟ آیا واقعا کاتب و بیگ‌ها و خوانین فاقد عاطفه‌ی انسانی و تعلق خانوادگی و خویشی خود با هزاره‌ها بودند؟

کدام جریان برحق بود؛ طرفداران دولت یا طرفداران جنگ با دولت؟

یک سؤال بسیار اساسی‌ این است که آیا همراهی کردن کاتب و تعدادی از بیگ‌ها و خوانین هزاره با دولت آن وقت و این‌که چرا خوانین، بیگ‌ها، متفکران و نویسندگان بزرگی مثل ملا فیض‌محمد کاتب، در جنگ بین دولت و مردم هزاره جانب دولت را گرفتند، درست بود یا غلط؟ این پرسش را اگر بدون ضربان قلب انقلابی و با بهره‌گیری از عقل سرد بررسی کنیم، می‌توانیم بگوییم که شاید یکی از علت‌های نسل‌کشی هزاره‌ها همین تک‌روی،  انقلابی‌گری و کوری و کوته‌نظری نیروهایی بود که، مثل استاد سلطانی، مرگ سرخ را بهتر از زندگی مسالمت‌آمیز با دولت می‌دانستند. آیا می‌توانیم جرأت کنیم و بپرسیم که شاید خوانین و اربابان و متفکرانی مثل کاتب، عاقبت اوضاع را عمیق‌تر و دقیق‌تر از قوماندان‌ها و ارباب‌های کوته‌نظر که مردم دست‌خالی را به قیام علیه توپخانه انگلیس روانه می‌کردند تا گوشت دم توپ شوند، می‌دیدند و دریافته بودند که عبدالرحمان در یک دست فتوای قتل‌عام و کافر بودن هزاره‌ها را از مولوی‌های سعودی دارد و در یک دست ماشه توپخانه انگلیس را و بهترین راه برای نجات این است که با چنین دژخیمی نجنگید و از در مدارا در آمد.

من بسیار علاقه‌مند شدم که بدانم کدام نیروها و آدم‌ها در خط مقدم جنگ علیه دولت بودند و کدام گروه‌های فکری و ذوقی با دولت همکاری می‌کردند و چرا تا میزان درک و شعور هر دو تیپ را بررسی کنیم و نتیجه بگیریم.

آیا شیعه بودن عامل اصلی نسل‌کشی و انزوای هزاره‌ها بود؟

در جایی از گفت‌وگو، سلطانی این ادعا را هم پیش می‌نهد که دلیل اصلی انزوا، سرکوب و نسل‌کشی هزاره‌ها تعلق مذهبی آنان به مذهب شیعه و نزدیکی مرزی‌شان با ایران بود. در این باب هم باید تأمل کرد، زیرا کاتب و خوانین و بیگ‌ها و بسیاری‌های دیگر که با عبدالرحمان‌خان ماندند و صدمه ندیدند و در مقام‌های دولتی انجام وظیفه کردند، همه شیعه‌مذهب بودند و عبدالرحمان‌خان با آنان مشکلی نداشت. به همین طریق، اگر هزاره‌ها با دولت می‌جنگیدند احتمالا مجبور به ترک مذهب خود نمی‌شدند.

اگر کاتب و بیگ‌ها با دولت نبودند چه می‌شد؟

پرسش دیگر این است که اگر کاتب و بیگ‌ها و خوانین با دولت نبودند در آن‌صورت آیا نسل‌کشی به جای ۶۲ درصد به ۸۲ درصد نمی‌رسید؟ آیا بودن کاتب‌ها و بیگ‌ها و خان‌ها اندک پنبه‌ای دم تیغ جلادی عبدالرحمان‌خان نگذاشت تا آن ۳۸ در صد زنده بمانند؟

نباید به قضایا به‌صورت قالبی و دیکته‌شده و انقلابی نگاه کرد. اگر حالا، پس از وقوع واقعه، بیاییم و بگوییم که اگر مردم به سخنان کاتب و بزرگان دیگر گوش می‌کردند، شاید مثل آنان سهم کوچکی در دولت می‌یافتند و جلو فاجعه‌ی تاریخی را می‌گرفتند. شاید اصلا نسل‌کشی روی نمی‌داد. می‌گویم شاید!  مگر با وجود سخنورانی مثل استاد سلطانی، کسی جرأت نمی‌کند که بگوید کاتب و خوانین و اربابان کار درستی کردند که انقلابی‌گری و با سرنوشت و جان ملت قماربازی نکردند!

از آن‌طرف هم نیت‌خوانی کاتب و کاستن ارج و عظمت و نبوغ فکری و قلمی‌اش به‌بهانه‌ی انقلابی نبودنش، جفای بزرگ است. این نوع بینش، بینش غیردموکراتیک و بسیار جزم‌گرایانه است. این‌که هرکس مثل من نبود، اصلا کسی نیست. به‌خصوص زمانی که قضاوت نسبت به دیگران، به جای قضاوت با عقل سرد، قضاوت با نبض تپنده سرخ و انقلابی صورت گیرد که اصل بی‌طرفی در قضاوت را زیر سؤال می‌برد.

بااین‌حال، برای خودم بسیار ضروری می‌دانم که بدانم پیشوایان جنگ مردم هزاره با حکومت وقت کی‌ها بودند و منطق‌شان چه بود؟ آیا آنچه درباره‌ی منطق آنان گفته می‌شود، با وجود منطق مخالف آنان که مربوط به کاتب و بزرگان دولتی است، درست است یا نه؟

همین شور انقلابی نسل من هم باعث می‌شود که گفته نتوانم که هزاره‌ها در دوره‌ی ظاهرشاه به مراتب بهتر از دوره‌ی ربانی مقام داشتند. مشت نمونه‌ی خروار، دکتر عبدالواحد سرابی وزیر پلان، انجنیر یعقوب لعلی، وزیر فواید عامه، سردار احمدعلی‌خان بابه، مسئول مهم نظامی، مرحوم فرقه مشر و لوامشر جاغوری، عبدالحمید بامیان، رییس دانشگاه افسری و جنرال قوای هوایی، رییس عبدالله‌خان، رییس تفتیش وزارت داخله، و ده‌ها شخصیت دیگر در نهادها و سازمان‌های دولتی. همچنین کسانی مثل آیت‌الله شریفی و وحیدی و اسماعیل مبلغ و بزرگان دیگر در پارلمان بودند. پس از آن تا زمان خلقی‌ها و پرچمی‌ها که سلطان‌علی کشتمند نخست‌وزیر شد و جنرالان از راه رسیدند و فرهنگ و هنر هزارگی وارد رادیو و تلویزیون شدند- هرچند که آنان از منظر انقلابیان و ملایان نوخاسته، خاین و کافر و ضد ولایت فقیه بودند. آن وقت زمانی که انقلابی‌ها و مجاهدان به قدرت رسیدند، رتبه‌های نظامی به مامد سنده و کور کنی و سید حسین انوری رسید و در دستگاه حکومتی خبری از مردم هزاره نشد. منظور من این است که اگر خردک شرری در اجاق نیمه‌کور هزاره باقی ماند و سوسو زد همان‌هایی بودند که با دولت زیستند و در تنهایی خویش گریستند تا تعدادی صد سال بعد به آنان بخندند.

به نظرم بخشی از پرخاشگری جواد سلطانی زیر تأثیر فضای حوزه علمیه، قوماندان‌بازی‌های بامیان و مزار و کابل و نحوه تربیت محیطی جواد است که هرازگاهی به‌عنوان نشانه‌های تروما و تربیت کودکی و نوجوانی در او ظاهر شود. شاید بپرسید که مگر حوزه علمیه و قوماندان‌بازی هم خشونت دارد؟ بله. باید بگویم که بدترین خشونت‌ها در حوزه‌های علمیه تدریس و جامعه‌پذیر و عادی‌پنداری و حلال می‌شود. در حوزه علمیه است که شلاق زدن، اعدام کردن، به آتش زدن و سنگسار کردن به قانون الهی بدل می‌شوند و خشونت علیه زن در متون دینی جامعه‌پذیر می‌شود- به حدی که اگر بین پاهای عروس موی نداشت داماد حق دارد زنش را طلاق بدهد. نگاه کنید به باب نکاح شرح لمعه دمشقیه، فصل عیوب نکاح. زیستن با تفنگ و آشنا شدن به شیوه‌های مختلف قتل و عملیات یعنی آموزش خشونت (خواه خشونت مشروع خواه خشونت نامشروع). از آن‌طرف نهادهای اجتماعی ما -از خانواده تا دولت- نهادهای خشن و ضدانسانی اند و از دشنام و توهین و تحقیر شروع می‌شوند و به اعدام و نسل‌کشی به پایان می‌رسند. این مشکل تنها مشکل سلطانی نیست. همه‌ی ما بدون استثنا ترومازده و خشن و تهاجمی هستیم و شما شاید در روان کلمات من نوعی هجوم و خشونت را لمس کنید.

 با همه‌ی این‌ها نباید ناگفته گذاشت که شخصیتی به قوت و قدرت فکر و بیان و صداقت و دردمندی و غیرتمندی سلطانی کم پیدا می‌شود و او در عرصه‌ی خود، از نادره‌های زمان خود در حلقه‌ی هم‌دوره‌ای‌های خود است. آرزومندم حاصل تجارب اعصار و تأملات و افکار او را در قالب کتابی بخوانم و لذت ببرم. به هر صورت امیدوارم او به خطابه و سخنوری‌اش ادامه بدهد و غربال‌به‌دستان آینده سره سخنان او را از ناسره‌هایش جدا کنند.

دیر زی ای حضرت سلطان ما
ای صدای بیقرار جان ما

از روزنامه‌نگاری مستقل حمایت کنید

محدودیت‌های گسترده بر رسانه‌ها و فضای عمومی در افغانستان، دسترسی شهروندان به اطلاعات مستقل را محدود کرده است. در چنین شرایطی، «اطلاعات روز» متعهدانه و مستقل به کار خود ادامه می‌دهد تا حقیقت قربانی خاموشی و فراموشی نشود.

ما وابسته به هیچ قدرتی نیستیم و تنها برای مردم می‌نویسیم.

مأموریت ما افشای فساد، بازتاب صدای سرکوب‌شدگان، تقویت پاسخگویی صاحبان قدرت، و پشتیبانی از چشم‌اندازی است که در آن همه شهروندان افغانستان از حقوق و آزادی‌های برابر برخوردار باشند و در صلح زندگی کنند.

خبرنگاران ما در شرایط دشوار و گاه خطرناک فعالیت می‌کنند تا گزارش‌های دقیق، منصفانه و مبتنی بر واقعیت منتشر شود و روایت‌های مردم به حاشیه رانده نشود. تداوم این کار، به حمایت مخاطبان و حامیان مستقل وابسته است.

هر کمک، فارغ از میزان آن، به ادامه روزنامه‌نگاری مستقل کمک می‌کند. اگر امکان کمک مالی ندارید، همرسانی این درخواست و تشویق دیگران به حمایت نیز سهمی مهم در تقویت این مسیر دارد.

در کنار حقیقت بایستید
از اطلاعات روز حمایت کنید

برای حمایت اینجا کلیک کنید
با دیگران به‌‌ اشتراک بگذارید
بدون دیدگاه